چپتر 355: بازگشت به واقعیت
0در یکی از طبقاتِ زیرزمینیِ مجتمعِ بیمارستانیِ آکادمی، در اتاقِ کوچکی که بخشِ عمدهاش را مستطیلِاطراف عظیمِ کپسولِ خواب و تجهیزاتِ پزشکیِ مختلف اشغال کرده بود، دختری ظریف با موهای بلوندِ روشنجلوگیری زیرِ درپوشِ شیشهایِ شفاف خوابیده بود. رشتههایی از بخارِ سرد چهرهاش را در بر گرفته بود.
ناگهان چنددنج چراغ رویساکت سطحِ کپسول روشن
«لعنتی!»
لحظهای بعد، چراغها دوباره روشن شدند. قامتِ مردِخالی جوانِ ترکهای با پوستِ رنگپریده و موهای تیره نمایانداشت شد که کنارِ یک نمایشگرِ پزشکیِ واژگون ایستاده بود.
گیج و سردرگم بود.
درپوشِ کپسولِدنج خواب هنوزساکت بسته بود.
اما خالی بود.
...و چند صد متر آنطرفتر،هنوز پنهان در عمقِ بیشتری ازآنطرفتر زمین، اتاقِ دیگری قرار داشت.
این یکی کمی بزرگترسانی از بقیه بود و خیلیرفتهرفته بیشتر از آنها محافظت میشد.
کپسولِ خوابِدنج سادهای درساکت آن قرار داشت.
زیرِ درپوشِ شفافش، زنِ جوانی با پوستِانگار عاجی و موهای بلندِ نقرهای خوابیده بود،نگاهی بیآنکه چیزی آرامشش را به هم بزند.
با وجودِ هیاهوی فزایندهٔسردرگم بیرون، داخلِ اتاقِ دنج،خالی همهچیز ساکت و آرام بود.
هیچچیز تغییر نکرده بود.
کپسول با نورهایهمهچیز روشن نمیدرخشید و تجهیزاتِتغییر پزشکی خاموش مانده بودند.
زنِ جوان، محبوس در تابوتِ شیشهایِ کپسولِانگار خواب، همچنان رؤیا میدید؛ انگار نفرین شدهنگاهی بود که تا ابد در کابوسهایش بماند.
سانی نگاهی بهبماند اطرافِ اتاقِ کوچک انداختکوچک و رفتهرفته فهمید کجاست.
...آکادمی. به آکادمی برگشته بود.
به جهانِ واقعی بازگشته بود.
به اطراف نگاه کرد و متوجهِ تجهیزاتِاما پزشکی و کپسولِ خواب شد که حالا غرقدیگری در نورِ آژیرها بودند. کپسول هنوز بسته بود.
آخه چطوری اومدم بیرون؟
حالا که حرفش شد...
سانی پایین را نگاه کرد ومیدید فهمید برهنه است. برای جلوگیری از هرگونهسانی موقعیتِ معذبکنندهای، کفنِ عروسکگردان را احضار کرد.
وقتی زره از رشتههای سیاههنوز بافته شد و پوستش راآنطرفتر پوشاند، خیلی احساسِ بهتری پیدا کرد.
...با این حال، مجبور شد جلوی خودش را بگیرد تافهمید تکهٔ نیمهشب را هم احضار نکند. غرایزش فریاد میکشیدند وحالا از او میخواستند در محیطی ناآشنا خودش را مسلح کند.
اما اینجا جهانِ واقعیساکت بود. باید رفتارش رانکرده با آن وفق میداد.
تصمیمش برای لباس پوشیدن درست از آب درآمد. تنهاشده چند لحظه بعد از این کار، درِ اتاق بازرفتهرفته شد و زنی با روپوشِ سفید با عجله وارد شد.
با دیدنِ سانی، خشکش زد. چشمانش از وحشتخالی گشاد شد و دستی را بالا آورد تاقرار دهانش را بپوشاند؛ انگار میخواست جلوی جیغش را بگیرد.
چه مرگشه؟
سانی اخم کرد، چند بار پلکهیچچیز زد و بعد به انعکاسِ خودشخاموش در یکی از دستگاههای پزشکی نگاه کرد.
...آها.
از آنجا که هم خفتهها و هم بیدارشدگان بامتر روحِ خود به عالمِ رؤیا سفر میکردند، بدنِ واقعیاشاین سالم و دستنخورده بود؛ بدونِ حتی یک جای زخم.
اما در موردِبماند کفنِ عروسکگردان نمیشداطرافِ چنین چیزی گفت.
زرهِ ابریشمی پاره و کثیف بود و مثلِ لباسِنورهای ژندهای به نظر میرسید. از آن بدتر، آنقدر خون رویشرؤیا نشسته بود که بهسختی میشد فهمید پارچهاش زمانی خاکستری بوده.
سانی با خجالت به دکتر نگاه کرد، بهزورنفرین لبخندی زد و با صدایِ خشدارِ کسی کهکوچک بیش از یک سال حرف نزده بود، گفت:
«اوه... سلام؟ایستاده میشه یه لباسِهنوز تمیز بهم بدین؟»
زن چند لحظه بهسانی او خیره ماند وانداخت بعد با صدایی لرزان گفت:
«خف... بیدارشدهدنج سانلس؟ آقا،ساکت شما بیدار شدین؟»
آقا... الانمحبوس به منهمچنان گفت آقا؟
سانی نیشخند زد.
«امیدوارم که اینطور باشه.سانی هر چی نباشه یه سالرفتهرفته و دو هفته خواب بودم.»
انگار دکتر بالاخره آرام شدآرام و با حالتی آسوده ونمیدرخشید خوشحال به او نگاه کرد.
چند لحظه بعد، لبخندِهمچنان درخشانی زد و با صداییشده پر از شادیِ ازتهدل گفت:
«به جهانِایستاده واقعی خوشسردرگم اومدین، آقا!»