---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1929: نسلِ اول • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1929: نسلِ اول

0

شوکِ کشتنِ فردی آلوده، اوروم را به هم ریخته بود. در آن‌همه‌چی​ رؤیای عجیبش چند هیولا را کشته بود... اما آن‌ها هیولاهای درونِ رؤیا‌اولین​ بودند. موجودِ کریهِ روبه‌رویش زمانی انسان بود، و آن‌ها در جهانِ واقعی بودند.

هیولاها جایی‌دندان​ در جهانِ‌بلند​ واقعی نداشتند.

...اما قاتل‌ها داشتند.

گذشته از این،‌سایید​ جهانِ واقعی تفاوتِ‌پای​ چندانی با کابوس نداشت.

عرقش را پاک کرد، رو برگرداند،‌به‌زور​ خواهرش را به خود فشرد و‌همه‌چی​ نگذاشت آن منظرهٔ هولناک را ببیند.

نمی‌تونیم بی‌حرکت بمونیم. باید‌بلند​ قبل از اینکه آتیش پخش‌سپس​ بشه از این محله بریم.

«اوری...»

به خواهرش‌دندان​ نگاه کرد و‌دردِ​ به‌زور لبخندی زد.

«چیزی نیست. من‌بریم​ که طوریم نشده.‌به‌زور​ همه‌چی... همه‌چی درست می‌شه.»

یادش آمد که صدای شبح‌واری گفته بود چیزی‌نفس‌نفس​ دریافت کرده... نوعی خاطره. این اولین باری نبود‌بستنِ​ که این کلمات را می‌شنید، اما معنی‌شان را نمی‌فهمید.

مطمئن بود تا زمانی که زنده است این روزهای وحشتناک را فراموش نمی‌کند،‌آمد​ اما مگر طبیعی نبود که آدم اتفاقاتی را که برایش افتاده به یاد داشته‌نمی‌فهمید​ باشد؟ چرا آن صدا حس کرده بود باید چنین چیزِ عجیبی را اعلام کند؟

اوروم دندان به هم سایید، بلند شد، از دردِ پای زخمی‌اش نفس‌نفس زد، سپس خواهرش را بغل کرد‌استفاده​ و لنگ‌لنگان به راه افتاد. پارچه‌ای که برای بستنِ زخم استفاده کرده بود، از قبل غرق در خون‌گرفت​ شده بود و حالا خون در کفشش جمع می‌شد. با نادیده گرفتنِ آن حسِ چندش‌آور، قدم‌هایش را تند کرد.

سپس با شنیدنِ‌بریم​ زوزه‌ای دیگر، درد را‌لبخندی​ نادیده گرفت و دوید.

اوروم با تمامِ توان دوید — که در مقایسه با تواناییِ چند روز‌افتاد​ پیشش، به‌طرزِ باورنکردنی‌ای سریع بود. بدنش پس از آن رؤیای عجیب به‌شکلِ غیرقابل‌باوری قوی‌گرفتنِ​ شده بود و به اوجِ تواناییِ یک انسان رسیده بود. همه‌چیز بسیار جادویی بود.

با این حال، کافی نبود.

خیلی زود، اوروم‌سایید​ ایستاد و با ناامیدی‌زخمی‌اش​ به اطراف نگاه کرد.

آن‌ها در تقاطعی عریض بودند،‌نگاه​ محاصره در میانِ تانک‌های شعله‌ور.‌طوریم​ دیگر... دیگر جایی برای فرار نبود.

دلیلش این بود که چند آلوده داشتند جنازهٔ سربازهایی را که روی زمین پخش شده‌برای​ بودند می‌خوردند و حالا با چشمانی حیوانی به او خیره شده بودند. چند تای دیگر‌قدم‌هایش​ هم از پشت‌سر هجوم می‌آوردند و تنها چند ثانیه تا رسیدن به او فاصله داشتند.

اوروم خواهرش را‌به‌زور​ محکم‌تر بغل کرد؛‌نیست​ نمی‌دانست چه کند.

نه، می‌دانست باید چه کند. باید می‌جنگید. فقط‌نفس‌نفس​ مسئله این بود که جنگیدن با این هیولاها‌بستنِ​ خودکشی بود، حتی اگر هنوز تفنگش را داشت.

یا... می‌توانست سعی کند فرار کند.‌به‌زور​ به‌تنهایی. اگر کوله‌پشتیِ آذوقه را که سنگینش‌درست​ کرده بود می‌انداخت... و همین‌طور خواهرش را...

لرزید، از این فکرِ‌بلند​ گذرا احساسِ انزجار کرد‌نفس‌نفس​ و از خودش متنفر شد.

هرگز خواهرش را جا نمی‌گذاشت،‌چیزی​ و این یعنی... این یعنی هر‌می‌شه​ دوی آن‌ها قرار بود همین‌جا بمیرند.

اوروم آهسته دخترک را روی زمین گذاشت، سپس‌نفس‌نفس​ تکه‌لوله‌ای آهنی را که همان حوالی افتاده بود برداشت؛‌زخم​ کمی خمیده بود و در دستش سنگین حس می‌شد.

اگر قرار بود بمیرد، می‌جنگید و می‌مرد.‌لبخندی​ می‌مرد و تا جایی که می‌توانست از‌می‌شه​ این هیولاها را با خود به گور می‌برد.

با این حال...

اوروم نَمُرد.

درست وقتی مبتلایان آماده بودند به او‌زخمی‌اش​ یورش ببرند، چیزی در هوا زوزه کشید‌پارچه‌ای​ و سرِ یکی از آن‌ها منفجر شد.

کسری از ثانیه بعد،‌اوری​ یکی دیگر به زمین افتاد‌نیست​ و بعد هم یکی دیگر.

تیر مستقیماً‌دندان​ به چشمِ هر‌دردِ​ کدام خورده بود.

شوک را پس زد و زمینِ پیشِ رویشان را همچون دیواری بالا‌یادش​ آورد؛ آسفالتِ ترک‌خورده در هوا به اطراف پاشید. وقتی دو موجودِ هیولاوار‌کلمات​ به دیوار کوبیده شدند، دیوار لرزید و صدای هولناکِ شکستنِ استخوان بلند شد.

اوروم دیوارِ خاکی را روی سرشان آوار کرد، لوله‌سپس​ را بالا برد و آن را روی جمجمهٔ ترک‌خوردهٔ‌استفاده​ اولین موجودی فرود آورد که از زیرِ آوار بیرون آمد.

صدای شبح‌وار‌محله​ دوباره در‌اوری​ گوشش نجوا کرد:

[... کشته شد.]

مبتلای دوم را هم‌بلند​ کشت، هرچند آن یکی‌نفس‌نفس​ چند ضربه کار برد.

تا آن موقع، تعقیب‌کنندگان به آن‌ها رسیده بودند‌چیزی​ — یا بهتر است بگوییم، روی زمین پهن شده‌صدای​ بودند و خون از سوراخ‌های ناهموارِ سرهایشان بیرون می‌زد.

اوروم با خستگی لوله را‌دردِ​ پایین آورد، دستِ خواهرش را گرفت‌لنگ‌لنگان​ و گیج‌ومنگ به اطراف نگاه کرد.

چند لحظه بعد، خشکش زد.

کسی از میانِ دود بیرون آمده بود. زنِ جوانِ زیبارویی بود با لباسِ نظامیِ‌پارچه‌ای​ تیره که به‌وضوح یکی‌دو سایز برای تنش بزرگ بود. موهای پرکلاغیِ خیره‌کننده و نگاهی‌حسِ​ مطمئن داشت و از یک تفنگِ مغناطیسیِ پرقدرت مثلِ عصا کمک می‌گرفت تا راه برود.

و به این کمک نیاز داشت، چون... انگار ماه‌های‌نیست​ آخرِ بارداری‌اش بود. شکمش مثلِ میوه‌ای رسیده جلو آمده‌شبح‌واری​ بود و با دستِ دیگرش آن را نگه می‌داشت.

اوروم فهمید که‌سایید​ این زن ناجیِ اوست‌زخمی‌اش​ و دستپاچه تعظیم کرد.

«مـ—ممنون...»

زنِ جوان نگاهی به او کرد، بعد تفنگ را روی‌بغل​ شانه انداخت و دست دراز کرد. وقتی چاقوی شکاریِ ترسناکی انگار‌شده​ از غیب در دستِ زن ظاهر شد، چشمانِ اوروم گرد شد.

زن لحظه‌ای براندازش‌بریم​ کرد و بعد‌به‌زور​ لبخندِ کمرنگی زد.

«اسمت چیه پسر؟»

اوروم آب‌دهانش را قورت داد.

«اسمم... اوری‌ـه.»

زن سر تکان داد،‌اوری​ لبخندش پررنگ‌تر شد و چاقوی‌نیست​ عجیب را به سمتش گرفت.

«خب، منتظر چی هستی؟ باید قبل از‌زخمی‌اش​ اینکه سر‌و‌کلهٔ بقیه‌شون پیدا بشه، خرده‌ها رو‌پارچه‌ای​ برداریم. الان هم خم‌شدن برام یکم سخته... پس...»

اوروم هاج‌وواج‌نگاه​ به او‌لبخندی​ خیره ماند.

«خرده... خرده‌ها؟ کدوم‌سایید​ خرده‌ها؟ وایسا، این چاقو‌زخمی‌اش​ از کجا اومد؟ چطور...»

زنِ جوان‌محله​ چند بار‌اوری​ پلک زد.

«آهان. انگار همه توی این آزمون از این چیزا سر درنیاوردن.‌لنگ‌لنگان​ خب، نگران نباش اوری... برات توضیح می‌دم که خردهٔ روح چیه،‌حالا​ خاطره چیه و چطور می‌شه از آخرالزمان جونِ سالم به در برد.»

لحظه‌ای مکث کرد‌به‌زور​ و بعد با‌نیست​ لبخند ادامه داد:

«آها، راستی‌دندان​ من جیوون‌بلند​ هستم... سونگ جیوون.»

دستی به شکمش کشید.

«و این لوبیای کوچولو هم‌دردِ​ دخترِ آینده‌مه. شک ندارم که‌بغل​ قراره یه شاهزاده‌خانمِ واقعی بشه...»

ناولها | novelha.net