چپتر 1214: سرچشمهٔ کابوسها
0«حرکت کن، هیولا!»
عروجیافتهای از خاندانِ دلاوری با چشمانی پر از ترس، با تهِ نیزهآنجا به پشتِ موردرت کوبید. موردرت تا همانجا هم داشت با تمامِ سرعت راهاستادهای میرفت، پس آن هلِ محکم باعث شد تلوتلو بخورد و به زمین بیفتد.
شنِ سفیددرونش و سوزان صورتِاین لتوپارهاش را سوزاند.
آهی کشید،موجودِ سپس با تقلاببرد روی پا ایستاد.
یکی از چشمهایش از بین رفته بوداعظم و تنها یک دست برایش مانده بود. بازتابهایشورود همگی نابود شده بودند. بدنش وضعِ اسفناکی داشت...
با اینکه موردرت توانسته بود از طغیانِ موجودِ اعظم جان به در ببرد، بختش در بیابانِ کابوس افتضاح بود. اندکی پسجانِ از ورود به آنجا، به نگهبانِ دروازه که در تعقیبش بود برخورد کرد و پس از اینکه بهسختی از آن رویاروییِحتی شوم جانِ سالم به در برد، گروهی از استادهای بازماندهٔ خاندانِ دلاوری به او شبیخون زدند و بر او غلبه کردند.
در از پایگیر درآوردنِ خواهرش همزنجیرهای ناکام مانده بود.
حیف شد.
حالا دستانش از پشت با غلوزنجیرهای افسونشده بسته شده بود. حتی اگر هم میخواست کالبدِورود اصلیاش را رها کند، موقتاً درونش گیر افتاده بود... این زنجیرهای سنگین احتمالاً همان ابزاریبازماندهٔ نبود که مورگان برای زندانی کردنش در سر داشت، اما آنها را هم پدرش ساخته بود.
بیرون آمدن از این غلوزنجیرها دردسرسازبختش میشد. با این حال، داشتنِ تنها یکنگهبانِ دست میتوانست در این راه کمکش کند.
«بلند شو!»
موردرت با کلافگی آهی کشید.
«دارم سعیام رو میکنم...توانسته واقعاً، این طرزِ برخوردجان با یه شاهزادهٔ دلاوریه؟»
استاد به جایاعظم جواب، با عصبانیتبختش ضربهای به دندههایش زد.
موردرت دوبارهدرونش روی شنهایافتاده سوزان افتاد.
صدای دیگریموجودِ از جایی آنببرد بالا طنین انداخت:
«بس کن! فقط داری سرعتمون رو کماعظم میکنی... پوستدزد باید نزدیک شده باشه. اگه میخوایمورود زنده بمونیم، باید هرچه زودتر به دژ برسیم.»
در واقع، این تنها دلیلی بود که جاماندگانِ خاندانِافتضاح دلاوری او را زنده نگه داشته بودند — آنهابهسختی میخواستند موردرت راهِ دژِ جمجمهٔ سیاه را نشانشان دهد.
بیابانِ کابوس پهناور بود، اما با مرکبهای پژواک، گروهِ بازماندگان توانسته بودند دربرای روزِ گذشته مسافتِ زیادی را طی کنند. شانسشان هم چندان بد نبود —داشتنِ منطقهای که فراخوان آنها را به آنجا کشانده بود، فاصلهٔ زیادی با دژ نداشت.
با کمکِ موردرت،اعظم موفق شدند بیشترِبختش راه را طی کنند.
با این حال،اینکه بخشِ آخرِ مسیرموجودِ باید پیاده طی میشد.
کسی او را از جا بلند کرد. زن سعی داشت آرام به نظر برسد، اما موردرت میتوانست ترسش را حس کند...جانِ این عروجیافتهها هم با پوستدزد روبهرو شده بودند. در واقع، کسانی که الان همراهش بودند، صرفاً همانهایی بودند که از آنحتی رویارویی جانِ سالم به در برده بودند. آنها میدانستند که مرگ — یا چیزی بسیار بدتر — بیوقفه در تعقیبشان است.
«جلو بیفت. جونِ خودتافتاده هم به رسیدن بهاحتمالاً جمجمهٔ سیاه بستگی داره. کجاست؟!»
موردرت لحظهایموجودِ مکث کرد،جان سپس لبخند زد.
«نگران نباش. همین الانشم نزدیکیم.»
به راه افتاد وجان از میانِ تپههای شنیِ سفیدافتضاح و ویرانههای باستانی عبور کرد.
پس از چند ساعت گرمای خفهکننده، سرانجام دیدند کههمان جمجمهٔ سیاه و عظیم در دوردست پدیدار شد. استادهاپدرش لحظهای خشکشان زد و هیجان در چشمانشان شعلهور شد.
...اما موردرت دراعظم سکوت یک قدمبختش به عقب برداشت.
سرش را تکان داد.
این آدمها از او پرسیدهببرد بودند دژ کجاست، و او همورود آنها را به اینجا آورده بود.
با ایندرونش حال، باید سؤالِاین دیگری هم میپرسیدند.
سؤالش واقعاً ساده بود...
او با جسدِاینکه بیدارشدگانِ داخلِ دژِ جمجمهٔاعظم سیاه چه کرده بود؟
جواب اینموجودِ بود که هیچببرد کاری نکرده بود.
با این حال، ناگهان پیکرهایی انسانی از درونِاحتمالاً جمجمهٔ سیاه و عظیم بیرون آمدند. یکی، دواما تا، سه تا... یک دوجین، دو دوجین... سه دوجین...
جسدِ بیسرِ شوالیه شتادجان هم آنجا بود وکابوس جلوتر از همه راه میرفت.
بازماندگان میخواستند از پوستدزد فرار کنند،موجودِ اما در واقع تمامِ این مدتکابوس داشتند بهسوی مرگِ خود قدم برمیداشتند.
«وقتِ فراره.»
موردرت چرخید، خودش را رها کردزنجیرهای تا بیفتد و از شیبِ تپهشنیِمورگان سفید و بلندی به پایین غلت زد.
در نهایت، کای پیشِ سانی و بقیه ماند. آنهاببرد با هم از میانِ بیابان گذشتند و بهسوی نقطهایدروازه رفتند که او دیگر بازماندگان را آنجا جا گذاشته بود.
مسیر آسان نبود. موجوداتِ کابوسِ قدرتمندِ بسیاری در آنافتضاح حوالی پرسه میزدند و هرچند بیشترشان مسحورِ ندای بذرهابهسختی شده بودند، برخی اینطور نبودند، یا دستکم نه بهطورِ کامل.
خوشبختانه هیچکدام از پلیدهایی که مجبور بودندسنگین با آنها بجنگند، از رتبهٔ اعظم نبودند.زندانی هر پنج استاد هم فوقالعاده قدرتمند بودند...
با اینموجودِ حال، سفرِجان دشواری بود.
همگی بهشدت خسته بودند، از شرایطِ غیرانسانیِاعظم بیابانِ سفید رنج میبردند و بهخاطرِ احساسِاندکی عذابآورِ تحتتعقیببودن، فشارِ روانیِ وحشتناکی را تحمل میکردند.
هیچکس نمیدانست جسدِ استاد شو در تعقیبشان هستکابوس یا نه... اما صرفِ احتمالِ روبهروشدنِ دوباره با آنکرد موجود کافی بود تا ترسی خفهکننده به جانشان بیفتد.
پلیدهایی که باگیر آنها میجنگیدند همگیزنجیرهای قدرتمند و هولناک بودند.
از بینِ آن پنج نفر، انگار نفیس کمتر ازافتضاح بقیه تحتتأثیر قرار گرفته بود. با این حال، اوبهسختی هم داشت با بارِ سنگینِ خودش دستوپنجه نرم میکرد.
با نگاه به گسترهٔ بینقصطغیانِ و سفیدِ تپههای شنی، سربختش تکان داد و آرام آه کشید.
«هیچوقت فکر نمیکردم یهجان روز به اینجا برگردم. یاافتضاح حداقل نه به این زودی.»
برای آنها، این سرزمین صرفاًاین به این دلیل بیابانِ کابوس نامیدهنبود میشد که سرچشمهٔ زنجیرهٔ کابوسها بود.
اما برای نفیس... برای او، اینجا سرچشمهٔ کابوسهای شخصیاش بود.اندکی او هرگز دربارهٔ دورانی که اینجا گذرانده بود با جزئیاتشوم حرفی نمیزد، اما سانی میدانست که باید تجربهٔ هولناکی بوده باشد.
آنقدر هولناک که حتی ستارهٔ دگرگونِ مغرور و قدرتمند هم راضیبیابانِ شده بود مشاورهٔ روانی بگیرد. این بیابان، و هرچه در کابوسِبهسختی دوم تجربه کرده بود، چیزهایی نبودند که بشود بهراحتی فراموششان کرد.
«میتونم تصورموجودِ کنم... نه، راستشببرد فکر نکنم بتونم.»
سانی تنها یک روز در بیابانِ کابوس وقت گذرانده بود؛ آن هم دربرای مقامِ یک استاد و در کنارِ دیگران. با این حال، منظرهٔ تپههای شنیِداشتنِ سفید و بیپایان همین حالا هم داشت رگههایی از ناامیدی را در دلش میکاشت.
گمشدن در این سرزمینِ نفرینشده، آنبختش هم بهتنهایی و در قالبِ یکآنجا خفتهٔ بیقدرت، چه حسی میتوانست داشته باشد؟
«داریم نزدیک میشیم!»
صدای کای اواعظم را از افکارِبختش سنگینش بیرون کشید.
روبهرویشان، شنها کمی فرو رفته بودند و پنج برجِ فلزی با اشکالی عجیببرای به چشم میخوردند که از دلِ شن بیرون زده و بهشکلِ نیمدایرهای کنارِ هممیتوانست قرار داشتند. نورِ خورشید روی فلزِ صیقلیشان بازتاب مییافت و تماشایشان را کورکنندهتر میکرد.
برجها ارتفاعهای متفاوتی داشتندجان و کوتاهترینشان دستکم چندکابوس ده متر بلندی داشت.
سانی چند لحظه به آنها خیره ماند تاجان اینکه فهمید برجها در واقع چه هستند؛ آنها نوکِنگهبانِ پنج انگشتِ یک دستکشِ زرهیِ فولادی و عظیم بودند.
خودِ دستکشموجودِ زیرِ شنهاجان دفن شده بود.
نمیدانست چه موجودی میتوانسته چنین دستکشی بهسنگین دست کند و بقیهاش کجاست... و درزندانی این لحظه، سانی اصلاً اهمیتی هم نمیداد.
تنها چیزی که برایشجان مهم بود، توخالیبودنِ برجهاکابوس و سایهٔ درونشان بود.
«آدمهایی هم اون تو هستن.»
کای را که بهسمتِجان اردوگاهِ موقتِ بازماندگان دنبالکابوس میکرد، چهرهاش در هم رفت.
«...خیلی خوب میشهگیر اگه فقط آدمهازنجیرهای اون تو باشن.»