چپتر 998: سقوطِ فالکون اسکات (۱۶)
0دیوار بهشدت لرزید؛ نزدیک بود سانی را اززرهی پا بیندازد. تعادلش را حفظ کرد و چرخید.نیستیِ گناهِ تسلا در هوا به حالتِ دفاعی درآمد.
«آخه اون دیگه چی بود؟!»
استاد جت با تکیه بر سلاحش خود را سرِستونِ پا نگه داشت و به اطراف نگاه کرد. برایشده نخستین بار از آغازِ نبرد، چهرهاش در هم رفت.
چند ثانیه جوابی نداد. سپس چشمانِ یخیاش کمی گشادبدل شد. دروگرِ روح به سمتِ سانی چرخید و خواست چیزیعجیبی بگوید، اما سانی خودش پیشتر آن را حس کرده بود.
لرزِ سردیبزرگی در ستونِزشت فقراتش دوید.
«ندا...»
ندایِ کابوس ناگهان بسیار بلندترپیشتر شده بود؛ با هجومی ازفقراتش نجواهای جیغوار به ذهنش یورش میبرد.
لحظهای بعد... دنیا از هم شکافت و صدایِ گوشخراشِ پارهشدنِ آلیاژ درعمودی گوشِ سانی پیچید. جانپناهِ زیرِ پایش داشت فرومیریخت. پسلرزهٔ نیرومندِ هرآنچه آنجا رابهشکلی نابود کرده بود، در هوا پیچید و او را به سمتی پرتاب کرد.
«نه!»
سانی هنوز چیزیبخشِ نمیدید، اما خوب میدانستتاروپودِ چه اتفاقی افتاده است.
دروازهٔ کابوسی درست زیرِ پای اوکرده و جت باز شده و بخشِندا بزرگی از دیوار را نابود کرده بود.
شکافی زشت در تاروپودِ واقعیت آلیاژِ زرهی را درید و آن را به هیچ بدل کرد. این شکافِ عمودی ازمیکرد جنسِ نیستیِ مطلق، با نور و تاریکی بازیهای عجیبی میکرد؛ چنانکه همزمان کاملاً تخت و بهشکلی باورنکردنی عمیق به نظرجنونآمیز میرسید. رگباری از جیغهای بیصدا در سکوتی کرکننده از دلش بیرون میغرید و همچون ندایی جنونآمیز بر دنیا آوار میشد.
دیوار از بالا تا پایین شکافته بود —زرهی دروازه بخشی از آن را بلعید و باقیِنیستیِ آن با ناپدیدشدنِ ناگهانیِ سازهٔ نگهدارندهاش بهسادگی فروریخت.
سانی در میانِبخشِ بارانی از آوارزشت به پایین سقوط کرد.
پیش از آنکه بتواند عمقِ فاجعه را درک کند، بدنش بهدوید مرزِ دروازه کشیده شد. در دم، انفجاری از دردِ کورکننده جسمذهنش و روحش را فراگرفت و نیرویِ دافعهٔ عجیبی او را پس زد.
دروازهٔ کابوس مسیری یکطرفه بود — موجوداتِ عالمِ رؤیا میتوانستند از آن بگذرند و واردِ جهانِ بیداری شوند، اماعجیبی هیچچیز از جهانِ بیداری نمیتوانست از آن عبور کند و به سرزمینِ کابوسها برود. تنها بیدارشدگان میتوانستند با فرستادنِهمچون روحشان به سفری پرخطر، به ندایِ آن پاسخ دهند. برای این کار فقط باید در مجاورتِ شکاف به خواب میرفتند.
استادها و قدیسها نیز میتوانستند با کشیدنِ لنگرهایشان به این ندا پاسخاین دهند — اما نه با عبورِ فیزیکی از درونِ دروازه. شاید فرمانروایانهمزمان فرق داشتند، اما سانی اصلاً وقت نداشت به این چیزها فکر کند.
یا بهتر است گفت، اصلاً توانِ فکر کردنواقعیت نداشت. تا چند لحظه پس از تجربهٔ شوکِعمودی برخورد با شکافِ بینور، ذهنش بهکلی سفید شده بود.
به خودش که آمد، دید دارد ازلرزِ ارتفاعِ هفتاد متری سقوط میکند و زمینکابوس با سرعتی ترسناک به او نزدیک میشود.
سانی که هنوز گیج بود، دستپاچه تلاشدرید کرد بالِ تاریک را احضار کند، امانیستیِ ناگهان برای کسری از ثانیه خشکش زد.
وقتِ کافی نبود تا خاطرهٔ نیمهشفاف درآلیاژِ واقعیت تجلی یابد و افسونش فعال شود.عمودی شاید فقط سه ثانیه برایش باقی مانده بود...
سقوط ازباز آن ارتفاعبزرگی جانش را میگرفت؟
سانی نمیدانست و نمیخواست هم بفهمد. حتی اگرسردی به طریقی زنده میماند، بهزودی سیلی از موجوداتِبسیار کابوس از دروازه بیرون میریختند تا جانش را بگیرند.
لـ... لعنتی!
ناگهان چیزِ سنگین و تیزی به سرِ سانی خورد. تکهای کَندهشده از چارچوبِشکافِ دیوار... سانی به پیروی از غریزه دست دراز کرد و سایههای آوارهای درتخت حالِ سقوط را فرا خواند. سایهها حرکت کردند و به سمتِ بدنش سُر خوردند.
سانی تا جایی که میتوانست خودش را سبک کرد و سپس به سایهها ظهوراین بخشید. در لحظهٔ بعد، پوششی پهناور از تاریکی مانندِ شنلی سیاه و مواج اوتخت را در بر گرفت، باد را به دام انداخت و سرعتِ سقوطش را کم کرد.
تقریباً کافی بود.
چنان محکم به زمین خورد که از روی آن کمانه کرد و برای لحظهای از هوش رفت. پوششِ سایهها پاره شد و از همتخت پاشید. سانی غلت زد و دور شد. بدنش یکپارچه درد بود و منظرهٔ محوطهٔ استقرارِ اطرافش را گنگ و مبهم تشخیص میداد. پس ازبلعید برخوردِ شدید با پاهای یک رباتِ بارگیر از حرکت ایستاد، سپس بیرمق به زیرِ آن خزید به این امید که از بارانِ آوار پنهان شود.
فکرِ خوبی بود؛ حتی یک ثانیه هم نگذشت که تکهای آلیاژبدل که احتمالاً چند تن وزن داشت، درست در همان نقطهای کهمیکرد سانی تا یک لحظه پیش آنجا بود، به زمین کوبیده شد.
...اما این تمامِ کاری بود که از دستِ سانی برمیآمد.زرهی پس از پناهگرفتن میانِ پاهای رباتِ بارگیر، انگار تمامِ توانشنور او را ترک کرد. تنها چیزی که باقی ماند، درد بود.
آ... آخ...
دستکم زنده بود. بافتِ استخوان و پوستهٔ مرمرین، دربدل کنارِ بدنِ عروجیافتهاش، از بدنِ سانی در برابرِ آسیبِبازیهای شدید محافظت کرده بودند. فقط کمی شوکه شده بود، همین...
شاید لمسکردنِ دروازه آسیبِ بهمراتب بیشتری به او زده بود.هیچ سانی نمیدانست چه نوع آسیبی دیده است، اما حس میکردبازیهای جدی است. میدانست هنوز هم میتواند بجنگد... شاید... اما نه الان.
الان بهسختی میتوانست تکان بخورد.
خوب نیست...
سانی از پناهگاهِ موقتش دیدِ واضحی به دیوارِ شکسته و شکافِ پهناورِ خلأجنسِ داشت که در آن رخنه با رنگی تاریک میتپید. چند سرباز و متخصصِباورنکردنی لجستیک که وحشت وجودشان را فرا گرفته بود، داشتند از آنجا فرار میکردند.
چند نفر دیگرشکافی هم مرده بودند؛ آوارآلیاژِ جانشان را گرفته بود.
موجی از موجوداتِ کابوس در شُرُفِ خروج از دروازه بودزرهی تا محوطهٔ استقرار را غرق کند و پیش از فرارنور به داخلِ شهر، همهٔ افرادِ حاضر در اینجا را ببلعد.
و سانی کاملاً بیدفاع بود.
ناگهان صدایزشت سردی درواقعیت گوشش طنین انداخت:
«دیدی. بهت گفتم که بیفایدهای.»
سانی دندانقروچه کرد.
خفه شو.
پاسخش، خندهٔ خودش بود.
«این رو همشکافی بهت گفتم که استادآلیاژِ جت قراره بمیره، نگفتم؟»
غرید:
«گفتم دهنِ لعنتیتو ببند!»
سانی با غلبه بر درد و ضعف، خودش را مجبور کرد تا به خزیدن بیفتد. میخواستنور بخزد و دور شود، اما به خودش که آمد، دید دارد به سمتِ دروازه میخزد. میل بهسکوتی فرار، بیآنکه خودش متوجه شود، بهنرمی مغلوبِ میل به اتمامِ کارش و دفاع از شهر شده بود.
حتماً عقلم رو اززشت دست دادم... با اینزرهی وضعیت میخوام چیکار کنم؟
شاید هنوز ترفندی باقی مانده بود... نه،تاروپودِ حتماً بود. فقط آنقدر گیج و ضربهخوردهاین بود که نمیتوانست به آن فکر کند.
آخرین آرزوبگوید بود... هوم...خودش کابوس هم بود...
با نمایانشدنِ هیکلِ عظیمی در تاریکیِ تپندهٔدرید دروازه، صدای آشنایی در گوشش زمزمه کرد. سانیمطلق حس کرد جرقهای از خشم ذهنش را سوزاند.
«دهنتو ببند!»
اما بعد، خشکش زد.
آن صدا... صدای خودش نبود.
طلسم بیتوجه بهتاروپودِ این پرخاشِ گستاخانه،زرهی به صدا درآمد:
[...سایه تکامل یافت.]