چپتر 1259: روحِ بیآلایش
0صبح، جزیره دوباره تکان خورد. سانی چشمانش را باز کرد و باسفری حسِ سایه، وضعیتِ قدیس را بررسی کرد. چون شوالیهٔ کمحرف آرام بالایضعیفش شکاف ایستاده بود، خیالش راحت شد و با رضایتِ تمام خمیازهای کشید.
بینهایت احساسِ سرحالی میکرد.
جزیرهٔ تاریک سالم بود ودورتر هیچچیز حملهور نمیشد تا جانشانانجام را بگیرد. زندگی عالی بود.
نشست، به شیبِ شکاف تکیه داد، بعد چشمانش را مالید و نگاهی بهصدای اطراف انداخت. نفیس بیدار شده بود و چند متر دورتر، داشت حرکاتِ کششیِدرست سبکی انجام میداد. سانی چند لحظه تماشایش کرد، بعد بهزور نگاهش را گرفت.
صدای آرام اما شکنندهاش کههمهشان از دلِ تاریکی بلند شدهسرِ بود، هنوز در گوشش میپیچید.
کابوسِ دومِ نف... با کابوسِ خودش فرق داشت، درست مثلِ کابوسِ اولش. او با قدیسهای نامیراضعیفش نجنگیده بود تا دیمونی زندانی را از زنجیرهای ایزدی رها کند. در عوض، سعی کرده بود گروهِچقدر کوچکی از موجوداتِ ترحمانگیز و بینوا را نجات دهد، اما در نهایت فقط شاهدِ مرگِ همهشان بود.
نفیس آخرین کسی بود که در ساحلِ فراموششده سرِ پا مانده بود،لحظه و پس از سفری تکوتنه در برزخِ بیابانِ کابوس، جامعهٔ کوچکی درگوشش دلِ تاریکیِ سرد ساخته بود، اما در نهایت فقط شاهدِ نابودیِ آن بود.
او بسیار قوی بود، اما کابوس ضعیفش کرد. بسیار مغرور بود، اما کابوس کاریاما کرد که به زانو بیفتد و التماس کند. مطمئن نبود بتواند تصور کند کهاولش فدا کردنِ دو چیزی که پایه و اساسِ هویتش بودند، چقدر برایش دردناک بوده است.
بله، نف در کابوس با شمشیرِ درخشانش دشمنانیساحلِ بینهایت قدرتمند را از پای درنیاورده بود... اما برایجامعهٔ او، شمشیر کشیدن به روی دشمنی مهارناپذیر ترسناک نبود.
شاید به همین دلیل بود کهبرزخِ طلسم همیشه سعی میکرد او را بهنابودیِ روشی دیگر و بیرحمانهتر در هم بشکند.
سانی بهشده سطحِ فرسودهٔ صخرهٔدورتر سیاه چشم دوخت.
طلسم... یعنی...
طلسم عملکردِ نفشاهدِ را در کابوسِ دومکسی چگونه ارزیابی کرده بود؟
سانی مطمئن نبود، اما حسی به او میگفت که ارزیابی بینهایت بالا بودهنابودیِ است. البته اگر نظریهاش درست میبود و ارزیابی به این بستگی میداشت کهفدا چالشگر تا چه حد جریانِ سرنوشت را تغییر داده است. از این نظر...
به نظرش کاری که نفیس کرده بود، معجزهآساکششیِ بود. او میخواست سرنوشتِ موجوداتِ طردشدهای را کهگرفت در تاریکیِ اعماقِ جهانِ زیرین زندگی میکردند، تغییر دهد.
در اینداشت کار شکستکششیِ خورده بود.
...با این حال،شاهدِ توانسته بود چیزِآخرین دیگری را تغییر دهد.
او موجودِ هولناکی راسفری که از دلِ تاریکیکابوس آمده بود، تغییر داده بود.
موجود تحتِ تأثیرِچند حرفهایش قرار گرفتهداشت بود؟ تحتِ تأثیرِ التماسهایش؟
یا... به همان اشتیاقی مبتلا شده بود که نف در دلِنگاهش طردشدگان شعلهور کرده بود؟ موجودِ تاریکی با ذرهای از یک حسرتِکابوسِ وصفناپذیر مسموم شده بود؟ یاد گرفته بود که مشتاقِ نور باشد؟
اگر قلبِ موجودی مغاکی که آنقدر قدرتمند بود که مایهٔ وحشتِ جهانِسفری زیرین باشد، تغییر کرده بود، حتی به مقداری ناچیز، سانی واقعاً نمیتوانستضعیفش تصور کند که این تغییر چه موجهایی در تاروپودِ عظیمِ سرنوشت ایجاد میکند.
پس، طلسم میتوانستمانده عملکردِ نف رابرزخِ درخشان ارزیابی کند.
اما این... این مهم نبود.
چون خودِ نفیس قضیه را اینطور نمیدید. هر چه باشد، طلسم و حاملانش معیارهایاما متفاوتی برای موفقیت داشتند. طلسم شاید از عملکردِ نفیس راضی بود، اما نفیس آشکارااولش آن را شکستی تلخ و جبرانناپذیر میدانست. لحنِ صدایش در روزِ گذشته گویای همهچیز بود.
سانی همانطور کهشاهدِ به زمین خیرهآخرین مانده بود، آه کشید.
پس از بازگشت به جهانِ بیداری، نفیس بسیار... ملایمترجامعهٔ از قبل به نظر میرسید. اما عزمش برای کشتنِ فرمانروایانزانو و نابودیِ طلسم نیز بسیار استوارتر از گذشته شده بود.
حالا که حقیقت را میدانست...دورتر بسیاری از حرفها و کارهایانجام گذشتهاش با عقل جور درمیآمد.
خدایان... آخهداشت باید باهاشکششیِ چیکار کنم؟
سانی با حالتی پیچیدهمرگِ به نفیس که ازساحلِ افکارش بیخبر بود، نگاهی انداخت.
یک چیزِ دیگرمانده هم بود کهبرزخِ باید در نظر میگرفت.
توصیفِ سرشتِ نفیس، نورآور...
[موجودی از نور هستی که طرد شده و محکوم به زیستن در تاریکی است. به هر کجا که بروی درخشش و گرما میآوری، اما همراهِ آن اشتیاقی وصفناپذیر میآید.]
مگر این بسیار شبیه بهتکوتنه آزمونی نبود که طلسم درتاریکیِ کابوسِ دوم پیشِ پایش گذاشته بود؟
توانِ عروجیافتهای که درمتر نتیجهٔ آن باز کردهکششیِ بود نیز [اشتیاق] نام داشت.
اشتیاق، حسرت، میل... آرزو...
یعنی اشتیاقِ پایانناپذیر برای نابودیِ طلسم که همچونساحلِ آتش در قلبِ نفیس میسوخت، چنان قدرتمند بودکابوس که روحش را در برابرِ تباهی مصون میکرد؟
پیشتر دربارهٔ این توانِ او فکر کرده بود، اما حالا، سانیسرد آن را از زاویهای جدید میدید. داشتنِ چنین قدرتی، به جز درنبود شرایطی بسیار نادر... مانندِ رویارویی با پوستدزد، نسبتاً بیفایده به نظر میرسید.
با این حال...
اگر آن توان نفیس را در برابرِ تباهی مصونتماشایش میکرد، پس مگر در واقع نامتعادلترین و بهطرزِ باورنکردنیبلند مضحکترین توانی نبود که تا به حال دربارهاش شنیده بود؟
هر چه باشد، حتی بافنده هم وقتی بازویش به تباهی آلوده شد، مجبورتکوتنه شد آن را قطع کند. دیمونِ بزرگ و مخوفِ تقدیر نه تنها درکاری برابرِ تباهی مصون نبود، بلکه حتی در مقابلِ آن کاری از دستش برنمیآمد.
...آخه نفیس دقیقاً چه بود؟
و مهمترشده از آن، برایدورتر او چه بود؟
در همین حین، کسی که موضوعِ افکارش بود،لحظه حرکاتِ کششیاش را تمام کرد، بندِ ردای سفیدش راتاریکی روی شانهٔ رنگپریدهاش برگرداند و به اطراف نگاه کرد.
نفیس لبخند زد.
«بیدار شدی؟»
سانی در جواب لبخند زد.
«آره. حالت چطوره؟»
انگار از باز کردنِ زخمهایهمهشان کهنه برای تعریف کردنِ کابوسِ دومشمانده در روزِ گذشته، بهبود یافته بود.
اما لحظهای بعد، چهرهٔسفری خندانِ نفیس کمی درکابوس هم رفت. آهی کشید.
«میخواستم صبحانه درستچند کنم. اما... هیچداشت غذایی برامون نمونده.»
سانی سرش راحرکاتِ کج کرد و بعدمیداد به پایین نگاه انداخت.
آنها به معنای واقعیِ کلمه روی کوهی از گوشت نشسته بودند. اما باتکوتنه وجودِ مارِ لاجوردی که دورِ لاشهٔ لاکپشتِ سیاه میچرخید، شیرجه زدن در رودخانهکاری برای به دست آوردنِ حتی مقدارِ کمی از آن، کاری کاملاً مرگبار بود.
با درماندگی سر تکان داد.
«وقتش که برسهچند اون مشکل روداشت هم حل میکنیم.»
نفیس سر تکان داد،کششیِ لحظهای مکث کرد ولحظه بعد به کیسهخواب اشاره کرد.
«دیدی؟ پارهاش نکردم.»
سانی به او خیره شد و سعی کردکابوس بفهمد آیا جدی میگوید یا دارد با اوضعیفش شوخی میکند. این روزها، تشخیص دادنش سخت شده بود...
کدوم حرومزادهای اینقدر روی نفیسِدورتر مقرراتی و دستوپاچلفتیِ من تأثیرِانجام بد گذاشته؟ دندوناشو خرد میکنم!
چند لحظهداشت ساکت ماند وسبکی بعد پوزخند زد.
«خوبه. چون، میدونی...شاهدِ هنوز پولِ اونآخرین پروژکتور رو بهم بدهکاری...»