چپتر 328: محاصرهٔ منارهٔ سرخ (۱۴)
0کاسی که روی تپهٔ بلندیبیشمار از مرجانِ سرخ جا ماندهدهد بود، در تاریکی تنها ایستاد.
حالا که رقصندهٔ خاموشهمچنین از کنارش رفته بود،میتوانست به همان خودِ قبلیاش بازگشت.
گمشده.
ضعیف.
وحشتزده.
کاملاً درمانده.
نیستیِ خفهکنندهبینور از هر سوزمان احاطهاش کرده بود.
اما آنبیکران نیستی پراست از صدا بود.
با همهمهٔ کرکنندهٔ یورشِ گلهٔ کابوسانسان متورم میشد. کاسی صدای زوزهها، غرشها، جیغهایعذاب غیرانسانی، فریادها و ساییدهشدنِ کیتین را میشنید.
صدای جرنگجرنگِدریدهشدنِ فولاد و دریدهشدنِبیشمار گوشت را میشنید.
همچنین صدای بیشمار انسان را میشنید که هر خدایی راافتاده که میتوانست نجاتشان دهد صدا میزدند. پر از خشم، عذاب،چیزی شجاعت، ترس، عزم، اندوه، قدرت، درماندگی، امید، ایمان، ناامیدی و ناباوری.
صدای جان دادنشان را میشنید.
کاسی که بالاتر از همهٔ اینها ایستادهخدایی بود، لرزید. میخواست دستهایش را روی گوشهایششجاعت فشار دهد، اما این کار را نکرد.
...رؤیای وحشتناکشدریدهشدنِ داشت بههمچنین حقیقت میپیوست.
و دوبارهبینور در تاریکیفراموششده گم شده بود.
درست مثل قبل. بدتر از قبل.میدانست تقریباً مثل همان روزِ اول درتسلیم این سرزمینِ نفرینشده، متروک و بینور.
در این جهنمِ فراموششده.
آن زمان، خودش را روی تپهٔ مرجانیِ مشابهی گیرنجاتشان افتاده یافته بود. با این تفاوت که آنچه احاطهاشقدرت کرده بود دریای تاریک بود، نه گلهای از موجوداتِ کابوس.
اما کاسی این را نمیدانست. نمیدانست کجاستمرجانیِ و چه چیزی در تاریکیِ بیکران پنهاندریای شده است. فقط میدانست که تنهاست و درمانده.
اینکه قرار بودپنهان در آن نیستیِمیدانست تنها و سرد بمیرد.
تسلیم شده بود. روی مرجانِ سخت نشست،خدایی زانوهایش را بغل کرد و سعی کردشجاعت گریه نکند. رهاشده و فراموششده، منتظرِ مرگ ماند.
اما به جای مرگ،همچنین صدایی سرد و بیتفاوتمیتوانست از تاریکی بیرون آمد:
«...داری چهکار میکنی؟»
اینگونه با نفیس آشنا شد؛ کسی که از آن زمان نجاتش داد وسخت از او محافظت کرد. بدون اینکه حتی چیزی در عوض بخواهد، نه قبلصدایی و نه بعد از اینکه فهمید سرشتِ کاسی قادر به انجامِ چه کاری است.
فقط بهدریدهشدنِ این دلیلهمچنین که خودش میخواست.
نفیس او را از تاریکی بیرون آورد ومیتوانست زندانِ تلخ و فراگیرِ تنهاییاش را نابود کرد.عزم کاسی چطور قرار بود این بدهی را بپردازد؟
و بعد با سانی آشنا شد. سانیِمرجانیِ دوستداشتنی که وانمود میکرد بیاحساس و بیرحمدریای است، اما در واقع دلسوز و مهربان بود.
و بعد،بیکران مجبور شداست انتخابی بکند.
...و حالا، مجبورگوشت بود با آنانسان انتخاب زندگی کند.
یا با آن بمیرد...
همانطور که کاسی ایستاده بود وخودش به صداهای کشتار گوش میداد، تندبادِتفاوت ناگهانی در موهای بلوندِ زیبایش پیچید.
یکه خوردبیکران و آرام بهفقط سمتِ باد چرخید.
لحظهای بعد، رنگگوشت از رخش پرید وخدایی لبانش کمی تکان خورد.
نه!
کاسی که تنها مانده بود، دور از نبردمشابهی و هر کسی که میتوانست صدایش را بشنود،گلهای چشمانش را بست و در نیستی زمزمه کرد:
«یه توفان...بیکران یه توفاناست تو راهه...»
ارتشِ رؤیابین بسیار کوچکتر شده بود، اماخدایی همچنان مقاومت میکرد. در واقع، داشت رفتهرفتهشجاعت گلهٔ موجوداتِ کابوس را به عقب میراند.
با تمام شدنِ تیرها و مهماتِ صفِ کمانداران، آنهایی که خاطرههای مناسبی برای جایگزینی نداشتند، سلاحهای سردشانموجوداتِ را احضار کردند و به خطِ مقدم پیوستند تا تعدادِ روبهکاهشِ آن را تقویت کنند. صنعتگران نیزنشست همین کار را کرده بودند؛ ماشینهای محاصرهشان را رها کرده و خود را به بوتهٔ نبرد انداخته بودند.
در همین حال، گلهٔ کابوس ذخیرهٔ ظاهراً بیپایانِ نیروهای تازهنفسش را به پایان رساندهنشست بود. دیگر هیچ پلیدی از پلهای مرجانِ سرخ عبور نمیکرد تا به جلو یورشبیرون ببرد و به کشتار بپیوندد، و از این رو تودهٔ آنها داشت رفتهرفته تُنُکتر میشد.
ستارهٔ دگرگون هستهٔ نفوذناپذیرِ آرایشِ انسانها شده بود و مبارزان را گردِ خود فرامیخواند. افیترس هم کلِ گله را متوقف کرده بود تا به بقیه فرصت دهد رخنههای خطوطِ دفاعیلرزید را ترمیم کنند. به این ترتیب، جریانِ نبرد برای چند دقیقه در توازنی شکننده ثابت ماند.
انگار دو نیرویگوشت متخاصم سرانجام باانسان هم برابر شده بودند.
برای اینکه انسانها این توازنزمان را به نفعِ خود برگردانند، تنهایافته یک یورشِ جانانهٔ دیگر لازم بود.
«یالا! مقاومت کنین!»
«خودتونو به آتیش بکشین!»
«بهدنبالِ شعلهٔ جاودان برین!»
چند نفر فریاد کشیدند؛ حس میکردند سرنوشتِ نبردمشابهی دارد رقم میخورد. اما ناگهان تندبادی در میدانِگلهای نبرد وزید و بوی نمک را با خود آورد.
نور کمی کمرنگ شد.
به غرب که نگاه کردند، ناگهانانسان تلوتلو خوردند و چند لحظه خشکشانخشم زد. چهرههایشان مثل برف سفید شد.
...پشتِ منارهٔ سرخ، دیوارِ بیپایانی از تاریکی داشت بهآرامینجاتشان جهان را میبلعید. با سرعتی وحشتناک به میدانِ نبردقدرت نزدیک میشد و صاعقههای بیشماری اعماقِ خروشانش را روشن میکرد.
توفانی در راه بود.
با نزدیکتر شدنِ آن، سطحِفقط آبِ سیاهی که گردِ جزیرهٔسرد برجِ عظیم میچرخید، ناگهان لرزید.
و سپس،دریدهشدنِ رو بههمچنین بالا خزید.
ابتدا آرام، و سپس هر لحظه تندتر، گردابِ سیاهنجاتشان بالا آمد و جلو رفت. مرجانِ سرخ را مترقدرت به متر میبلعید و پهنهٔ تاریکش بالا میآمد و میخروشید.
دریای نفرینشدهبینور میآمد تا ساحلِزمان فراموششده را ببلعد.
اما هیولاهایی که از منارهٔفقط سرخ محافظت میکردند، واکنشی شبیهِسرد موجوداتِ کابوسِ عادی نشان ندادند.
بهجای اینکه پا به فرار بگذارند و پناه بگیرند،نجاتشان با حسی از پیروزیِ وهمآور زوزه کشیدند و جیغ زدند،درماندگی و سپس با خشمی تازه به ارتشِ رؤیابین یورش بردند.
وحشت و یأس در چهرهٔبیشمار مردم دوید. اما نه جایی برایمیزدند عقبنشینی بود، نه راهی برای فرار.
کاری جزبینور ایستادگی و جنگیدنزمان از دستشان برنمیآمد.
حتی وقتی زمینِ زیرِ پایشان لغزندهمیدانست و لیز شد، و لایهای نازکتسلیم از آبِ سیاه آن را پوشاند.
حتی وقتیدریدهشدنِ آب همچنانهمچنین بالا میآمد.
[موجودی از رتبهٔ بیدارشده کشته شد...]
[سایه...]
[... به دست آمد.]
بهمحضِ اینکه بقایای سرور روی زمین فروریخت،خدایی سانی چرخید و به سمتِ شش گولمِ باقیماندهترس دوید تا به قدیسِ بهشدت آسیبدیده کمک کند.
به طلسم گوش نداد و ازانسان حرفهایش تنها متوجهِ یک چیز شد:خشم گولمهای مرجانی از رتبهٔ بیدارشده بودند.
...منطقی بود.
همانطور که یک تایرنتِ سقوطکرده نمیتوانست زیردستانیتنهاست از رتبهٔ خودش بسازد، یک ترورِ سقوطکردهنشست هم بهاحتمالِ زیاد از پسِ چنین کاری برنمیآمد.
پیشتر، سازههای مرجانی آنقدر سریع و قوی بودندمیتوانست که سانی فکر میکرد موجوداتی سقوطکردهاند. اما این فقطاندوه اثرِ گوهرِ ناپاکی بود که در پیشانیِ سرور میسوخت.
درست همانطور که تکهٔ سپیدهدم میتوانست خاطرههای بیدار را تادهد مرزِ رتبهٔ عروجیافته ارتقا دهد، سرور هم پلیدهای همنوعش راامید تقویت کرده و قدرتشان را به سطحِ سقوطکردگان نزدیک کرده بود.
اما حالا که خودشفراموششده نابود شده بود، آنمشابهی تقویت هم از بین رفت.
سانی اطمینان داشت که میتواندفقط کارِ شش موجودِ کابوسِ بیدار رابمیرد تمام کند... دستکم تا حدِ زیادی.
در حالِ دویدن بود که ناگهانانسان تندبادِ شدیدی از پشت به اوخشم خورد؛ چیزی نمانده بود تلوتلو بخورد.
این دیگه چه وضعشه...
نگاهی از روی شانهفراموششده انداخت و به آسمانمشابهی خیره شد؛ چشمانش گرد شد.
دیوارِ بیپایانی از تاریکی به منارهٔمیدانست سرخ کوبیده شد و آن راتسلیم بلعید؛ کلِ جهان رنگِ سیاهی گرفت.
سانی که خشکش زده بود، دندانهایش راخدایی به هم سایید و رو برگرداند. سرمایشجاعت وحشت در تمامِ بدنش رخنه کرده بود.
...لعنت به همهچی!