---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 77: دربند • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 77: دربند

0

سانی تلوتلو خورد‌رفت​ و با نهایتِ بهت‌چیزی​ به همراهانش نگاه کرد.

نفیس و کاسی هر کدام میوه‌ای بزرگ، گرد و براق در دست داشتند. پوستِ‌کردی​ این میوه‌ها صاف و همچون عقیق سیاه بود، و درونِ آبدارشان همچون یاقوت سرخ.‌کرده​ دست‌ها، چانه و لب‌هایشان به آب‌میوهٔ سرخ آغشته بود، طوری که انگار داشتند خون می‌خوردند.

عطرِ فریبنده‌است​ و شیرینی در‌تحویلش​ هوا پیچیده بود.

سانی عقب کشید...

اما شکمش بی‌اختیار قاروقور‌آیا​ کرد و به یادش‌فکر​ آورد که چقدر گرسنه است.

نفیس به سانی‌روی​ نگاه کرد و‌فراموشیِ​ لبخندِ آسوده‌ای تحویلش داد.

«هی.»

زبانش بند آمده بود و به او‌ستارهٔ​ خیره ماند. سرانجام پس از چند ثانیه‌فشرد​ سانی به خودش مسلط شد و داد زد:

«منظورت از "هی"‌رفت​ چیه؟! آخه دارین‌داشت​ چه غلطی می‌کنین؟!»

صدایش بلند بود‌روی​ و پر از‌فراموشیِ​ ناباوری و خشم.

نفیس و کاسی هر‌آسوده‌ای​ دو به سمتش برگشتند.‌بند​ کاملاً گیج به نظر می‌رسیدند.

«چرا داد می‌زنی؟»

سانی با دهانِ باز به آن‌ها نگاه کرد،‌فکر​ حس می‌کرد عقلش را از دست داده است.‌می‌خواست​ چرا این‌قدر بی‌خیال بودند؟ آخه اینجا چه خبر بود؟!

برای اینکه از اوضاع سر در بیاورد، با احتیاط‌بگوید​ یک قدم جلو رفت و به نفیس نگاه کرد.‌نظرم​ آیا او... صبر کن... داشت به چه چیزی فکر می‌کرد؟

خیلی گرسنه بود.‌لبخندِ​ تمرکز روی هر چیزی‌زبانش​ جز غذا سخت بود...

سانی این فراموشیِ ناگهانی را پس‌کردی​ زد، چیزی را که می‌خواست بگوید‌دربارهٔ​ به یاد آورد و پافشاری کرد:

«چرا نظرت رو عوض کردی؟»

ستارهٔ دگرگون اخم کرد.

«نظرم رو‌است​ عوض کردم؟‌آسوده‌ای​ دربارهٔ چی؟»

دندان‌هایش را روی‌پافشاری​ هم فشرد؛ فکر می‌کرد‌ستارهٔ​ نفیس می‌خواهد گولش بزند.

«دربارهٔ میوه‌ها! فکر‌رفت​ می‌کردم توافق کرده بودیم‌چیزی​ که اون‌ها رو نخوریم!»

نفیس پلک زد‌روی​ و حالتِ گیجی‌فراموشیِ​ در چهره‌اش پدیدار شد.

«کردیم؟ ...چرا؟»

سانی دهان باز‌پافشاری​ کرد تا جواب بدهد،‌ستارهٔ​ اما بعد خشکش زد.

راستی، چرا‌جلو​ چنین توافقی‌آیا​ کرده بودند؟

اوه... درست یادم نمیاد.

مطمئن بود دلیلی وجود داشته،‌تحویلش​ اما ذهنش کاملاً خالی بود.‌خیره​ قطعاً توافقی در کار بود... نبود؟

تا همین چند لحظه پیش، کاملاً مطمئن بود که بوده. اما‌کردم​ الان... هاه... همهٔ این‌ها خیالِ خودش بود؟ واقعاً هیچ دلیلی برای نخوردنِ‌نخوریم​ آن میوه‌های فریبنده وجود نداشت. مخصوصاً وقتی هر سه‌تایشان این‌قدر گرسنه بودند...

نه، صبر‌جلو​ کن... این‌آیا​ درست نیست!

«حالت خوبه، سانی؟»

تکانِ خوردی خورد و نگاهی به نفیس انداخت که با نگرانی‌ماند​ به او چشم دوخته بود. ناگهان سانی احساسِ گم‌گشتگی و گیجی‌غلطی​ کرد. داشتند دربارهٔ چه چیزی حرف می‌زدند؟ چیزی... چیزی دربارهٔ یک‌جور توافق؟

کدام توافق؟

چون نمی‌دانست چه جوابی بدهد،‌صبر​ فقط همان‌جا با اخمی بر چهره‌روی​ ایستاد و لب‌ولوچه‌اش را آویزان کرد.

اَه، چقدر خجالت‌آوره. وقتی‌غذا​ داشت باهام حرف می‌زد،‌می‌خواست​ کلاً تو هپروت بودم؟

خوشبختانه کاسی خیلی زود به دادش‌داد​ رسید. او همیشه می‌دانست چطور اوضاع‌سرانجام​ را از این حالتِ معذب‌کننده درآورد.

«چون بدونِ تو‌پافشاری​ شروع به خوردن‌کردی​ کردیم عصبانی شدی؟»

به او نگاه کرد و‌صبر​ متوجهِ میوهٔ بزرگ و خوشمزه‌تمرکز​ در دستانش شد. شکمش قاروقور کرد.

خیلی گرسنمه...

«اوه... فکر کنم؟»

کاسی لبخندی زد و به زمین اشاره کرد،‌دگرگون​ جایی که میوهٔ دیگری روی توده‌ای از برگ‌های‌گولش​ ریخته قرار داشت. دندان‌هایش به آب‌میوهٔ سرخ آغشته بود.

«نگران نباش! نفیس‌رفت​ سه‌تا ازشون آورده،‌داشت​ برای هر کدوممون یکی.»

چقدر لطف کرده...

سانی میوه را برداشت،‌آسوده‌ای​ نگاهش کرد و بی‌فکر‌بند​ گازی از آن زد.

در دم دهانش پر از شیرینیِ دلپذیر و خنکی شد. آن میوهٔ پرآب و شیره‌دار احتمالاً خوشمزه‌ترین چیزی بود که‌کرده​ تا به حال چشیده بود. هم مقوی بود و هم طراوت‌بخش، با بافتی غنی و طعمی نرم که در دهان‌یادم​ می‌ماند. گوشتِ یاقوتی‌رنگش عملاً روی زبانش آب شد و باعث شد تمامِ بدنش مورمور شود. این میوه تجسمِ خالصِ لذت بود.

واو!

با وجودِ این لذت، سانی به‌فراموشیِ​ دلیلی احساسِ آشفتگی می‌کرد. یک جایِ‌نظرت​ کارِ این اوضاع حسابی می‌لنگید... اما کجا؟

گازِ دیگری زد، اخم کرد و سعی کرد منبعِ این احساسِ‌ماند​ اضطراب را بفهمد. فکر کردن به هر چیزی جز طعمِ بهشتیِ میوهٔ‌می‌کنین​ درختِ روح سخت بود، اما خودش را مجبور کرد تا تمرکز کند.

ها... درختِ روح؟‌پافشاری​ از کِی... صبر‌کردی​ کن، حواست پرت نشه...

سانی بالاخره توانست منشأ این حسِ عجیب را پیدا کند.‌تمرکز​ سایه‌اش بود. وقتی دست دراز کرد تا میوه را بردارد،‌نظرت​ سایه حرکاتش را تقلید نکرد، گویی تمایلی به لمسِ آن نداشت.

حتی حالا هم بی‌حرکت بود‌سخت​ و از تقلیدِ او در‌یاد​ خوردنِ میوه سر باز می‌زد.

عجیبه. این یارو چشه؟

سانی گازِ دیگری زد‌نظرت​ و غرق در فکر،‌دگرگون​ به سایه نگاه کرد.

سایه خلق‌وخوی عجیبی داشت، اما به‌ندرت کاری‌چیزی​ را بی‌دلیل انجام می‌داد. اگر از میوه‌فراموشیِ​ خوشش نمی‌آمد، حتماً مشکلی در... میوه... بود...

سانی اخم کرد؛‌روی​ ناگهان حس کرد وحشتی‌ناگهانی​ به جانش افتاده است.

مشکلی... مشکلی در... بود...

لعنتی، چرا فکر‌پافشاری​ کردن به این‌کردی​ چیزا این‌قدر سخته؟!

مشکلی در‌جلو​ میوه بود؟‌آیا​ چرا باید...

صبر کن، برای همین بود که‌فراموشیِ​ سرِ نفیس داد زدم؟ اون یه قراری‌عوض​ رو زیر پا گذاشت... قرارمون چی بود؟

سانی در آستانهٔ به یاد آوردنِ چیزِ‌زبانش​ بسیار مهمی بود. حس می‌کرد فقط کافی است‌خودش​ سرنخ را بکشد تا تمامِ حقیقت آشکار شود...

اگر موفق‌یاد​ نمی‌شد، اتفاقِ‌نظرت​ وحشتناکی می‌افتاد...

اما بعد،‌جلو​ حواسِ سانی‌آیا​ پرت شد.

اتفاقِ غیرمنتظره‌ای افتاد؛‌روی​ چیزی که تمامِ‌فراموشیِ​ توجهش را می‌طلبید.

بی‌درنگ، به‌نحوی مشکلِ‌لبخندِ​ میوه‌های درختِ روح‌داد​ را به‌کلی فراموش کرد.

چون در آن‌پافشاری​ لحظه، طلسم داشت‌کردی​ در گوشش حرف می‌زد:

[سایه‌ات قوی‌تر می‌شود.]

چـ... چی؟

پلک زد، سپس به میوهٔ خوشمزهٔ در دستش‌دگرگون​ نگاه کرد. طلسم درست بعد از اینکه سانی سومین‌بزند​ گاز را قورت داد، افزایشِ قدرتش را اعلام کرد.

مبهوت سرش را‌رفت​ بلند کرد و‌داشت​ به نفیس نگاه کرد.

ستارهٔ دگرگون نیز با حالتی عجیب در چهره‌اش‌می‌خواست​ به میوه خیره شده بود. سنگینیِ نگاهِ سانی‌دگرگون​ را که حس کرد، سرش را بالا آورد.

سانی لب‌هایش را تر کرد.

«تو هم...»

هم‌زمان، نفیس گفت:

«همین الان‌تمرکز​ یه واحد جوهرِ‌سخت​ روح جذب کردم.»

بی‌آنکه چیزی بگویند،‌لبخندِ​ هر دو به‌داد​ طرفِ کاسی برگشتند.

دخترِ نابینا با اشتیاق داشت میوه‌کردی​ را می‌بلعید. آبِ قرمزرنگ از چانه‌اش‌دربارهٔ​ سرازیر بود و روی زمین می‌چکید.

لحظه‌ای دست‌جلو​ نگه داشت‌آیا​ و لبخند زد.

«راستش، من‌تمرکز​ مالِ خودمو چند‌سخت​ گاز پیش گرفتم.»

چشمانِ سانی گرد شد. با‌تحویلش​ هیجان رون‌ها را احضار کرد‌خیره​ و دستهٔ مدنظرش را یافت:

قطعه‌های سایه: [۹۷/۱۰۰۰].

واقعاً یک قطعه گرفته بود!

بی‌آنکه جانش را در نبرد با‌داد​ هیولاهای مرگبار به خطر بیندازد، یک‌سرانجام​ قطعهٔ سایه به دست آورده بود!

سرانجام، سانی فهمید چرا دیوِ‌عوض​ زره‌پوش آن‌قدر روی درختِ روح‌نظرم​ و میوه‌هایش تمرکز کرده بود.

این میوه‌ها جادوی خالص بودند!

حسِ ناخوشایندش را به‌کلی فراموش کرد؛ دستش‌ناگهانی​ را بالا آورد و با ولع، گوشتِ‌کردی​ آبدار، خوشمزه و مقویِ میوه را گاز زد...

اواخرِ عصر، وقتی خورشید پشتِ افق پنهان شده و‌اخم​ دریای تاریک بارِ دیگر گورتپهٔ خاکستری را به جزیره‌ای متروک‌توافق​ بدل کرده بود، هر سه برای گذراندنِ شب آماده می‌شدند.

اردوگاهشان را جابه‌جا کرده بودند تا میانِ ریشه‌های درختِ‌خیلی​ عظیم استراحت کنند. با انرژیِ تازه‌ای که از خوردنِ‌یاد​ میوه‌های معجزه‌آسا گرفته بودند، انگار تمامِ نگرانی‌هایشان رنگ باخته بود.

از آنجا که راهی برای پیشروی به سمتِ‌می‌خواست​ غرب نداشتند، نفیس، سانی و کاسی تصمیم گرفته‌دگرگون​ بودند پیش از هر تصمیمی، چند روزی استراحت کنند.

حقشان بود‌است​ تعطیلاتِ کوتاهی‌آسوده‌ای​ داشته باشند.

گورتپهٔ خاکستری مکانی بی‌نقص برای تجدیدِ قوا بود. در برهوتِ اطراف هیچ‌دربارهٔ​ هیولایی پرسه نمی‌زد، آن‌قدر وسعت داشت که از آن‌ها در برابرِ وحشتِ‌پلک​ دریا محافظت کند، و به لطفِ درختِ روح غذای فراوانی در اختیار داشتند.

مهم‌تر از آن،‌رفت​ غذا حتی می‌توانست‌داشت​ به آن‌ها قدرت ببخشد...

کجای دیگر می‌توانستند‌روی​ بی‌آنکه جانشان را به‌ناگهانی​ خطر بیندازند، قوی‌تر شوند؟

در دلِ این‌لبخندِ​ جهنم، اینجا دست‌کمی‌داد​ از بهشت نداشت.

سانی روی تشکِ دست‌سازی از برگ‌های خشک‌ستارهٔ​ دراز کشید و برای اولین بار پس‌فشرد​ از روزهای طولانی، احساسِ آرامش و امیدواری کرد.

انگار اوضاع‌جلو​ داشت رو‌آیا​ به راه می‌شد.

پیش از آنکه به خواب برود،‌فراموشیِ​ نگاهی به شاخه‌های ستبرِ درختِ عظیم انداخت‌عوض​ و با کمی افسوس با خود گفت:

حالا که دیوِ زره‌پوش مُرده، دیگه کسی نیست‌بند​ که از این درختِ باشکوه محافظت کنه. وقتی‌مسلط​ به سفرمون ادامه بدیم، کاملاً بی‌دفاع می‌شه. چه حیف...

هوشیاری‌اش در نیمه‌خواب به سر می‌برد. با این‌دگرگون​ حال، درست پیش از آنکه کاملاً در آغوشِ‌گولش​ تاریکی فرو برود، آخرین فکر از ذهنِ سانی گذشت:

چه حیف که دیگه کسی اینجا نیست‌چیزی​ تا بهش خدمت کنه... و بهش غذا‌فراموشیِ​ بده... و کمک کنه بذراشو پخش کنه...

ناولها | novelha.net