چپتر 115: بلبل
0سانی خوب میفهمید که این وضعیتزدن از چشمِ آن مردِ جوان با آنصاف صدای زیبا چقدر بد به نظر میرسید.
تنها چیزی که میتوانست از نزدیک شدن به چاهِ تاریک و ترسناکی با این فکر کهجوانِ موجودی باستانی و سراپا شرور درونش پنهان شده بدتر باشد، این بود که واقعاً درونِ آنکشید چاهِ تاریک و ترسناک گیر افتاده باشی و فکر کنی موجودِ پلیدی دارد از بالا نگاهت میکند.
دستکم سانی شانسِ این را داشت کهمنم اگر اوضاع خیلی خراب شد، فرار کند. مردِافتضاح بیچارهٔ توی چاه واقعاً هیچ راهِ فراری نداشت.
البته، هنوز این احتمال بود که تمامِ اینها فقطهنوز نمایشِ مکارانهای از یک هیولای بینهایت ترسناک باشد. سانیباید باید حینِ بررسیِ نظریهٔ دوم، حواسش به این هم میبود.
پس... اگه واقعاً انسانه،موقعِ چطور بهش ثابت کنممعذب که من هیولا نیستم؟
این کار برای سانی چندان ساده نبود. او از همان اول همنیست در ارتباط گرفتن با آدمها مهارتی نداشت و سه ماه انزوای کامل همتمومه اوضاع را بهتر نکرده بود. در واقع، همهچیز را بدتر هم کرده بود.
حالا، حتی خودِ سانیصاف هم گاهی وقتها موقعِ حرفانسانم زدن با خودش معذب میشد.
اه... کاسی چی میگفت؟
گلویش را صاف کرد.
«تو... انسانی؟ منمانسانیم هستم. منم یه انسانم.تلاشِ ما هر دو... انسانیم.»
عالی بود، احمق!
بعد از آن تلاشِ افتضاح، سانیفراری حتی تعجب نمیکرد اگر میفهمید واقعاًاینها انسان نیست. آخه کی اینطوری حرف میزند؟
مردِ جوانِ درونِوقتها چاه ساکت شد.زدن سپس، آهسته گفت:
«آره، کارم دیگه قطعاً تمومه.احمق ای بابا. فکر کنم تانمیکرد همینجا هم خوب دووم آوردم...»
سانی آهِ سنگینی کشید.
«اینقدر هولتوی نکن، احمق! منراهِ واقعاً یه انسانم!»
صاحبِ صدای جذاب خندید:
«لطفاً من روانسانیم ببخشید اگه حرفتونبعد رو باور نمیکنم.»
از افعالِ جمع و محترمانه استفاده میکرد، انگار سانی را بزرگترِ خودش میدانست.بعد منطقی هم بود، چون فکر میکرد با یک موجودِ وحشتناکِ باستانی طرف است.آهسته با در نظر گرفتنِ همهچیز، یک هیولای باستانی از لحاظِ فنی بزرگتر حساب میشد.
سانی در دل نالید.
«چرا داری اینقدروقتها محترمانه حرف میزنی؟زدن شرط میبندم ازت کوچکترم.»
مردِ جوانِانسانم زندانی درعالی چاه مکث کرد.
«صبر کن، تو واقعاً انسانی؟»
سانی با هیجانچاه لبخند زد؛ حسفراری میکرد دارد پیشرفت میکند.
«آره. واقعاً هستم.»
ده دوازدهانسانم ثانیه بعد،عالی صدا دوباره برگشت:
«پس چطور نصفهشبی تنهایی اینجایی؟ به نظر نمیاد هیچ منبعِ نوری هم همراهت باشه. لطفاً عصبانی نشو،نمیکرد جنابِ هیولا، ولی این دقیقاً کاری نیست که یه انسان بتونه بکنه. شاید دفعهٔ بعد که برای بلعیدنِدووم روحهای بیگناه بیرون میای، باید یکم بیشتر روی داستانت کار کنی؟ این فقط یه، خب، یه نصیحتِ دوستانهست.»
سانی آهی کشید.
«خیلی بامزه بود. من میتونم شبا تو شهر بگردم چونکاسی سرشتم بهم اجازه میده تو تاریکی پنهان بشم. میتونم تو تاریکیاحمق رو هم ببینم. اصلاً تو چطور سر از این چاه درآوردی؟»
مردِ جوان پیشانسانیم از جواب دادنبعد کمی مکث کرد.
«آدم معمولاً چطور سر از این وضع درمیاره؟ یه مشت اراذل تصمیم گرفتن برای گرفتنِ خاطرههام ازم اخاذی کنن. منم محترمانه رد کردم و حالا اینجاییم.آهسته یه دو هفتهای میشه که من رو اینجا نگه داشتن و هر روشی رو امتحان میکنن تا مجبورم کنن خاطرهها رو بهشون انتقال بدم. ولی بایدجمع بگم، تلاشهاشون خیلی ناشیانهست. از نظرِ بلد بودنِ راه و روشِ وحشت انداختن به جونِ مردم، این رفقا حتی به گردِ پای تنبلترین ساسنگها هم نمیرسن.»
سانی نمیدانست «ساسنگ» چیست، پس فقط فرض کرد نوعی موجودِ کابوسِ بهشدت بدخواه است. باور کردنِ بقیهٔبینهایت داستان تا حدی آسان بود. البته فقط از یک احمقِ تمامعیار برمیآمد که از بینِ آن همهبرای جا، ویرانهها را برای نگهداری از یک زندانی انتخاب کند، اما خب اراذلواوباش هم به هوششان معروف نبودند.
بهعلاوه، به نظر میرسید نقشهشان خیلی خوبخودش پیش رفته بود، درست تا لحظهای کهکرد بدشانسی آوردند و گذرشان به سانی افتاد.
خب... حالا میدانست کلِ ایناحمق ماجرا از چه قرار است.نمیکرد فقط یک مشت دردسرِ خستهکنندهٔ انسانی.
چقدر ناامیدکننده.
نفیس و کاسی هم در هیچ خطری نبودند، دستکمهنوز نه در رابطه با این مخمصه. معما حل شدهباید بود. تمامِ شبش را سرِ این مزخرفات هدر داده بود.
«که اینطور. خب... خداحافظ.»
سانی با آهی از سرِ کلافگیبعد چرخید و به راه افتاد. امانیست صاحبِ آن صدای زیبا متوقفش کرد:
«صبر کن!میگفت صبر کن! تو...کرد تو واقعاً انسانی؟»
سانی چهره در هم کشید.
«هستم! قبلاً که بهت گفتم!»
مردِ جوانی کهانسانیم در چاه زندانیبعد بود، با عجله پرسید:
«میشه منو از اینجا بیاری بیرون؟انسانی فکر کنم اون آدما امشب برنمیگردن.احمق اگه کمکم کنی فرار کنم، جبران میکنم!»
سانی پشتِ سرشچاه را خاراند وفراری بعد اخم کرد:
«مثلاً چطوری؟»
پس از مکثی کوتاه، صدایاحمق جذاب دوباره به گوش رسید،نمیکرد این بار با کمی تردید:
«خب، شاید ندونی، ولی من آدمِ خیلی پولداریام. توی قلعه یه انبارِ پربعد از خردهٔ روح دارم. بعضیا حتی ممکنه بگن یه ثروتِ کوچیک دارم. اگهآهسته منو از این گودال بیاری بیرون، نصفش مالِ تو. حداقل میشه ده تا خرده!»
سانی ناگهان فکری به سرش زد. البته نیازی به آناحتمال ده خردهٔ روحی که مردِ جوان پیشنهاد میداد نداشت. امابررسیِ اینکه او این خردهها را داشت... میتوانست بسیار مفید باشد.
اگر میخواست هنگامِ خریدِ خاطرهها با ذخیرهٔ خردههای روحش جلبِ توجهمیگفت نکند، به یک واسطهٔ مناسب نیاز داشت. خفتهای که خودش خردههایبعد زیادی داشت، آن هم کسی که مدیونِ سانی میشد، گزینهای بینقص بود.
لبخند زد.
«مردم میدونن که ثروت داری؟»
مردِ جوان باچاه کمی تعجب درفراری صدایش جواب داد:
«میدونن...؟ آره، فکر کنم بدونن. من معروفم به اینکهمیشد هر از گاهی زیاد خرج میکنم. برای سرگرمی وانسانم همینطور، اِ... یه چیزای دیگه. میشه گفت حامیِ هنرم.»
عالیه... پس اگه یهو شروعاحمق کنه به خرج کردنِ خردهنمیکرد برای خاطرهها، هیچکس تعجب نمیکنه.
با این حال، مشکلِ کوچکی وجود داشت. سانی میتوانست شبکهٔ فلزی را بردارد، اما هیچ راهی نداشت تاانسان به آن بیچاره کمک کند از آن چاهِ بهطرزِ غیرقابلتصوری عمیق بالا بیاید. حتی اگر میخواست از خارِآوردم خزنده استفاده کند، شک داشت که نخِ نامرئی تا آنجا برسد. حداکثر طولش چندان چنگی به دل نمیزد.
و قطعاً قصدچاه نداشت خودش از آننداشت چاهِ ترسناک پایین برود.
بهعلاوه، هنوز کمی به هویتِ این مردِ جوانِ جذاب شک داشت.میگفت تقریباً مطمئن بود که انسان است... اما همان اندک تردیدِ باقیماندهبعد کافی بود تا زنگِ خطرِ پارانویا در سرش به صدا درآید.
سانی پسانسانم از کمیعالی تردید گفت:
«اسمت چیه؟»
صدای آهنگین جواب داد:
«کای.»
سانی آهی کشید.
«خب کای، نمیدونم اینو چطوری بهتانسانی بگم... ولی مگه اینکه بتونی پروازاحمق کنی، وگرنه نمیتونم کمکت کنم فرار کنی.»
مردِ جوان ساکت شد. پسراهِ از مکثی طولانی در سکوتیاحتمال مرگبار، با لحنی عجیب گفت:
«...میتونم.»
سانی پلک زد.
«چی؟»
اشتباه شنیدهتوی بود؟ نه،هیچ بعید بود.
...شاید کای از رویموقعِ استیصال برای فرار، حاضرمعذب بود هر چیزی بگوید.
زندانیِ چاه خندهای کرد.
«من میتونممیگفت پرواز کنم.صاف این توانِ سرشتمه.»