---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 389: مکانی برای خودش • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 389: مکانی برای خودش

0

سانی مدتی را در واگنِ شلوغِ یک قطارِ عمومی گذراند. از آنجا که وسایل نقلیهٔ شخصی کمیاب و‌برداشته​ گران بودند و خریدشان نیاز به مجوزِ ویژهٔ حکومت داشت، بیشترِ مردمِ شهر برای جابه‌جایی از وسایل نقلیهٔ‌آخه​ عمومی استفاده می‌کردند. قطارهای مغناطیسی که معمولاً فقط تراموا نامیده می‌شدند، ارزان‌ترین و محبوب‌ترین نوعِ آن به شمار می‌رفتند.

زمانِ زندگی‌اش در حاشیه، سانی به‌ندرت دلیلی برای سوار شدن به‌انگار​ آن‌ها پیدا می‌کرد، اما وقتی هم سوار می‌شد، کسی به او توجهی‌اگر​ نشان نمی‌داد. گاهی حتی به خودشان زحمت می‌دادند تا عمداً نادیده‌اش بگیرند.

اما حالا انگار اوضاع عوض شده بود. سانی چشمانش را بسته بود و از طریقِ سایه واگن‌چند​ را زیر نظر داشت تا اگر خطری در کار بود، متوجه شود. خطری در کار نبود... با این‌تنها​ حال، با تعجب متوجه شد که مردم، به‌ویژه زنانِ جوان، هر از گاهی نگاه‌های کنجکاوانه‌ای به او می‌اندازند.

«ها... نکنه مارِ روح معلومه؟»

اما نه، آستین‌هایش‌گران‌قیمت​ حلقه‌های سایه را‌قولِ​ به‌کلی پنهان می‌کرد.

«عجیبه. پس‌گاهی​ لابد به‌خودشان​ خاطرِ لباس‌هاست.»

سانی در دو ماهِ گذشته زیاد از آکادمی بیرون نرفته بود، اما در یکی از همان معدود دفعات، چند دست‌غیرنظامیِ​ لباسِ غیرنظامیِ ساده اما گران‌قیمت برای خودش خریده بود. به قولِ کای، لباس‌ها «بی‌تکلف» و «شیک» بودند، حالا هر معنی‌ای‌تیره​ که می‌خواست داشته باشد. سانی در اصل فقط تنها لباسِ راحتی را برداشته بود که فروشگاه در رنگ‌های تیره داشت.

آهی کشید.

«این فقط نشون میده آدما چقدر سطحی‌ان.‌کای​ یه عوض کردنِ سادهٔ لباس، و یهو‌باشد​ میشم مرکزِ توجه. آخه چرا دخترا این‌قدر مادی‌گران؟»

...انصافاً، خیلی از‌حتی​ پسرها هم به‌می‌دادند​ او زل زده بودند.

وقتی سانی به ایستگاهش رسید، کمی دستپاچه شده بود. قطارِ‌آکادمی​ شلوغ را که پشت سر گذاشت، آهِ آسودگی کشید، دست‌غیرنظامیِ​ در جیب برد و از پایانهٔ آشنای تراموا بیرون رفت.

آن بخش از شهر که حالا در آن بود، تا‌همان​ حدودی به مرکز نزدیک بود و تا جایی که می‌شد‌خریده​ تصور کرد از حاشیه فاصله داشت. آرام، بی‌سروصدا و سرسبز بود.

هوا تقریباً به‌گران‌قیمت​ اندازهٔ هوای عالمِ‌قولِ​ رؤیا تازه بود.

خانه‌های این محله نیز نقطهٔ مقابلِ کندوهای انسانی بودند که سانی به آن‌ها عادت داشت؛ به طرز عجیبی، همه‌شان بسیار کوتاه بودند‌نظر​ و نهایتاً دو یا سه طبقه داشتند. خودِ زمین در قالبِ طبقه‌هایی مصنوعی بالا و پایین می‌رفت و هر خیابان روی تراسِ پهناورِ‌به‌کلی​ خودش قرار داشت. اینجا دیگر از برف خبری نبود و چمنزارها و فضای سبزِ زیبایی رخ می‌نمود. کلِ محله شبیه یک باغ بود.

مشخصاً هر کسی از پسِ هزینهٔ زندگی در اینجا برنمی‌آمد. بیشترِ اهالیِ آنجا یا نسبتاً ثروتمند بودند‌چند​ یا برای حکومت کار می‌کردند... با این حال، در میانِ شهروندان، جزوِ بالاترین رده‌ها محسوب نمی‌شدند. محله‌های‌اصل​ بسیار مرفه‌تری هم در شهر وجود داشت و نخبگانِ واقعی، و همچنین بیشترِ بیدارشدگان، آنجا زندگی می‌کردند.

اما این دقیقاً یکی از چیزهایی بود که سانی در موردِ این‌دفعات​ محله دوست داشت. بدش نمی‌آمد که هر روز و تمامِ روز را‌بی‌تکلف​ دور از بیدارشدگانِ دیگر سر کند. در واقع، دور از هر کسِ دیگری.

پیاده‌روی از پایانه تا آدرسِ مورد نظر حدود پانزده دقیقه طول کشید. البته سانی‌باشد​ می‌توانست با جهیدن از میانِ سایه‌ها خیلی سریع‌تر به آنجا برسد، اما ترجیح می‌داد بیرون‌کردنِ​ از عالمِ رؤیا و آکادمی از توان‌هایش استفاده نکند. این‌طور بیشتر حس می‌کرد انسان است.

سرانجام، جلوی خانه‌ای که قرار‌زحمت​ بود مالِ او شود ایستاد و‌انگار​ چند دقیقه به آن خیره ماند.

خانه‌ای که پیشِ رویش بود دو طبقه داشت؛ با دیوارهای خاکستری و سقفی شیب‌دار و سفالی. ایوانی‌چند​ از چوبِ مصنوعی، یک چمنزار و پنجره‌ای بزرگ داشت که رو به منظرهٔ اتاق‌نشیمنی جادار باز می‌شد.‌اصل​ حتی گاراژی برای یک پی‌تی‌وی و پرچینی از شمشاد داشت که آن را از خانه‌های همسایه جدا می‌کرد.

...انگار از دلِ‌ماهِ​ یک قصهٔ پریان‌آکادمی​ بیرون آمده بود.

«چه مجلل...»

«اهم... بیدارشده سانلس؟ قربان؟»

سانی البته خبر داشت که همین الان یک پی‌تی‌وی آن نزدیکی پارک‌نرفته​ کرده و مردی از آن پیاده شده و از پشت به او نزدیک‌قولِ​ می‌شود. فقط آن‌قدر غرق در سنگینیِ این لحظه بود که واکنشی نشان نداد.

برگشت و به‌ماهِ​ کسی که صدایش‌آکادمی​ کرده بود نگاهی انداخت.

مردی کوتاه و چاق بود که کت‌وشلواری سفارشی و بسیار گران‌قیمت و‌می‌خواست​ یک ساعتِ لوکسِ آنتیک به تن داشت. با وجودِ ظاهرش، مرد پر از‌میده​ اعتمادبه‌نفس بود و لبخندی گشاد، حساب‌شده و حرفه‌ای روی صورتش نقش بسته بود.

سانی با حالتی‌حتی​ مشکوک به او خیره‌عمداً​ شد و بعد گفت:

«...لانارد، درسته؟»

مرد — که نمایندهٔ آژانسِ‌زیاد​ مسئولِ تجهیزِ خانهٔ جدیدِ سانی بود‌معدود​ — با اشتیاق سر تکان داد.

«خودمم. آه، اینکه اسمم‌خودش​ رو به یاد آوردید خیلی‌بی‌تکلف​ مایهٔ افتخاره، قربان. واقعاً می‌گم.»

با این حرف،‌حتی​ به خانه اشاره‌می‌دادند​ کرد و لبخند زد.

«نظرتون چیه؟»

سانی مکثی کرد، بعد‌گذشته​ خودش را به بی‌تفاوتی‌نرفته​ زد و شانه بالا انداخت.

«بد نیست، فکر کنم.»

لانارد لحظه‌ای‌گاهی​ درنگ کرد، بعد‌زحمت​ لبخندش گشادتر شد.

«البته، شخصی در سطحِ شما باید به اقامتگاه‌های خیلی مجلل‌تری عادت داشته باشه. اما می‌تونم بهتون اطمینان بدم که از کارِ ما ناامید نمی‌شید!‌خریده​ این خونه شاید به اندازهٔ چیزی که بهش عادت دارید درجه‌یک نباشه، اما ما همه‌چیز رو دقیقاً طبقِ مشخصاتِ شما انجام دادیم. هرچند... باید‌کردنِ​ اعتراف کنم که انتخابِ مکانِ شما ما رو به چالش کشید، مخصوصاً با توجه به اینکه باید ماهیتِ دقیقِ تغییرات رو مخفی نگه می‌داشتیم.»

سانی حالتِ چهره‌اش را حفظ کرد و سعی کرد بفهمد لانارد آخه دارد از چی حرف می‌زند و او را چه کسی فرض کرده است.‌شیک​ راستش را بخواهید، وقتی تصمیم به خریدِ خانه گرفت، فقط با استاد جت تماس گرفت، به او گفت که می‌خواهد خانه‌اش کجا باشد و امیدوار‌توجه​ است چه چیزهایی در آن جا شود. جت هم به‌جای اینکه برای ادامهٔ کار راهنمایی‌اش کند، خیلی ساده با چند تماسِ تلفنی همه‌چیز را ردیف کرد.

و حالا، اینجا بود.

در همین حین، لانارد با کمی‌می‌دادند​ کنجکاوی نگاهی به او انداخت، چند لحظه‌عوض​ مکث کرد و بعد با احتیاط پرسید:

«راستی... اگه فضولی نباشه قربان... این خونهٔ زیبا در مقایسه‌آکادمی​ با محلِ اقامتِ قبلیِ شما چطوره؟ البته من صرفاً از‌غیرنظامیِ​ دیدگاهِ حرفه‌ای می‌پرسم. مثلِ یه نظرسنجیِ مشتری بهش نگاه کنید!»

سانی به خانهٔ دنجِ خاکستری‌زیاد​ نگاه کرد، کمی فکر کرد‌همان​ و بعد صادقانه جواب داد:

«خب... جای قبلی‌ام حدود صد برابر بزرگ‌تر بود، بیشترش از سنگِ طبیعی‌می‌خواست​ و مرمر ساخته شده بود، با مبلمانِ چوبیِ آنتیک و یه سیاه‌چالِ‌نشون​ مخفیِ خیلی خاص. آه، و امنیتش هم دستِ یه اهریمنِ سقوط‌کرده بود.»

لانارد مدتی با‌حتی​ همان لبخندِ گشاد‌می‌دادند​ به او خیره ماند.

اما رنگِ‌پنهان​ صورتش آرام‌آرام‌لابد​ خاکستری شده بود.

بعد از مدتی، چند‌گذشته​ بار سرفه کرد و‌نرفته​ با صدایی گرفته گفت:

«عالیه... خیلی هم‌گران‌قیمت​ عالیه... اهم. بریم‌قولِ​ داخل رو ببینیم؟»

ناولها | novelha.net