چپتر 1588: رها از زنجیر
0زمین لرزید و بخشهایی از شیبِ دهانه فروریخت. سانی که رویکرد لبهٔ برآمدگیِ آن ایستاده بود، تعادلش را از دست داد وسپس به پایین غلتید. خاک و تکههای آوار از بالا روی سرش میریخت.
«آخ.»
خیلی پایینتر از جای قبلیاش روی شیبشانههایش متوقف شد. دیگر نمیتوانست دروازهٔ رؤیا ومیتواند پادشاهِ شمشیرها را ببیند. اما چیزی که میدید...
ستونِ بلندی از شعلههایگویی سفید بود که از اعماقِحبس شکافتهٔ دهانهٔ پهناور بالا میآمد.
حرکت میکرد و میپیچید، انگار زنده بود. گویی غولی از شعلهٔ خالص پس از مدتها حبس درتشخیص زیرِ زمین، داشت شانههایش را کش میآورد. برای یک لحظه سانی مسحور شد؛ فکر کرد میتواند درجانِ اعماقِ آن ستونِ تابان، شبحِ موجودی بالدار را تشخیص دهد که از شعلههای رقصان بافته شده بود.
سپس گردبادِ شعله درشعلهٔ خود فروریخت و آرامآرامزیرِ به شکلِ پیکری انساننما درآمد.
آن موجودِ درخشان شبیهِ جانِ زیبا و خالصی از نورِ ناب بود؛ پیکرِ موزونش درتابان تضاد با خاکِ تیرهٔ دهانهٔ عمیق به چشم میآمد. با بالهای پهنی که همچون ردایی کورکنندهانساننما پشتش باز شده بود، آهسته پایین آمد. بهمحضِ اینکه پاهایش به زمین رسید، خاک ذوب شد.
رفتهرفته درخششِ پوستش کمتر و سپس خاموش شد.مدتها حالا که نورِ کورکننده رفته بود، سانی بالاخرهمسحور توانست ببیند چه کسی از ویرانهها بیرون آمده است.
البته از قبلزیرِ حدس زده بودمیآورد چه کسی است.
نفیس بود.
درست مثلِ آخرین باریحبس بود که دیده بودش... امابرای در عین حال فرق داشت.
نه فقط به این خاطر که فلزِخالص سفیدِ زرهِ سپاهِ نورِ ستارگان پاره وبرای سوخته و در چند جا شکافته شده بود...
و نه فقط به این خاطرمیآورد که حضورش انگار جهان را روشنمیتواند میکرد؛ بسیار قویتر و خیرهکنندهتر از قبل.
و حتی نه به این خاطرمدتها که پس از تولدِ دوباره دربرای رتبهٔ متعالی، زیباتر هم شده بود.
نه... به اینمدتها خاطر بود کهداشت نفیس بال داشت.
جفتی بالِ سفید از پشتش بیرونشعلهٔ زده بود؛ آنقدر باشکوه و نابشانههایش که به این جهانِ فانی تعلق نداشت.
سانی مسحور خیره ماند.
«...دگرگونیِ جزئی؟»
توانهای دگرگونیِ چندمرحلهای هم وجود داشتند. از قرارِ معلوم، توانِ دگرگونیِ نف حداقل سه مرحله داشت: فرمِ بالدار،بالدار جانِ درخشانِ نوری که انگار پیکرِ تابانش اقیانوسی از شعلههای خروشان را در خود جای داده بود، وجانِ تودهٔ عظیمِ آتشِ رهاشدهای که ظاهراً میتوانست هر شکلی به خود بگیرد یا اصلاً شکلِ خاصی نداشته باشد.
دستکم این چیزی بودگویی که سانی با دیدنِمدتها ورودِ خیرهکنندهٔ نف حدس میزد.
البته این دگرگونی باید ابعادِ بیشتری همبرای میداشت. سانی بعید میدانست سرشتِ ایزدی فقط بهموجودی افزایشِ قدرت و اعطای تواناییِ پرواز محدود شود.
چند لحظهٔ دیگرغولی خیره ماند ومدتها بعد آه کشید.
«خب، بعداً میتونم ازش بپرسم.»
فعلاً...
سانی بایدحبس کارِ بسیارداشت ناخوشایندی میکرد.
یعنی دربارهٔ کارهایش توضیح میداد.
آدم بعد از اینکه شریکش را رهاشانههایش میکرد تا بهتنهایی با آخرین چالشِ یکمیتواند کابوسِ هولناک روبهرو شود، باید چه میگفت؟
ببخشید، باید یهزنده سر میرفتم بیرونشعلهٔ تا تقدیر رو بشکنم؟
چهرهاش در همزیرِ رفت؛ اصلاً مشتاقِمیآورد این گفتگو نبود.
سانی سر تکان داد،شعلهٔ برخاست و لحظهای از طریقِداشت سایهها ظاهرش را برانداز کرد.
دروغ بود اگر میگفت در آن لحظه نگرانِ ظاهرش نیست. هر چه باشد، رسیدن به رتبهٔ متعالی یک بارِ دیگر بدنشرقصان را ارتقا داده بود. پس... مطمئن بود که حالا تا حدِ قابلقبولی جذاب شده است. با اینکه کمی بچگانه بود، دلشموزونش میخواست اولین باری که بعد از فرار از مقبرهٔ آریل با هم روبهرو میشوند، نفیس او را در بهترین حالتِ ممکن ببیند.
متأسفانه اینانگار موضوع واقعاًگویی اهمیتی نداشت.
مهم نبود تعالی چقدر او را زیباتر کرده است، در آن لحظهمیتواند اصلاً نمیشد فهمید چه شکلی است. چون سانی بهکلی غرق در خاک، غبارخود و دوده بود. صورتش تقریباً تماموکمال زیرِ لایهای از چرک پنهان شده بود.
اه... لعنت...
شتابزده صورتش رامدتها مالید، اما فقط کثیفیشانههایش را بیشتر پخش کرد.
لعنت بهش.
با این حال دیگر دیرشانههایش شده بود، چون این حرکتفکر توجهِ نف را جلب کرد.
سرش را چرخاند وشعلهٔ نگاهش کرد؛ چشمانش بازیرِ نوری سفید و خیرهکننده میدرخشید.
سانی با اضطراب لبخندیحبس زد، مکث کرد ومیآورد یک قدم به سمتش برداشت.
برای اضطرابشانگار بیش ازگویی یک دلیل داشت.
بله، پیچیدگیهای رابطهاش با نفیسشانههایش و پیامدهای انتخابی که کردهفکر بود، سرِ جای خود بود.
اما دلیلی هم کهشعلهٔ بهخاطرش آن انتخاب رازیرِ کرده بود، در میان بود.
ارتباطش با طلسمِ کابوس قطعزیرِ شده بود و صفتِ [مقدّر]لحظه او هم از بین رفته بود.
پیوندِ سایه چه میشد؟
سانی داشت راه میرفت و بهمیآورد حرفهایی که میخواست بزند فکر میکرد، کهتابان نفیس با لحنی آرام و یکنواخت گفت:
«بایست.»
دو قدمِخالص دیگر برداشت وزیرِ ماتومبهوت، خشکش زد.
اول به این خاطر که اوشعلهٔ یک بارِ دیگر زیرِ قولش زدهشانههایش و به او دستور داده بود.
و دوم به این خاطرشانههایش که هیچ اجباری برای اطاعتفکر از آن دستور حس نکرده بود.
این... این...
از بین رفته بود.
ارتباطِ بین اوزنده و نفیس ازشعلهٔ بین رفته بود.
با اینکه سانی ایستاده بود، اما این کار به ارادهٔ خودش بود. وقتی نفیسشبحِ به او گفت بایستد، هیچچیز او را مجبور به توقف نکرده بود. هیچچیز ارادهٔپیکری شخصیاش را زیر پا نگذاشته بود، هیچچیز آزادی و اختیارش را نقض نکرده بود.
با وجودِ دریافتِغولی یک فرمانِ مستقیم، هیچحبس واکنشی در کار نبود.
سانی نفسِ لرزانی کشید.
جواب داد... جواب داد!
لبخندی بیاختیار روی لبهایش نشست.
من آزادم!
سانی از روبهرو شدن با نفیس بعد از رها کردنِ او درفکر آستانه کمی میترسید... اما خیلی بیشتر از این میترسید که تصمیمش برایسپس رفتن بیفایده بوده باشد. هضمِ این موضوع واقعاً، واقعاً برایش سخت میشد.
اما خوشبختانه، بیفایده نبود.
همهچیز دقیقاً همانطورزیرِ که وعده دادهمیآورد شده بود، پیش رفت.
[مقدّر] از بین رفته بود. زنجیرِمدتها پیوندِ سایه که دورِ گردنش پیچیدهبرای شده بود نیز نابود شده بود.
آرزویش برآورده شده بود.
لبخندش پهنتر شد و قصدِ محو شدنخالص نداشت... که با توجه به ماهیتِ گفتگوییبرای که در پیش داشتند، کمی معذبکننده بود.
سانی دهانحبس باز کردداشت تا چیزی بگوید...
اما نفیس پیشدستی کرد.
با نگاهی سردمدتها به او، کمیداشت اخم کرد و پرسید:
«تو کی هستی؟»
هیچ نشانیحبس از آشناییداشت در صدایش نبود.
«...خودت رو معرفی کن.»