چپتر 836: آبِ سیاه
0چراغها که خاموش شد و رآکتورهای کشتیِ عظیم کهتنها از کار افتاد، سانی خشکش زد. حسِ سایهاش را بیرونچهرهاش فرستاد و حس کرد دیگران نیز همین کار را میکنند.
وضعیتِ سیاه یعنی ناوگان در آستانهٔ خطری هولناک قرار داشت. پس از اعلامِ هشدار، تمامِایستاده اعضای ارتشِ اول در آن چهل کشتی باید دست از هر کاری میکشیدند. نباید هیچمرد صدا یا حرکتی از آنها سر میزد. حتی اجازه نداشتند جوهرشان را ذرهای تحریک کنند.
مشکل اینجا بود که...
افسرِ عجیبِ نیروی دریایی هنوز تنها چند متر باخطر سانی فاصله داشت. او نیز در تاریکی بیحرکت ایستادهتوانهای بود. سرش پایین بود و سانی نمیتوانست چهرهاش را ببیند.
تنها صدای نفسکشیدنش را میشنید.
صدای نفسهایش... خیس بود.
«نکن. این کار رو نکن...»
ناگهان، شانههای مرد تکانی خورد.
سانی که در چندافسرِ قدمیاش خشکش زده بود،هنوز دندان به هم سایید.
لعنت به همهچی.
افسر کمی تلوتلو خورد و بعد یک قدمزیر جلو آمد. آبِ کفِ زمین کنار رفت ونزدیک گذاشت بدونِ هیچ صدایی حرکت کند. هوا سردتر شد.
چهرهٔ سانینینداز از خشماحضار در هم رفت.
تکان نخور. صدا درنیاور.افسرِ جوهر را به جریانهنوز نینداز. خاطرهها را احضار نکن.
باید چه کار میکرد؟ مقرراتِ وضعیتِ سیاه را زیر پا میگذاشت و ناوگانتاریکی را به خطر میانداخت، یا بیحرکت میماند و میگذاشت آن افسر... یا هرنکن چیزی که خودش را جای او جا زده بود... به او نزدیک شود؟
سانی نمیتوانست هیچ سلاحی احضار کندمیکرد یا از توانهای سرشتِ قویترش بهرهمیماند ببرد. حتی عقبنشینی هم خلافِ مقررات بود.
لـ—لعنت...
در این میان، مرد قدمیعجیبِ دیگر برداشت. حالا تنها یکیدوچند متر با هم فاصله داشتند.
بدنِ سانی منقبض شد.
گورِ باباش...
لحظهای که آن عوضی دست به حرکتی ناگهانی میزد،خطر میفهمید که نباید با یک استاد دربیفتد. هشدارِ امنیتی بهسرشتِ درک، سانی نمیگذاشت آن موجودِ چندشآور به او دست بزند.
آوازخوانیها ناگهان اوج گرفت. حتیعجیبِ حس کرد دارد معنیِ برخی ازمتر کلماتِ آن سرودِ زیبا را میفهمد.
مرد قدمی دیگربود به سمتِ سانی برداشت...دریایی و ناگهان ناپدید شد.
برای چند لحظه،نینداز چیزی جز تاریکیمیکرد در اطرافش نبود.
کجاست...
و بعد، صدایبود خفیفِ پاشیدنِ آب درستدریایی از پشتِ سرش آمد.
چی؟!
سایههایش چیزی ندیده بودند!
پیش از آنکه سانی بتواند برگردد، چیزی در راهرو به پرواز درآمد و باجای شیئی نامرئی در پشتِ سرش برخورد کرد که درخششِ کورکنندهای به وجود آورد. تعادلشقدمی را از دست داد، به عقب پرتاب شد و غلتزنان روی کفِ خیس افتاد.
تقریباً در همان لحظه، آن صداهای اوجگرفته ناگهان قطع شدچند و با روشنشدنِ دوبارهٔ رآکتورها، کشتیِ جنگی به لرزه درآمد.ببیند چراغهای راهرو روشن شد و آنجا را غرق در نور کرد.
سانی روی پا پرید و در همان حال نگاهِ بیرحم درمتر دستش تجلی یافت. به جلو نگاه کرد و پیکری آشنا رانفسکشیدنش دید که موجودی تاریک و لغزنده را به دیوارهٔ فلزیِ کشتی میفشرد.
استاد نیو کتِ آبیِ تیرهاش را جایی از دستمیگذاشت داده بود و حالا تنها لباسِ غواصیِ سیاهش راسلاحی به تن داشت. چاقوی استخوانیِ عجیبی در دست داشت.
چیزی که رویخاطرهها آن چاقو بهمقرراتِ سیخ کشیده شده بود...
پیش از آنکه سانی بفهمد موجود چه شکلی است، ناگهانچند تغییرِ شکل داد و به تودهٔ بیشکلی از آبِ سیاهببیند تبدیل شد. آب روی کفِ راهرو ریخت و چالهای درست کرد.
نیو سرش رابود چرخاند و چشمانِ نیلیاشدریایی با نوری تاریک درخشید.
«استاد سانلس! حالت خوبه؟»
سانی بانینداز احتیاط سراحضار تکان داد.
«اون... اون لعنتی چی بود؟»
وارثِ خاندانِ بزرگِ شب دهان باز کرد، اماهنوز پیش از آنکه جوابی بدهد، نبردناو لرزید وسرش صدای رعدِ خفهای از دوردست به گوش رسید.
توپِ ریلیِجریان اصلی شلیکخاطرهها کرده بود.
نیو سر تکان داد.
«الان وقتاینجا نداریم. بهافسرِ دستهت سر بزن!»
با ایناینجا حرف، مردِ خوشقیافهعجیبِ انگار ناپدید شد.
لحظهای بعد، لامپهای راهروخاطرهها چشمک زدند و رنگشانزیر به قرمزِ شومی تغییر کرد.
«وضعیتِ قرمز... یه نبردِ تمامعیار!»
سانی یکه خورد و بیدرنگعجیبِ با رابطش به سربازان دستورچند داد نزدیکِ کرگدن جمع شوند.
با این حال، پیش از آنکه به آنها بپیونددتنها لحظهای درنگ کرد و سپس با قدم گذاشتن درنمیتوانست سایهها، در گوشهٔ خلوتی از عرشهٔ بالایی ظاهر شد.
لحظهای طولجریان کشید تا بفهمداحضار چه خبر است.
با غرشِ صدها توپ، ناگهان صدها نورِ خیرهکننده تاریکیِ شب را ازچیزی هم درید و بارانِ بیپایانی از گلولههای فولادی و تنگستنی در اقیانوس باریدنمقررات گرفت. بخشِ بزرگی از اقیانوس تغییرِ رنگ داده و کاملاً سیاه شده بود.
با اینکه شدتِ باد بیشتر نشده بود، امواجِ سیاهتنها بلندتر و خروشانتر از امواجِ دوردست به نظر میرسیدند.نمیتوانست مثلِ انگشتانِ هیولایی ناشناخته به سمتِ کشتیها دراز میشدند.
در میانِ نوری بهشدت خیرهکننده، توپِ اصلیِ ناوِ فرماندهیِ کاروان شلیک کرد و هزارانبیحرکت تُن آبِ سیاه را شکافت که مثلِ ستونی عظیم به آسمان برخاست. ثانیهای بعد،ناگهان غرشِ کرکنندهٔ شلیکش به سانی رسید و او را وادار کرد چهره در هم بکشد.
وسعتِ اینجریان بمبارانِ سنگینخاطرهها واقعاً بهتآور بود.
با این حال، انگار فایدهایمیکرد نداشت جز اینکه حرکتِ آبِ سیاهمیماند و متلاطم را کمی کُند کند.
سانی همانطور که نگاه میکرد، متوجهِ سایههایی انسانی شد که ازمتر عرشهٔ بلندِ کشتیها به دلِ امواج شیرجه میزدند. آنها دستههای بیدارشدگاننفسکشیدنش بودند که خاندانِ شب در آن چهل کشتی مستقر کرده بود.
با اینکه ناوِ فرماندهی فاصلهٔ زیادی با سانی داشت، باز هممتر توانست شخصِ تنهایی را ببیند که از دماغهٔ بلندش به اقیانوسنفسکشیدنش پرید. به دلیلی نامعلوم، آن شیرجهزنِ خاص توجهش را جلب کرد.
لحظهای پیش ازنینداز برخورد با امواج،میکرد بدنش کمی سوسو زد.
سپس، موجودی عظیم و درنده به زیرِزیر آب رفت. بالهٔ سیاه و غولپیکری پیشجای از ناپدید شدن در اعماق، امواج را شکافت.
قدیسِ نگهبانِاینجا کاروان بهافسرِ نبرد پیوسته بود.
سانی در میانِ غرشِ کرکنندهٔ توپهانیروی ایستاده بود و با بهت و وحشتتاریکی به امواجِ سیاه و خروشان خیره شد.
رفتهرفته چهرهاش در هم رفت.
«توی همچین نبردیخاطرهها هیچ جایی برایمقرراتِ من نیست. اصلاً.»
وقتی انگار خودِ آسمانها بهعجیبِ جنگِ اقیانوس رفته بودند، مورچهایچند مثلِ او چه کار میتوانست بکند؟
چشمانش در تاریکی برقی زد.
«...حداقل فعلاً نه.»
با این فکر، احساسِ تلخِ ناتوانیمقرراتِ را فرو برد و در سایههاچیزی ناپدید شد تا به سربازانش بپیوندد.
امشب تنها کاری که از دستشاننیروی برمیآمد این بود که کنارِ هم بمانندتاریکی و امیدوار باشند تا صبح زنده میمانند.