---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 245: تماشاخانهٔ غول‌ها • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 245: تماشاخانهٔ غول‌ها

0

دسته که حالا می‌دانست کوه‌های زیبای بالای سرشان تا چه‌سکوتی​ حد خطرناکند، به اعماقِ کوهپایه‌ها پیش رفتند. چون شناختِ چندانی‌آرام‌بخش​ از آن منطقه و موجوداتش نداشتند، تصمیم گرفتند کنارِ هم بمانند.

با اینکه خیلی راحت‌تر بود کای را بفرستند تا از بالا نگاهی به اطراف‌درسته​ بیندازد، هیچ‌کس نمی‌خواست چنین خطری کند. در نتیجه، آن شش نفر در گروهی فشرده‌تنها​ حرکت کردند؛ درست مثلِ وقت‌هایی که در خیابان‌های باریکِ شهرِ تاریک و هزارتو راه می‌رفتند.

...اما چشم‌اندازِ اطرافشان کاملاً متفاوت بود. دیگر خبری از‌بپوشانند​ مرجان‌های سرخی نبود که زمین را بپوشانند؛ فقط علف‌عجیب​ بود و صخره‌های خاکستریِ بیرون‌زده. انگار به زمین برگشته بودند.

عجیب بود که این موضوع سانی را معذب می‌کرد. وقتی به اطراف نگاه می‌کرد، می‌توانست دوردست‌ها را در هر جهتی‌نمی‌دید​ ببیند؛ هیچ دیوارِ مرجانی یا ساختمانِ باستانیِ مخروبه‌ای دیدش را سد نمی‌کرد. این شرایط، کمین کردن را برای موجوداتِ کابوس سخت‌تر‌نظر​ می‌کرد، اما پنهان شدن را هم برای دسته در برابرِ هر چیزی که ممکن بود زیرِ نظرشان داشته باشد، غیرممکن می‌ساخت.

«درسته، اما... پس هیولاها کجان؟»

در واقع، سانی هرچه دقت می‌کرد هیچ حرکتی نمی‌دید.‌نظرشان​ انگار کلِ آن منطقه کاملاً مرده بود. سکوتی مطلق‌هرچه​ احاطه‌شان کرده بود که تنها با صدای اعضای دسته می‌شکست.

این منظرهٔ تماشایی می‌توانست آرام‌بخش باشد،‌سرخی​ اما بیشتر وهم‌آور بود. حتی سایهٔ سانی‌خاکستریِ​ هم برخلافِ همیشه بی‌حال به نظر می‌رسید.

با دلی پر‌شدن​ از آشوب به‌ممکن​ راهشان ادامه دادند.

نقشه بسیار ساده بود. به لطفِ رؤیای کاسی، می‌دانستند که سرورِ اول و همراهانش از‌صدای​ همان راهی به کوه‌ها رفته‌اند که آن‌ها می‌رفتند، یا دست‌کم همان مسیر را در پیش‌دلی​ گرفته بودند. این یعنی هر دو دسته تقریباً از یک نقطه واردِ کوهپایه‌ها شده بودند.

کاسی همچنین گفته بود که آن‌ها دنبالِ گودالِ عظیمی در‌داشته​ دلِ سنگ می‌گشتند. ندیدنِ چنین چیزی سخت بود، پس فقط‌حرکتی​ باید بیشتر در عمقِ کوهپایه‌ها پیش می‌رفتند و اطراف را می‌گشتند.

زمینِ زیرِ پایشان شیبِ ملایمی رو به بالا داشت. با گذشتِ‌علف​ زمان، مسیر رفته‌رفته صخره‌ای‌تر شد و شیبش تندتر. طولی نکشید که‌معذب​ تخته‌سنگ‌های بلندی احاطه‌شان کردند و مجبور شدند روی سنگِ لخت راه بروند.

جایی در میانهٔ راه، سانی به عقب نگاه کرد و با تعجب‌می‌ساخت​ دید که چقدر از هزارتو بالاتر آمده‌اند. حالا دیگر هزارتو در فاصله‌ای دور‌احاطه‌شان​ و زیرِ پایشان بود و شبیه به دریای سرخِ پهناوری به نظر می‌رسید.

حسِ عجیبی در دلش نشست. با‌حرکتی​ کمی تأمل، فهمید این حسی است‌احاطه‌شان​ که مدت‌ها پیش از دستش داده بود.

حسِ پیوند با بقیهٔ بشریت.

با اینکه همه می‌دانستند عبور از کوه‌های تهی کاری‌بپوشانند​ غیرممکن است، اما همین که می‌دانستند نسبت به بقیهٔ‌عجیب​ بیدارشدگان در چه نقطه‌ای قرار دارند، تفاوتِ بزرگی ایجاد می‌کرد.

شاید همان‌قدر که پیش‌تر‌برابرِ​ بودند سرگردان مانده بودند... اما‌داشته​ دست‌کم دیگر گم نشده بودند.

«چه فکرِ قشنگ، ولی بی‌فایده‌ای.»

آهی کشید، برگشت‌پنهان​ و شتاب کرد تا‌ممکن​ به بقیهٔ دسته برسد.

وقتی گودالی را که کاسی توصیف کرده بود پیدا کردند، خورشید هنوز در آسمان‌بیرون‌زده​ بالا بود. گودال در دره‌ای قرار داشت، درست در نقطه‌ای که کوهپایه‌ها به کوه‌های‌جهتی​ واقعی تبدیل می‌شدند، و معلوم شد با چیزی که همه تصور می‌کردند فرق دارد.

نگران‌کننده بود که در تمامِ طولِ روز، حتی یک موجودِ زنده‌غیرممکن​ هم ندیده بودند. در هر شرایطِ دیگری، سانی از این غیبتِ عجیبِ‌سکوتی​ موجوداتِ کابوس خوشحال می‌شد، اما حالا این موضوع فقط داشت مضطربش می‌کرد.

لبهٔ گودال ایستاد و‌هرچه​ با حسی از شگفتی‌کلِ​ به پایین نگاه کرد.

معدنِ سنگِ پهناوری که در پیکرِ کوه‌ها تراشیده شده بود، زیرِ پایشان قرار داشت. با وجودِ‌کجان​ وسعتِ باورنکردنی‌اش، مشخص بود که انسان‌ها آن را ساخته‌اند. جاده‌ای چسبیده به شیبِ گودالِ مدور تا‌منظرهٔ​ پایینِ آن امتداد داشت؛ چنان پهن بود که ده کالسکه می‌توانستند دوشادوشِ هم در آن حرکت کنند.

در انتهای معدن، شیبِ خاکستریِ کوه تراشیده و گود شده بود و چیزی شبیه‌بیرون‌زده​ به پله‌هایی عظیم یا سکوهای آمفی‌تئاتری ساخته‌شده برای غول‌ها به وجود آورده بود. این‌طرف و‌ببیند​ آن‌طرف بلوک‌های سنگیِ عظیمی قرار داشتند، گویی آماده بودند تا به شهرِ باستانی منتقل شوند.

سانی بلوک‌های یکپارچهٔ سنگِ خاکستری و سپس‌زیرِ​ ابعادِ معدنِ عمیق را بررسی کرد. چیزی‌هیولاها​ در ذهنش به هم ربط پیدا کرد.

«پس... پس مصالحِ‌واقع​ دیوارِ عظیمِ شهرِ‌حرکتی​ تاریک از اینجا اومده.»

مطمئن بود. اینکه ساکنانِ باستانیِ ساحلِ فراموش‌شده آن‌همه‌زیرِ​ سنگ را از چنین فاصلهٔ دوری منتقل کرده بودند...‌واقع​ فکر کردن به آن، احساسِ کوچکی به آدم می‌داد.

در همین حال، افی با چهره‌ای درهم‌کشیده‌نبود​ به چیزی خیره شده بود. ناگهان به‌بیرون‌زده​ مرکزِ معدنِ عمیق اشاره کرد و گفت:

«اونجا رو ببین.»

سانی ردِ نگاهش را گرفت و چشمانش را‌کلِ​ ریز کرد. یکی‌دو لحظه نفهمید دخترِ شکارچی از‌اعضای​ چه حرف می‌زند، اما بعد یکباره قلبش ریخت.

ته‌ِ معدن،‌سخت‌تر​ موجودِ کابوسِ عظیمی‌برابرِ​ به چشم می‌خورد.

پلید غول‌پیکر بود، راحت دو برابرِ دیوِ زره‌پوش... که خودش به بلندیِ یک خانه‌بیرون‌زده​ بود. شبیه حشره‌ای عجیب بود؛ چیزی شبیه به ترکیبی غریب از سوسکِ کرگدنی و‌جهتی​ آخوندک، با زرهی صاف، شاخی عظیم و تیغه‌هایی مرگبار که به مفاصلِ دست‌وپایش چسبیده بودند.

انگار تمامِ پیکرِ موجود از سنگ ساخته شده‌نظرشان​ بود و دقیقاً همرنگِ کفِ معدن بود. در واقع،‌هرچه​ اگر هشدارِ افی نبود، سانی شاید اصلاً متوجهش نمی‌شد.

...اما آن پیکر شکسته‌هرچه​ و خرد شده بود و‌مرده​ تپه‌تپه روی زمین ریخته بود.

دیوِ سنگیِ عظیم مرده بود.

و از قرارِ‌دیگر​ معلوم، به دستِ یک‌نبود​ انسان کشته شده بود.

سانی رو به‌شدن​ نفیس کرد و‌ممکن​ لحظه‌ای مردد ماند.

«نظرت چیه؟‌کجان​ اونا جایِ برشِ‌دقت​ شمشیرن، مگه نه؟»

ستارهٔ دگرگون کمی‌پنهان​ ساکت ماند و بعد‌ممکن​ با لحنی تاریک گفت:

«سخته گفتنش. باید‌دیگر​ نزدیک‌تر بشیم تا‌سرخی​ درست نگاه کنیم.»

ناولها | novelha.net