---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 784: کلِ واحد • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 784: کلِ واحد

0

دومین کلاس برای سانی به یک چالش تبدیل شده بود. نه به‌به‌خاطرِ​ این خاطر که حس می‌کرد برای آموزشِ بیدارشدگانِ کم‌تجربه‌تر آماده نیست، بلکه چون‌هم‌زمان​ همهٔ آن‌ها بسیار هیجان‌زده بودند و دربارهٔ بازگشتِ ستارهٔ دگرگون یک‌دنیا سؤال داشتند.

کلِ آکادمی غلغله بود.

«استاد سانلس،‌عادی​ بانو ستارهٔ‌مشکلی​ دگرگون رو دیدین؟»

«راسته؟ اون عروج کرده؟!»

«حالا قراره به خاندانِ‌عادی​ شعلهٔ جاودان ملحق بشین؟‌نمی‌کرد​ می‌شه ما هم عضو بشیم؟!»

در حالتِ عادی، این موضوع مشکلی ایجاد نمی‌کرد. اما از بختِ بدِ سانی، او به‌خاطرِ نقصش نمی‌توانست‌بیرون​ از جواب دادن به هیچ سؤالی طفره برود؛ برای همین، کنترل کردنِ شاگردان و هم‌زمان جلوگیری از‌غرق​ لو رفتنِ مسائلِ مهم، کمی زمان و زیرکی طلب می‌کرد. سرانجام، مجبورشان کرد روی درس تمرکز کنند.

پس از پایانِ کلاس، باید به چند کارِ اداری رسیدگی می‌کرد و بعد پیشِ معلم جولیوس‌سؤالی​ می‌رفت تا در چند کار به پیرمرد کمک کند. مربیِ سال‌خورده که دید دستیارش برای رفتن‌سرانجام​ خیلی عجله دارد، سانی را زیاد نگه نداشت و خیلی زود با لبخندی معنادار مرخصش کرد.

«آه، جوونی...»

سانی که داشت با‌عادی​ عجله به سمتِ در‌نمی‌کرد​ می‌رفت، کمی اخم کرد.

«منظورش چی بود؟»

سانی سردرگمی را از ذهنش بیرون کرد و تصمیم گرفت وقت را‌نمی‌توانست​ تلف نکند؛ پس از گامِ سایه استفاده کرد تا هرچه سریع‌تر خودش‌جلوگیری​ را به ایستگاهِ قطار برساند. در راهِ خانه، غرق در فکر بود.

پس از یک شب آزمایش و بررسیِ پیوندشان، خیلی کنجکاو بود بداند او و نفیس چه کارهای‌هم‌زمان​ دیگری می‌توانند بکنند. تا جایی که سانی فهمیده بود، پیوندِ سایه باعث می‌شد روحِ آن‌ها به طرزِ عجیبی‌چند​ دو بخش از یک کلِ واحد در نظر گرفته شود؛ دست‌کم در موردِ عملکردِ سرشت‌هایشان که این‌طور بود.

پس... یعنی وقتی از گامِ سایه‌مشکلی​ استفاده می‌کرد، می‌توانست نِف را هم‌به‌خاطرِ​ با خودش از میانِ سایه‌ها بکشد؟

اگر از طلسمی مثلِ‌نگه​ شکوفهٔ خون استفاده می‌کرد، اثرش‌مرخصش​ به او هم منتقل می‌شد؟

اگر این‌طور بود، آیا تقویتِ‌ایجاد​ حاصل از آن به همان‌به‌خاطرِ​ اندازه می‌ماند، یا قدرتش نصف می‌شد؟

از این دست سؤال‌ها زیاد داشت‌نمی‌توانست​ و جوابشان فقط با آزمایش‌های بیشتر‌برود​ به دست می‌آمد. سانی حسابی هیجان‌زده بود.

چرا نباشد؟ همیشه از ضعفِ خودش کینه به دل داشت و از این واقعیت که بیدارشدگانِ قوی‌تر یا‌سؤالی​ موجوداتِ کابوسِ قدرتمند می‌توانستند بی‌دردسر جانش را بگیرند، بیزار بود. هر چیزی که برای دفاع از خودش به او‌روی​ قدرتِ بیشتری می‌داد یک موهبت بود، و یادِ اینکه دیشب چقدر احساسِ قدرت می‌کرد، هنوز در ذهنش تازه بود.

البته، واقعیت‌دارد​ به این‌نگه​ سادگی‌ها هم نبود...

اولاً، هر آزمایشی ایجاب‌مشکلی​ می‌کرد که نِف دردِ‌بختِ​ شکنجه‌آوری را تحمل کند.

ثانیاً، فراموش نکرده‌بدِ​ بود که این‌نمی‌توانست​ قدرت بهایی دارد.

بهایش آزادیِ او بود.

به نظر می‌رسید نفیس تمایلی ندارد از پیوندِ سایه استفاده کند تا‌سمتِ​ او را به انجامِ خواسته‌هایش وادارد، اما سانی نمی‌توانست کاملاً از نیتِ‌سایه​ او مطمئن باشد. دست‌کم تا وقتی که رُک‌وپوست‌کنده درباره‌اش حرف نزده بودند.

مسئله فقط این بود که... هنوز نمی‌خواست آن‌بختِ​ حرف را پیش بکشد. روراست حرف زدن دربارهٔ هر‌طفره​ چیزی، معمولاً آخرین کاری بود که دلش می‌خواست بکند.

بعداً... بعداً‌بختِ​ این کار‌به‌خاطرِ​ رو می‌کنم...

نفیس تازه از کابوس بیرون آمده‌مشکلی​ بود. خودِ سانی هم پس از‌به‌خاطرِ​ عروج، تا مدتی حال‌وروزِ چندان خوشی نداشت.

بهتر بود کمی به‌نگه​ او زمان بدهد تا‌معنادار​ به حالتِ عادی برگردد.

...طولی نکشید که به خانه‌اش نزدیک شد. سیستمِ امنیتی به‌طور خودکار داده‌های بیومتریکش را اسکن کرد و قفلِ در را باز کرد. در‌هم‌زمان​ را باز کرد، داخل شد و کفش‌هایش را درآورد. سپس نگاهی به اطراف انداخت و نفیس را دید که روی چهارپایه‌ای بلند کنارِ پیشخوانِ‌معلم​ آشپزخانه نشسته بود و با دقتی عجیب به رابطش خیره شده بود. چشمانش شعله‌ور بود و انگار مدت‌ها بود که همان‌طور بی‌حرکت مانده بود.

چنان غرقِ اتفاقاتِ روی صفحه بود که‌جواب​ حتی متوجهِ بازگشتِ او نشد. نفیس مشتش‌کنترل​ را گره کرد و ناگهان به حرف آمد:

«یالا. از پسش‌حالتِ​ برمیای. اون خوبه،‌مشکلی​ ولی تو بهتری!»

سانی چند بار پلک زد؛ عادت نداشت چنین شوری در‌جوونی​ صدای ستارهٔ دگرگون بشنود. او معمولاً خیلی خوددارتر بود. اصلاً منظورش‌تلف​ چه بود؟ قرار بود چه کار کند؟ از کی بهتر بود؟

آه، حتماً داره با‌مشکلی​ خودش حرف می‌زنه. ولی‌بختِ​ آخه داره چی تماشا می‌کنه؟

سانی چند قدم جلو‌به‌خاطرِ​ رفت و از روی شانهٔ‌هیچ​ نفیس به صفحه نگاه کرد.

حالتِ عجیبی روی چهره‌اش نشست.

روی صفحه، شمشیرزنی وحشی با زرهِ سیاه داشت با زنی باوقار می‌جنگید که زرهِ فلزیِ سبک‌ذهنش​ و نیم‌نقابی ظریف به تن داشت. گلبرگ‌های رز از بالا می‌ریختند و کفِ میدانِ نبردی باشکوه را‌خانه​ فرش می‌کردند. اوداچیِ تاریک و استوکِ باریک به هم می‌خوردند و طنینِ برخوردِ فولاد در فضا می‌پیچید.

صبر کن. این...‌موضوع​ این همون مبارزهٔ من‌اما​ با ملکهٔ زنبور نیست؟

مبارزهٔ به‌یادماندنی‌ای بود!‌بدِ​ به‌سختی در آن‌نمی‌توانست​ پیروز شده بود.

سانی چند بار پلک‌عادی​ زد، لحظه‌ای ساکت ماند‌نمی‌کرد​ و بعد سرفه‌ای کرد.

«اِم... سلام؟ من برگشتم.»

نفیس خشکش زد. ویدیو را متوقف‌نمی‌کرد​ کرد، مردد ماند، بعد آرام چرخید و‌جواب​ با چهره‌ای جاخورده به او نگاه کرد.

«اوه... سلام.»

سانی چند ثانیه به‌عادی​ او خیره ماند و‌نمی‌کرد​ بعد با لبخندی محو پرسید:

«داری چی می‌بینی؟»

نفیس ناگهان سرِ‌موضوع​ ذوق آمد و‌نمی‌کرد​ به رابطش اشاره کرد.

«این... اتفاقی ویدیوی یه مبارزِ خیلی جالب رو پیدا‌هیچ​ کردم. چیزی دربارهٔ اون یارو، ولگرد، شنیدی؟ کارش حرف‌جلوگیری​ نداره! چند ساعته دارم تماشا... اِم... مبارزه‌هاش رو مطالعه می‌کنم...»

سانی پشتِ سرش‌حالتِ​ را خاراند و‌مشکلی​ با لحنی خونسرد گفت:

«ولگرد؟ آره، یه چیزایی درباره‌ش‌نداشت​ شنیدم. میگی کارش حرف نداره؟ بگو‌داشت​ دقیقاً چیش این‌قدر محشره... با جزئیات...»

بعد ناگهان اخم‌موضوع​ کرد و هوا‌نمی‌کرد​ را بو کشید.

این چه بوییه؟‌بدِ​ گندش بزنن، نگو که‌جواب​ سیستمِ تهویه خراب شده...

سانی نگاهی به‌حالتِ​ اطراف انداخت و‌مشکلی​ بعد خشکش زد.

چشمش پرید.

«چی... چه‌عادی​ بلایی سرِ‌مشکلی​ پروژکتورم اومده؟!»

همان چهرهٔ بی‌احساس و آشنای همیشگی روی صورتِ نفیس نشست.‌سؤالی​ نگاهی به جایی انداخت که مدلِ گران‌قیمتِ پروژکتور پیش‌تر آنجا‌مسائلِ​ قرار داشت، لحظه‌ای مکث کرد و با بی‌خیالی شانه بالا انداخت.

«اوه. فکر کنم‌حالتِ​ نقصِ فنی پیدا‌مشکلی​ کرده. چقدر عجیب...»

ناولها | novelha.net