چپتر 1287: بیخبریِ شیرین
0سانی مثل یک نوزاد خوابید. هیچ کابوسی به خوابش نیامد و وقتی بیدار شد، قلبش بهطرز عجیبی آرامنگهبانی بود. مدتی بیحرکت ماند و گرمای دستِ نف را که روی فرقِ سرش قرار داشت، حس کرد. قایقآسمانِ بهسرعت روی آب پیش میرفت و باد و جریانِ آب آن را با خود میبردند. دنیای اطرافشان تاریک بود.
دیگر شب شده بود.
«...خواب موندم.»
نفیس باید بیدارشداده میکرد. خودش اصلاًنفسهایش استراحتی کرده بود؟
سانی با کمی چرخاندنِ سرش به بالا نگاه کرد و خطِداده فکِ ظریفش را دید. به دیوارهٔ چوبیِ قایق تکیه داده ونشید چشمانش بسته بود. نفسهایش آرام و عمیق بود. غرق در خواب بود.
پس... هیچکس نگهبانی نمیداد.
«از دستِنتیجه بانو ناراحتپیرزن نشید، سرورم.»
سانی کمی جا خورد و به انتهای قایق نگاه کرد؛ آنانکه هنوز آنجا نشستهنشید بود و پاروی هدایت را آرام در دست داشت. ردای تاریکش همرنگِ آسمانِ شبآسمانِ بود؛ چنانکه بهسختی میشد تشخیص داد چینهای ردا کجا تمام میشود و شب کجا آغاز.
«هر دوتونبالا به استراحتخطِ نیاز داشتید.»
سانی از دراز کشیدن روی پاهای نف حسِ خیلی خوبی داشت، اما با آهی از سرِنگهبانی بیمیلی نشست. چشمانش را مالید و به سایههایش نگاه کرد که در تاریکی تقریباً نامرئی بودند. هیچکدامهمرنگِ نشانهای از نگرانی نداشتند، پس نتیجه گرفت پیرزن در مدتی که خواب بودهاند، کارِ عجیبی نکرده است.
هرچند چند روزِ دیگر زمان میبرد تا ذخایرِ جوهرشهرچند کاملاً پر شود، اما دیگر خالی نبود. به لطفِخالی کفنِ غروب، حس میکرد خستگیاش دررفته و سرحال آمده است.
با اینتکیه حال، کمیچشمانش گرسنه بود.
سانی چندبالا لحظه مکثخطِ کرد و پرسید:
«میگم... احیاناًخطِ از اون پایهایدید کوچیک بازم نداری؟»
آنانکه لبخند زد.
«باید چندتایی توی جعبهچشمانش مونده باشه. نوش جان کنید،هیچکس سرورم. با حوصله درستشون کردم.»
سانی متوجه شد که جعبهٔ چوبی خاطرهای برای تولیدِ غذا نیست، بلکهچشمانش یک خاطرهٔ ذخیرهسازی است که کمک میکند آذوقه تازه بماند. حتماً آنانکهخورد تمامِ محتویاتِ آن را به امیدِ دیدار با فرزندانِ بافنده آماده کرده بود.
درِ جعبه را که باز کرد، چند پایِ باقیمانده، مقداری میوه و چندعمیق غذای سادهٔ دیگر پیدا کرد که همگی کاملاً تازه و سالم مانده بودند.آنجا بوی غذا چنان مطبوع بود که لحظهای بیحرکت ماند و از عطرش لذت برد.
پیرزن که مکثِگرفت او را اشتباهکارِ برداشت کرده بود، گفت:
«ببخشید که نمیتونم بیشتر از این ازتون پذیراییغرق کنم، سرورم. این روزها... تهیهٔ میوه و آردخورد برام آسون نیست. امیدوارم زیاد ناامید نشده باشید.»
سانی نگاهشبالا کرد وخطِ لبخند زد.
«این چه حرفیه مادربزرگ؟ من یه بارچوبیِ یه ماهِ تمام هیچچی جز گوشتِ گندیدهٔغرق اهریمن نخوردم. این دستکمی از یه ضیافت نداره.»
برای اثباتِ حرفش، یکیپیرزن از پایها را برداشت وهرچند با ولع در دهانش چپاند.
آنانکه سرشتکیه را کمیچشمانش کج کرد.
«...مردم تو آیندهنگاه هنوز هم ازظریفش گرسنگی رنج میبرن؟»
سانی پیش از آنکه جواب دهد، مدتِ زیادی لقمهاش را جوید.بسته پیرزن بهوضوح باور داشت آینده نوعی بهشت است که او وخورد دیگر پیروانِ بافنده در ساختنش نقش داشتهاند. نمیخواست دلش را بشکند.
شانهای بالا انداخت.
«آدمای باهوش نه. آه...چشمانش ولی متأسفانه خودم خیلیغرق باهوش نیستم. حداقل نه همیشه.»
بعد، فکری ناگهانی از ذهنشفکِ گذشت. سانی با دقت بهتکیه آنانکه نگاه کرد و پرسید:
«...اما شماخطِ چی، مادربزرگ؟ظریفش چیزی خوردین؟»
آنقدر لاغر و نحیف بود که همین چند وقت پیش اوروزِ را با جسد اشتباه گرفته بود. با این حال، فقط غذاغروب را به آنها تعارف کرده بود و خودش لب نزده بود.
آنانکه بهآرامی سر تکان داد.
«این بدنِ مننگاه خیلی گرسنه نمیشه. بعداًدید یه کم ماهی میگیرم.»
سانی اخم کرد، بقیهٔ پایها رادیوارهٔ برداشت و به سمتِ پاروی سکاننفسهایش رفت و به او تعارف کرد:
«نه، اینطوری نمیشه. لطفاً شما همکارِ یه کم بخورین. وگرنه وقتی برگردمزمان خونه، استادم یه کتکِ مفصل بهم میزنه...»
اگر معلم جولیوس میفهمید سانی شکمش را پر کرده امانگهبانی پیرزنی در همان نزدیکی به خودش گرسنگی داده، واقعاً از کورهنشسته درمیرفت... حتی اگر آن زن فقط یکی از ساکنانِ کابوس بود.
گذشته از این، آخرخطِ قرار بود چه جوردیوارهٔ ماهیای در رودِ بزرگ بگیرد؟
آنانکه کمی مکث کرد، بعددید با دستی لرزان یکی ازچشمانش پایها را گرفت و لبخند زد.
«ممنونم سرورم. همین کافیه.»
وقتی به سمتِ جعبه برگشت، نِف کمی تکان خورد و چشمانش را باز کرد. چند لحظهخورد به دامانِ خالیاش خیره ماند، بعد به سانی نگاه کرد و چند بار پلک زد. درتشخیص نهایت، هوا را بو کشید و به دنبالِ عطرِ هوسانگیزِ غذای تازه، به سمتِ جعبهٔ چوبی چرخید.
چشمانش برق زد.
آن دو دلی از عزا درآوردند، در حالی که آنانکه بهآرامی همان یک پایِغرق خود را میخورد. فضای داخلِ قایق بهطرز عجیبی آرام بود. انگار به جای پهنهٔ مرگبارِهدایت رودِ بزرگ که انواع موجوداتِ هولناک در آن میزیستند، روی دریاچهای آرام در حرکت بودند.
آب درخششِ شیریرنگِ ملایمی داشت و آسمان یکپارچهاست سیاه و نفوذناپذیر بود. چشماندازِ زیبای جهانِ پنهانکاملاً در مقبرهٔ آریل، مثل همیشه رؤیایی بود و رازآلود.
سانی که به سطحِ آب نگاه میکرد، ناگهان دید نورش رو بهبانو تاریکی رفت. سایهای... عظیم و غیرقابلتصور در جایی در اعماقِ بیانتها، زیرِ پایردای آنها حرکت میکرد و با پهنهٔ بیکرانش جلوی درخششِ خورشیدهای غرقشده را میگرفت.
برای چند لحظه، تاریکیِ دلگیری تمامِظریفش پهنهٔ رودِ بزرگ را در اطرافِ قایقبسته فرا گرفت و سپس بیتفاوت عبور کرد.
لرزهای بر تنش نشست ودید با وحشتی که در چشمانِ بینورشبسته پنهان بود، به آنانکه نگاه کرد.
پیرزن با آرامش پارویپیرزن سکان را در دستاست داشت و لبخند میزد.
«نگران نباشین سرورم.داده اونا نمیتونن مانفسهایش رو حس کنن.»
سانی کمی تردید کرد؛ بافکِ خود میاندیشید که بپرسد منظورش ازداده «آنها» چه کسانی است یا نه.
...در نهایت، ساکت ماند.
چیزهایی بود که آدم همان بهتر که نمیدانست. سانی مطمئنچند نبود بتواند تجملِ نادانی را به خود روا بدارد... امالطفِ تصمیم گرفت دستکم برای امروز، همچنان از این نادانی لذت ببرد.