---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 115: بلبل • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 115: بلبل

0

سانی خوب می‌فهمید که این وضعیت‌البته​ از چشمِ آن مردِ جوان با آن‌مکارانه‌ای​ صدای زیبا چقدر بد به نظر می‌رسید.

تنها چیزی که می‌توانست از نزدیک شدن به چاهِ تاریک و ترسناکی با این فکر که‌مکارانه‌ای​ موجودی باستانی و سراپا شرور درونش پنهان شده بدتر باشد، این بود که واقعاً درونِ آن‌هیولا​ چاهِ تاریک و ترسناک گیر افتاده باشی و فکر کنی موجودِ پلیدی دارد از بالا نگاهت می‌کند.

دست‌کم سانی شانسِ این را داشت که‌بعد​ اگر اوضاع خیلی خراب شد، فرار کند. مردِ‌این‌طوری​ بیچارهٔ توی چاه واقعاً هیچ راهِ فراری نداشت.

البته، هنوز این احتمال بود که تمامِ این‌ها فقط‌گاهی​ نمایشِ مکارانه‌ای از یک هیولای بی‌نهایت ترسناک باشد. سانی‌می‌گفت​ باید حینِ بررسیِ نظریهٔ دوم، حواسش به این هم می‌بود.

پس... اگه واقعاً انسانه،‌فراری​ چطور بهش ثابت کنم‌احتمال​ که من هیولا نیستم؟

این کار برای سانی چندان ساده نبود. او از همان اول هم‌تمامِ​ در ارتباط گرفتن با آدم‌ها مهارتی نداشت و سه ماه انزوای کامل هم‌می‌بود​ اوضاع را بهتر نکرده بود. در واقع، همه‌چیز را بدتر هم کرده بود.

حالا، حتی خودِ سانی‌انسانیم​ هم گاهی وقت‌ها موقعِ حرف‌افتضاح​ زدن با خودش معذب می‌شد.

اه... کاسی چی می‌گفت؟

گلویش را صاف کرد.

«تو... انسانی؟ منم‌توی​ هستم. منم یه انسانم.‌فراری​ ما هر دو... انسانیم.»

عالی بود، احمق!

بعد از آن تلاشِ افتضاح، سانی‌حالا​ حتی تعجب نمی‌کرد اگر می‌فهمید واقعاً‌حرف​ انسان نیست. آخه کی این‌طوری حرف می‌زند؟

مردِ جوانِ درونِ‌راهِ​ چاه ساکت شد.‌البته​ سپس، آهسته گفت:

«آره، کارم دیگه قطعاً تمومه.‌هیچ​ ای بابا. فکر کنم تا‌هنوز​ همین‌جا هم خوب دووم آوردم...»

سانی آهِ سنگینی کشید.

«این‌قدر هول‌نکرده​ نکن، احمق! من‌کرده​ واقعاً یه انسانم!»

صاحبِ صدای جذاب خندید:

«لطفاً من رو‌توی​ ببخشید اگه حرفتون‌راهِ​ رو باور نمی‌کنم.»

از افعالِ جمع و محترمانه استفاده می‌کرد، انگار سانی را بزرگ‌ترِ خودش می‌دانست.‌نیست​ منطقی هم بود، چون فکر می‌کرد با یک موجودِ وحشتناکِ باستانی طرف است.‌تمومه​ با در نظر گرفتنِ همه‌چیز، یک هیولای باستانی از لحاظِ فنی بزرگ‌تر حساب می‌شد.

سانی در دل نالید.

«چرا داری این‌قدر‌راهِ​ محترمانه حرف می‌زنی؟‌البته​ شرط می‌بندم ازت کوچک‌ترم.»

مردِ جوانِ‌بیچارهٔ​ زندانی در‌چاه​ چاه مکث کرد.

«صبر کن، تو واقعاً انسانی؟»

سانی با هیجان‌واقع​ لبخند زد؛ حس‌حالا​ می‌کرد دارد پیشرفت می‌کند.

«آره. واقعاً هستم.»

ده دوازده‌بیچارهٔ​ ثانیه بعد،‌چاه​ صدا دوباره برگشت:

«پس چطور نصفه‌شبی تنهایی اینجایی؟ به نظر نمیاد هیچ منبعِ نوری هم همراهت باشه. لطفاً عصبانی نشو،‌جوانِ​ جنابِ هیولا، ولی این دقیقاً کاری نیست که یه انسان بتونه بکنه. شاید دفعهٔ بعد که برای بلعیدنِ‌هول​ روح‌های بی‌گناه بیرون میای، باید یکم بیشتر روی داستانت کار کنی؟ این فقط یه، خب، یه نصیحتِ دوستانه‌ست.»

سانی آهی کشید.

«خیلی بامزه بود. من می‌تونم شبا تو شهر بگردم چون‌این‌ها​ سرشتم بهم اجازه میده تو تاریکی پنهان بشم. می‌تونم تو تاریکی‌حواسش​ رو هم ببینم. اصلاً تو چطور سر از این چاه درآوردی؟»

مردِ جوان پیش‌توی​ از جواب دادن‌راهِ​ کمی مکث کرد.

«آدم معمولاً چطور سر از این وضع درمیاره؟ یه مشت اراذل تصمیم گرفتن برای گرفتنِ خاطره‌هام ازم اخاذی کنن. منم محترمانه رد کردم و حالا اینجاییم.‌تمومه​ یه دو هفته‌ای میشه که من رو اینجا نگه داشتن و هر روشی رو امتحان می‌کنن تا مجبورم کنن خاطره‌ها رو بهشون انتقال بدم. ولی باید‌می‌دانست​ بگم، تلاش‌هاشون خیلی ناشیانه‌ست. از نظرِ بلد بودنِ راه و روشِ وحشت انداختن به جونِ مردم، این رفقا حتی به گردِ پای تنبل‌ترین ساسنگ‌ها هم نمی‌رسن.»

سانی نمی‌دانست «ساسنگ» چیست، پس فقط فرض کرد نوعی موجودِ کابوسِ به‌شدت بدخواه است. باور کردنِ بقیهٔ‌کاسی​ داستان تا حدی آسان بود. البته فقط از یک احمقِ تمام‌عیار برمی‌آمد که از بینِ آن همه‌انسان​ جا، ویرانه‌ها را برای نگهداری از یک زندانی انتخاب کند، اما خب اراذل‌واوباش هم به هوششان معروف نبودند.

به‌علاوه، به نظر می‌رسید نقشه‌شان خیلی خوب‌هنوز​ پیش رفته بود، درست تا لحظه‌ای که‌هیولای​ بدشانسی آوردند و گذرشان به سانی افتاد.

خب... حالا می‌دانست کلِ این‌هیچ​ ماجرا از چه قرار است.‌هنوز​ فقط یک مشت دردسرِ خسته‌کنندهٔ انسانی.

چقدر ناامیدکننده.

نفیس و کاسی هم در هیچ خطری نبودند، دست‌کم‌گاهی​ نه در رابطه با این مخمصه. معما حل شده‌می‌گفت​ بود. تمامِ شبش را سرِ این مزخرفات هدر داده بود.

«که این‌طور. خب... خداحافظ.»

سانی با آهی از سرِ کلافگی‌راهِ​ چرخید و به راه افتاد. اما‌تمامِ​ صاحبِ آن صدای زیبا متوقفش کرد:

«صبر کن!‌هستم​ صبر کن! تو...‌عالی​ تو واقعاً انسانی؟»

سانی چهره در هم کشید.

«هستم! قبلاً که بهت گفتم!»

مردِ جوانی که‌توی​ در چاه زندانی‌راهِ​ بود، با عجله پرسید:

«میشه منو از اینجا بیاری بیرون؟‌احمق​ فکر کنم اون آدما امشب برنمی‌گردن.‌انسان​ اگه کمکم کنی فرار کنم، جبران می‌کنم!»

سانی پشتِ سرش‌واقع​ را خاراند و‌حالا​ بعد اخم کرد:

«مثلاً چطوری؟»

پس از مکثی کوتاه، صدای‌هیچ​ جذاب دوباره به گوش رسید،‌هنوز​ این بار با کمی تردید:

«خب، شاید ندونی، ولی من آدمِ خیلی پولداری‌ام. توی قلعه یه انبارِ پر‌نیست​ از خردهٔ روح دارم. بعضیا حتی ممکنه بگن یه ثروتِ کوچیک دارم. اگه‌تمومه​ منو از این گودال بیاری بیرون، نصفش مالِ تو. حداقل می‌شه ده تا خرده!»

سانی ناگهان فکری به سرش زد. البته نیازی به آن‌وقت‌ها​ ده خردهٔ روحی که مردِ جوان پیشنهاد می‌داد نداشت. اما‌صاف​ اینکه او این خرده‌ها را داشت... می‌توانست بسیار مفید باشد.

اگر می‌خواست هنگامِ خریدِ خاطره‌ها با ذخیرهٔ خرده‌های روحش جلبِ توجه‌فقط​ نکند، به یک واسطهٔ مناسب نیاز داشت. خفته‌ای که خودش خرده‌های‌می‌بود​ زیادی داشت، آن هم کسی که مدیونِ سانی می‌شد، گزینه‌ای بی‌نقص بود.

لبخند زد.

«مردم می‌دونن که ثروت داری؟»

مردِ جوان با‌واقع​ کمی تعجب در‌حالا​ صدایش جواب داد:

«می‌دونن...؟ آره، فکر کنم بدونن. من معروفم به اینکه‌تمامِ​ هر از گاهی زیاد خرج می‌کنم. برای سرگرمی و‌بررسیِ​ همین‌طور، اِ... یه چیزای دیگه. میشه گفت حامیِ هنرم.»

عالیه... پس اگه یهو شروع‌هیچ​ کنه به خرج کردنِ خرده‌هنوز​ برای خاطره‌ها، هیچ‌کس تعجب نمی‌کنه.

با این حال، مشکلِ کوچکی وجود داشت. سانی می‌توانست شبکهٔ فلزی را بردارد، اما هیچ راهی نداشت تا‌ساکت​ به آن بیچاره کمک کند از آن چاهِ به‌طرزِ غیرقابل‌تصوری عمیق بالا بیاید. حتی اگر می‌خواست از خارِ‌نکن​ خزنده استفاده کند، شک داشت که نخِ نامرئی تا آنجا برسد. حداکثر طولش چندان چنگی به دل نمی‌زد.

و قطعاً قصد‌واقع​ نداشت خودش از آن‌حتی​ چاهِ ترسناک پایین برود.

به‌علاوه، هنوز کمی به هویتِ این مردِ جوانِ جذاب شک داشت.‌فقط​ تقریباً مطمئن بود که انسان است... اما همان اندک تردیدِ باقی‌مانده‌می‌بود​ کافی بود تا زنگِ خطرِ پارانویا در سرش به صدا درآید.

سانی پس‌بیچارهٔ​ از کمی‌چاه​ تردید گفت:

«اسمت چیه؟»

صدای آهنگین جواب داد:

«کای.»

سانی آهی کشید.

«خب کای، نمی‌دونم اینو چطوری بهت‌احمق​ بگم... ولی مگه اینکه بتونی پرواز‌انسان​ کنی، وگرنه نمی‌تونم کمکت کنم فرار کنی.»

مردِ جوان ساکت شد. پس‌کرده​ از مکثی طولانی در سکوتی‌وقت‌ها​ مرگبار، با لحنی عجیب گفت:

«...می‌تونم.»

سانی پلک زد.

«چی؟»

اشتباه شنیده‌نکرده​ بود؟ نه،‌همه‌چیز​ بعید بود.

...شاید کای از روی‌فراری​ استیصال برای فرار، حاضر‌احتمال​ بود هر چیزی بگوید.

زندانیِ چاه خنده‌ای کرد.

«من می‌تونم‌هستم​ پرواز کنم.‌انسانیم​ این توانِ سرشتمه.»

ناولها | novelha.net