چپتر 1948: سدِ آشنا
0مار واقعاً برای سانی در تلاشش برای تسلط یافتن بر گامِ بعدیِ رقصِ سایه، ارزشی بیاندازه داشت. با توجه به تواناییاش در به خود گرفتنِهدفش شکلِ هر سایهای که در روحِ سانی میآرمید — دستکم آنهایی که در طبقه و رتبه با مار برابر یا از آن پایینتر بودند —مشکل میشد از این سایهٔ میراث استفاده کرد تا به مخزنی عظیم از شکلها دست یافت که اربابش میتوانست آنها را با جزئیاتِ دقیق مطالعه کند.
تا زمانی که سانی از یک تجسم برای تقویتِصرفاً مار استفاده میکرد، میتوانست یگانگیِ کامل با موجوداتِ بیشماریتوانسته را تجربه کند؛ از جانورانِ خفته گرفته تا ترورهای فاسدشده.
در واقع... حالا که سانی به آن فکر میکرد، مگر توانِ [بیشکلِ] مار کموبیش همان چیزی نبود که خودشدرونِ سعی داشت به آن برسد؟ هدفش این بود که یاد بگیرد چطور نه تنها شکلِ ظاهریِ یک موجود، بلکهدلیل صفتها و قدرتهای عرفانیاش را هم تقلید کند. و مار از همان ابتدا قادر به انجامِ این کار بود.
هدفِ نهایی درگرفته تمامِ این مدت پیشِحالا روی سانی قرار داشت.
اما مشکل اینجا بود که...
همان مانعی که در گذشته نگذاشته بود با کمکِ رقصِ سایه رفتهرفته جوهرِ شکلهای مار را یاد بگیرد، حالاهنگامِ هم مانع از آن میشد که واقعاً در حالتِ یگانگی با این موجودات غوطهور شود — خطرِ گم کردنِ خودوقتی در بیشکلی، فراموش کردنِ اینکه چه کسی است و چه چیزی او را از موجوداتی که سایهشان میشد جدا میکند.
اتفاقاً حالا این خطر حتی وحشتناکتر هم بود، چونموجوداتی صرفاً به درونِ جوهرِ موجوداتِ بیگانه سرک نمیکشید. بلکه کاملاًدرونِ با آنها ادغام میشد و با شکلهای حیوانیشان یکی میشد.
سانی توانسته بود هنگامِ تجربهٔ حالتِ یگانگی با قدیس و دیو، درکِ خود از هویتش را محکم نگه داردهدفش — شاید به این دلیل که آنها از همان ابتدا از سرشتِ او زاده شده و درونِ روحش سکونت داشتند.مدت تقویتِ مار هم مشکلی نداشت — فقط وقتی مار از [بیشکل] استفاده میکرد، ناگهان احساسِ بیگانگی بر او چیره میشد.
سانی مدتی طولانی پافشاری کرد، سپس چند ناسزا گفتگرفته و تجسمش را برگرداند. مدتی با چهرهای درهمکشیده بهکموبیش مار خیره ماند، بعد نوچی کرد و نگاهش را دزدید.
«من هنوزم فلجم...»
طرد شدن از طلسمِ کابوس و از دست دادنِ نامِ راستینش، حتی بعد از این همه سال،چون هنوز هم زندگی را برایش سخت میکرد. سانی فکر میکرد بالاخره توانسته بهخوبی با وجودِ بیتقدیرش سازگار شود،نگه اما حالا که فرصتی وسوسهانگیز درست پیشِ رویش قرار داشت، نقصش دوباره چهرهٔ زشت خود را نشان میداد.
مدتی بیحرکت ماند،گرفته سپس آهی ازواقع سرِ رنجش کشید.
«بیخیال. بالاخره یه راهی پیدا میکنم تاجانورانِ این سد رو بشکنم... به هر حال الانمگر چیزای خیلی زیادی هست که باید کشفشون کنم.»
در واقع، با وجودِ تمامِ کارهای دیگری که باید انجام میداد، شیرجه زدن در چاهِ بیپایانِ دانشی کهتوانسته درونِ توانِ [بیشکلِ] سایهٔ مارمانندش خفته بود، در حالِ حاضر برایش بیش از حد سنگین به نظر میرسید...مشکلی حتی با داشتنِ هفت بدن، سانی هنوز در موقعیتی نبود که بتواند آن را بهطورِ کامل کاوش کند.
مدتی به آزمایشِ ساختِ پوستهٔ قدیسِ سنگی و پوستهٔ لاشخور ادامه داد واتفاقاً در نهایت گذرِ زمان از دستش در رفت. سانی حتی تصمیم گرفت مقلدِ شگفتانگیزتوانسته را هم تقویت کند و برای مدتِ کوتاهی به یک خانهٔ میانبُعدی تبدیل شد...
دستکم میتوانخفته گفت که تجربهٔفاسدشده کاملاً عجیبی بود.
اگر کابوس مشغولِ خواب کردنِبیشماری یک نفرینشده نبود، سانی اوترورهای را هم به اینجا احضار میکرد.
...سرانجام، چیزی در زیرزمیناتفاقاً صدای رعدآسایی داد وچون کلِ تجارتخانهٔ درخشان کمی لرزید.
آیکو که روی یک صندلیِ چوبیِ مجلل خوابیده بود، از جاجدا پرید و در هوا شناور شد. در حالی که آبِ دهانشنمیکشید را از روی صورتش پاک میکرد، با گیجی به اطراف نگاه کرد.
«چی، امکان نداره!گرفته من که روی اونحالا صندلیِ باارزشت ننشسته بودم!»
با دیدنِ اینکه کسی آن اطراف نیست، کمیخفته آرام شد... اما بعد متوجه شد که درِتوانِ زیرزمین باز است و ورودیِ تاریکی را نشان میدهد.
صدایی موذی از درونِ تاریکیخطر طنین انداخت و باعث شددرونِ مو بر تنش سیخ شود.
«هی، آیکو...خطرِ میتونی یهبیشکلی لحظه بیای پایین؟»
زنِ ریزنقش کمیگرفته درنگ کرد، ناگهانواقع مضطرب شده بود.
«اوه، رئیس... راستش، باید برم... خیلیتجربه فوری. سگِ بزرگم بدجوری مریض شده وحالا عمهم رفته زیرِ پیتیوی... وایسا، نه، برعکس...»
تاریکی دوباره به حرف آمد:
«طول نمیکشه. بیا پایین...»
آیکو آهِ سنگینی کشیدترورهای و با قیافهای تسلیمفکر به داخلِ زیرزمین سُر خورد.
رئیسش با نگاهی دیوانهوارموجوداتِ و برقی ترسناک درخفته چشمانش روی زمین نشسته بود.
نرم روی زمینمیکند فرود آمد وحتی پشتِ سرش را خاراند.
«سلام رئیس. باید بهت هشدار بدم—اگه بالاخره عقلتواست از دست دادی و تصمیم گرفتی منو بخوری یاچون یه همچین چیزی... روزِ حقوق منتظرِ یه پاداشِ گندهم!»
سانی باخفته چهرهای ماتومبهوت بهفاسدشده آیکو خیره شد.
«...کی میخواد توکامل رو بخوره؟ نوچ،تجربه خودتو تحویل نگیر!»
سر تکان داد.
«راستش بعضی وقتا اصلاً نمیدونم تواینکه اون سرت چی میگذره... خیلی عجیبی. بهاتفاقاً هر حال، تکون نخور. زود تموم میشه.»
آیکو فقط با ناباوری به اوواقع خیره ماند، انگار هرگز انتظار نداشتکموبیش چنین اتهامی را از زبانِ او بشنود.
در این میان، سانیموجوداتِ به تجسمش اجازه دادخفته تا از دیو جدا شود.
سپس آن را هدایتاتفاقاً کرد تا روی زمین سُرصرفاً بخورد... و دورِ آیکو بپیچد.
دخترِ ریزنقش جیغِ کوتاهی کشید.
«آه! آخه این چه وضعشه؟!»
ناخودآگاه به هوا شناورموجوداتِ شد، و این بارخفته تقریباً تا سقف بالا رفت.
سانی سوتی کشید.
«پس... اینم جواب میده.»
آیکو به خودش مسلطترورهای شد، فرود آمد وفکر به دستانِ کوچکش نگاه کرد.
بعد از اینکهکامل چند بار آنها راجانورانِ مشت کرد، پلک زد.
«چه خبره،جدا چرا یهواتفاقاً اینقدر قوی شدم؟»
سانی نفسِ عمیقی کشید.
سرشتش میتوانست برای تقویتِ خودش، خاطرههایش، پژواکهایش و سایههایش استفاده شود. تا حدی میتوانستچیزی اشیای بیجان را هم تقویت کند. اما هرگز نتوانسته بود موجوداتِ زندهٔ دیگر راصفتها تقویت کند—تنها استثنا نفیس بود که پیشتر از طریقِ پیوندِ سایه به او متصل بود.
پیوندِ سایه دیگر وجود نداشت و هرچند سانی اکنون اربابی نداشت،فاسدشده اما با دو نفرِ دیگر در ارتباط بود. آنها رین وخودش آیکو بودند که هر دو نشانِ سایهها را بر تن داشتند.
بنابراین، سانی تصمیم گرفته بودخطر ببیند آیا میتواند پیروانش رادرونِ هم تقویت کند یا نه.
در کمالِ تعجب، جواب داد.
و این اتفاقِ فوقالعادهای بود، چرا که زنده نگهداشتنِ رین در وسطِ گورِ خدا مدام سختتر میشدسعی و وقتی دو ارتش بهطورِ جدی با هم درگیر میشدند، از این هم سختتر میشد. او حتیانجامِ سرشت هم نداشت، بنابراین سانی از اینکه راهی برای افزایشِ قدرتش پیدا کرده بود، حسابی خوشحال بود.
سانی نگاهی به آیکو انداخت—وبیشماری از طریقِ چشمانِ او بهترورهای خودش خیره شد—و پوزخند زد.
«نگران نباش. این فقط یه مزیتِ کوچیک از عضویت تو خاندانِ سایهست.سرک در واقع، من از یکی از تجسمهام استفاده کردم تا باهات ادغامهویتش بشه و اینجوری قدرتت دو برابر میشه. نیازی نیست با تحسین نگاهم کنی...»
دخترِ ریزنقش واقعاً داشت به او خیرهکسی میشد. با این حال، احساسی که درخطر چشمانش بود هیچ شباهتی به تحسین نداشت.
«اِ... ادغام بشی؟ کی... عوضی، خیلی رو داری که بدونِتوانِ اجازه میری با زنهای بیخبر ادغام میشی! ممنون، ولی نخواستم،بود من به هیچجور ادغامی رضایت ندادم! همین الان ازم جدا شو!»
سانی چند بار پلکموجوداتِ زد، سپس تجسمش راخفته برگرداند و معذب سرفهای کرد.
«درسته...»
حالا که فکرش را میکرد، میتوانست فقط سایهاشاست را بفرستد تا بدونِ کنترلِ مستقیم، آیکو راوحشتناکتر تقویت کند. فقط در آن هیجان فراموشش کرده بود.
«خب. این خجالتآوره.»
سانی گلویش را صاف کرد.
«مهم نیست. به هر حال، میتونیحتی بری... به دادنِ یه پاداش بهتسرک فکر میکنم. البته یه پاداشِ کوچیک!»
آیکو دهانش را باز کردفراموش تا جوابش را بدهد، اماسایهشان سانی با لحنی جدی اضافه کرد:
«راستی... توخفته رو صندلیِترورهای من نشسته بودی؟»
دخترِ ریزنقش چرخیدکامل و با عجلهتجربه به طبقهٔ بالا رفت.
«من دیگه میرم رئیس! عموی بزرگمحتی و گربهٔ خانوادگیمون... یعنی، عمهم وسرک سگم... به هر حال، بعداً میبینمت!»
سانی پوزخندیخطرِ زد و بهفراموش سایههایش نگاه کرد.
پس از مدتی آنها رافاسدشده مرخص کرد و تصمیم گرفت وقتشبیشکلِ رسیده که سراغِ کارِ بعدی برود.
«بعدی، خاطرهها.»
وقتِ آن بود کهاتفاقاً به دومین مسیری کهچون میخواست بررسی کند، بپردازد.
اولی به تقویتِ سایهها برای پیشرفت در تسلطش بر رقصِ سایهجدا مربوط میشد، در حالی که دومی... دومی از تجربهٔ ادغام با مارکاملاً در شکلِ سلاحِ روح الهام گرفته بود و به خاطرهها ارتباط داشت.
سانی امیدوار بود باترورهای تقویتِ آنها، تسلطش برفکر بافندگی را ارتقا دهد.