---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 100: وجدانِ آسوده • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 100: وجدانِ آسوده

0

شوالیهٔ سیاه چند دقیقه بی‌حرکت ماند و در سکوت به جسدِ دشمنانش چشم دوخت. قطره‌های خون از تیغهٔ‌همان‌طور​ شمشیرِ بزرگ و ترسناکش می‌چکید و چاله‌ای زیرِ پاهایش جمع می‌شد. افکارِ این موجودِ بی‌رحم یک معما بود. راستش‌داشت​ را بخواهید، سانی حتی مطمئن نبود که این کوهِ توقف‌ناپذیر از فولادِ سیاه و مرگبار، اصلاً شعوری داشته باشد.

از این نظر،‌وجود​ ساکنانِ هیولاییِ شهرِ‌وحشت​ نفرین‌شده کمی عجیب بودند.

معمولاً موجوداتِ کابوس از طبقه‌های بالاتر، نوعی هوشِ منحرف داشتند که اغلب با‌قدرت‌ها​ هوشِ انسان‌ها قابل‌قیاس بود و گاهی حتی از آن فراتر می‌رفت. با این‌داشت​ حال، این قانون در موردِ هر هیولایی در این مکانِ وهم‌انگیز صدق نمی‌کرد.

طبقِ مشاهداتِ سانی، ساکنانِ شهرِ ویران را می‌شد تقریباً به دو گروه تقسیم کرد. گروه اول شاملِ موجوداتِ‌موردِ​ مختلفی می‌شد که از بیرونِ دیوار به اینجا آمده بودند؛ چه از هزارتو و چه از اعماقِ دریای‌اینجا​ تاریک. این موجوداتِ شنیع کم‌وبیش از قوانینِ غیرطبیعیِ طلسم پیروی می‌کردند که هر بیدارشده‌ای با آن‌ها آشنا بود.

گروه دوم متفاوت بودند. او گمان می‌کرد این موجودات یا از بقایای ساکنانِ باستانیِ شهر به‌بوده‌اند​ وجود آمده‌اند یا، در کمالِ وحشت، زمانی واقعاً خودِ آن‌ها بوده‌اند. شبح‌ها، همان‌طور که او صدایشان‌شوم​ می‌زد، بسیار غیرقابل‌فهم‌تر و خطرناک‌تر بودند. قدرت‌ها و رفتارشان از هیچ منطق و عقلانیتی پیروی نمی‌کرد.

شوالیهٔ سیاه یکی از همین بازگشتگانِ‌وحشت​ شوم بود. به همین دلیل بود‌همان‌طور​ که سانی در پیش‌بینیِ حرکاتش مشکل داشت.

بیشترِ اوقات، این اهریمنِ شکوهمند فقط به گشت‌زنی‌صدایشان​ در تالارِ بزرگِ کلیسایِ جامعِ ویران و کشتنِ‌منطق​ هر چیزی که جرئت می‌کرد وارد شود، راضی بود.

درست همان‌طور که‌کابوس​ آن احمق‌های بیچاره‌نوعی​ را کشته بود.

سانی با آهی روی تیرِ حمال دراز کشید و بی‌آنکه‌آمده‌اند​ به ارتفاعِ مرگبارِ استراحتگاهِ موقتی‌اش توجهی کند، چشمانش را بست.‌می‌زد​ می‌خواست پیش از ادامه دادن به کارهای شبانه‌اش، نفسی تازه کند.

طولی نکشید که صدای قدم‌های سنگین‌وحشت​ به او فهماند آن حرامزاده گشت‌زنیِ‌همان‌طور​ بی‌پایانش را از سر گرفته است.

شرش کم.

با وجودِ اینکه دیگر چیزی آرامشش را به‌منحرف​ هم نمی‌زد، سانی همچنان به‌طرزِ عجیبی احساسِ بی‌قراری‌حال​ می‌کرد. صدای درونش هوسِ گپ زدن کرده بود.

امم، سانی.‌متفاوت​ چیزی رو‌می‌کرد​ فراموش نکردی؟

اخم کرد. چه چیزی برای فراموش کردن وجود داشت؟ فقط داشت‌شبح‌ها​ پیش از بیرون رفتنِ دوباره، نفسی تازه می‌کرد. همچنین باید منتظرِ‌عقلانیتی​ لحظهٔ مناسب می‌ماند تا وسایلِ این شکارچی‌های مرده را زیرورو کند...

تو همین الان‌واقعاً​ شش نفر رو‌شبح‌ها​ کشتی. عذاب‌وجدان نداری؟

سانی از این سؤال کمی جا خورد. با‌منحرف​ کنجکاوی به احساساتش گوش سپرد و به این‌حال​ نتیجه رسید که نه، اصلاً احساسِ گناه نمی‌کند.

این سومین باری بود که یک انسان را می‌کشت. البته، بارِ اول داخلِ یک کابوس اتفاق افتاده بود، جایی‌صدایشان​ که قرار بود آدم‌ها فقط توهماتی ساده باشند. با این حال، سانی مطمئن نبود که به این نظریه باور داشته‌اوقات​ باشد. درد و رنجِ آن برده‌دارِ پیر، برای اینکه صرفاً زاییدهٔ تخیلش باشد، بیش از حد واقعی به نظر می‌رسید.

بارِ دوم... خب، نمی‌خواست به آن فکر‌زمانی​ کند. به‌هرحال در قلعه اتفاق افتاده بود و‌بسیار​ آن بخش از زندگی‌اش به پایان رسیده بود.

بارِ سوم از همه تمیزتر بود. آن اوباش به‌هرحال قصد داشتند غارتش کنند‌قدرت‌ها​ و جانش را بگیرند. سانی خیلی پیش از آنکه نخِ نامرئی را بکشد‌داشت​ و رهبرشان را به آغوشِ سردِ مرگ بفرستد، به نیتشان پی برده بود.

می‌توانست سعی کند فرار کند، اما... خیلی بی‌ادب بودند. اگر اوباش‌انسان‌ها​ فقط به خودش توهین می‌کردند، سانی شاید درگیری را بدون خونریزی تمام‌نمی‌کرد​ می‌کرد. اما به نفیس توهین کرده بودند. آن حرامزاده‌ها حقشان مرگ بود.

با وجود اینکه رابطه‌اش با ستارهٔ دگرگون تیره شده بود، هنوز هم‌وحشت​ خیلی برایش اهمیت داشت. ترکِ قلعه به این معنا نبود که دوستی‌شان‌قدرت‌ها​ را فراموش کرده است. فقط اینکه... دلایلِ رفتن بیشتر از ماندن بود.

سانی با آهی بطریِ زیبای ساخته‌شده از شیشهٔ آبیِ نقش‌دار‌بوده‌اند​ را احضار کرد. این هدیهٔ خداحافظی‌ای بود که کاسی پیش از‌منطق​ جدایی‌شان به او داده بود. این خاطره برایش بسیار عزیز بود.

بطری را به لب‌هایش برد،‌بوده‌اند​ چند جرعه آبِ سرد و گوارا‌غیرقابل‌فهم‌تر​ نوشید و چشمانش را باز کرد.

دیگر نمی‌خواست‌موجوداتِ​ استراحت کند. بهتر‌بالاتر​ بود راه بیفتد...

پیش از آنکه دوباره بیرون برود، سانی به اتاقش برگشت و به‌همان‌طور​ سمتِ صندوقِ آهنیِ بزرگی رفت که در یکی از گوشه‌ها قرار داشت. با‌بازگشتگانِ​ کمی زور، درِ سنگین را بلند کرد و به تودهٔ گنجینه‌اش خیره ماند.

داخلِ صندوق، بیش از صد خردهٔ‌شبح‌ها​ روحِ زیبا در تاریکی به‌آرامی سوسو می‌زدند.‌قدرت‌ها​ دیدنشان همیشه حالِ سانی را جا می‌آورد.

با وجود اینکه خودش نیازی به خرده‌های روح نداشت، اما همچنان‌انسان‌ها​ منبعِ ارزشمندی به حساب می‌آمدند. اینجا در ساحلِ فراموش‌شده، خرده‌ها نوعی‌صدق​ پولِ رایج میانِ خفتگان بودند. صد خردهٔ روح مقدارِ غیرقابل‌تصوری بود.

سانی بعد از‌گمان​ یک عمر فقر،‌بقایای​ بالاخره ثروتمند شده بود!

«پول، چقدر پول دارم...»

هر کس که می‌خواست درونِ دیوارهای قلعه زندگی کند، باید هفته‌ای یک خردهٔ روح باج می‌داد. کسانی که توانِ پرداختِ آن را‌دلیل​ نداشتند، مجبور بودند بیرون بمانند و در سکونتگاهی موقت درست پشتِ دروازه‌ها زندگی کنند که اغلب هدفِ حملهٔ هیولاها قرار می‌گرفت. با‌احمق‌های​ این حال، باز هم باید برای غذا پول می‌دادند یا خودشان برای شکار بیرون می‌رفتند، که در بیشترِ مواقع به مرگشان ختم می‌شد.

با مقداری که سانی در این سه ماه جمع کرده بود، می‌توانست‌قابل‌قیاس​ سال‌ها در آسایشِ قلعه زندگی کند... البته اگر خودش می‌خواست. که مسلماً‌طبقِ​ نمی‌خواست. چرا باید برای اقامتگاه پول می‌داد وقتی خودش کاخی برای خودش داشت؟

آن هم کاخی بدونِ همسایه‌های‌موجودات​ پرسروصدا و با نگهبانی ترسناک‌آمده‌اند​ که از محوطه محافظت می‌کرد.

سانی دو خردهٔ روحِ جدید را در صندوق‌واقعاً​ گذاشت، برای آخرین بار نگاهی به گنجینهٔ اژدهایانه‌اش انداخت‌خطرناک‌تر​ و با لبخندی حاکی از رضایت درش را بست.

شاید وقتش بود دوباره به قلعه سر بزند و چند چیز بخرد... نه، نه.‌رفتارشان​ دفعهٔ قبل هرچه لازم داشت خریده بود. خرج کردنِ بیش از حدِ خرده‌ها باعث‌اوقات​ می‌شد مردم شک کنند که او واقعاً همان‌قدر که همه فکر می‌کردند رقت‌انگیز است.

از بینِ تمامِ خفتگانِ قلعه، فقط سه نفر می‌دانستند‌داشتند​ که او صرفاً در پنهان شدن در سایه‌ها و دوری‌هیولایی​ از خطر مهارت ندارد. آن‌ها نفیس، کاسی... و کاستر بودند.

اون حرومزادهٔ لعنتی...

ناولها | novelha.net