---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1287: بی‌خبریِ شیرین • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1287: بی‌خبریِ شیرین

0

سانی مثل یک نوزاد خوابید. هیچ کابوسی به خوابش نیامد و وقتی بیدار شد، قلبش به‌طرز عجیبی آرام‌نگهبانی​ بود. مدتی بی‌حرکت ماند و گرمای دستِ نف را که روی فرقِ سرش قرار داشت، حس کرد. قایق‌آسمانِ​ به‌سرعت روی آب پیش می‌رفت و باد و جریانِ آب آن را با خود می‌بردند. دنیای اطرافشان تاریک بود.

دیگر شب شده بود.

«...خواب موندم.»

نفیس باید بیدارش‌داده​ می‌کرد. خودش اصلاً‌نفس‌هایش​ استراحتی کرده بود؟

سانی با کمی چرخاندنِ سرش به بالا نگاه کرد و خطِ‌داده​ فکِ ظریفش را دید. به دیوارهٔ چوبیِ قایق تکیه داده و‌نشید​ چشمانش بسته بود. نفس‌هایش آرام و عمیق بود. غرق در خواب بود.

پس... هیچ‌کس نگهبانی نمی‌داد.

«از دستِ‌نتیجه​ بانو ناراحت‌پیرزن​ نشید، سرورم.»

سانی کمی جا خورد و به انتهای قایق نگاه کرد؛ آنانکه هنوز آنجا نشسته‌نشید​ بود و پاروی هدایت را آرام در دست داشت. ردای تاریکش هم‌رنگِ آسمانِ شب‌آسمانِ​ بود؛ چنان‌که به‌سختی می‌شد تشخیص داد چین‌های ردا کجا تمام می‌شود و شب کجا آغاز.

«هر دوتون‌بالا​ به استراحت‌خطِ​ نیاز داشتید.»

سانی از دراز کشیدن روی پاهای نف حسِ خیلی خوبی داشت، اما با آهی از سرِ‌نگهبانی​ بی‌میلی نشست. چشمانش را مالید و به سایه‌هایش نگاه کرد که در تاریکی تقریباً نامرئی بودند. هیچ‌کدام‌هم‌رنگِ​ نشانه‌ای از نگرانی نداشتند، پس نتیجه گرفت پیرزن در مدتی که خواب بوده‌اند، کارِ عجیبی نکرده است.

هرچند چند روزِ دیگر زمان می‌برد تا ذخایرِ جوهرش‌هرچند​ کاملاً پر شود، اما دیگر خالی نبود. به لطفِ‌خالی​ کفنِ غروب، حس می‌کرد خستگی‌اش دررفته و سرحال آمده است.

با این‌تکیه​ حال، کمی‌چشمانش​ گرسنه بود.

سانی چند‌بالا​ لحظه مکث‌خطِ​ کرد و پرسید:

«میگم... احیاناً‌خطِ​ از اون پای‌های‌دید​ کوچیک بازم نداری؟»

آنانکه لبخند زد.

«باید چندتایی توی جعبه‌چشمانش​ مونده باشه. نوش جان کنید،‌هیچ‌کس​ سرورم. با حوصله درستشون کردم.»

سانی متوجه شد که جعبهٔ چوبی خاطره‌ای برای تولیدِ غذا نیست، بلکه‌چشمانش​ یک خاطرهٔ ذخیره‌سازی است که کمک می‌کند آذوقه تازه بماند. حتماً آنانکه‌خورد​ تمامِ محتویاتِ آن را به امیدِ دیدار با فرزندانِ بافنده آماده کرده بود.

درِ جعبه را که باز کرد، چند پایِ باقی‌مانده، مقداری میوه و چند‌عمیق​ غذای سادهٔ دیگر پیدا کرد که همگی کاملاً تازه و سالم مانده بودند.‌آنجا​ بوی غذا چنان مطبوع بود که لحظه‌ای بی‌حرکت ماند و از عطرش لذت برد.

پیرزن که مکثِ‌گرفت​ او را اشتباه‌کارِ​ برداشت کرده بود، گفت:

«ببخشید که نمی‌تونم بیشتر از این ازتون پذیرایی‌غرق​ کنم، سرورم. این روزها... تهیهٔ میوه و آرد‌خورد​ برام آسون نیست. امیدوارم زیاد ناامید نشده باشید.»

سانی نگاهش‌بالا​ کرد و‌خطِ​ لبخند زد.

«این چه حرفیه مادربزرگ؟ من یه بار‌چوبیِ​ یه ماهِ تمام هیچ‌چی جز گوشتِ گندیدهٔ‌غرق​ اهریمن نخوردم. این دست‌کمی از یه ضیافت نداره.»

برای اثباتِ حرفش، یکی‌پیرزن​ از پای‌ها را برداشت و‌هرچند​ با ولع در دهانش چپاند.

آنانکه سرش‌تکیه​ را کمی‌چشمانش​ کج کرد.

«...مردم تو آینده‌نگاه​ هنوز هم از‌ظریفش​ گرسنگی رنج می‌برن؟»

سانی پیش از آنکه جواب دهد، مدتِ زیادی لقمه‌اش را جوید.‌بسته​ پیرزن به‌وضوح باور داشت آینده نوعی بهشت است که او و‌خورد​ دیگر پیروانِ بافنده در ساختنش نقش داشته‌اند. نمی‌خواست دلش را بشکند.

شانه‌ای بالا انداخت.

«آدمای باهوش نه. آه...‌چشمانش​ ولی متأسفانه خودم خیلی‌غرق​ باهوش نیستم. حداقل نه همیشه.»

بعد، فکری ناگهانی از ذهنش‌فکِ​ گذشت. سانی با دقت به‌تکیه​ آنانکه نگاه کرد و پرسید:

«...اما شما‌خطِ​ چی، مادربزرگ؟‌ظریفش​ چیزی خوردین؟»

آن‌قدر لاغر و نحیف بود که همین چند وقت پیش او‌روزِ​ را با جسد اشتباه گرفته بود. با این حال، فقط غذا‌غروب​ را به آن‌ها تعارف کرده بود و خودش لب نزده بود.

آنانکه به‌آرامی سر تکان داد.

«این بدنِ من‌نگاه​ خیلی گرسنه نمیشه. بعداً‌دید​ یه کم ماهی می‌گیرم.»

سانی اخم کرد، بقیهٔ پای‌ها را‌دیوارهٔ​ برداشت و به سمتِ پاروی سکان‌نفس‌هایش​ رفت و به او تعارف کرد:

«نه، این‌طوری نمیشه. لطفاً شما هم‌کارِ​ یه کم بخورین. وگرنه وقتی برگردم‌زمان​ خونه، استادم یه کتکِ مفصل بهم می‌زنه...»

اگر معلم جولیوس می‌فهمید سانی شکمش را پر کرده اما‌نگهبانی​ پیرزنی در همان نزدیکی به خودش گرسنگی داده، واقعاً از کوره‌نشسته​ درمی‌رفت... حتی اگر آن زن فقط یکی از ساکنانِ کابوس بود.

گذشته از این، آخر‌خطِ​ قرار بود چه جور‌دیوارهٔ​ ماهی‌ای در رودِ بزرگ بگیرد؟

آنانکه کمی مکث کرد، بعد‌دید​ با دستی لرزان یکی از‌چشمانش​ پای‌ها را گرفت و لبخند زد.

«ممنونم سرورم. همین کافیه.»

وقتی به سمتِ جعبه برگشت، نِف کمی تکان خورد و چشمانش را باز کرد. چند لحظه‌خورد​ به دامانِ خالی‌اش خیره ماند، بعد به سانی نگاه کرد و چند بار پلک زد. در‌تشخیص​ نهایت، هوا را بو کشید و به دنبالِ عطرِ هوس‌انگیزِ غذای تازه، به سمتِ جعبهٔ چوبی چرخید.

چشمانش برق زد.

آن دو دلی از عزا درآوردند، در حالی که آنانکه به‌آرامی همان یک پایِ‌غرق​ خود را می‌خورد. فضای داخلِ قایق به‌طرز عجیبی آرام بود. انگار به جای پهنهٔ مرگبارِ‌هدایت​ رودِ بزرگ که انواع موجوداتِ هولناک در آن می‌زیستند، روی دریاچه‌ای آرام در حرکت بودند.

آب درخششِ شیری‌رنگِ ملایمی داشت و آسمان یکپارچه‌است​ سیاه و نفوذناپذیر بود. چشم‌اندازِ زیبای جهانِ پنهان‌کاملاً​ در مقبرهٔ آریل، مثل همیشه رؤیایی بود و رازآلود.

سانی که به سطحِ آب نگاه می‌کرد، ناگهان دید نورش رو به‌بانو​ تاریکی رفت. سایه‌ای... عظیم و غیرقابل‌تصور در جایی در اعماقِ بی‌انتها، زیرِ پای‌ردای​ آن‌ها حرکت می‌کرد و با پهنهٔ بی‌کرانش جلوی درخششِ خورشیدهای غرق‌شده را می‌گرفت.

برای چند لحظه، تاریکیِ دلگیری تمامِ‌ظریفش​ پهنهٔ رودِ بزرگ را در اطرافِ قایق‌بسته​ فرا گرفت و سپس بی‌تفاوت عبور کرد.

لرزه‌ای بر تنش نشست و‌دید​ با وحشتی که در چشمانِ بی‌نورش‌بسته​ پنهان بود، به آنانکه نگاه کرد.

پیرزن با آرامش پاروی‌پیرزن​ سکان را در دست‌است​ داشت و لبخند می‌زد.

«نگران نباشین سرورم.‌داده​ اونا نمی‌تونن ما‌نفس‌هایش​ رو حس کنن.»

سانی کمی تردید کرد؛ با‌فکِ​ خود می‌اندیشید که بپرسد منظورش از‌داده​ «آن‌ها» چه کسانی است یا نه.

...در نهایت، ساکت ماند.

چیزهایی بود که آدم همان بهتر که نمی‌دانست. سانی مطمئن‌چند​ نبود بتواند تجملِ نادانی را به خود روا بدارد... اما‌لطفِ​ تصمیم گرفت دست‌کم برای امروز، همچنان از این نادانی لذت ببرد.

ناولها | novelha.net