---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 57: کاربردِ سلاح‌ها • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 57: کاربردِ سلاح‌ها

0

هنگامِ غروب، سانی زیرِ نگاهِ مراقبِ نف به تمرین با شمشیر ادامه داد. با بینشِ تازه‌اش، هر‌خیلی​ حرکت حس‌وحالِ متفاوتی نسبت به قبل داشت. پس از پایانِ هزار ضربه، نشست تا استراحت کند و‌چکشِ​ به شمشیرِ لاجوردی خیره شد؛ وسوسه شده بود باز هم ذهنش را درگیرِ رازهای بی‌شمارِ ساحلِ فراموش‌شده کند.

پس از مدتی، سانی پرسید:

«به نظرت شمشیر برام‌شیرها​ مناسبه؟ بهتر نیست تو‌دنیا​ آینده سلاحم رو عوض کنم؟»

نفیس شانه‌ای بالا انداخت.

«بستگی به هدفت داره. با‌برخلافِ​ این حال، بی‌دلیل نیست که‌وقتی​ شمشیر رو پادشاهِ سلاح‌ها می‌دونن.»

سانی لبخند زد.

«اون‌وقت چرا؟»

نفیس سرش را کج‌حال​ کرد و چند ثانیه در‌لبخند​ فکر فرو رفت. بعد پرسید:

«می‌دونی انتخابِ‌دیگه​ طبیعی چطور‌حین​ کار می‌کنه؟»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«بقای اصلح؟‌جای​ قوی‌ترین گونه‌شیرها​ زنده می‌مونه؟»

ستارهٔ دگرگون‌داره​ نگاهی به‌حال​ او انداخت.

«تا حدی درسته. اما در واقع، قوی‌ترین گونه‌ها نیستن‌انگار​ که زنده می‌مونن، سازگارترین‌ها هستن. وگرنه الان به جای‌خوش‌بیان‌تر​ آدما، شیرها و ببرها و خرس‌ها حاکمِ دنیا بودن.»

سانی شیرها و خرس‌ها‌انگار​ را از فیلم‌های آرشیوی می‌شناخت،‌تسلط​ اما اصلاً نمی‌دانست ببر چیست.

لابد یه درندهٔ منقرض‌شدهٔ دیگه؟

در همین حین، نف برخلافِ همیشه که کم‌حرف بود،‌لبخند​ به صحبت ادامه داد. انگار وقتی دربارهٔ موضوعاتی که‌رفت​ در آن‌ها تسلط داشت حرف می‌زد، خیلی خوش‌بیان‌تر می‌شد.

«همین منطق تو مبارزه هم صدق می‌کنه. شمشیر تو هر موقعیتی مؤثرترین ابزار‌آن‌ها​ نیست. نیزه در برابرِ دشمن‌هایی که بردِ حملهٔ بلندی دارن مفیدتره. چکشِ جنگی برای‌برابرِ​ زره خیلی بهتره. نگهداری از گرز راحت‌تره. با این حال، شمشیرها از همه همه‌کاره‌ترن.»

نگاهی به شمشیرِ لاجوردی انداخت.

«شمشیر می‌تونه سوراخ کنه، بِبُره و ضربهٔ کوبنده بزنه. تو فاصله‌های مختلفی می‌شه‌اصلاً​ ازش استفاده کرد. سریع و چابکه. از هر بخشِ شمشیر، از نوک تا انتهای‌انگار​ دسته‌ش، می‌شه برای حمله استفاده کرد. با شمشیر تو همه‌چیز بهترین نیستی، اما سازگارترینی.»

نفیس رو به او کرد.

«متوجهی؟»

سانی پیش‌کم‌حرف​ از پاسخ دادن‌وقتی​ کمی فکر کرد.

«فکر کنم آره.»

نفیس سر‌داره​ تکان داد و‌بی‌دلیل​ نگاهش را گرفت.

«اما در نهایت، باید یه چیزی یادت باشه.‌صحبت​ اینکه چی تو دستته خیلی مهم نیست. شمشیر،‌می‌زد​ نیزه، چماق... اینا فقط ابزارن. سلاحِ اصلی خودتی.»

سانی آهی کشید و شمشیرِ لاجوردی را‌موضوعاتی​ مرخص کرد. مثلِ همیشه، درسِ ستارهٔ دگرگون‌می‌شد​ چیزهای زیادی برای فکر کردن به او می‌داد.

سلاحِ اصلی خودتی.

این جمله را در ذهنش‌بی‌دلیل​ تکرار کرد؛ حس می‌کرد قطعهٔ دیگری‌چرا​ از پازل سرِ جایش نشسته است.

با هم در سکوتی آرامش‌بخش به تماشای غروبِ خورشید نشستند. با نزدیک شدنِ شب، دریا داشت برمی‌گشت و هزارتوی سرخ‌منطق​ را همچون هجومی از تاریکی غرق در آب می‌کرد. در اعماقِ زیرِ پایشان، لاشخورها برای یافتنِ پناهگاهی به این‌سو و‌گرز​ آن‌سو می‌دویدند. شماری از آن‌ها از صخره‌ها بالا می‌آمدند، به این امید که شب را در آن جزیرهٔ کوچک بگذرانند.

سایهٔ سانی‌کم‌حرف​ حواسش به‌انگار​ آن‌ها بود.

سانی که از فکرِ پایان‌ببرها​ یافتنِ استراحتِ کوتاه‌شان دلسرد شده‌فیلم‌های​ بود، گفت: «به‌زودی مهمون برامون می‌رسه.»

نفیس آه کشید.

«طوری نیست. با‌همین​ برتریِ ارتفاع، مقابله‌همیشه​ باهاشون زیاد سخت نمی‌شه.»

سانی سر تکان داد و به خورشیدی که داشت ناپدید می‌شد نگاه کرد.‌خوش‌بیان‌تر​ ناگهان حال‌وهوایش جدی شد. شک چهرهٔ زشتش را نشان داد و ذهنش را در‌دارن​ آغوشِ دلگیرِ اضطراب غرق کرد. سانی به دوردست خیره ماند، مکثی کرد و پرسید:

«فکر می‌کنی‌جای​ بتونیم به‌شیرها​ اون قلعه برسیم؟»

نفیس با‌داره​ چهره‌ای بی‌تفاوت‌حال​ نگاهش کرد.

«آره.»

رو به‌کم‌حرف​ او کرد و‌وقتی​ به‌زور لبخندی زد.

«چرا این‌قدر مطمئنی؟»

در درخششِ خونینِ غروب، انگار چشمانِ آرامِ ستارهٔ‌می‌دونن​ دگرگون در آتشی آسمانی می‌سوخت. نفیس به غرب‌فکر​ چشم دوخت، شمشیرش را احضار کرد و جواب داد:

«اگه ارادهٔ ما‌همین​ اینه، کی جرئت‌همیشه​ داره جلومونو بگیره؟»

ازقضا مقابله با لاشخورهایی که بالا می‌آمدند، نسبتاً آسان بود. سانی و نفیس فقط کافی بود کمین کنند و‌منقرض‌شدهٔ​ پیش از آنکه این موجوداتِ درشت‌هیکل جای پای محکمی پیدا کنند، آن‌ها را از صخره پایین بیندازند. عملاً بی‌هیچ‌منطق​ زحمتی ۴ قطعهٔ سایه به دست آورد و مجموعشان را به ۳۲ رساند. متأسفانه راهی برای برداشتنِ خرده‌های روح نبود.

یک روز دیگر را هم به استراحت و تمرین روی صخره‌ها گذراندند. سانی با شمشیر تمرین می‌کرد‌فرو​ و سایه‌اش مسیرهای اطرافِ هزارتو را می‌گشت. از آنجا که پژواک هنوز داشت خودش را بازیابی می‌کرد،‌دگرگون​ گروهشان در بهترین حالتِ ممکن نبود. برای همین دلیلی نداشت با عجله اردوگاهِ فعلی‌شان را ترک کنند.

با این حال، قرار بود خیلی زود سفر به‌انگار​ غرب را از سر بگیرند و به امیدِ رسیدن‌خوش‌بیان‌تر​ به دژِ مرموزِ انسان‌ها، از بلندیِ به بلندیِ دیگر بروند.

این بار نمی‌خواستند بدونِ آمادگیِ کافی راه بیفتند. هر سه خفته می‌دانستند که ممکن است هر لحظه‌صدق​ توفانی ناگهانی از راه برسد، دنیا را در تاریکی فرو ببرد و دریا را پیش از غروب‌نگهداری​ برگرداند؛ پس تصمیم گرفتند پیش از جابه‌جا کردنِ اردوگاه به نقطهٔ بعدی، مسیر را کامل شناسایی کنند.

نفیس کلِ روز را به مراقبه گذراند. چشمانش بسته بود. هر از گاهی انگار‌نمی‌دانست​ درخششِ سفید و ملایمی از پشتِ پلک‌هایش بیرون می‌زد. اما سانی وقتی با دقت نگاه‌دربارهٔ​ می‌کرد، اثری از آن درخشش نبود؛ طوری که با خودش می‌گفت حتماً خیالاتی شده است.

حدس می‌زد ستارهٔ دگرگون‌حال​ دارد تمرین می‌کند تا‌می‌دونن​ دردِ نقصش را تاب بیاورد.

اگر این‌طور‌دیگه​ بود، برایش‌حین​ آرزوی موفقیت می‌کرد.

کاسی مثلِ همیشه بود؛ شاد و خونگرم. انگار اصلاً آن گفتگوی عجیب بینشان پیش نیامده‌منطق​ بود. با این حال، سانی حس می‌کرد چیزی در او فرق کرده است. دقیقاً نمی‌فهمید چه‌برای​ چیزی در این دخترِ نابینا تغییر کرده، اما انگار اراده‌اش محکم‌تر شده بود. چیز بدی نبود.

مدتی با هم گپ زدند و روزهای آکادمی را به یاد آوردند. سانی از کلاس‌هایش با‌چیست​ معلم جولیوس و چیزهای عجیب‌وغریبی که از آن پیرمرد یاد گرفته بود برایش گفت. واکنشِ کاسی‌تسلط​ به ایدهٔ یادگیریِ زبان‌های مردهٔ عالمِ رؤیا، دقیقاً شبیهِ اعتراض و سردرگمیِ اولیهٔ خودِ سانی بود.

طولی نکشید که دوباره شب از راه رسید. این بار هیچ لاشخوری سعی نکرد از‌ثانیه​ صخره‌ها بالا بیاید؛ پس سانی و نفیس توانستند با خیالِ راحت استراحت کنند. با این‌گونه​ حال، باز هم نوبتی خوابیدند و نگهبانی دادند تا اگر اتفاقِ غیرمنتظره‌ای افتاد، غافلگیر نشوند.

صبح، باقی‌ماندهٔ گوشتِ سنتوریون را خوردند‌همیشه​ و آماده شدند تا از صخره‌موضوعاتی​ پایین بروند و واردِ هزارتو شوند.

وقتش بود‌کم‌حرف​ سفرشان را‌انگار​ ادامه دهند.

ناولها | novelha.net