چپتر 77: دربند
0سانی تلوتلو خوردفراموشیِ و با نهایتِ بهتیاد به همراهانش نگاه کرد.
نفیس و کاسی هر کدام میوهای بزرگ، گرد و براق در دست داشتند. پوستِغذا این میوهها صاف و همچون عقیق سیاه بود، و درونِ آبدارشان همچون یاقوت سرخ.نظرم دستها، چانه و لبهایشان به آبمیوهٔ سرخ آغشته بود، طوری که انگار داشتند خون میخوردند.
عطرِ فریبندهاوضاع و شیرینی درقدم هوا پیچیده بود.
سانی عقب کشید...
اما شکمش بیاختیار قاروقورناگهانی کرد و به یادشپافشاری آورد که چقدر گرسنه است.
نفیس به سانیقدم نگاه کرد وآیا لبخندِ آسودهای تحویلش داد.
«هی.»
زبانش بند آمده بود و به اوسرانجام خیره ماند. سرانجام پس از چند ثانیهچیه سانی به خودش مسلط شد و داد زد:
«منظورت از "هی"فراموشیِ چیه؟! آخه دارینبگوید چه غلطی میکنین؟!»
صدایش بلند بودقدم و پر ازآیا ناباوری و خشم.
نفیس و کاسی هراحتیاط دو به سمتش برگشتند.آیا کاملاً گیج به نظر میرسیدند.
«چرا داد میزنی؟»
سانی با دهانِ باز به آنها نگاه کرد،پافشاری حس میکرد عقلش را از دست داده است.کردم چرا اینقدر بیخیال بودند؟ آخه اینجا چه خبر بود؟!
برای اینکه از اوضاع سر در بیاورد، با احتیاطچیزی یک قدم جلو رفت و به نفیس نگاه کرد.میخواست آیا او... صبر کن... داشت به چه چیزی فکر میکرد؟
خیلی گرسنه بود.بیاورد تمرکز روی هر چیزیرفت جز غذا سخت بود...
سانی این فراموشیِ ناگهانی را پسماند زد، چیزی را که میخواست بگویدمنظورت به یاد آورد و پافشاری کرد:
«چرا نظرت رو عوض کردی؟»
ستارهٔ دگرگون اخم کرد.
«نظرم رواوضاع عوض کردم؟احتیاط دربارهٔ چی؟»
دندانهایش را رویبند هم فشرد؛ فکر میکردسرانجام نفیس میخواهد گولش بزند.
«دربارهٔ میوهها! فکرفراموشیِ میکردم توافق کرده بودیمیاد که اونها رو نخوریم!»
نفیس پلک زدقدم و حالتِ گیجیآیا در چهرهاش پدیدار شد.
«کردیم؟ ...چرا؟»
سانی دهان بازبند کرد تا جواب بدهد،سرانجام اما بعد خشکش زد.
راستی، چراسخت چنین توافقیناگهانی کرده بودند؟
اوه... درست یادم نمیاد.
مطمئن بود دلیلی وجود داشته،قدم اما ذهنش کاملاً خالی بود.داشت قطعاً توافقی در کار بود... نبود؟
تا همین چند لحظه پیش، کاملاً مطمئن بود که بوده. امامسلط الان... هاه... همهٔ اینها خیالِ خودش بود؟ واقعاً هیچ دلیلی برای نخوردنِسمتش آن میوههای فریبنده وجود نداشت. مخصوصاً وقتی هر سهتایشان اینقدر گرسنه بودند...
نه، صبرسخت کن... اینناگهانی درست نیست!
«حالت خوبه، سانی؟»
تکانِ خوردی خورد و نگاهی به نفیس انداخت که با نگرانیچیزی به او چشم دوخته بود. ناگهان سانی احساسِ گمگشتگی و گیجییاد کرد. داشتند دربارهٔ چه چیزی حرف میزدند؟ چیزی... چیزی دربارهٔ یکجور توافق؟
کدام توافق؟
چون نمیدانست چه جوابی بدهد،میخواست فقط همانجا با اخمی بر چهرهکردی ایستاد و لبولوچهاش را آویزان کرد.
اَه، چقدر خجالتآوره. وقتیجلو داشت باهام حرف میزد،داشت کلاً تو هپروت بودم؟
خوشبختانه کاسی خیلی زود به دادشجلو رسید. او همیشه میدانست چطور اوضاعفکر را از این حالتِ معذبکننده درآورد.
«چون بدونِ توبند شروع به خوردنماند کردیم عصبانی شدی؟»
به او نگاه کرد ومیخواست متوجهِ میوهٔ بزرگ و خوشمزهعوض در دستانش شد. شکمش قاروقور کرد.
خیلی گرسنمه...
«اوه... فکر کنم؟»
کاسی لبخندی زد و به زمین اشاره کرد،چند جایی که میوهٔ دیگری روی تودهای از برگهایدارین ریخته قرار داشت. دندانهایش به آبمیوهٔ سرخ آغشته بود.
«نگران نباش! نفیسفراموشیِ سهتا ازشون آورده،بگوید برای هر کدوممون یکی.»
چقدر لطف کرده...
سانی میوه را برداشت،احتیاط نگاهش کرد و بیفکرآیا گازی از آن زد.
در دم دهانش پر از شیرینیِ دلپذیر و خنکی شد. آن میوهٔ پرآب و شیرهدار احتمالاً خوشمزهترین چیزی بود کهبلند تا به حال چشیده بود. هم مقوی بود و هم طراوتبخش، با بافتی غنی و طعمی نرم که در دهاناینجا میماند. گوشتِ یاقوتیرنگش عملاً روی زبانش آب شد و باعث شد تمامِ بدنش مورمور شود. این میوه تجسمِ خالصِ لذت بود.
واو!
با وجودِ این لذت، سانی بهآیا دلیلی احساسِ آشفتگی میکرد. یک جایِتمرکز کارِ این اوضاع حسابی میلنگید... اما کجا؟
گازِ دیگری زد، اخم کرد و سعی کرد منبعِ این احساسِچیزی اضطراب را بفهمد. فکر کردن به هر چیزی جز طعمِ بهشتیِ میوهٔپافشاری درختِ روح سخت بود، اما خودش را مجبور کرد تا تمرکز کند.
ها... درختِ روح؟بند از کِی... صبرماند کن، حواست پرت نشه...
سانی بالاخره توانست منشأ این حسِ عجیب را پیدا کند.عوض سایهاش بود. وقتی دست دراز کرد تا میوه را بردارد،میخواهد سایه حرکاتش را تقلید نکرد، گویی تمایلی به لمسِ آن نداشت.
حتی حالا هم بیحرکت بودرفت و از تقلیدِ او درفکر خوردنِ میوه سر باز میزد.
عجیبه. این یارو چشه؟
سانی گازِ دیگری زدآمده و غرق در فکر،چند به سایه نگاه کرد.
سایه خلقوخوی عجیبی داشت، اما بهندرت کارییاد را بیدلیل انجام میداد. اگر از میوهاخم خوشش نمیآمد، حتماً مشکلی در... میوه... بود...
سانی اخم کرد؛قدم ناگهان حس کرد وحشتیصبر به جانش افتاده است.
مشکلی... مشکلی در... بود...
لعنتی، چرا فکربند کردن به اینماند چیزا اینقدر سخته؟!
مشکلی درسخت میوه بود؟ناگهانی چرا باید...
صبر کن، برای همین بود کهآیا سرِ نفیس داد زدم؟ اون یه قراریروی رو زیر پا گذاشت... قرارمون چی بود؟
سانی در آستانهٔ به یاد آوردنِ چیزِرفت بسیار مهمی بود. حس میکرد فقط کافی استروی سرنخ را بکشد تا تمامِ حقیقت آشکار شود...
اگر موفقزبانش نمیشد، اتفاقِآمده وحشتناکی میافتاد...
اما بعد،سخت حواسِ سانیناگهانی پرت شد.
اتفاقِ غیرمنتظرهای افتاد؛قدم چیزی که تمامِآیا توجهش را میطلبید.
بیدرنگ، بهنحوی مشکلِبیاورد میوههای درختِ روحجلو را بهکلی فراموش کرد.
چون در آنبند لحظه، طلسم داشتماند در گوشش حرف میزد:
[سایهات قویتر میشود.]
چـ... چی؟
پلک زد، سپس به میوهٔ خوشمزهٔ در دستشچند نگاه کرد. طلسم درست بعد از اینکه سانی سومینغلطی گاز را قورت داد، افزایشِ قدرتش را اعلام کرد.
مبهوت سرش رافراموشیِ بلند کرد وبگوید به نفیس نگاه کرد.
ستارهٔ دگرگون نیز با حالتی عجیب در چهرهاشداشت به میوه خیره شده بود. سنگینیِ نگاهِ سانیفراموشیِ را که حس کرد، سرش را بالا آورد.
سانی لبهایش را تر کرد.
«تو هم...»
همزمان، نفیس گفت:
«همین الاناحتیاط یه واحد جوهرِرفت روح جذب کردم.»
بیآنکه چیزی بگویند،بیاورد هر دو بهجلو طرفِ کاسی برگشتند.
دخترِ نابینا با اشتیاق داشت میوهماند را میبلعید. آبِ قرمزرنگ از چانهاشمنظورت سرازیر بود و روی زمین میچکید.
لحظهای دستسخت نگه داشتناگهانی و لبخند زد.
«راستش، مناحتیاط مالِ خودمو چندرفت گاز پیش گرفتم.»
چشمانِ سانی گرد شد. باقدم هیجان رونها را احضار کردداشت و دستهٔ مدنظرش را یافت:
قطعههای سایه: [۹۷/۱۰۰۰].
واقعاً یک قطعه گرفته بود!
بیآنکه جانش را در نبرد باجلو هیولاهای مرگبار به خطر بیندازد، یکفکر قطعهٔ سایه به دست آورده بود!
سرانجام، سانی فهمید چرا دیوِخیره زرهپوش آنقدر روی درختِ روحخودش و میوههایش تمرکز کرده بود.
این میوهها جادوی خالص بودند!
حسِ ناخوشایندش را بهکلی فراموش کرد؛ دستشصبر را بالا آورد و با ولع، گوشتِغذا آبدار، خوشمزه و مقویِ میوه را گاز زد...
اواخرِ عصر، وقتی خورشید پشتِ افق پنهان شده وثانیه دریای تاریک بارِ دیگر گورتپهٔ خاکستری را به جزیرهای متروکصدایش بدل کرده بود، هر سه برای گذراندنِ شب آماده میشدند.
اردوگاهشان را جابهجا کرده بودند تا میانِ ریشههای درختِنظرت عظیم استراحت کنند. با انرژیِ تازهای که از خوردنِدندانهایش میوههای معجزهآسا گرفته بودند، انگار تمامِ نگرانیهایشان رنگ باخته بود.
از آنجا که راهی برای پیشروی به سمتِداشت غرب نداشتند، نفیس، سانی و کاسی تصمیم گرفتهفراموشیِ بودند پیش از هر تصمیمی، چند روزی استراحت کنند.
حقشان بوداوضاع تعطیلاتِ کوتاهیاحتیاط داشته باشند.
گورتپهٔ خاکستری مکانی بینقص برای تجدیدِ قوا بود. در برهوتِ اطراف هیچمنظورت هیولایی پرسه نمیزد، آنقدر وسعت داشت که از آنها در برابرِ وحشتِبرگشتند دریا محافظت کند، و به لطفِ درختِ روح غذای فراوانی در اختیار داشتند.
مهمتر از آن،فراموشیِ غذا حتی میتوانستبگوید به آنها قدرت ببخشد...
کجای دیگر میتوانستندقدم بیآنکه جانشان را بهصبر خطر بیندازند، قویتر شوند؟
در دلِ اینبیاورد جهنم، اینجا دستکمیجلو از بهشت نداشت.
سانی روی تشکِ دستسازی از برگهای خشکسرانجام دراز کشید و برای اولین بار پسچیه از روزهای طولانی، احساسِ آرامش و امیدواری کرد.
انگار اوضاعسخت داشت روناگهانی به راه میشد.
پیش از آنکه به خواب برود،آیا نگاهی به شاخههای ستبرِ درختِ عظیم انداختروی و با کمی افسوس با خود گفت:
حالا که دیوِ زرهپوش مُرده، دیگه کسی نیستآیا که از این درختِ باشکوه محافظت کنه. وقتیغذا به سفرمون ادامه بدیم، کاملاً بیدفاع میشه. چه حیف...
هوشیاریاش در نیمهخواب به سر میبرد. با اینچند حال، درست پیش از آنکه کاملاً در آغوشِدارین تاریکی فرو برود، آخرین فکر از ذهنِ سانی گذشت:
چه حیف که دیگه کسی اینجا نیستیاد تا بهش خدمت کنه... و بهش غذااخم بده... و کمک کنه بذراشو پخش کنه...