چپتر 1484: اعماقِ درخشان
0زنجیرشکن، در محاصرهٔ تاریکی، همچنان در تونلِ پیچدرپیچِ زیرآبی پایین میرفت. کاسی پاروهایغذای هدایت را به دست گرفته بود و این کمی از اضطرابِ سانی میکاست؛ کاسیبدنهٔ باتجربهترین سکاندارِ میانِ آنها بود، اما خودِ سانی اصلاً نمیدانست دارد چه کار میکند.
پس با حضورِ پیشگوی نابینا پشتِ سکان، احتمالِکرد اینکه کشتیِ پرنده با دیوارههای تونل برخورد کند وفرودِ جریانِ آب آن را تکهتکه کند، بسیار کمتر میشد.
با این حال... هیچکس نمیدانست در اعماقِ رودِتوانسته بزرگ چه چیزی انتظارشان را میکشد. عصبی وپسِ نگران بودند و انتظاری شوم در دل داشتند.
دسته استراحت کرد، غذای مفصلی خورد و مشغولِ تعمیرِ آسیبهای جزئیِ کشتیِ پرنده شد که بر اثرِ فرودِ سختبهنوعی در جزیرهٔ آلتیا به آن وارد شده بود. بدنهٔ افسونشده فرودِ سخت را بهخوبی تاب آورده بود و تنهااحضار چند خراشِ سطحی برداشته بود. با این حال، کشتی بخشهای ظریفتری هم داشت که باید تعمیر یا تعویض میشد.
سانی، نفیس، جت و افی نجار یا سازنده نبودند، اما مهارتشان برای این کار کفایت میکرد؛ هر چه باشد، سانیاثرِ متخصصِ بقا در حیاتِ وحش بود و نفیس در همان زمانِ حضور در ساحلِ فراموششده توانسته بود قایق بسازد. افی تجربهٔباید سالها بقا در شهرِ تاریک را داشت و جت... خب، جت بود. بهنوعی از پسِ هر کاری که لازم بود برمیآمد.
بعدتر، روی عرشه جمعشوم شدند و در سکوتکرد تاریکیِ پایین را تماشا کردند.
پس از مدتی، حوصلهٔ سانی سر رفت و صندوقِ حریص را احضار کرد. آویزِ افی را امانتکاری گرفت و مشغولِ مقایسهٔ دو بافت با یکدیگر شد. خیلی کنجکاو بود ببیند آیا میتواند فضای ذخیرهسازیِ داخلِآویزِ صندوق را هم قابلِ سکونت کند یا نه... هرچند فعلاً که بهشدت دور از ذهن به نظر میرسید.
اما از طرفی، بسیاری از دستاوردهایش هم زمانی دور از ذهنفراموششده به نظر میرسیدند. اگر امروز از پسِ کاری برنمیآمد، شاید درلازم آینده میتوانست انجامش دهد. تبدیل شدن به جادوگری ماهر، روندی تدریجی بود.
زمان بهکندی گذشت.
و با گذشتِانتظاری زمان، اعماقِ رودِ بزرگاستراحت هم رفتهرفته تغییر کرد.
چیزی نبود که بتوانند ببینند یا بشنوند، بلکه بیشتر حسی مبهم، وهمانگیز و خفهکننده بود.بهنوعی با اینکه زنجیرشکن در محاصرهٔ آب بود و تا الان حسابی زیرِ سطحِ رود پایینحوصلهٔ رفته بود، هیچکدامشان نمیتوانستند بفهمند چه چیزی پشتِ دیوارههای چرخانِ تونلِ پیچدرپیچ پنهان شده است.
با این حال، انگار... تاریکیِحیاتِ مطلقی که احاطهشان کرده بود، بافراموششده گذشتِ هر ساعت داشت تاریکتر میشد.
سانی... خطرِ عظیمی را حس میکرد. رنگِ کاسی هم پریدهدسته بود. انگار از هر طرف در محاصرهٔ خطری هولناک بودند، حتیفرودِ بدتر از آنچه در مهِ روانِ جزیرهٔ آلتیا تجربه کرده بودند.
با این حال، اگر موجودِداشتند هولناکی در آب بود، واردِ تونلخورد نمیشد تا آنها را درسته ببلعد.
...سانی با به یاد آوردنِ اینکه گردابِ مخوف چقدر شبیهِبسازد آروارهای عظیم بود، فقط میتوانست امیدوار باشد که دلیلش اینبعدتر نباشد که همین الان هم در رودههای آن موجود هستند.
شاید هر موجودی که تو این اعماقِ بیکران زندگی میکنه،ساحلِ اصلاً نمیتونه بیرون از آب زنده بمونه... یا شاید جریانِ دیوارههایکاری تونل همونقدر که برای زنجیرشکن خطرناکه، برای اونا هم خطرناک باشه.
با این افکار خودش رانگران آرام کرد و سعی کرددسته با بافندگی حواسش را پرت کند.
چند ساعتِ دیگر هم گذشت.
سرانجام، نفیس برخاستهمان و با اخمی خفیففراموششده به اطراف نگاه کرد.
«...فکر نمیکنین داره روشنتر میشه؟»
بعد، بقیه هم متوجهعصبی شدند. حالا تاریکی کمیشوم کمتر نفوذناپذیر به نظر میرسید.
این روند ادامه یافت. آرام اما پیوسته، تودهٔ تاریکِ آب داشت میدرخشید. تاریکیتعمیرِ پس رانده شد و در عوض، درخششی کورکننده از هر سو آنها راتاب فراگرفت. آنقدر روشن بود که سانی تا مدتی نمیتوانست چشمانش را باز کند.
«این... این دیگه چیه...»
تونلِ مغاکی حالا تونلی ازحیاتِ نورِ درخشان بود. انگار داشتندساحلِ در اعماقِ یک ستاره سفر میکردند.
«این خورشیدهاست!»
سانی در ابتداانتظاری از حرفِ جت گیجاستراحت شد. اما بعد، فهمید.
«آه... معلومه...»
هر غروب، به نظر میرسید هفت خورشید در رودِحضور بزرگ شیرجه میزنند. و هر شب، رودِ بزرگ شروعتاریک به درخشیدن میکرد. درخششِ آن ملایم، رؤیاگونه و رنگینکمانی بود.
با این حال، این روینگران سطح بود. آن نور در اعماقِاستراحت ژرف و ناشناخته چه شکلی میشد؟
حالا داشتند به جوابش میرسیدند.
طولی نکشید که چشمانِزمانِ سانی به روشنایی عادت کردقایق و با احتیاط بازشان کرد.
اعضای دسته همگی خشکشانبقا زده بود و دنیایزمانِ درخشانِ اطرافشان را تماشا میکردند.
...زیبا بود.
اما در عین حال وحشتناک.
لحظهای بعد، سانیهمان لرزید و بیاختیارساحلِ یک قدم عقب رفت.
جایی در آن بیرون، در نورِ کورکننده... ناگهان سایهای حرکت کرد؛فراموششده چنان عظیم که درخششِ آب را برای چند لحظه تاریک کرد.لازم اندازهاش آنقدر بزرگ بود که درکش برای او دشوار مینمود. و شکلش...
به محض اینکه سانی سعی کرد آن را تشخیص دهد، انگار چند ثانیهغذای از هوش رفت. به خودش که آمد، سایه در جایی آن پایینها ناپدید شدهبدنهٔ بود و خودش غرق در عرقِ سرد بود. سرش از دردی شکافنده تیر میکشید.
«او... اونبودند چیز... چقدرشوم دور بود؟»
چه بود؟
به اعضای دسته نگاه کرد و آنها رازمانِ در وضعیتی مشابهِ خودش یافت. بهویژه کاسی که کورشهرِ بود، اما بسیار بیشتر از هر کسِ دیگری میدید...
سپس، با حرکتِ سایهٔ غیرقابلتصورِ دیگریبودند در میانِ تودهٔ درخشانش در دوردست،کرد روشناییِ آب بار دیگر تغییر کرد.
لرزید.
«برین داخل.»
صدای کاسی گرفته بود. سرشحیاتِ را پایین انداخت، آهی کشیدساحلِ و حرفش را تکرار کرد:
«برین داخل. تا وقتیعصبی دوباره تاریک نشده برنگردین.شوم موندنتون اینجا خوب نیست.»
نفیس لحظهای بهانتظاری او نگاه کرد،دسته بعد اخم کرد:
«تو چی؟ ما تنهات نمیذاریم.»
دخترِ نابینا سر تکان داد.
«من خوبم. بههرحال اگهعصبی شما برین، منم نمیتونمشوم چیزی ببینم. از همه مهمتر...»
کمی لرزید.
«...هیچچیزی هموحش نمیتونه به منحضور خیره بشه. برین.»
سانی خیلی خوب میدانست که برخی موجوداتِ کابوس نگاهِ دیگران را حس میکردند. به همین دلیل مردم باید دربهنوعی عالمِ رؤیا مراقب میبودند که چشمانشان را به کجا میچرخانند، بهویژه در مناطقی که وحشتهای واقعی در آن سکونتاحضار داشتند. به همین خاطر سعی نکرد کاسی را منصرف کند و بیصدا نفیس را به سمتِ ورودیِ عرشههای پایینی کشید.
سایههایش را هم برگرداند.
جت وبودند افی همشوم به دنبالشان رفتند.
مدتی را با هم در سالنِ غذاخوری گذراندند، اما هیچکس حوصلهٔ حرف زدن نداشت.تاریک انگار موجوداتی که در اعماقِ رودِ بزرگ حرکت میکردند میتوانستند کوچکترین صدا را همکردند بشنوند... و ازاینرو، پس از مدتی، اعضای دسته به کابینهایشان رفتند و سعی کردند بخوابند.
نورِ بیرحم چند ساعتِ دیگرحیاتِ زنجیرشکن را در خود غرقساحلِ کرد و سپس کمسو شد.
سرانجام بهکلی ناپدید شدعصبی و بار دیگر جای خودداشتند را به تاریکیِ مطلق داد.
تونلِ چرخان همچنان آنها راداشتند به پایین، پایین، پایین... پایین وخورد به اعماقِ ژرف و ناشناخته میبرد.
شایعه بود که رودِ بزرگ بیانتهاستساحلِ و سانی که در محاصرهٔ تاریکیسالها بود، بهراحتی میتوانست این را باور کند.
با این حال، این حس راوحش هم داشت که اگر چند روزِ دیگرقایق از این پایینرفتن جان به در میبردند...
شاید غلطبودنِانتظارشان شایعات راعصبی ثابت میکردند.