چپتر 864: بر هم زدنِ تعادل
0سانی وسطِ قتلعامی بیپایان گیر افتاده بود و بهسختی دواممیگرفت میآورد. حس میکرد رگهای ویرانگر از خستگی از همین حالامقاومت به عضلاتش رسوخ میکند. میدانست نبرد دارد واردِ مرحلهٔ سرنوشتسازش میشود.
فعلاً همهچیز در تعادلی شکننده باقی مانده بود. سوسکِ یشمی و قدیس تایریس جایی آن بالا با هم درگیربیشترِ بودند و هیچکدام هنوز نمیتوانستند حریف را از پای درآورند. روی زمین، استاد جت بهتنهایی میانِ موجِ موجوداتِ کابوسبروند میجنگید و قدرتمندترین دشمنان را هدف میگرفت. تا همینجا هم خیلیها را کشته بود، اما کارش اصلاً تمام نشده بود.
نامنظمها مقاومت میکردند و یورشِ جنونآمیزِ کندوی سنگی را پس میزدند. توانسته بودند جلوی درهمشکستنِمیگرفتند خطوطشان را بگیرند، اما نمیتوانستند دشمن را عقب برانند و به حمله دست بزنند. باموارد وجودِ اینکه وینتر و تکتیراندازهایش مرگبارترین پلیدهای سقوطکرده را از پای درمیآوردند، وضعیت بهشدت متزلزل بود.
در نهایت، سانی داشت از پشتِ آرایشِ نظامی محافظت میکرد. او هم سهمِیورشِ خودش از موجوداتِ کابوس را مهار میکرد، اما اصلاً به پیروزی بر آنها نزدیکدست نبود. هر سربازِ کندو را که میکشت، بیدرنگ دو نفر جایِ آن را میگرفتند.
هیچیک از دو طرف نمیتوانست دیگری راقدرتمندترین نابود کند. با این حال، این تعادلاما ممکن بود هر لحظه به هم بخورد.
زمان در بیشترِ موارد به ضررِ نامنظمها میگذشت، چوندیگری جوهرِ روح و استقامتشان بینهایت نبود. سربازان نمیتوانستند برای مدتِبیشترِ خیلی طولانیتری با ضربآهنگِ بیرحمانهٔ این نبردِ جنونآمیز پیش بروند.
تنها امیدشان این بود که دروگرِ روح بهزودی کارِ آخرین پلیدهای فاسدشده را تمام کندمیگرفتند و به نبرد با انبوهِ سربازانِ ردهپایین بپیوندد. با این حال، با توجه به نگاههایموارد گذرایی که سانی انداخته بود، اوضاع برای فرماندهِ گروهانِ نامنظمِ اول خیلی خوب پیش نمیرفت.
استاد جت بهسرعت کارِ فاسدشدههای نسبتاً ضعیفتر را ساخته بود، اما حالا فقط قدرتمندترینهایشان باقی ماندهسنگی بودند. مهمتر از آن، انگار کندوی سنگی فهمیده بود این یک انسان چه تهدیدِ بزرگی بهتکتیراندازهایش حساب میآید. هر ثانیه که میگذشت، حرکت کردن و حمله به اهداف برای دروگرِ روح سختتر میشد.
احتمالاً در نهایت میتوانستموجوداتِ همهٔ آنها را بکشد،دشمنان اما آیا سرعتش کافی بود؟
در آنبیدرنگ لحظه، سانیجایِ مطمئن نبود.
باید یه کاری بکنم...
شعلههای ایزدیِ درونِ تیغهٔ نگاهِ بیرحم را خاموش کرده بود تا در مصرفِ جوهر صرفهجویی کند ومیزدند حالا فقط با فولادِ نقرهای و تیرهرنگِ آن به مصافِ پلیدهای جنونزده میرفت. تپههایی از اجساد احاطهاش کردهسقوطکرده بودند و هر ثانیه موجوداتِ بیشتری از روی همنوعانِ کشتهشدهشان میپریدند تا به این انسانِ منفور یورش ببرند.
ولی چه کار میتونم بکنم؟
چطور باید تعادلِ نبردجایِ را به نفعِ نیروهاینمیتوانست انسانی به هم میزد؟
تا همانجا هم تمامِ تلاشش را کرده بود تا در بخشِ خودش ازنفر میدانِ نبرد دستِ بالا را بگیرد... و شکست خورده بود. جلوگیری از پیشرویِلحظه سربازانِ کندوی سنگی به سمتِ بقیهٔ نامنظمها، تنها کاری بود که از دستش برمیآمد.
تغییر دادنِ کفههای ترازویِ خطِ مقدمِ اصلی هم از توانش خارج بود. اگر سانی تصمیم میگرفت به مبارزانِتوانسته بیدارشده بپیوندد، آنها از آخرین آرزو روحیه میگرفتند... با این حال، مجبور میشدند تمرکزشان را تقسیم کنند و دروضعیت برابرِ حملاتی از دو جهت به دفاع بپردازند. هر سودی که میتوانست برساند، با افزایشِ فشارِ دشمن بیاثر میشد.
کمک به استاد جت که اصلاً حرفش را هم نباید میزد... با اینکه سانی کاملاً تواناییِاصلاً کشتنِ یک یا چند پلیدِ فاسدشده را داشت، اما این کار وقتش را میگرفت. بماند کهدشمن برای رسیدن به نتیجهای واقعی، مجبور میشد پستِ خودش در پشتِ آرایشِ نظامیِ نامنظمها را رها کند.
پس... فقط یکنفر بخش از نبردهیچیک باقی مانده بود.
از حملهٔ بهخصوص وحشیانهٔ یک حشرهٔ تشنهبهخون جاخالی داد، از یکی از شاخکهای سایهجایِ استفاده کرد تا ناگهان خود را از دشمنانِ در حال پیشروی عقب بکشد وزمان در عوض، دوازده متر پایینتر روی شیب، بدنِ یک پلیدِ غافلگیرشده را سوراخ کرد.
سپس، نگاهِهمینجا کوتاهی بهکشته بالا انداخت.
دو هیکلِ عظیم در اوجِ آسمانِ تاریک با همهدف گلاویز بودند. قوسهای آذرخش میانشان میرقصید و رودهایی ازنشده خاکسترِ سیاه و سوزان همچون ابر در هوا جریان داشت.
چهرهاش درهم رفت.
خیلی قویه. نمیتونمخودش بکشمش. نمیتونم بهاندازهٔآنها کافی سریع بکشمش...
اما از طرفی...خیلیها اصلاً نیازی بهکارش این کار داشت؟
سانی که تصمیمش را گرفته بود، آهی کشید و نگاهِ بیرحم را در کامِ پلیدی کهاصلاً یورش آورده بود انداخت. سپس چشمانش را بست و سعی کرد فراموش کند که در محاصرهٔدشمن انبوهی از موجوداتِ کابوس است؛ موجوداتی که هر کدامشان از شوقِ تکهتکه کردنِ او دیوانه شده بودند.
سایههای رهاشده از فانوسِ کوچکی که به کمربندش بسته بود، ناگهان بهاین جلو هجوم بردند و حصاری دورش شکل دادند. حتی شاخکهایی که سربازانِ کندوروح را قتلعام میکردند از هم پاشیدند و در دیوارهای تاریکِ حصار ادغام شدند.
سانی درونِ حصار،خودش کمانِ جنگیِ مورگانآنها را احضار کرد.
با پدیدار شدنِ انبوهی از جرقههای سرخ در هوا، ضربهٔ سنگینی قفسِ سایهای را کهکندوی دورِ خود ساخته بود لرزاند. بعد، یکی دیگر، و یکی دیگر، و یکی دیگر. چیزیاینکه نگذشت که ضرباتِ بیشماری بر آن بارید و سطحِ حصار را به لرزه و ترکخوردن واداشت.
سانی قفس را تا جایی که میتوانست مقاوم ساخته بود. اینهمینجا قفس که با جوهرِ عروجیافتهاش آمیخته بود، بسیار سرسختتر از بدنهٔیورشِ زرهیِ ناوِ جنگیِ عظیمی بود که زمانی برای حفظش جنگیده بود.
با این حال، تنها چند نفس بعد، داشت فرومیریخت. ترکهای پهنی روی سطحش پدیدارتعادل شد و بعد، تیغهٔ کیتینیِ تیزی از میانِ یکی از آنها به داخل شلیک شد،برای روی سطحِ عقیقیِ ردایِ جهانِ زیرین کشیده شد و سانی را به عقب پرتاب کرد.
با اینسهمِ حال، همینمهار هم کافی بود.
با پدیدار شدنِ کمانِ سیاه در دستش، سانی به قفسِ سایه فرمان دادیورشِ تا تغییر شکل دهد. قفس بیدرنگ انسجام و مادیتش را از دست داد...حمله در عوض، نیزههای بلند و تیزی از حصار به تمامِ جهات شلیک شد.
چند پلید به سیخ کشیده شدند،میجنگید اما بیشترشان تنها لحظهای متوقف ماندندخیلیها و خراشهای عمیقی روی زرههایشان افتاد.
سانی بیآنکه توجهی بهجایِ آنها بکند، سرش را بالادیگری گرفت و کمانش را کشید.
[تیرِ روح].
[مرگآور].
این بار، تیری درخشان که انگار از طلای رنگپریده ساخته شده بود،بیدرنگ روی زه پدیدار شد. پیکانِ پهنش که برای شکافتنِ گوشت و واردتعادل کردنِ زخمهای کاری عالی بود، درخششِ طلاییِ ملایمی از خود ساطع میکرد.
در حالی که انگار زمان کُند شده بود،تمام سانی هدف گرفت، سایههایش را دورِ تیر پیچیدسنگی و سپس آن را به پرواز در آسمان درآورد.
تیر با شکافتنِموجِ تاریکی، تقریباً در یکقدرتمندترین چشمبههمزدن به هدفش رسید.
هدف، البتهبیدرنگ که تایرنتِجایِ فاسدشده بود.
با این حال، سانی قصد نداشت آن را بکشد.سربازِ خوب میدانست موجودی مثل آن با یک ضربه ازنمیتوانست پا درنمیآید، مهم نبود چقدر جوهر در تیرش بریزد.
تیرِ طلایی به کیتینِکشته شیریرنگ برخورد نکرد وتمام چشمِ موجود را هم نشکافت.
در عوض، به یکی از بالهایمیجنگید نیمهشفافش خورد، آن را درید و بعدکشته تا عمقِ پایهٔ بالِ دیگر فرو رفت.
همزمان، سانیبیدرنگ افسونِ سومیجایِ را فعال کرد.
[بارِ صلح] توصیفِ افسون: «پس از آنکه تیرهای روح گوشتِ دشمن را بشکافند، وزنشان میتواند بهشدت افزایش یابد.»
تیرِ طلایی که تا عمقِکابوس گوشتِ سوسکِ یشمی فرو رفتهمیگرفت بود، ناگهان بهسنگینیِ لنگرِ کشتی شد.
سانی، بسیار پایینترنفر از تایرنتِ هیولایی،هیچیک با رضایت لبخند زد.
حالا سعیسهمِ کن پرواز کنیپیروزی و دربری، حرومزاده...