چپتر 1096: دستهٔ کلاغها
0آنها ازدحام را شکست دادند. با این حال، بوی خونکنند گلهای مهاجر را جذب کرد؛ پس نیروی اعزامی مجبور شد راهشتأثیرِ را از میانِ سیلِ موجوداتِ کابوس نیز با جنگ باز کند.
سرانجام، ستونِ خودروها راهش را باز کرد و به دشتِ پهناور گریخت، اما این آرامشکنند دوامی نداشت. خیلی زود، مجبور شدند وارد درگیریِ دیگری شوند که به نبردی دیگر انجامید، وپیشگامِ آن هم به هجومِ بیپایانِ دشمنانی بدل شد که بیوقفه خود را روی خودروهای پرسرعت میانداختند.
سربازانِ عادی تحسینبرانگیز جنگیدند. هرچند بهاندازهٔ کهنهکارانِ ارتشِ اول باتجربه نبودند، اما این مردان وکار زنان نیز سهمِ خود را از خونریزی و درگیری چشیده بودند. همه آرام و مسلط بودندپای و وظایفشان را با کاراییِ مرگبار و وقار انجام میدادند. عملکردشان بینقص بود و روحیهشان تزلزلناپذیر.
آیا دلیلش این بود که ارتشِ دوم مانند سربازانِ مرکزِ قطبِ جنوب آن ناامیدیبیشتر را از سر نگذرانده بود، یا اینکه افی و کای بهتر از سانی میتوانستندتنبهتن به سربازانشان روحیه بدهند؟ مطمئن نبود. در هر حال، گرگها و شبخوانها گروهِ پرشوری بودند.
بیدارشدگان نیز بهاندازهٔ سربازانِ عادی مصمم بودند. هرچند تعدادشان کمتر بود، اما تأثیرشان در میدانِ نبرد بیاندازهمیبردند بیشتر بود. انواعِ سرشتها در هماهنگی با هم کار میکردند تا منطقهٔ مرگِ غیرقابلنفوذی در اطرافِ ستونانبوهِ ایجاد کنند. مبارزانِ تنبهتن بیدرنگ پلیدهایی را که از این منطقه جان به در میبردند، از پای درمیآوردند.
...و البته، تأثیرِ آنانواعِ چهار استاد حتی ازمیکردند این هم بیشتر بود.
افی بهعنوانِ پیشگامِ نیروی اعزامی عمل میکرد و مسیرِ خونینی باز میکرد تا خودروها از آن عبور کنند.مرگِ پیکرِ درخشانش از میانِ انبوهِ پلیدها میگذشت و ویرانی به جا میگذاشت. اجسادِ موجوداتی که میکشت، خرد واستاد متلاشی رها میشدند؛ گویی غولی نامرئی هنگامِ عبور از دشتِ پهناور آنها را زیرِ پاهایش له کرده بود.
ضرباتی که بر کالبدِ فولادی وبیدارشدگان تراشیدهاش میبارید نیز صدای برخورد با فلزبیاندازه میداد، بیآنکه هرگز سرعتش را کم کند.
کای در ارتفاعِ بالایی از آسمان اوج گرفته بود، کلِ میدانِ نبردِ متلاطم را زیر نظر داشت و خطرناکترین موجوداتالبته را پیش از آنکه بتوانند به ستون نزدیک شوند، از پا درمیآورد. انگار تیرهایش ارادهای از خود داشتند و بیخطا ازمیکشت میانِ کوچکترین شکافهای زرهِ پلیدها عبور میکردند. معمولاً تنها یک تیر کافی بود تا ترسناکترین موجود را هم از پا درآورد.
نقشِ دومِ او محافظت از نیروی اعزامیکار در برابرِ حملاتِ هوایی بود و اینایجاد کماندار در آن وظیفه نیز تحسینبرانگیز عمل میکرد.
جت از عقبِ ستون محافظت میکرد و دشمنانِ تعقیبکننده را پس میزد. ستارههای پرتابیاش مانند تگرگِ آهنی فرو میریختند و بیشمار به نظرکنند میرسیدند. هر کدام همان توانِ هولناکِ حملاتِ تنبهتنِ او را در خود داشتند و مستقیماً به هستههای روحِ پلیدها ضربه میزدند. چنین شیوهٔ مبارزهایانبوهِ قطعاً جوهر را با سرعتی وحشتناک مصرف میکرد، اما دقیقاً همین موضوع بود که دروگرِ روح جت را به حریفی چنین ترسناک تبدیل میکرد...
تا زمانی که به کشتن ادامه میداد، جوهرش هرگزکمتر تمام نمیشد. و در چنین نبردِ خشونتباری، جت آزادکار بود تا جایی که میتواند دشمنان را سلاخی کند.
و در آخر، سانی بود. با چشمانِ بسته روی سقفِ یک نفربرِ زرهی نشسته بود و سایههای متعددی را مهار میکرد.تأثیرِ در سراسرِ ستون، دستهایی جوهری و سیاه از جنسِ تاریکی از هیچ ظاهر میشدند تا از سربازان محافظت کنند و موجوداتِخرد کابوس را به زمین بکوبند، تا کشتنشان آسان شود. تا الان، به لطفِ سایههای مراقب، حتی یک نفر هم تلفات نداده بودند.
ایمن نگهداشتنِ کلِ نیروی اعزامی کارِ آسانی نبود... در واقع، طولِ ستون بسیار فراتر از بُردِ حسِ سایهاش بود ومنطقه در نتیجه، خارج از محدودهای قرار داشت که میتوانست از ظهورِ سایه استفاده کند. اما سانی داشت از ترفندِ کوچکیپلیدها استفاده میکرد... او پنج سایهاش را در سراسرِ ستون مستقر کرده بود و هر کدام همچون جزیرهای برای آگاهیاش عمل میکردند.
به این ترتیب، حواسش وتعدادشان تواناییاش در مهارِ سایههای وحشیبیاندازه چندین برابر گسترش یافته بود.
میتوانست قدیس را هم برای کمکبیدارشدگان احضار کند... اما فعلاً، سانی ازنبرد فراخواندنِ آن شوالیهٔ کمحرف خودداری میکرد.
حقیقتِ ماجرا این بود که میخواست وجودِ او را پنهان نگه دارد. کموبیش هر کسی که در مرکزِ قطبِدرمیآوردند جنوب از ارتباطِ آنها باخبر شده بود، یا حالا مرده بود یا میشد به رازداریاش اعتماد کرد. اینجا درمیگذاشت قطبِ جنوبِ شرقی، او بیشتر بهتنهایی در برهوت یا دوشادوشِ جت عمل کرده بود، بنابراین قدیس لو نرفته بود.
تنها استثنا سونگ سیشان بود... اما او آخرین بار شوالیهٔ کمحرف را در دخمههای زیرِ شهرِمبارزانِ تاریک دیده بود. قدیس از آن زمان تا حالا خیلی تغییر کرده بود، هم از نظرِعمل ظاهری و هم از نظرِ رتبه. ربط دادنِ خودِ گذشته و حالش به هم تقریباً غیرممکن بود.
در موردِ افسانهٔ ولگرد... از همان اول هم هیچکس نمیدانست او کیست و از کجا آمده است. فراتر از آن، پس از وقایعِ فالکونمبارزانِ اسکات، بسیاری از مردم باور داشتند که ولگرد در حینِ محافظت از آخرین پایتختِ محاصره قهرمانانه کشته شده است. از قرارِ معلوماتی که سانی شنیدهمیگذشت بود، همین حالا هم در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی یک فیلمِ تبلیغاتیِ حماسی دربارهٔ زندگی و فداکاریِ غمانگیزِ این شمشیرزنِ مرموز در دستِ ساخت بود...
از اینگرگها فکر بهگروهِ خود لرزید.
در هر صورت، سانی فعلاً داشت بهخوبی از پسِ نبرد برمیآمد و میخواست قدیس رامنطقه برای مدتی بهعنوانِ برگِ برندهٔ پنهانش نگه دارد. به همین دلیل بود که در طولِخونینی نبرد با ریشهٔ گورِ بدخیم، او را فقط درونِ محدودهٔ تاریکیِ فانوسِ سایه احضار کرده بود.
«هرچند... مطمئن نیستمبیشتر بتونم خیلی بیشترهماهنگی از این دوام بیارم...»
با نزدیکتر شدن به پایتختِ محاصره، یورشِ موجوداتِ کابوسنبرد فقط شدیدتر میشد. سانی همین حالا هم داشت تقلامرگِ میکرد و ذخایرِ جوهرش بهسرعت رو به کاهش بود.
چیزی باید تغییر میکرد.
...و خیلیکار زود، همینطورمنطقهٔ هم شد.
پیش از آنکه حسش کند، بویشهماهنگی را فهمید. ناگهان بویی شیرین واطرافِ تهوعآور با باد به مشام رسید...
سپس، میدانِ نبرد ناگهان در سایهای پهناور فرومیدانِ رفت. سانی چشمانش را باز کرد و بهمیکردند بالا نگریست، به چیزی که خورشید را پوشانده بود.
بالای سرشان، انبوهی از کلاغها آسمان را پر کرده بودند. چندین هزار کلاغ بودند که همگیسرشتها مانندِ گردبادی عظیم از تاریکی میچرخیدند. همانطور که نگاه میکرد، کلاغهای بیشمار با هماهنگیِ وهمآوری چرخیدندجان و به پایین شیرجه زدند. از منقارهای سیاه و چنگالهای شرورشان حسِ بُرندگیِ مرگباری ساطع میشد.
آن انبوهِکار کلاغها... ردِّمنطقهٔ ویرانی بود.
این دگرگونیِ او بود.انواعِ چه چیزی در پیِمیکردند یک نبردِ خونین میآمد؟
دستهای از پرندگانِ لاشخور.
قدیس از راه رسیدهگروهِ بود تا شخصاً آنها راکمتر به داخلِ شهر راهنمایی کند.