---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1967: گمشده با هم • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 1967: گمشده با هم

0

نفیس تازه به اردوگاه برگشته بود، بنابراین هنوز از یادهای‌جادار​ استاد اوروم خبر نداشت. سانی خودخواهانه می‌خواست کمی بیشتر در‌پنهان​ کنارش بماند، اما مهم بود که او با کاسی دیدار کند.

نه فقط به خاطرِ دانشی دربارهٔ فرمانروایان‌خیره​ که در یادهای اوروم نهفته بود، بلکه‌نداشتند​ چون گواهی بر زندگیِ پدر و مادرش بودند.

شمشیرِ شکسته، لبخندِ آسمان...

آن دو که روزگاری ستارگانِ درخشانِ بشریت بودند، مدت‌ها پیش‌روی​ از دنیا رفته بودند. چیزِ زیادی هم برای دخترشان که بارِ‌طبقه​ میراثِ آن‌ها را به‌تنهایی به دوش می‌کشید، به جا نگذاشته بودند.

سانی که حرف زد، نفیس آرام‌اردوگاهِ​ سر تکان داد و برخاست. دست‌دیوارهای​ روی شانهٔ او گذاشت و لبخند زد.

«باشه. یه‌پهناور​ کم صبر‌اردوگاهِ​ کن، زود برمی‌گردم.»

با این حرف، رفت. اقامتگاهِ کاسی فقط یک طبقه پایین‌تر‌نداشتند​ از اقامتگاهِ خودش بود، بنابراین لازم نبود راهِ دوری برود...‌نورِ​ با این حال، سانی می‌دانست که خیلی طول می‌کشد تا برگردد.

سانی که‌می‌کشید​ تنها مانده بود،‌آرام​ آرام آه کشید.

ناگهان، خستگی‌ای که فراموشش‌پهناور​ کرده بود بازگشت و‌پایین‌دست​ پلک‌هایش را سنگین کرد.

سانی مدتی پشتِ میز ماند و حواس‌پرت چند حبه‌خلوت​ انگور برداشت. سپس برخاست، به سمتِ بالکنِ پهناور رفت‌پنهان​ و به چشم‌اندازِ اردوگاهِ ارتش در آن پایین‌دست خیره شد.

اقامتگاهِ نف جادار و خلوت بود. دیوارهای سفید هیچ تزئینی نداشتند و جایی برای‌پنهان​ استراحت نبود جز تختِ پنهان زیرِ سایه‌بانی که در نسیم آرام تکان می‌خورد. سایه‌ها و‌لحظه​ نورِ خورشید با فضای باز در هم آمیخته بودند و موزاییکی زیبا و پیچیده می‌ساختند.

سانی چند لحظه تردید کرد، سپس‌تکان​ روی تخت نشست و چشمانش را‌گذاشت​ بست تا لحظه‌ای به آن‌ها استراحت بدهد.

اما در‌سمتِ​ عوض، راحت‌پهناور​ خوابش برد.

بدنِ خسته‌اش به‌شدت به استراحت‌ارتش​ نیاز داشت و ذهنِ بیش‌دیوارهای​ از حد کارکشیده‌اش هم همین‌طور.

پس سانی تصمیم گرفت خودش را بیدار نکند. به‌هرحال‌تزئینی​ استاد سانلس در آن لحظه کاری برای انجام دادن‌می‌خورد​ نداشت. دو تجسمِ دیگرش می‌توانستند جورِ او را بکشند.

سرورِ سایه‌ها داشت آماده می‌شد تا از پشت به ارتشِ سرود حمله‌گذاشت​ کند. معلمِ دمدمی‌مزاجِ رین هم مشغولِ پنهان شدن از دستِ ملکهٔ کرم‌ها‌لازم​ بود و در عین حال شاگردِ کله‌شقش را در امان نگه می‌داشت.

پس، در‌سمتِ​ آغوشِ نرمِ‌پهناور​ خواب فرو رفت.

...پس از مدتی، با احساسِ استراحت‌پایین‌دست​ و شادابی دوباره متوجهِ محیطِ اطرافش‌هیچ​ شد و آرام چشمانش را باز کرد.

انگار خیلی بیشتر از آنچه قصد داشت خوابیده بود. هوا بوی بارانِ پیشِ رو را می‌داد و اتاقِ سنگی‌سایه‌ها​ بسیار تاریک‌تر از قبل بود. با توجه به اینکه در گورِ خدا شبی وجود نداشت، این فقط می‌توانست به‌راحت​ این معنا باشد که ابرهای توفان‌زا در آسمان جمع می‌شدند و سایهٔ عمیقی روی اردوگاهِ جنگیِ ارتشِ شمشیر می‌انداختند.

سانی هنوز کمی در چنگالِ شیرینِ خواب بود.‌برخاست​ تخت نرم و دلپذیر بود و هم جسم و‌برمی‌گردم​ هم ذهنش احساسِ تازگی می‌کردند. حالش خیلی خوب بود.

«گودال‌ها دوباره‌سمتِ​ قراره زیرِ‌پهناور​ آب برن.»

دست‌کم گودال‌های بخشِ شرقیِ‌اردوگاهِ​ دشتِ ترقوه. نمی‌دانست توفانی که‌خلوت​ نزدیک می‌شد چقدر وسعت دارد.

سانی سرش را چرخاند و متوجه شد که نفیس در این بین برگشته است. او روی صندلی‌ای‌نسیم​ در چند متری نشسته بود و به تکه‌ای از آسمانِ خاکستری که از میانِ طاق‌های بالکن پیدا‌بست​ بود، نگاه می‌کرد. چشمانِ غرق در افکارش هم‌رنگِ آسمانِ توفانی بود و نشانی از اندوه در خود داشت.

سانی با تماشای او، تازه متوجه شد که راحت روی تختِ‌شانهٔ​ نفیس دراز کشیده و سرش روی بالشی نرم قرار دارد. با این‌خودش​ حال تکان نخورد، چون دلش نمی‌خواست افکارِ او را به هم بزند.

با این وجود، نفیس حتماً نگاهِ او را — یا‌جادار​ شاید چیزی عمیق‌تر را — حس کرده بود که برگشت. چهره‌اش‌زیرِ​ چند لحظه بی‌حرکت ماند و سپس با لبخندی محو روشن شد.

«بیدار شدی.»

سانی سر تکان داد.

«آره. ببخشید... فقط یه‌حرف​ لحظه چشمامو بستم و انگار‌دست​ همون باعث شد خاموش بشم.»

سرش را به‌آرامی تکان داد.

«اشکالی نداره. راستش... شیرین بود.‌ارتش​ تونستم یکی دیگه از چهره‌هاتو‌دیوارهای​ ببینم. وقتی می‌خوابی خیلی فرق می‌کنی.»

ابرویی بالا‌پایین‌دست​ انداخت و خجالتش‌خلوت​ را پنهان کرد.

سانی همین اواخر خودش را لذیذ نامیده بود، اما‌دست​ واقعاً هیچ‌کس تا به حال او را شیرین توصیف‌این​ نکرده بود — دست‌کم تا جایی که یادش می‌آمد.

حالتِ چهره‌اش‌سمتِ​ یک لحظه‌پهناور​ متزلزل شد.

صبر کن.‌پهناور​ داشت خوابیدنم‌اردوگاهِ​ رو تماشا می‌کرد؟

دقیقاً نمی‌دانست چه‌خیره​ حسی به این‌دیوارهای​ موضوع داشته باشد.

به‌ویژه چون معنایش این بود که اینجا آن‌قدر احساسِ‌دست​ امنیت می‌کرد که حتی زحمتِ آگاه ماندن از اطرافش‌این​ به کمکِ سایهٔ دلگیر را به خود نداده بود.

سانی نگاهِ کوتاهی به سایه‌چشم‌اندازِ​ انداخت، دوباره به نفیس چشم‌جادار​ دوخت و لحظه‌ای تردید کرد.

«کاسی رو دیدی؟»

نفیس دوباره رو به آسمانِ‌خلوت​ خاکستری کرد و پس از‌نداشتند​ مکثی کوتاه سر تکان داد.

«آره. چیزهای‌می‌کشید​ زیادی دربارهٔ فرمانروایان‌آرام​ فهمیدیم. خبرِ... خوبیه.»

در سکوتی که پس‌پهناور​ از آن حاکم شد،‌پایین‌دست​ سانی آهِ عمیقی کشید.

«بقیه‌ش چی؟»

نفیس نگاهش‌پایین‌دست​ را بالا آورد‌خلوت​ و لبخند زد.

رگه‌ای از‌می‌کشید​ تلخی در لبخندش‌آرام​ به چشم می‌خورد.

سرانجام، آهی کشید.

«چیزِ خاصیه، نه؟ توانِ کاسی. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی بتونم مادرم‌سفید​ رو ببینم. منظورم... اینه که قبل از توخالی شدن چطور بود.‌می‌خورد​ همیشه فقط از دیگران شنیده بودم که چقدر درخشان و فوق‌العاده بوده.»

نفیس چند لحظه درنگ کرد‌خلوت​ و با صدایی که کمی‌نداشتند​ دورتر به نظر می‌رسید، افزود:

«پدرم هم همین‌طور. هنوز یکم یادمه — هرچند اون‌قدرها هم به هم نزدیک نبودیم. بی‌تفاوت یا بی‌توجه نبود، فقط... همیشه سرش‌طبقه​ شلوغ بود. و همیشه دلگیر، حتی اگه سعی می‌کرد وقتی پیشِ منه خوشحال به نظر برسه. الان که بهش فکر می‌کنم،‌بازگشت​ واقعاً وسواسِ چیزی رو داشت که می‌خواست بهش برسه. به احتمالِ زیاد، فتحِ کابوسِ چهارم. سیب... از درخت دور نمیفته، مگه نه؟»

آهی کشید.

«واقعاً عجیب بود که اون‌طوری ببینمشون. جوون، درخشان، عاشق و پر‌سفید​ از امید. فکر می‌کردم... مایهٔ تسلا می‌شه که بالاخره بفهمم چطوری‌می‌خورد​ بودن. که بدونم همیشه فقط دو تا روح نبودن. مخصوصاً مادرم.»

به دستانش خیره شد‌جادار​ و با صدایی که حسرت‌تزئینی​ در آن موج می‌زد افزود:

«اما راستش...»

نفیس آهی کشید.

«...در نهایت، دیدنشون‌چشم‌اندازِ​ فقط باعث شد‌پایین‌دست​ احساسِ تنهاییِ بیشتری بکنم.»

سانی مدتی‌پایین‌دست​ ساکت ماند؛‌جادار​ نمی‌دانست چه بگوید.

هرچه می‌خواست به او بگوید تا چند‌داد​ لحظهٔ دیگر فراموش می‌شد و هرگز ردی‌باشه​ از خود به جا نمی‌گذاشت. پس فایده‌ای نداشت.

سرانجام به سقف نگاه کرد.

«...یه پسری هست که می‌شناسمش. خیلی زود‌خیره​ یتیم شد. اون هم مدت‌ها تنها بود.‌نداشتند​ اما بعدش، با یه دختری آشنا شد.»

چند ثانیه مکث کرد.

«و بعد، اون دختر رو از دست داد. و بعد دوباره پیداش کرد، فقط برای اینکه دوباره از‌این​ دستش بده. الان که فکر می‌کنم، گمونم اشتباهه بگم اون رو از دست داد — در واقع، خودش‌مانده​ بود که گم شد. به هر حال، چیزی که می‌خوام بگم اینه که... راستش، مطمئن نیستم می‌خوام چی بگم.»

سانی لبخند زد.

«انگار وقتی شروع کردم به حرف‌پایین‌دست​ زدن یه ایده‌ای داشتم، اما الان، نمی‌دونم.‌تزئینی​ گمونم مجبور نیستی همچین حسی داشته باشی.»

نفیس به‌آرامی خندید.

از جا برخاست، به سمتِ تخت رفت و روی آن نشست‌شانهٔ​ و از بالا به سانی نگاه کرد. حسِ عجیبی در چشمانش‌پایین‌تر​ بود... هم تلخ و هم شیرین، هم قدرتمند و هم ترسو.

شاید اشتیاق بود.

نفیس لبخند زد.

«خب... داستان چطور‌خیره​ تموم می‌شه؟ اون‌دیوارهای​ پسر آخرش پیدا شد؟»

سانی لبخندش را با‌حرف​ لبخندی پاسخ داد و‌برخاست​ سپس شانه‌ای بالا انداخت.

«هنوز مطمئن‌سمتِ​ نیستم. زمان‌پهناور​ مشخص می‌کنه...»

نفیس عمیقاً به‌چشم‌اندازِ​ او خیره شد‌پایین‌دست​ و چیزی نگفت.

آرام‌آرام لبخندش کمرنگ شد‌جادار​ و جایش را به‌هیچ​ حالتی آرام و جدی داد.

و آن‌می‌کشید​ حسِ عجیب در‌آرام​ چشمانش شدت گرفت.

سانی خواست حرفی بزند، اما پیش از آنکه بتواند،‌خیره​ نفیس خم شد و او را عمیقاً بوسید. لبانش‌استراحت​ مانند شعله بود و قلبِ سانی را به آتش کشید.

دستانش بالا آمد، لحظه‌ای با تردید‌پایین‌دست​ نزدیکِ کمرِ نفیس معلق ماند و‌هیچ​ سپس او را محکم در آغوش گرفت.

انگار قصد‌پایین‌دست​ نداشت هرگز او‌خلوت​ را رها کند.

هرگز دوباره‌می‌کشید​ او را‌حرف​ رها کند.

سانی در پاسخ به بوسهٔ او،‌اردوگاهِ​ خودش را به سمتش کشید و‌دیوارهای​ سپس به‌آرامی او را روی تخت کشاند.

آذرخشی جهان را روشن کرد‌ارتش​ و در جایی دوردست، صدای‌دیوارهای​ کرکنندهٔ رعد جهان را لرزاند.

با این حال، نه سانی و‌دیوارهای​ نه نفیس متوجهِ توفان نبودند؛ آن‌ها کاملاً‌تختِ​ و تمام‌وکمال در یکدیگر گم شده بودند.

ناولها | novelha.net