---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 279: وجدانِ معذب • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 279: وجدانِ معذب

0

سانی مدت‌ها ساکت ماند و به نقابِ سیاه خیره‌مکث​ شد. دریای آرامِ روحش بی‌حرکت و خاموش بود... هیچ‌پدیدار​ شباهتی به توفانی نداشت که اکنون در قلبش زبانه می‌کشید.

بعد از‌خطرناک‌تر​ مدتی با‌مرگبار​ خود فکر کرد:

«اون بافنده عجب مردِ... زنِ... آدمِ... موجودِ آب‌زیرکاهی بود! خب،‌چیزی​ اینکه حتی همین‌قدر رو هم نمی‌دونم، خودش گواه همه‌چیزه. اون‌وقت‌قلمروِ​ فکر می‌کردم خودم تو فریب دادن و حقه‌بازی کارم درسته.»

آخر یک نفر چقدر باید مکار‌این​ باشد که نگذارد حتی ایزدان، حتی‌قلمروِ​ طلسمِ کابوس هم چیزی درباره‌اش بدانند؟

اما این ویژگی به‌نوعی عجیب، برازنده‌اش بود. اگر قلمروِ بافنده همان تقدیر بود، راهِ دیگری‌نقاب​ وجود نداشت. تقدیر ابزاری ترسناک اما ظریف بود. دستکاری‌اش به نفعِ خود نیازمندِ نبوغی بسیار‌می‌کرد​ خاص بود؛ نبوغی که درست در نقطهٔ مقابلِ هرگونه صراحت، روراستی و قدرتِ بی‌رحمانه قرار داشت.

با این حال، اگر حقِ انتخاب داشت، سانی ترجیح‌خروج​ می‌داد در میدانِ نبرد با ایزدبانوی جنگ روبه‌رو شود‌نقاب​ تا اینکه کسی مثل بافنده را دشمنِ خود کند.

دروغگوهای قهار بسیار خطرناک‌تر از‌باشد​ جنگجویانِ مرگبار بودند. او این‌چیزی​ را بهتر از خیلی‌ها می‌دانست.

...با خروج از دریای روح، سانی کمی مکث کرد و سپس‌اگر​ نقابِ بافنده را احضار کرد. سطحِ چوبی و خنکِ نقاب روی صورتش‌نیازمندِ​ پدیدار شد و نیرویی نامرئی آن را در جای خود نگه داشت.

بی‌درنگ، دیدش کمی تغییر کرد. همه‌چیز واضح‌تر، شفاف‌تر و زنده‌تر شد. سانی حس می‌کرد نقاب‌نقاب​ به درونِ چشمانش راه می‌یابد و به چیزی متصل می‌شود — به آن میراثِ عجیبی‌می‌کرد​ که با بلعیدنِ قطره‌خونِ بافنده به ارث برده بود. احساس کرد شهودش نیز دارد قوی‌تر می‌شود.

انگار تقریباً می‌توانست رشته‌های مرموزِ‌بودند​ تقدیر را ببیند که در‌روح​ سراسرِ جهان کشیده شده بودند.

...تقریباً.

سانی با نگاهی به کپهٔ‌اما​ خاکی که از زندانی باقی‌برازنده‌اش​ مانده بود، کمی اخم کرد.

هویتِ کسی که نقابِ بافنده را به چهره داشت همچنان یک راز بود. آخر‌خنکِ​ این جسد متعلق به چه کسی بود و چطور کارش به جایی کشیده بود‌شفاف‌تر​ که در سلولِ مخفیِ سیاه‌چالی زیرِ این کلیسای جامعِ باشکوه، به زمین زنجیر شود؟

ساده‌ترین فرض این بود که‌بودند​ او خودِ بافنده است، اما سانی‌کمی​ بی‌درنگ این نظریه را رد کرد.

با توجه به چیزهایی که از اربابِ اصلیِ نقاب می‌دانست، قدرتِ آن موجود تنها کمی‌ویژگی​ از ایزدان... و شاید از ناشناخته، کمتر بود. اگر بافنده در ساحلِ فراموش‌شده ظاهر می‌شد،‌نفعِ​ پیش از آنکه کوچک‌ترین گزندی به او برسد، کلِ شهرِ تاریک از صفحهٔ روزگار محو می‌شد.

پس چه کسی نقابِ بافنده را به چهره زده‌عجیب​ بود؟ یکی از حاملانِ قدرتمندِ طلسمِ کابوس که آن را‌ترسناک​ مثلِ خودِ سانی به‌عنوانِ یک خاطره به دست آورده بود؟

«خب...»

اگر بافنده واقعاً یک دیمون بود — که نوعِ عجیبی از ایزدانِ رده‌پایین به شمار می‌رفت — فرقه‌ای هم‌روی​ داشت؟ کاهنان و پیروانی هم برای بافنده وجود داشتند؟ پیامی که زندانی از خود به جا گذاشته بود، شباهتِ عجیبی‌می‌شود​ به یک دعا داشت. یعنی آن شخص مرتد شناخته شده و به همین دلیل به این مکان محکوم شده بود؟

سانی آهی‌چقدر​ کشید. راهی برای‌باشد​ فهمیدنش وجود نداشت.

کمی مکث کرد، سپس روی برگرداند و سلولِ دلگیرِ سیاه‌چال را پشتِ سر‌همان​ گذاشت. فقط همین یک روز را فرصت داشت تا تمامِ کارهای ناتمامش در‌خاص​ شهرِ تاریک را به سرانجام برساند. دیگر وقتی برای خیالبافی‌های بی‌ثمر نمانده بود.

بیرون که رفت، سانی به سراغِ جایی رفت که سایه‌اش‌سپس​ را رها کرده بود و از دریچهٔ چشمانِ آن به خودش‌جای​ نگاه کرد. چیزی که دید، وادارش کرد چند بار پلک بزند.

«ها...»

نقابِ لاکیِ سیاه کیپِ صورتش نشسته بود‌ایزدان​ و اجزای چهره‌اش را می‌پوشاند. حتی چشمانش‌این​ را هم نمی‌دید؛ در تاریکی غرق شده بودند.

از آن گذشته، حتی قدش هم به‌نوعی نامشخص بود. سانی در واقع قدبلندتر نشده بود، اما از پهلو این‌طور‌ترسناک​ به نظر می‌رسید... یک‌جورهایی؟ یک لحظه این‌طور بود و لحظهٔ بعد نبود. شبیهِ تغییرِ چهرهٔ آدم‌ها بود وقتی نور از‌انتخاب​ زاویه‌های مختلف به آن‌ها می‌تابید. در هر حال، نمی‌توانست با اطمینان بگوید کسی که روبه‌روی سایه ایستاده چقدر قد دارد.

«چه بامزه!»

البته این‌طور نبود که سانی به‌کلی غیرقابل‌شناسایی شده باشد. با وجودِ نقاب هم باید حواسش را جمع می‌کرد تا‌روی​ سرنخ‌های مربوط به خودش را پنهان کند. چیزهای پیش‌پاافتاده‌ای مثلِ طرزِ راه رفتنش، عادت‌های همیشگی‌اش و دیگر جزئیاتِ ظریف‌متصل​ اما منحصربه‌فردِ رفتارش همچنان می‌توانست هویتش را لو بدهد؛ هرچند که از تمامِ روش‌های غیرطبیعیِ ردیابی پنهان مانده بود.

برای اینکه واقعاً خودش‌مکار​ را جای کسِ دیگری جا‌کابوس​ بزند، باید نقش بازی می‌کرد.

...پس چه خوب که داشت رقصِ سایه را تمرین‌عجیب​ می‌کرد. مگر این سبک دقیقاً برای تقلیدِ کامل از‌ابزاری​ سبکِ نبرد و فیزیکِ یک نفرِ دیگر ساخته نشده بود؟

«چه تصادفِ فوق‌العاده‌ای...»

سرانجام، لحظه‌ای که از آن وحشت داشت فرا‌می‌دانست​ رسید. وقتش بود امتحان کند که آیا [ترفندِ‌چوبی​ ساده] واقعاً می‌تواند نقصش را وارونه کند یا نه.

ناگفته پیدا بود که سانی مضطرب است. لب‌هایش خشک شد و‌درباره‌اش​ ناخودآگاه خواست به آن‌ها زبان بزند... اما حالا نقابی روی صورتش‌تقدیر​ بود و نمی‌توانست. ظاهراً باید این عادتِ بدش را کنار می‌گذاشت.

«...عالی شد.‌چیزی​ خیلی خب،‌بدانند​ بریم تو کارش.»

سانی دهان باز‌بهتر​ کرد و با‌خروج​ صدای بلند گفت:

«من... خیلی قدبلندم!»

هم‌زمان چهره در هم‌مکار​ کشید؛ منتظر بود دردِ‌طلسمِ​ آشنا به ذهنش هجوم بیاورد.

...اما خبری نشد.

سانی خشکش زد، چند بار‌می‌دانست​ پلک زد و منتظر ماند.‌سپس​ باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد.

زیرِ نقاب،‌خطرناک‌تر​ لبخندِ گشادی‌مرگبار​ روی صورتش نشست.

«من نه تنها قدبلندم، بلکه بی‌نهایت خوش‌تیپم. تازه این که چیزی نیست، به‌شدت صادق‌این​ و مهربونم هستم. هر دختری که می‌بینم درجا عاشقم می‌شه. پسرا هم همین‌طور! آره،‌ظریف​ من این‌قدر دوست‌داشتنی، خوش‌تیپ، مهربون و قدبلندم. هر چی هم الان گفتم عینِ حقیقته.»

ذهنش آرام و ساکت بود.‌اما​ نه دردی بود، نه فشاری.‌برازنده‌اش​ در واقع، سانی حسِ فوق‌العاده‌ای داشت.

«عجب...»

میلِ شدیدی برای ادامه دادن به‌بهتر​ دروغ‌گویی در خود حس کرد و‌مکث​ از شدتِ هیجان زیرِ خنده زد.

«محشره! این می‌تونه...»

اما ناگهان انفجارِ مهیبی از درد او را به زمین‌برازنده‌اش​ کوبید. سانی با فریادی وحشت‌زده سرش را گرفت و از‌ظریف​ لای دندان‌های کلیدشده ناله کرد؛ حس می‌کرد سرش دارد منفجر می‌شود.

«این دیگه چی بود؟!»

فقط می‌خواست بگوید‌جنگجویانِ​ تواناییِ دروغ‌گفتن چقدر‌بهتر​ می‌تواند مفید باشد.

«صبر کن...»

تواناییِ دروغ‌گفتن واقعاً خیلی مفید بود.‌این​ یعنی اگر این واقعیت را به‌قلمروِ​ زبان می‌آورد، داشت حقیقت را می‌گفت.

و نقابِ بافنده‌بهتر​ نقصش را از بین‌روح​ نمی‌برد، فقط وارونه‌اش می‌کرد.

پس... انگار تا وقتی نقاب‌بودند​ را به چهره داشت، حتی یک‌کمی​ کلمه حرفِ راست هم نمی‌توانست بزند.

«اِ...»

به نظر نتیجه‌گیریِ درستی‌بدانند​ می‌آمد. اما باید امتحانش‌به‌نوعی​ می‌کرد تا کاملاً مطمئن شود.

سانی با آهی از‌خیلی‌ها​ سرِ تسلیم لحظه‌ای مکث‌کمی​ کرد و بعد گفت:

«اسمِ من...»

لحظه‌ای بعد، فریادِ‌باید​ دردمندِ دیگری در‌نگذارد​ تاریکیِ دخمهٔ زیرزمینی پیچید.

ناولها | novelha.net