چپتر 604: گلادیاتورِ سایه
0در سراسرِ میدان حصارهای چوبی ساخته شده بود که آن را به محوطههای کوچکِ متعددی تقسیم میکرد؛ هر محوطه با یک دروازهٔنداشت آهنیِ زنگزده به محوطهٔ بعدی راه داشت. سانی اکنون درست در حاشیهٔ کولوسئوم بود و یکی از دیوارهای سنگی پشتِ سرش قرار داشت.نیشهای سه حصارِ محکم بقیهٔ این محوطهٔ کشتار را شکل میدادند؛ روی آنها نیزههای تیزی نصب شده بود تا جلوی فرارِ مبارزان را بگیرد.
...و بدون شک اینجا همان جایی بود که در آن قرار داشت:فکر یک کولوسئوم. صحنهٔ مرگی که در آن بردهها برای سرگرمیِ جمعیت باخزِ هم میجنگیدند؛ وگرنه گلادیاتورهای دیگر یا اربابانشان آنها را از دمِ تیغ میگذراندند.
البته، این یکی نسبتاً عجیب بود. اول از همه، بردهها برخلافِ انسانهای اسیر، بیشتر جانورانِهمه وحشی و انواع هیولاها بودند. جمعیت هم رفتارِ عجیبی داشت. بعد از تجربهاش در رؤیاشهر،انتظار سانی انتظار داشت تماشاگران را غرق در عطشِ خون و شیفتگیِ تاریک و بیرحمانه ببیند.
اما این مردم شاد و مغرور، و حتی باوقار به نظرگلادیاتورهای میرسیدند. انگار واقعاً برای گلادیاتورها خوشحال بودند، حتی کمی... حسود؟ جمعیت موجانسانهای میزد و جابهجا میشد و یک کلمه را بارها و بارها میخواند:
«افتخار! افتخار! افتخار!»
صداهایشان در هم آمیختآخه و به غرشِ رعدآسایی تبدیلزیادی شد که در فضا میپیچید.
آخه این عوضیها چهشونه...
متأسفانه، سانی وقتِ زیادی نداشت تابرای به عجیب بودنِ تماشاگران فکر کند.دیگر مشکلاتِ بزرگتری روی سرش ریخته بود.
درست روبهرویش، موجودِ دیگری از زنجیر رها شد؛ بدنی قدرتمند داشت که با خزِ قهوهایِ کثیفی پوشیده شدهچهشونه بود. چهار پنجهٔ نیرومند، پوزهای بلند با نیشهای ترسناک و شش چشم که از جنون شعلهور بود... خیلیخزِ شبیه به گرگهای هراسی بود که در آن جزیرهٔ پوشیده از درختانِ عجیب و درهمپیچیده با آنها جنگیده بود.
و تنها هم نبود.
دو جانورِ دیگر از پشتِ اولی ظاهراربابانشان شدند؛ خود را روی زمین پایین کشیدنداول و غرشهای گلویی از آروارههایشان بیرون زد.
لعنت!
سانی نگاهش را چرخاند و سعی کرد رتبه و طبقهٔ این جانورانِ قاتل را تشخیص دهد. دستکم خیلی کوچکترمتأسفانه از هیولای سقوطکردهای به نظر میرسیدند که پیشتر کشته بود؛ بهجای یک ماشینِ باریِ کامل، فقط هماندازهٔ یک گاوِکثیفی نر بودند. تواناییِ تازهاش در نگاه کردن به روحِ موجوداتِ زنده و دیدنِ هستههای روحشان قرار بود به کار بیاید...
با این حال، چیزی که زیرِ پوستِ کلفتشان دید، گیجش کرد. این موجودات بهجای کرههایی از نورِ درخشان،موجودِ تودههای زنندهای از تاریکیِ چرخان در مرکزِ وجودشان داشتند که رگههایی از آن مثلِ غدههای سرطانی در سراسرِجنون روحشان پخش شده بود. در اعماقِ آن تاریکی، انگار چیزِ نامشخصی تکان میخورد، گویی میخواست خودش را رها کند.
دیدنِ آنجمعیت هم ترسناک بودگلادیاتورهای و هم چندشآور.
تا حدی او را به یادِ پوسیدگیِسرگرمیِ دلخراشی میانداخت که در برجِ آبنوس دیده بود؛تیغ همان که از بازوی قطعشدهٔ بافنده رشد میکرد.
...پس هستههایمیزد روحِ موجوداتِمیشد کابوس اینشکلیان.
سانی هیچ ایدهای نداشت که چطور باید رتبهٔ چنین هستههایی را بسنجد، چون فقط بلدبزرگتری بود هستههای معمولی را از روی اندازه و درخشندگیشان اندازه بگیرد. تودههای تاریکی در گرگهای هراسپوزهای انگار هر کدام دو گرهِ چرخان داشتند، که دستکم به او میفهماند آنها صرفاً هیولا هستند.
البته اینجمعیت موضوع کمکِ چندانیگلادیاتورهای به او نمیکرد.
چطور قرار بود با سه هیولا بجنگد،سرگرمیِ در حالی که بهسختی میتوانست در ایندمِ بدنِ جدید و ناآشنا سرِ پا بایستد؟
لعنت بهش!
...همچنین اصلاً از این بابت دلِ خوشی نداشت که این بدنِبودنِ تکیده و قدرتمند با بیش از دو متر قد، بدونِ ذرهایبدنی چربی... کاملاً لخت بود و همهچیزش آویزان بود تا همه تماشایش کنند.
یا گازش بگیرند!
تازه، زنهایجایی زیادی هممرگی توی جمعیت بودند...
سانی ناراحتیاش را پنهان کرد و به گرگها خیره شد؛ چشمانِ سیاهش پر ازفضا کینهٔ تهدیدآمیزی بود. لبهایش از هم باز شد و نیشهای تیزی را نمایان کردریخته که بههیچوجه دستکمی از دندانهای آن جانورانِ هیولایی نداشت. غرشِ آرامی از دهانش خارج شد.
بیاید دیگه... ببینید چقدر گنده و ترسناکم! که نمیخوایدزیادی با یه دیوِ ترسناک مثلِ من بجنگید، نه؟ آدمموجودِ باید دیوونه باشه که به همچین هیولایی حمله کنه...
متأسفانه، موجوداتِجمعیت کابوس دقیقاًوگرنه همین بودند. دیوانه...
گرگها به جلو یورش بردند و جنون درجمعیت چشمانِ پرخونشان میسوخت. آروارههایشان باز شد و کفمیگذراندند روی نیشهای دندانهدارشان برق میزد. جمعیت غرش کرد.
لعنت به همهچی!
سانی به سایهها فرمان داد تا دورِ بدنش بپیچند؛ بدنی که ناگهان سیاه و ماتبزرگتری شد، انگار که از ابسیدین تراشیده شده باشد. جای شکرش باقی بود که دستکم آننیرومند بخش از سرشتش هنوز کار میکرد... تقریباً در یک آن، قدرت و سرعتش چهار برابر شد.
او در تاریکی هجوم برد و از سایهٔ یکی از گرگها ظاهر شد؛ چهار دستش به جلو پرتاب شدندبیشتر تا جانور را بگیرند و چنگالهای تیزش در گوشتِ نرمِ آن فرو رفت. سانی هنوز در تقلا بود تاببیند بدنش را مهار کند و به همین دلیل، حرکاتش بسیار کندتر و آشفتهتر از چیزی بود که میتوانست باشد.
اما حالا که سه سایهاش او راسرگرمیِ در بر گرفته بودند، صرفاً از قدرتِ خامتیغ استفاده کرد تا بر آن ضعف چیره شود.
هیولای عظیم را بالای سرش برد، هیس کشید و با تمامِ قدرت کشید. عضلاتِفضا کشیده همچون کابلهای فولادی زیرِ پوستِ عقیقیاش حرکت کردند و لحظهای بعد، با پارهریخته شدنِ بیرحمانهٔ بدنِ گرگ، رودخانهای از خون از بالا روی سرِ شاخدارش جاری شد.
جمعیت به جنون افتاد و صدایشانچهشونه بلند و پیروزمندانه شد — دستکمفکر تماشاگرانی که به محفظهٔ بستهاش نزدیک بودند.
«برای چی...جمعیت برای چی دارینگلادیاتورهای جیغ میکشین، احمقها...»
سانی از قدرتِ خشنِ بدنِ جدیدش حسابی جا خورده بود.وگرنه بسیار قدرتمندتر از بدنِ انسانیاش بود... با این حال، بسیار بلندترهمه هم بود و مرکزِ ثقلش فاصلهٔ خیلی بیشتری با زمین داشت.
به همین دلیل، سانی وضعیتِ بدنش را کاملاً اشتباهصداهایشان محاسبه کرد، تعادلش را از دست داد و بهمحضِچهشونه اینکه بدنِ گرگِ هراس متلاشی شد، به زمین افتاد.
روی سنگهای خونین افتاد و غریزی دو تا از چهار دستش را بالاکند آورد تا گلویش را بپوشاند. تقریباً در دم، یکی از دو هیولای باقیمانده رویشپوشیده پرید، آروارهاش را کاملاً باز کرد و سپس مانندِ تلهخرسی خردکننده دورِ گردنش بست.
خوشبختانه بازوهای سانی از قبل سرِ راه بودند، پس گرگ بهجایالبته دریدنِ گلویش، فقط توانست آنها را گاز بگیرد؛ نیشهای تیز پوستِ سفتهیولاها را سوراخ کردند، در گوشت فرو رفتند و روی استخوان کشیده شدند.
سانی که مغلوبِ انفجارِ دردِ وحشتناک و سقوطِ ناگهانی شده بود، لحظهایدیگر فراموش کرد چطور اندامهایش را کنترل کند و بدنِ دیوِ سایه را بهبیشتر کار بیندازد. گرگِ دوم رویش پرید و شکمش را با چنگالهای بلند درید.
«آآآخ!»
خوب نبود... اصلاً خوب نبود! بیدفاع به زمین میخکوب شده بود وفکر چند ثانیه با پاره شدنِ شکم و کنده شدنِ سرش فاصله داشت. وقهوهایِ حتی یادش نمیآمد چند دست دارد و باید با آنها چه کار کند...
سانی لرزید، سپس دهانش را بازدیگر کرد و غرید. جیغِ حیوانیاش گرگها راعجیب در بر گرفت و لحظهای گیجشان کرد.
سپس دو دستِ بالاییاش را حرکت داد، آروارههای گرگِ اول را گرفت و همزمان بازوهای پایینیاشمیگذراندند را دورِ دومی انداخت. سانی با چرخاندنِ بدنش، هیولایی را که در شکمش فرو میرفت بهعجیبی کناری پرت کرد و به سنگها میخکوبش کرد و همزمان آرواره را از گردنش دور کرد.
با غُرشی تهدیدآمیز، آروارههای یکی از هیولاها راافتخار از هم باز کرد و در همان حالآخه دیگری را در آغوشی ویرانگر در هم شکست.
هر سهٔ آنها چند لحظه دیوانهوار تقلا کردند و بریدگیهانداشت و پارگیهای بیشتری روی بدنِ سانی انباشته شد. درد به ذهنشرها هجوم آورد و آن را از تمامِ افکارِ غیرضروری پاک کرد.
تنها چیزی که باقیوگرنه ماند، ارادهای سرد ودمِ خونبار برای کشتن بود.
عضلاتِ بدنِ شیطانیاش را تا آخرین حد کشید ومیجنگیدند سرانجام حس کرد ستونِ فقراتِ یکی از گرگها در آغوششعجیب شکست و همزمان، فکِ پایینیِ دیگری از جمجمهاش جدا شد.
نالهای ترحمانگیز به گوشش خورد وبارها هیولای فلجشده را به کناری انداخترعدآسایی و فکِ دیگری را کاملاً کند.
هر دو گرگ به زمین افتادند و سانیوقتِ سرانجام توانست بلند شود. مشتهایش همچون پتک فرودریخته آمدند و جمجمههای پلیدها را له و خمیر کردند.
بدنهای عظیمِ موجوداتِمیجنگیدند کابوس لرزیدند ودیگر سپس بیحرکت شدند.
سانی همانطور زانوزده ماند؛ قفسهٔ سینهاش بهسنگینی بالا و پایین میرفت. بدنِ برهنهاش پوشیده از پارگیهای عمیقالبته و خون بود که بیشترش به خودش تعلق نداشت. چشمانش بهسیاهیِ ورطهٔ بیانتهای آسمانِ زیرین بود وتجربهاش چهار دستش آویزان بودند؛ چنگالهایش با رشتههای خزِ قهوهای، غبارِ استخوان و لجنِ چندشآورِ خاکستریمتمایلبهسرخ کثیف شده بود.
جمعیت با صدای بلند هورا کشید و تماشاگرانِافتخار بیشتری با چهرههایی که بهطرزِ آزاردهندهای شاد وآخه ازتهدل راضی بود، به محفظهٔ او توجه نشان دادند.
سانی هوا را به درونِ چهار ریهاش کشید؛ دو قلبش دیوانهواربودنِ میتپیدند و بهآرامی روی پاهایش ایستاد. اخم کرد؛ با دردی آزاردهنده متوجهِقدرتمند غیابِ صدای آشنایی شد که کشتارهایش را اعلام میکرد. طلسم ساکت بود.
«...حالا چی؟»
انگار در پاسخ بهمرگی سؤالش، صدای جرنگجرنگِ زنجیرها ازمیجنگیدند جایی در جلو طنینانداز شد.
و بعد، دروازهٔ آهنی و زنگزده در حصارِ جلوییِ محفظه بالاغرشِ رفت و راهی به محفظهای جدید باز کرد؛ محفظهای که به مرکزِبودنِ میدانِ نبرد نزدیکتر بود و بوی مرگ در آن بیشتر موج میزد.
سانی با حالتی عبوس به مسیرِ تازهبازشده خیره ماند،زیادی سپس غُرشی خفه سر داد و بهسمتِ آن به راهدیگری افتاد؛ حالا کمی بهتر با بدنِ غولپیکرش آشنا شده بود.
«سولوینِ لعنتی... اون عجوزه! میکشمش... یعنی، دوباره میکشمش. بههرحال،تیغ قبل از اینکه کابوس تموم بشه باید تقاصِ همهچیزاسیر رو پس بده... این رو پیشِ ایزدان قسم میخورم!»
سانی در حالی که هالهای تهدیدآمیز از خشمجمعیت و کینه از خود ساطع میکرد، از زیرِمیگذراندند دروازههای زنگزده گذشت و واردِ محفظهٔ دوم شد.