---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 470: زمستان از راه می‌رسد • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 470: زمستان از راه می‌رسد

0

کاسی از‌میانِ​ آخرین دیدارشان‌گذشته​ تغییر کرده بود.

موهایش بلندتر شده بود و نیم‌نقابِ نقره‌ایِ عجیبی چشمانش را می‌پوشاند؛ سطحی کور با حکاکی‌های‌بهانه‌ای​ ظریف. این نقاب با فولادِ صیقلیِ زرهی که روی کتی به رنگِ آبیِ نیمه‌شب پوشیده‌دوستانِ​ بود همخوانی داشت. زرهش از یک سینه‌بندِ کوتاه، ساعدبند، ساق‌بند و سردوشیِ چندتکه تشکیل می‌شد.

رقصندهٔ خاموش به کمربندش آویزان بود، اما در‌است​ سمتِ مقابل خنجرِ بلندی هم به چشم می‌خورد‌حالا​ که محافظِ دسته‌اش رو به بالا تاب خورده بود.

اما چیزی که بیشتر از همه تغییر کرده بود، رفتارش بود.‌نظر​ دخترِ نابینا به‌نوعی... بسیار پخته‌تر به نظر می‌رسید. استوارتر، باوقارتر، اما‌دوشش​ در عین حال خسته. انگار بارِ سالیانِ دراز روی دوشش سنگینی می‌کرد.

چی؟ کدوم سالیان؟‌آن‌ها​ اون که از‌آره​ من هم کوچیک‌تره!

سانی کمی به خود فشار آورد و بعد به‌اینجام​ خاطرِ آتش‌بانِ جوانی که بی‌شک انتظارِ تجدیدِ دیداری گرم‌درایت​ را داشت، او هم وانمود کرد که لبخند می‌زند.

هرچه بود، کسی‌خبر​ خبر نداشت میانِ‌آن‌ها​ آن‌ها چه گذشته است.

«آره. یادداشتت به دستم‌همه​ رسید... هرچند خیلی مرموز‌به‌نوعی​ بود. حالا هم شخصاً اینجام.»

دختری که او را پیشِ کاسی آورده بود نگاهی به آن‌ها انداخت، بهانه‌ای‌حالا​ آورد و به اردوگاه برگشت. با درایت تصمیم گرفته بود خودش را از‌گرفته​ چیزی که فکر می‌کرد تجدیدِ دیدارِ احساسیِ دو دوستِ قدیمی است، بیرون بکشد.

...البته دوستانِ سابق.

سانی کمی‌کسی​ مکث کرد‌نداشت​ و پرسید:

«خب... این مدت چطور بودی؟»

کاسی آهی کشید و‌گذشته​ دوباره رو به ریشه‌های‌دستم​ بیرون‌کشیدهٔ درختِ سوخته کرد.

پس از مدتی گفت:

«راستش خیلی خوب نه.»

صدایش دور به نظر می‌رسید.

«ما... لابد می‌دونی که سعی کردیم بریم توی کوه‌های تهی. ولی بی‌فایده بود. اونجا برای‌اینجام​ هر کسی که جرئت کنه پا توی مه بذاره، مرگِ محضه. امیدوار بودیم راهی برای برگشتن‌دوستِ​ به ساحلِ فراموش‌شده پیدا کنیم. ولی در نهایت، همین که تونستیم زنده فرار کنیم شانس آوردیم.»

کاسی لحظه‌ای‌دستم​ ساکت ماند‌هرچند​ و بعد پرسید:

«تو چطور؟»

سانی نیشخند زد:

«من؟ اوه،‌میانِ​ از این‌گذشته​ بهتر نمی‌شم...»

با این حرف، صندوقِ حریص را احضار کرد، چند میوهٔ تازه و خوش‌عطر‌نگاهی​ از آن بیرون کشید و روی کندهٔ درختی در همان حوالی نشست. گازِ بزرگی‌بیرون​ به هلویی آبدار زد، با لذت جویدش و بعد نگاهی به دخترِ نابینا انداخت.

«اوه، ببخشید.‌کسی​ فقط به‌اندازهٔ‌نداشت​ یه نفر آوردم.»

...بله، سانی می‌دانست دارد به‌طرزِ مضحکی‌دخترِ​ بچه‌بازی درمی‌آورد. اما که چه؟ بچه‌بازی‌می‌رسید​ اصلاً اسمِ دومش بود. مجازاً البته.

«پس نتونستید به ساحلِ فراموش‌شده برگردید، و‌یادداشتت​ حالا... دقیقاً دارین چی‌کار می‌کنین؟ چرا دارین‌شخصاً​ توی این جنگلِ پست درخت از ریشه درمیارین؟»

کاسی لبخندِ محوی‌رسید​ زد و با‌مرموز​ لحنی یکنواخت جواب داد:

«...دنبالِ چیزی می‌گردم.»

سپس از گودال‌بیشتر​ رو برگرداند و‌دخترِ​ رو به او ایستاد.

«آره، من به خاندانِ پرِ سفید گفتم‌یادداشتت​ که زنده برمی‌گردی. نه، هیچ رؤیایی ندیدم‌شخصاً​ که کجا بودی و ماهِ گذشته چی‌کار کردی.»

سانی با‌دستم​ نگاهی تاریک به‌خیلی​ او خیره شد:

«این دیگه‌کسی​ چیه؟! حالا‌نداشت​ می‌تونه ذهن بخونه؟!»

«...و نه، نمی‌تونم ذهن بخونم. اگه می‌خوای بدونی، توانِ دومم بهم‌نظر​ اجازه می‌ده حس کنم تو چند ثانیهٔ آینده چه اتفاقی می‌افته. برای‌سنگینی​ همینه که می‌تونم بدونِ عصا راه برم و می‌دونستم قراره چی بگی.»

چهره در هم کشید.

«فکر کنم‌دستم​ این... قراره خیلی‌خیلی​ رو اعصاب باشه.»

سانی به کاسی نگاه کرد و زره و سلاح‌هایش را از نو‌رسید​ سنجید. با چنین توانی، شاید به جنگجویی بسیار مهیب تبدیل شده بود.‌بهانه‌ای​ یا شاید هم نه. راستش، دقیقاً نمی‌فهمید این توان چطور کار می‌کند.

پس با کنجکاوی پرسید:

«یعنی الان می‌تونی ببینی؟»

کاسی سر تکان داد.

«نه... نه دقیقاً. اما اگه بخوام یه قدم برم جلو و حس کنم که دارم می‌افتم‌حالا​ تو دره، می‌تونم از کنارش رد بشم. اگه حس کنم شمشیری داره بدنم رو سوراخ می‌کنه، می‌تونم‌احساسیِ​ سعی کنم دفعش کنم. و اگه حس کنم قراره ازم سؤالی پرسیده بشه، می‌تونم جوابش رو بدم.»

کمی فکر‌چیزی​ کرد و‌همه​ بعد گفت:

«خب، سؤالِ بعدیِ من چیه؟»

دخترِ نابینا‌دستم​ فقط سر‌هرچند​ تکان داد.

«برای حدس زدنش نیازی نیست جوهرِ‌آن‌ها​ روح هدر بدم. می‌خوای بدونی از کجا‌هرچند​ می‌دونستم صحیح و سالم به پناهگاه برمی‌گردی.»

سانی میوه‌اش را تمام‌همه​ کرد، هسته‌اش را داخلِ‌به‌نوعی​ گودال انداخت و لبخند زد:

«دقیقاً. اگه در موردِ ماجراجویی‌های‌است​ اخیرم جاسوسی نکردی، پس از‌هرچند​ کجا می‌دونستی که قرار نیست بمیرم؟»

کاسی کمی مکث کرد‌هرچند​ و بعد رویش را‌شخصاً​ برگرداند. پس از مدتی گفت:

«هنوز بهاره.»

سانی اخم کرد.

«این چه ربطی به‌گذشته​ موضوع داره؟ می‌دونستی حالم‌دستم​ خوب می‌مونه چون فصلِ بهاره؟»

کاسی لبخند زد.

«آره. می‌دونستم‌کسی​ که نمی‌میری.‌نداشت​ چون، راستش...»

لحظه‌ای مکث‌چیزی​ کرد و بعد‌رفتارش​ با آرامش گفت:

«...من قبلاً مردنت رو‌گذشته​ تو زمستون دیدم. در‌دستم​ واقع، مردنِ جفتمون رو.»

پس از اینکه کاسی این بمب را انداخت، سانی یک دقیقهٔ تمام‌رسید​ فقط به او خیره ماند؛ چشمانش گشاد شده بود و کلمات از‌بهانه‌ای​ دهانش بیرون نمی‌آمدند. سرانجام دندان به هم سایید و با حرص گفت:

«این دیگه‌چیزی​ چه وضعشه؟!‌همه​ مردنمون رو دیدی؟!»

کاسی آهی‌میانِ​ کشید و فقط‌است​ سر تکان داد.

«آره.»

سانی غرید.

«توضیح بده!»

دخترِ نابینا کمی‌آن‌ها​ تردید کرد و بعد‌یادداشتت​ با لحنی یکنواخت پرسید:

«مطمئنی می‌خوای بدونی؟ دیدی دفعهٔ قبل که رؤیام‌شخصاً​ رو با کسی در میون گذاشتم و سعی‌اردوگاه​ کردم تقدیر رو به چالش بکشم، چه اتفاقی افتاد.»

چهرهٔ سانی تاریک و پر‌میانِ​ از کینه شد. با صدایی‌یادداشتت​ لبریز از خشم به تندی گفت:

«کی اهمیت‌چیزی​ می‌ده؟! همین الان‌رفتارش​ بگو چی دیدی!»

کاسی آهی‌میانِ​ کشید و رو‌است​ به او کرد.

«باشه. اما یادت باشه... یادت باشه قبلاً چه‌شخصاً​ بلایی سرِ سه‌تاییمون اومد. چطور سعی کردیم تقدیر‌اردوگاه​ رو فریب بدیم، اما در عوض بازیچهٔ تقدیر شدیم.»

لحظه‌ای ساکت‌کسی​ شد و‌نداشت​ بعد گفت:

«چیزی که دیدم این بود: جزیره‌ای در حالِ فروپاشی داشت در آسمان زیرین سقوط می‌کرد و ما دو نفر — خون‌آلود،‌دراز​ لت‌وپاره و بی‌جان — همراهش پایین می‌افتادیم. برف می‌بارید. بالای سرمان، پرندهٔ عظیمی پرواز می‌کرد که در ابرهای توفان‌زا پیچیده شده‌گرم​ بود. داشت با وایورنِ سیاه و ترسناکی می‌جنگید و خونشان مثل باران می‌ریخت. بعد تاریکی ما را فروبلعید... و دیگر نبودیم.»

کاسی نگاهش را‌آن‌ها​ پایین انداخت و‌آره​ با اندوه اضافه کرد:

«این‌طوری بود که مردیم.»

ناولها | novelha.net