---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 453: معبدِ ستارگان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 453: معبدِ ستارگان

0

سانی مدتی ساکت‌درونِ​ ماند و با‌گوشه‌های​ تب‌وتاب فکر کرد.

پلی میانِ دو برج...

این فرصتش بود تا از‌صرفِ​ این جای دلگیر فرار کند‌فعال​ و به جهانِ واقعی برگردد!

...مشکل اینجا بود که اصلاً نمی‌دانست این‌زیرِ​ ارتباطی که موردرت از آن حرف می‌زد چیست.‌آخرین​ با این حال، فکری به سرش زده بود.

در چند روزِ گذشته، سانی بقیهٔ برجِ ابسیدین... برجِ آبنوس را گشته بود. چند کشفِ جذاب‌کار​ کرده بود، اما بیشترِ آن حالا چیزی نداشت جز خاک و آوار. پس از اینکه دروازه‌هایش‌آنجا​ را باز کرده بود، تقریباً همه‌چیز در داخلِ این پاگودا زیرِ هجومِ زمان پودر شده بود.

با این حال، امیدوارکننده‌ترین و مرموزترین یافته‌اش در آخرین طبقهٔ برج قرار داشت؛ در‌ناآشنا​ تالاری کوچک و مدور که چیزی در آن نبود جز یک طاقِ سنگیِ ظریف. این‌داد​ طاق تک‌وتنها در مرکزِ تالار ایستاده بود و به چارچوبِ دری خالی و بی‌ربط می‌مانست.

جذاب‌ترین نکته دربارهٔ طاق این بود که‌کردنِ​ حلقه‌ای از رون‌ها احاطه‌اش کرده بود... تقریباً‌درونِ​ مثلِ گذرگاهی که در منارهٔ سرخ بود.

در واقع، سانی هم حدس می‌زد همان باشد: یک گذرگاهِ غیرفعال. به همین دلیل، این چند روز را صرفِ پیدا کردنِ راهی برای‌طاقِ​ فعال کردنش کرده بود. جوهرِ سایه را به درونِ خودِ طاق و تک‌تکِ گوشه‌های تالار ریخته بود. رون‌های ناآشنا را بررسی کرده بود،‌واقع​ به این امید که یا راهی برای ترجمه‌شان پیدا کند یا شاید جای آسیبی کشف کند که طاق را از کار انداخته بود.

اما هیچ‌چیز‌سایه​ جواب نداده بود...‌تک‌تکِ​ دست‌کم تا الان.

با این حال، اطلاعاتی که موردرت داد، درکِ او را از طاق در دم تغییر‌بررسی​ داد. اگر حرفِ شاهزادهٔ گمشده راست بود، پس شاید آنجا گذرگاهی به جهانِ واقعی نبود.‌درکِ​ شاید ورودیِ همان پلِ جادویی بود که برجِ آبنوس را به همتای عاجی‌اش وصل می‌کرد.

با این حال... چطور‌روز​ باید آن چیزِ لعنتی‌راهی​ را به کار می‌انداخت؟

سانی با‌باز​ اخمی غلیظ‌همه‌چیز​ بر چهره‌اش، پرسید:

«اگه اینجا واقعاً به برجِ عاج وصله... پس چطور می‌شه از این‌ترجمه‌شان​ ارتباط استفاده کرد؟ فکری داری؟ اینجا یه چیزی هست که شبیه یه‌داد​ دروازه‌ست، اما کار نمی‌کنه. صد بار سعی کردم بازش کنم، ولی بی‌فایده بود.»

موردرت کمی فکر‌برای​ کرد و بعد‌جوهرِ​ با تردید گفت:

«امتحان کردی‌همین​ که با‌روز​ جوهر اشباعش کنی؟»

سانی چهره در هم کشید.

«معلومه! مگه احمقم؟‌درونِ​ این اولین چیزی‌گوشه‌های​ بود که امتحان کردم.»

چند لحظه مکث کرد و‌کردنش​ بعد چیزی را به زبان‌تک‌تکِ​ آورد که مدتی بود نگرانش می‌کرد:

«شاید... شاید برای‌دلیل​ باز شدن به یه‌کردنِ​ جور کلید نیاز داره؟»

صدا مدتی‌باز​ طولانی ساکت ماند.‌داخلِ​ سپس موردرت گفت:

«نه، فکر نمی‌کنم.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«واقعاً؟ چرا؟»

شاهزادهٔ گمشده‌باز​ با بی‌خیالی‌همه‌چیز​ جواب داد:

«چون فقط درهایی که می‌شه با لگد بازشون کرد به‌بررسی​ قفل و کلید نیاز دارن. اربابِ اینجا کسی نبود که برای‌دست‌کم​ دور نگه داشتنِ مهمان‌های ناخوانده به چنین چیزهایی نیاز داشته باشه.»

ها... منطقیه. ولی انگار دربارهٔ‌کردنش​ شاهزادهٔ جهانِ زیرین خیلی می‌دونه. فکر‌گوشه‌های​ می‌کردم اطلاعات دربارهٔ دیمون‌ها خیلی کمیابه...

سانی آهی کشید.

«پس چطور‌باز​ ارتباط رو‌همه‌چیز​ فعال کنم؟»

موردرت یکی دو ثانیه به این‌گوشه‌های​ سؤال فکر کرد و بعد با‌ترجمه‌شان​ ته‌مایه‌ای از تردید در صدایش گفت:

«سازندهٔ برجِ آبنوس، سازندهٔ اشیا بود. یه صنعتگرِ نابغه، اما در عین حال عمل‌گرا... دست‌کم بر‌امید​ اساسِ اون اطلاعاتِ اندکی که ازش باقی مونده. احتمالاً از هر چیزی که دمِ دستش بوده استفاده‌حرفِ​ می‌کرده و سراغِ ساده‌ترین راه‌حل می‌رفته. هرچی باشه، سازنده‌ها از چیزای بیش از حد پیچیده خوششون نمیاد.»

سانی به حرف‌هایش فکر کرد.

ساده‌ترین راه‌حل...

فکری در ذهنش جوانه زد.

با چهره‌ای متفکر، گازِ‌فعال​ دیگری به تکهٔ گوشت زد‌خودِ​ و آن را خوب جوید.

شاهزادهٔ گمشده تا وقتی سانی‌صرفِ​ غذا می‌خورد مؤدبانه ساکت ماند.‌فعال​ اما بعد از مدتی، ناگهان گفت:

«راستی. نمی‌خوام نگرانت کنم سانلس...‌داخلِ​ اما انگار یه موجودِ کابوسِ‌پودر​ قدرتمند درست پشتِ سرت ایستاده...»

سانی باز هم نزدیک بود خفه شود. اگر به کمکِ سایه‌ها هم‌زمان‌ترجمه‌شان​ جلو و پشتِ سرش را نمی‌دید، از جا می‌پرید و بی‌درنگ نگاهِ‌داد​ بی‌رحم را احضار می‌کرد. اما می‌دانست کسی پشتِ سرش نیست. به‌جز قدیس...

گوشتِ بدمزه را‌برای​ قورت داد و‌جوهرِ​ لبخندِ بی‌جانی زد.

«لعنت، نزدیک بود سکته کنم! اون... اون‌کردنِ​ موجودِ کابوس نیست. مگه نمی‌تونی یه دیوِ‌درونِ​ واقعی رو از یه پژواک تشخیص بدی؟»

موردرت کمی ساکت‌تقریباً​ ماند و بعد‌پاگودا​ با لحنی سرگرم گفت:

«اون پژواکِ توئه؟ جالبه...»

سانی اخم کرد:

«کجاش این‌قدر جالبه؟»

اما جوابی نیامد. شاهزادهٔ مرموز دوباره رفته بود و‌زمان​ به همان ناگهانی که پیدایش شده بود، ناپدید شد. معمولاً‌تالاری​ این عادتِ روی‌اعصابش سانی را کلافه می‌کرد، اما این بار...

...این بار، خوشحال بود.

سانی بی‌صبرانه می‌خواست به طبقهٔ ششم‌جوهرِ​ برگردد، اما نمی‌خواست موردرت ببیند در‌ریخته​ طبقهٔ قبلی چه چیزی پیدا کرده است.

هنوز به شاهزادهٔ گمشده اعتماد نداشت... با اینکه موردرت تا‌فعال​ الان فقط کمک‌حالش بود. در واقع، خیلی هم کمک کرده‌ناآشنا​ بود. سانی نمی‌دانست بدونِ راهنماییِ او اصلاً زنده می‌ماند یا نه.

بعداً... اگه بتونم سالم به‌داخلِ​ پناهگاه برگردم، اون موقع بهش‌پودر​ اعتماد می‌کنم. یه کم. شاید...

سانی غذایش را تمام کرد — آخرین غذایی‌رون‌های​ که قرار بود تا مدتی بخورد — بلند شد،‌انداخته​ کش‌وقوسی به بدنش داد و به سمتِ پله‌ها رفت.

پس از اینکه بافتِ استخوان را به دست آورده و استراحت کرده بود، سانی‌درونِ​ بقیهٔ طبقهٔ سومِ برجِ آبنوس را گشت. با این حال، چیزِ قابل‌توجهی آنجا پیدا‌انداخته​ نکرد. هیچ ردِّ دیگری هم از بافنده نیافت، که این موضوع حسابی ناامیدش کرد.

اما طبقهٔ‌باز​ چهارم... خیلی‌همه‌چیز​ جالب‌تر بود.

تالارِ مرکزی‌اش شبیه به معبدی پهناور و دلگیر ساخته شده بود. در مرکزِ آن قربانگاهی قرار داشت که از یک‌نداده​ تخته‌سنگِ یکپارچهٔ عقیقِ سیاه تراشیده شده بود، و پشتِ آن مجسمهٔ فوق‌العاده زیبای زنِ جوانی قرار داشت که ردایی گشاد بر‌باید​ تن کرده و چهره‌اش با نقابی پوشانده شده بود. زنِ جوان در یک دست ستاره‌ای داشت و در دستِ دیگرش صاعقه‌ای.

...سانی تقریباً مطمئن بود که او کسی نیست جز‌خودِ​ ایزدبانوی توفان، که به ایزدبانوی آسمان‌های سیاه هم معروف‌شاید​ بود. خدای اقیانوس‌ها، اعماق، تاریکی، ستارگان، سفر، راهنمایی و فاجعه.

که واقعاً جالب بود.

چرا شاهزادهٔ جهانِ زیرین‌همه‌چیز​ باید در قلبِ برجِ آبنوس،‌زمان​ برای دشمنِ خونی‌اش معبد می‌ساخت؟

انگار رابطه‌شان به‌درونِ​ آن سادگی که‌گوشه‌های​ سانی فکر می‌کرد نبود.

با این حال، خودش بیشتر به قربانگاه علاقه نشان داد. پس‌گوشه‌های​ از پیدا کردنِ معبد، سانی سعی کرد سکه‌های جادویی را روی‌انداخته​ سطحِ عقیق بگذارد و حتی کمی از خونش را روی آن ریخت.

اما این بار، ایزدان جوابی ندادند.‌پیدا​ سکه‌ها هم به جای اینکه به جوهرِ‌سایه​ سایه تبدیل شوند، همان‌طور روی قربانگاه ماندند.

انگار قربانگاه اصلاً جادویی نبود. در واقع، در مقایسه با قربانگاه‌های‌شده​ دیگر، این یکی کاملاً معمولی به نظر می‌رسید. سانی خیلی زود علاقه‌اش‌طاقِ​ را از دست داد و به گشتن در پاگودای بزرگ ادامه داد.

و از‌سایه​ این تصمیم‌خودِ​ ناامید نشد.

چون در طبقهٔ پنجمِ‌فعال​ برجِ آبنوس چیزِ بسیار‌درونِ​ بسیار مهمی وجود داشت...

ناولها | novelha.net