چپتر 1693: دروغِ متقاعدکننده
0خیلی زود، سانی شخصاً یک پرس از وافلهایکرد تقریباً بینقصش را همراه با یک اسکوپ بستنیِبعد وانیلی و مقداری توتفرنگیِ تازهبرشخورده برای نفیس آورد.
فکر کنم این بار رویضربانِ دستِ خودم بلند شدم! البتهکوتاهی اگه بخوام از خودم تعریف کنم...
حسابی سرِ حال بود. سانی نمیدانست چه به روزش آمده،جرعهای اما امروز موقعِ درستکردنِ وافلها بهطرزِ خاصی سرِ ذوق آمدهکوچکی بود. تقریباً حس میکرد در آستانهٔ شکستنِ سدِ مهارتِ آشپزیاش است.
شاید مادهٔ گمشده خودِ وافلهانبودند نبودند، بلکه مشتریای بود کهبرایش داشت آنها را برایش درست میکرد؟
در حالی که به اینغرق مسائلِ ژرف فکر میکرد، روبهرویقلبش نفیس نشست و لبخند زد.
امروز آن تغییرچهرهٔ ناشیانهاش را نداشت، بنابراین میتوانست از دیدنِ گیسوانِ نقرهای و درخشانش لذت ببرد. چند مشتریِ حاضرچنگال در سالنِ غذاخوری از شدتِ حیرت خشکشان زده بود و نامِ ستارهٔ دگرگون آماده بود تا از لبانشان جاریجلوی شود. نورِ خورشید در حضورِ او درخشانتر به نظر میرسید و تجارتخانهٔ درخشان را غرق در درخششی گرم میکرد.
سانی حستندتر کرد ضربانِ قلبشکوتاهی تندتر شده است.
نفیس نگاهِ کوتاهی به او انداخت، بعد نگاهش را برگرداندبرایش تا جرعهای چای بنوشد. در نهایت، چنگال را برداشت ونداشت با حالتی سرد و بیتفاوت لقمهٔ کوچکی از وافل خورد.
حتی نگاهم همتجارتخانهٔ نمیکنه. خب، منطقیه.درخششی چرا باید نگاه کنه؟
برخلافِ سانی که نمیتوانست جلوی خودشقلبش را بگیرد و دزدکی به نفیس نگاهنگاهش نکند، او احتمالاً درگیرِ افکارِ دیگری بود.
آهی کشید.
سانی گفت: «نمیتونم متوجه این موضوع نشم کهداشت دیگه هویتتون رو پنهان نمیکنین، بانو نفیس. هرچند، فکرلبخند میکردم میخواین این مأموریت مخفی بمونه. چی عوض شده؟»
چنگال را پایین گذاشت، نگاهِغرق عجیبی به وافلها انداخت وقلبش در نهایت رو به او کرد.
«هنوزم میخوام. اما بهخاطرِ گفتگوی قبلیمون برنامهها باید عوض میشد. با توجه به اینکه بایدجرعهای وقتِ زیادی رو با هم بگذرونیم، تلاش برای پنهانکردنِ ارتباطمون از دلاوری دیگه ممکن نیست. دیرمنطقیه یا زود متوجهِ آدمِ جدیدی توی حلقهٔ نزدیکانم میشن... پس در عوض باید کمی گمراهشون کنیم.»
لبخندِ محوی روی لبانش نشست.
«تبریک میگم، استاد سانلس. تو الان تأمینکنندهٔ رسمیِ خاطره برای آتشبانان هستی؛ متخصصِ مستقلیژرف که استخدامش کردیم تا خرید و فروشِ تجهیزاتِ جادویی رو مدیریت کنه. البته، برایببرد هر معاملهای که جوش میدی پورسانتِ سخاوتمندانهای میگیری... که دستمزدِ مأموریتِ اصلی رو پوشش میده.»
وقتی سانی خشکش زد و زبانش بند آمد، نفیسضربانِ چند لحظه چهرهاش را بررسی کرد و بعد بابرگرداند لبخندی کوچک اما ظاهراً راضی، دوباره مشغولِ خوردنِ وافلها شد.
...پسر! پولدار شدیم، آیکو!
امضای قراردادِ رسمی با آتشبانان تفاوتِ چندانی با گرفتنِ مناقصهٔ حکومتی نداشت. بخشِ بوتیکِ خاطرهبرداشت در تجارتخانهٔ درخشان در آستانهٔ انفجارِ درآمد بود... و همهٔ اینها فقط برای این بودکنه که تبادلِ خردههای روح برای کارِ واقعیای که سانی برایش استخدام شده بود، پنهان بماند.
خیلی حسابشدهست.
بدونِ شکمیرسید کاسی این نقشهغرق را کشیده بود.
با ایندرخششی حال... هنوز یکضربانِ جای کار میلنگید.
کمی اخم کرد.
«این خبرِ خیلی خوبیه و قطعاً از شنیدنش خوشحالم. اما، بانوی من...حالی با این وجود، یه کم عجیب نیست که خودتون شخصاً این خبر رونقرهای بیارین؟ قطعاً فرستادنِ یکی از زیردستانتون خیلی بیشتر با چنین قراری همخوانی داشت.»
نفیس حتی در میانِ قدیسها هم وجودی والامقام بود. هرگز مجبور نبود شخصاً با مسئلهٔانداخت پیشپاافتادهای مثلِ استخدامِ یک متخصصِ تأمین سروکله بزند. بنابراین، تضادِ آشکاری میانِ قصدِ او برایوافل ایجادِ پوشش برای سانی و اعمالش وجود داشت؛ اعمالی که فقط باعثِ لورفتنِ این پوشش میشد.
مدتی ساکت ماند، از چای و دسرش لذت میبرد — یا به احتمال زیادبرگرداند وانمود میکرد که لذت میبرد. از حالتِ چهرهاش سخت میشد فهمید که آیا واقعاًحتی از طعمِ دستپختِ سانی لذت میبرد یا نه... که راستش را بخواهید، کمی دلخراش بود.
اما نفیس همینطورشده بود. هیچوقت چندانانداخت اهلِ شیرینیجات نبود.
با این حال، مهارتِ بازیگریاش در چهار سالِ گذشته حتماً پیشرفتِ چشمگیریحالی کرده بود. اینکه وانمود میکرد غرق در خوردنِ وافلهای اوست، بهطرزِ باورنکردنیایگیسوانِ متقاعدکننده بود. سانی مطمئن نبود که خودش هم میتوانست چنین نمایشی اجرا کند.
سرانجام، با نمایشیتجارتخانهٔ استادانه از کمی بیمیلی،گرم چنگال را پایین گذاشت.
«هان؟ آه. درست میگی، اما این مشکل رو حل نمیکرد. هرچه باشه، قراره من و تو زیادبنوشد با هم دیده بشیم و باید توضیحی براش وجود داشته باشه. برای همین اینجام تا بذرِ ایننگاه توضیح رو بکارم. سِمَتِ تأمینکنندهٔ خاطره یه ردگُمکنیِ عمداً ضعیفه؛ با توجه به شرایط، هیچکس واقعاً باورش نمیکنه.»
نفیس لحظهای مکث کرد.
«پس لایهٔمادهٔ عمیقتری از فریبنبودند زیرش پنهان میشه.»
سانی لبخند زد.
«یه ردگُمکنیِ دوگانه؟»
در پاسخ لبخندِشده کمرنگی زد وانداخت سر تکان داد.
«وقتی کسی به سِمَتِ رسمیت شک کنه و عمیقتر بگرده، توضیحِ ازپیشآمادهشده رو پیداژرف میکنه و به نتیجهگیریِ غلطی میرسه، با این فکر که حقیقت رو کشف کرده.ببرد غافل از اینکه چیزی که کشف کرده، در واقع یه دروغِ دیگه و متقاعدکنندهتره.»
قطعاً ایدهٔ کاسیه.
سانی کمیدرخششی سرش راکرد کج کرد.
«و اون دروغِ متقاعدکنندهتر...»
نفیس کمی جابهجا شد.
«خب. قصدِ توهین ندارم استاد سانلس، اما هیچچیز تو سوابقت نشون نمیده که ارزشِ توجهِانداخت من رو داشته باشی. با این حال... چطور بگم... حتماً تو آینه نگاه کردی. فکروافل میکنی وقتی مردم ببینن من یه همچین آدمی رو کنارِ خودم نگه داشتم، چه برداشتی میکنن؟»
با گیجیدرخششی چند بارکرد پلک زد.
«راستش... من از آینهنگاهِ دوری میکنم. ببخشید بانو نفیس،برگرداند اما دقیقاً نمیفهمم منظورتون چیه.»
عجیب آنکهمادهٔ نفیس... انگارخودِ درمانده شده بود.
مدتی ساکتمیرسید ماند، سپسدرخشان جرعهای چای نوشید.
بعد گلویش را صاف کرد.
«منظورم اینه که... مردم فکر میکنن من شیفتهٔ توام. اینکهجرعهای ترتیبِ سِمَتی رو برات تو آتشبانان دادم چون معشوقِ منی.کوچکی پس امروز اینجام تا بذرِ این تصور رو بکارم... استاد سانلس.»
یه... معشوق...
خشکش زد.
ناگهان خوشحال شد که برای خودش همتندتر یک فنجان چای نیاورده بود، چون دربرگرداند آن لحظه قطعاً همهاش را بیرون میپاشید.
پیامدهای حرفِتندتر نفیس آرامآرام درکوتاهی ذهنش رخنه کرد.
آنقدرها هم عجیبوغریب نبود... برعکس، دروغِ هوشمندانهای بود که کاملاًبرایش توضیح میداد چرا آن دو با هم وقت میگذرانند. هرچهنداشت باشد، مردم هیچچیز را بیشتر از شایعاتِ داغ دوست نداشتند.
اما باز هم...
چیزی که سعی داره بگهضربانِ اینه که پوششِ من... اینکوتاهی میشه... که من پسرِ بازیچهاش باشم؟!
سانی از خجالت آب شد.
...اما درمادهٔ عین حال، کنجکاونبودند هم شده بود.
ولی باز هم شرمزده بود.
این ترکیبِ احساسات حتماً در چهرهاش نمایانتندتر شده بود، چون نفیس ناگهان فنجانش را برداشت،جرعهای نگاهش را دزدید و با لحنی یکنواخت گفت:
«البته این فقط براینگاهِ فریبه. اگه با ایننگاهش قرارومدار راحت نیستی، درک میکنم.»
سانی آرام سرگمشده تکان داد وبلکه بهزور لبخندِ رنگپریدهای زد:
«من... من... معذب نیستم.»
با تهمایهایدرخششی از نگرانی بهضربانِ او نگاه کرد.
«مطمئنی؟ حالا که فکرش رو میکنم...انداخت اصلاً نپرسیدم کسی تو زندگیت هست یانهایت نه. دلم نمیخواد دوستدخترت دچارِ سوءتفاهم بشه...»
لبخندِ سانی شکننده شد.
«مطمئنم... و همچین کسی تو زندگیمدرخششی نیست. این نقشه برای من مشکلیشده نداره. به نظرم ایدهٔ فوقالعادهایه... خیلی فریبدهندهست...»
اما ازدرخششی درون، داشتکرد منفجر میشد.
[قدیس کاسیا...تندتر میخوای یهنگاهِ توضیحی بدی؟!]