---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1214: سرچشمهٔ کابوس‌ها • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1214: سرچشمهٔ کابوس‌ها

0

«حرکت کن، هیولا!»

عروج‌یافته‌ای از خاندانِ دلاوری با چشمانی پر از ترس، با تهِ نیزه‌آنجا​ به پشتِ موردرت کوبید. موردرت تا همان‌جا هم داشت با تمامِ سرعت راه‌استادهای​ می‌رفت، پس آن هلِ محکم باعث شد تلوتلو بخورد و به زمین بیفتد.

شنِ سفید‌درونش​ و سوزان صورتِ‌این​ لت‌وپاره‌اش را سوزاند.

آهی کشید،‌موجودِ​ سپس با تقلا‌ببرد​ روی پا ایستاد.

یکی از چشم‌هایش از بین رفته بود‌اعظم​ و تنها یک دست برایش مانده بود. بازتاب‌هایش‌ورود​ همگی نابود شده بودند. بدنش وضعِ اسفناکی داشت...

با اینکه موردرت توانسته بود از طغیانِ موجودِ اعظم جان به در ببرد، بختش در بیابانِ کابوس افتضاح بود. اندکی پس‌جانِ​ از ورود به آنجا، به نگهبانِ دروازه که در تعقیبش بود برخورد کرد و پس از اینکه به‌سختی از آن رویاروییِ‌حتی​ شوم جانِ سالم به در برد، گروهی از استادهای بازماندهٔ خاندانِ دلاوری به او شبیخون زدند و بر او غلبه کردند.

در از پای‌گیر​ درآوردنِ خواهرش هم‌زنجیرهای​ ناکام مانده بود.

حیف شد.

حالا دستانش از پشت با غل‌وزنجیرهای افسون‌شده بسته شده بود. حتی اگر هم می‌خواست کالبدِ‌ورود​ اصلی‌اش را رها کند، موقتاً درونش گیر افتاده بود... این زنجیرهای سنگین احتمالاً همان ابزاری‌بازماندهٔ​ نبود که مورگان برای زندانی کردنش در سر داشت، اما آن‌ها را هم پدرش ساخته بود.

بیرون آمدن از این غل‌وزنجیرها دردسرساز‌بختش​ می‌شد. با این حال، داشتنِ تنها یک‌نگهبانِ​ دست می‌توانست در این راه کمکش کند.

«بلند شو!»

موردرت با کلافگی آهی کشید.

«دارم سعی‌ام رو می‌کنم...‌توانسته​ واقعاً، این طرزِ برخورد‌جان​ با یه شاهزادهٔ دلاوریه؟»

استاد به جای‌اعظم​ جواب، با عصبانیت‌بختش​ ضربه‌ای به دنده‌هایش زد.

موردرت دوباره‌درونش​ روی شن‌های‌افتاده​ سوزان افتاد.

صدای دیگری‌موجودِ​ از جایی آن‌ببرد​ بالا طنین انداخت:

«بس کن! فقط داری سرعتمون رو کم‌اعظم​ می‌کنی... پوست‌دزد باید نزدیک شده باشه. اگه می‌خوایم‌ورود​ زنده بمونیم، باید هرچه زودتر به دژ برسیم.»

در واقع، این تنها دلیلی بود که جاماندگانِ خاندانِ‌افتضاح​ دلاوری او را زنده نگه داشته بودند — آن‌ها‌به‌سختی​ می‌خواستند موردرت راهِ دژِ جمجمهٔ سیاه را نشانشان دهد.

بیابانِ کابوس پهناور بود، اما با مرکب‌های پژواک، گروهِ بازماندگان توانسته بودند در‌برای​ روزِ گذشته مسافتِ زیادی را طی کنند. شانسشان هم چندان بد نبود —‌داشتنِ​ منطقه‌ای که فراخوان آن‌ها را به آنجا کشانده بود، فاصلهٔ زیادی با دژ نداشت.

با کمکِ موردرت،‌اعظم​ موفق شدند بیشترِ‌بختش​ راه را طی کنند.

با این حال،‌اینکه​ بخشِ آخرِ مسیر‌موجودِ​ باید پیاده طی می‌شد.

کسی او را از جا بلند کرد. زن سعی داشت آرام به نظر برسد، اما موردرت می‌توانست ترسش را حس کند...‌جانِ​ این عروج‌یافته‌ها هم با پوست‌دزد روبه‌رو شده بودند. در واقع، کسانی که الان همراهش بودند، صرفاً همان‌هایی بودند که از آن‌حتی​ رویارویی جانِ سالم به در برده بودند. آن‌ها می‌دانستند که مرگ — یا چیزی بسیار بدتر — بی‌وقفه در تعقیبشان است.

«جلو بیفت. جونِ خودت‌افتاده​ هم به رسیدن به‌احتمالاً​ جمجمهٔ سیاه بستگی داره. کجاست؟!»

موردرت لحظه‌ای‌موجودِ​ مکث کرد،‌جان​ سپس لبخند زد.

«نگران نباش. همین الانشم نزدیکیم.»

به راه افتاد و‌جان​ از میانِ تپه‌های شنیِ سفید‌افتضاح​ و ویرانه‌های باستانی عبور کرد.

پس از چند ساعت گرمای خفه‌کننده، سرانجام دیدند که‌همان​ جمجمهٔ سیاه و عظیم در دوردست پدیدار شد. استادها‌پدرش​ لحظه‌ای خشکشان زد و هیجان در چشمانشان شعله‌ور شد.

...اما موردرت در‌اعظم​ سکوت یک قدم‌بختش​ به عقب برداشت.

سرش را تکان داد.

این آدم‌ها از او پرسیده‌ببرد​ بودند دژ کجاست، و او هم‌ورود​ آن‌ها را به اینجا آورده بود.

با این‌درونش​ حال، باید سؤالِ‌این​ دیگری هم می‌پرسیدند.

سؤالش واقعاً ساده بود...

او با جسدِ‌اینکه​ بیدارشدگانِ داخلِ دژِ جمجمهٔ‌اعظم​ سیاه چه کرده بود؟

جواب این‌موجودِ​ بود که هیچ‌ببرد​ کاری نکرده بود.

با این حال، ناگهان پیکرهایی انسانی از درونِ‌احتمالاً​ جمجمهٔ سیاه و عظیم بیرون آمدند. یکی، دو‌اما​ تا، سه تا... یک دوجین، دو دوجین... سه دوجین...

جسدِ بی‌سرِ شوالیه شتاد‌جان​ هم آنجا بود و‌کابوس​ جلوتر از همه راه می‌رفت.

بازماندگان می‌خواستند از پوست‌دزد فرار کنند،‌موجودِ​ اما در واقع تمامِ این مدت‌کابوس​ داشتند به‌سوی مرگِ خود قدم برمی‌داشتند.

«وقتِ فراره.»

موردرت چرخید، خودش را رها کرد‌زنجیرهای​ تا بیفتد و از شیبِ تپه‌شنیِ‌مورگان​ سفید و بلندی به پایین غلت زد.

در نهایت، کای پیشِ سانی و بقیه ماند. آن‌ها‌ببرد​ با هم از میانِ بیابان گذشتند و به‌سوی نقطه‌ای‌دروازه​ رفتند که او دیگر بازماندگان را آنجا جا گذاشته بود.

مسیر آسان نبود. موجوداتِ کابوسِ قدرتمندِ بسیاری در آن‌افتضاح​ حوالی پرسه می‌زدند و هرچند بیشترشان مسحورِ ندای بذرها‌به‌سختی​ شده بودند، برخی این‌طور نبودند، یا دست‌کم نه به‌طورِ کامل.

خوشبختانه هیچ‌کدام از پلیدهایی که مجبور بودند‌سنگین​ با آن‌ها بجنگند، از رتبهٔ اعظم نبودند.‌زندانی​ هر پنج استاد هم فوق‌العاده قدرتمند بودند...

با این‌موجودِ​ حال، سفرِ‌جان​ دشواری بود.

همگی به‌شدت خسته بودند، از شرایطِ غیرانسانیِ‌اعظم​ بیابانِ سفید رنج می‌بردند و به‌خاطرِ احساسِ‌اندکی​ عذاب‌آورِ تحت‌تعقیب‌بودن، فشارِ روانیِ وحشتناکی را تحمل می‌کردند.

هیچ‌کس نمی‌دانست جسدِ استاد شو در تعقیبشان هست‌کابوس​ یا نه... اما صرفِ احتمالِ روبه‌روشدنِ دوباره با آن‌کرد​ موجود کافی بود تا ترسی خفه‌کننده به جانشان بیفتد.

پلیدهایی که با‌گیر​ آن‌ها می‌جنگیدند همگی‌زنجیرهای​ قدرتمند و هولناک بودند.

از بینِ آن پنج نفر، انگار نفیس کمتر از‌افتضاح​ بقیه تحت‌تأثیر قرار گرفته بود. با این حال، او‌به‌سختی​ هم داشت با بارِ سنگینِ خودش دست‌وپنجه نرم می‌کرد.

با نگاه به گسترهٔ بی‌نقص‌طغیانِ​ و سفیدِ تپه‌های شنی، سر‌بختش​ تکان داد و آرام آه کشید.

«هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه‌جان​ روز به اینجا برگردم. یا‌افتضاح​ حداقل نه به این زودی.»

برای آن‌ها، این سرزمین صرفاً‌این​ به این دلیل بیابانِ کابوس نامیده‌نبود​ می‌شد که سرچشمهٔ زنجیرهٔ کابوس‌ها بود.

اما برای نفیس... برای او، اینجا سرچشمهٔ کابوس‌های شخصی‌اش بود.‌اندکی​ او هرگز دربارهٔ دورانی که اینجا گذرانده بود با جزئیات‌شوم​ حرفی نمی‌زد، اما سانی می‌دانست که باید تجربهٔ هولناکی بوده باشد.

آن‌قدر هولناک که حتی ستارهٔ دگرگونِ مغرور و قدرتمند هم راضی‌بیابانِ​ شده بود مشاورهٔ روانی بگیرد. این بیابان، و هرچه در کابوسِ‌به‌سختی​ دوم تجربه کرده بود، چیزهایی نبودند که بشود به‌راحتی فراموششان کرد.

«می‌تونم تصور‌موجودِ​ کنم... نه، راستش‌ببرد​ فکر نکنم بتونم.»

سانی تنها یک روز در بیابانِ کابوس وقت گذرانده بود؛ آن هم در‌برای​ مقامِ یک استاد و در کنارِ دیگران. با این حال، منظرهٔ تپه‌های شنیِ‌داشتنِ​ سفید و بی‌پایان همین حالا هم داشت رگه‌هایی از ناامیدی را در دلش می‌کاشت.

گم‌شدن در این سرزمینِ نفرین‌شده، آن‌بختش​ هم به‌تنهایی و در قالبِ یک‌آنجا​ خفتهٔ بی‌قدرت، چه حسی می‌توانست داشته باشد؟

«داریم نزدیک می‌شیم!»

صدای کای او‌اعظم​ را از افکارِ‌بختش​ سنگینش بیرون کشید.

روبه‌رویشان، شن‌ها کمی فرو رفته بودند و پنج برجِ فلزی با اشکالی عجیب‌برای​ به چشم می‌خوردند که از دلِ شن بیرون زده و به‌شکلِ نیم‌دایره‌ای کنارِ هم‌می‌توانست​ قرار داشتند. نورِ خورشید روی فلزِ صیقلی‌شان بازتاب می‌یافت و تماشایشان را کورکننده‌تر می‌کرد.

برج‌ها ارتفاع‌های متفاوتی داشتند‌جان​ و کوتاه‌ترینشان دست‌کم چند‌کابوس​ ده متر بلندی داشت.

سانی چند لحظه به آن‌ها خیره ماند تا‌جان​ اینکه فهمید برج‌ها در واقع چه هستند؛ آن‌ها نوکِ‌نگهبانِ​ پنج انگشتِ یک دستکشِ زرهیِ فولادی و عظیم بودند.

خودِ دستکش‌موجودِ​ زیرِ شن‌ها‌جان​ دفن شده بود.

نمی‌دانست چه موجودی می‌توانسته چنین دستکشی به‌سنگین​ دست کند و بقیه‌اش کجاست... و در‌زندانی​ این لحظه، سانی اصلاً اهمیتی هم نمی‌داد.

تنها چیزی که برایش‌جان​ مهم بود، توخالی‌بودنِ برج‌ها‌کابوس​ و سایهٔ درونشان بود.

«آدم‌هایی هم اون تو هستن.»

کای را که به‌سمتِ‌جان​ اردوگاهِ موقتِ بازماندگان دنبال‌کابوس​ می‌کرد، چهره‌اش در هم رفت.

«...خیلی خوب می‌شه‌گیر​ اگه فقط آدم‌ها‌زنجیرهای​ اون تو باشن.»

ناولها | novelha.net