---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1623: غولِ تاریک • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1623: غولِ تاریک

0

زمین که لرزید، فضای سرزندهٔ اردوگاه بی‌درنگ سرد و حرفه‌ای شد. آتش‌بانان که تا همین‌این​ چند لحظه پیش داشتند از شامی دیروقت لذت می‌بردند، در دم از جا برخاستند و سلاح‌هایشان‌قدیسِ​ را برداشتند. لحظه‌ای بعد، در آرایشِ دفاعی ایستاده بودند و برای دفعِ هرگونه حمله‌ای آمادگی داشتند.

نفیس هم از جا برخاسته بود. شعله‌های سفیدی که‌یکه​ در چشمانش می‌سوختند شدت گرفتند و آتشی که پشت‌سرش‌می‌کرد​ بود قد کشید و تاریکی را بیشتر به عقب راند.

چیه؟

موجودِ کابوسی داشت از دوردست به‌باستانی​ آن‌ها نزدیک می‌شد، یا اربابِ معبدِ باستانی‌می‌فهمید​ تصمیم گرفته بود به آن‌ها خیانت کند؟

خیلی زود می‌فهمید.

بی‌حرکت ایستاده بودند و برای نبرد آماده می‌شدند که زمین دوباره‌کدام​ به لرزه درآمد. بادِ سردی وزید و بوی تندِ برگ‌های پوسیده و‌این​ جنگلِ مرطوب را با خود آورد. سکوتی پرالتهاب بر جهان حاکم شد.

لحظه‌ای بعد، نفیس حضورِ تازه‌ای را در کنارش حس کرد. سرش را که کمی چرخاند، سرورِ‌می‌فهمید​ سایه‌ها را دید که لبهٔ اردوگاه ایستاده بود و با آرامش به تاریکی چشم دوخته بود.‌مرطوب​ بی‌هیچ صدایی از غیب ظاهر شده بود، گویی خودِ سایه‌ها برخاسته بودند تا او را خلق کنند.

انگار نقابش را کنار گذاشته‌معبدِ​ بود، اما چون نفیس پشت‌سرش‌کند​ قرار داشت، نمی‌توانست چهره‌اش را ببیند.

آتش‌بانان از حضورِ ناگهانی‌اش یکه خوردند. هر کدام استادی‌تقویت​ باتجربه بودند و بسیاری‌شان خاطره‌هایی داشتند که حواسشان را‌کار​ تقویت می‌کرد. بی‌صدا نزدیک شدن به آن‌ها آسان نبود...

با این حال، سرورِ‌قرار​ سایه‌ها بی‌هیچ زحمتی این‌ناگهانی‌اش​ کار را کرده بود.

نفیس اخم کرد؛ تازه‌آن‌ها​ فهمیده بود زیردستانش در‌معبدِ​ برابرِ او چقدر آسیب‌پذیرند.

نفیس پرسید: «چه خبره؟»

صدایش آرام بود و‌استادی​ قدیسِ مرموز را با‌حواسشان​ احترامِ کافی خطاب قرار می‌داد.

چند لحظه‌اما​ ساکت ماند،‌قرار​ سپس آهی کشید.

«چیزِ مهمی نیست.‌دوردست​ یکی از موجوداتِ اعظمِ‌اربابِ​ خفته بیدار شده، همین.»

سایه لحظه‌ای‌نزدیک​ درنگ کرد‌اربابِ​ و افزود:

«معمولاً برای اینکه دردسر درست‌باتجربه​ نشه خواب نگهشون می‌دارم، اما‌می‌کرد​ سرکش‌ترین‌هاشون گاهی از خواب فرار می‌کنن.»

یه موجودِ‌اما​ کابوسِ اعظم؟‌قرار​ خواب نگهشون می‌داره؟

نفیس کمی اخم کرد.

«پس با هم باهاش بجنگیم؟»

اربابِ معبدِ‌خوردند​ باستانی بی‌آنکه برگردد،‌باتجربه​ سر تکان داد.

«نیازی نیست. فقط یه جانوره.»

با این‌داشت​ حرف، یک‌آن‌ها​ قدم جلو رفت.

تاریکی خروشید و او را چون ردایی پهناور‌گرفته​ در بر گرفت. پیکرِ سرورِ سایه‌ها در آن‌آماده​ حل شد و با خلأِ بی‌نور یکی شد.

و سپس،‌خوردند​ خلأ به سمتِ‌باتجربه​ بالا منفجر شد.

نفیس با حیرتی پنهان تماشا می‌کرد‌چهره‌اش​ که غولی ساخته از سایه‌ها، آرام‌استادی​ بر فرازِ دشتِ استخوان قد برافراشت.

بدنش کپیِ بی‌نقصی از سرورِ سایه‌ها بود. ابتدا بالاتنهٔ غول‌آسایش شکل گرفت و سپس دو بازوی عظیمش. در ابتدا‌آماده​ انگار غول زانو زده بود، اما بعد آرام روی پاهایش ایستاد و تا ارتفاعِ معبدِ باستانی قد کشید. سایه‌ها موج‌حضورِ​ برداشتند و سفت شدند و خطوطِ پشتش را شکل دادند. نفیس عضلاتِ کشیده‌ای را دید که زیرِ پوستِ ابسیدینی‌اش می‌غلتیدند.

لحظه‌ای بعد، لایه‌ای از عقیقِ براق غولِ تاریک را پوشاند و او را‌می‌فهمید​ در زرهی نفوذناپذیر در بر گرفت. حالا سرش بیش از حد دور بود؛ نورِ‌پوسیده​ فانوس‌های افسون‌شده نمی‌توانست پردهٔ تاریکی را که چهره‌اش را پنهان کرده بود، پس بزند.

با قدم برداشتنِ‌کدام​ غول، سراسرِ دشت‌بسیاری‌شان​ به لرزه درآمد.

...توانِ تغییرشکل؟

اندازهٔ غولِ سایه اصلاً‌آن‌ها​ به پای کالبدِ متعالیِ افی‌باستانی​ نمی‌رسید، اما همچنان هیبت داشت.

اما این پایانِ ماجرا نبود.

صدای خشی از پشتِ سرشان آمد و به دنبالش هیسی مهیب. آتش‌بانان که برگشتند، سرِ‌این​ مارِ عظیمی را دیدند که از ورودیِ معبد نمایان می‌شد. جانور آن‌قدر بزرگ بود که به‌راحتی‌قدیسِ​ می‌توانست کلِ دسته را با یک لقمه ببلعد و پولک‌هایش هم‌رنگِ زرهِ تاریکِ سرورِ سایه‌ها بود.

مارِ ابسیدین از دژ بیرون خزید، بدنِ درازش مانندِ رودخانه‌ای از تاریکی جریان داشت و‌خاطره‌هایی​ انگار پایانی نداشت. حتماً دورِ تمامِ تالارِ بزرگِ معبدِ باستانی حلقه زده بود و همان‌فهمیده​ لحظه که پا به داخل گذاشته بودند، آن‌ها را از هر طرف محاصره کرده بود.

نفیس با دقت تماشا می‌کرد.

ترور؟

مارِ عظیم در دشتِ استخوان خزید، از کنارِ آتش‌بانانِ خشک‌شده گذشت و به غولی‌نبود​ که از سایه‌ها ساخته شده بود نزدیک شد. گردنش را در هوا بالا برد و‌صدایش​ چابک دورِ پای سرورِ سایه‌ها حلقه زد و مانندِ مارِ درختی از بدنش بالا رفت.

جانور به شانهٔ غول‌قرار​ رسید و سپس در‌ناگهانی‌اش​ امتدادِ بازوی درازشده‌اش خزید.

سپس... تغییر کرد.

جایی که پیش‌تر سرِ مار بود، ناگهان نوکِ تیزِ شمشیری عظیم پدیدار شد. آهسته،‌بی‌حرکت​ اما چنان سریع که به چشم نمی‌آمد، بدنِ ترورِ متعالی موج برداشت و به اوداچیِ‌مرطوب​ غیرقابل‌تصوری تبدیل شد که قبضه و تیغهٔ خمیده‌اش به اندازهٔ قدِ غولِ سایه بلند بود.

سرانجام، تایتانی تاریک در دشتِ استخوان ایستاده بود‌حواسشان​ که بدنش در زرهِ عقیقیِ رعب‌آوری پوشیده شده‌حال​ بود و شمشیرِ ابسیدینِ غول‌پیکری در دست داشت.

شبیهِ ایزدی باستانی بود که از آسمان‌ها‌ببیند​ به عالمِ فانی نزول کرده باشد... یا‌بسیاری‌شان​ شاید از اعماقِ بی‌نورِ هاویه بیرون خزیده بود.

غولِ سایه بی‌آنکه‌دوردست​ به آتش‌بانان توجهی‌می‌شد​ کند، قدمِ دیگری برداشت.

چیزی از تاریکی به سوی او یورش برد... هیولایی عجیب‌الخلقه که روی زمین قد برافراشته‌نبرد​ بود و خِیلِ حشره‌های رنگ‌پریده در خزِ لکه‌دارش می‌لولیدند. سرِ بدقواره‌اش با شاخ‌های تیزی تاج‌گذاری‌خود​ شده بود و آرواره‌اش کاملاً باز بود و دیواری از نیش‌های عظیم را نشان می‌داد.

اندام‌هایش ملغمه‌ای از‌کدام​ چنگال‌ها، داس‌های کیتینی‌بسیاری‌شان​ و شاخک‌های تپنده بود.

با دیدنِ آن‌چون​ پلیدِ شنیع، سرمایی‌چهره‌اش​ در دلِ آتش‌بانان دوید.

با این حال، شمشیرِ‌آن‌ها​ سربرفلک‌کشیدهٔ غولِ تاریک تنها‌معبدِ​ یک بار فرود آمد.

یک ضربه، و گردنِ‌اربابِ​ جانورِ اعظم به‌تمیزی قطع شد‌خیانت​ و سرش روی زمین غلتید.

بدنِ عظیم واژگون شد و روی سطحِ‌خاطره‌هایی​ استخوانیِ استخوانِ سینهٔ ایزدِ مرده درهم شکست‌نبود​ و باعث شد بارِ دیگر به لرزه درآید.

جانورِ اعظم...‌اما​ مرده بود.‌قرار​ به همین سادگی.

غولِ تاریک با تحقیر به آن خیره شد،‌معبدِ​ سپس سرش را تکان داد و در خود‌می‌فهمید​ فرو ریخت و به موجی از سایه‌ها تبدیل شد.

لحظه‌ای بعد، تنها چیزی که باقی ماند جسدِ‌گرفته​ آن هیولای شنیع بود و شیارِ عمیقی که نوکِ‌می‌شدند​ اوداچیِ ابسیدین در استخوانِ سفید به جا گذاشته بود.

بارِ دیگر‌خوردند​ سکوت بر گورِ‌باتجربه​ خدا حاکم شد.

نفیس به جسدِ‌چون​ پلید خیره ماند،‌چهره‌اش​ حالتِ چهره‌اش ناخوانا بود.

سرانجام، سرش‌داشت​ را کمی‌آن‌ها​ کج کرد.

یک ضربه.

ناگهان خوشحال شد که‌استادی​ با مردی که خود را‌تقویت​ سایه می‌نامید پیمان بسته است.

...متحدِ او بودن‌چون​ بسیار بهتر از‌چهره‌اش​ دشمنِ او بودن بود.

ناولها | novelha.net