چپتر 1851: با خودم حرف میزنم
0وقتی سانی از پشتِایشون نقاب به خودش خیرهوضعیت شد، مکثی وهمآور حاکم شد.
سرورِ سایهها خیره ماند. استاد سانلسغیرمنتظره — یا بهتر است بگوییم، جنابِسردش سانلس — زیرِ نگاهِ تهدیدآمیزش رنگش پرید.
...نفیس با حالتیکمکِ عجیب به آناخیر دو نگاه میکرد.
سرانجام، کاسیهرچند بود کهولی سکوت را شکست.
«سلام، سرورِ سایه. فکر نمیکنم تو این چند روز فرصتی برای دیدار پیداتجسم کرده باشیم... لطفاً اجازه بدید از طرفِ بانو نفیس و آتشبانان تشکر کنم.دوستانه کمکِ شما تو نبردِ اخیر، هرچند غیرمنتظره بود، ولی خیلی جای قدردانی داشت.»
سانی نگاهِشما سردش رااخیر به او دوخت.
چند لحظه ساکتکمکِ ماند، بعد بااخیر لحنی یکنواخت گفت:
«دلیلی برای تشکر نیست... فقط بویجای کشتار منو به اینجا کشوند. کی میتونهبعد در برابرِ عطرِ زیبای خونریزی مقاومت کنه؟»
به نظر میرسید آتشبانان از حرفهای عجیبِپلک او حسابی معذب شدهاند. سانی نگاهی به آنهاحتی انداخت و سپس سرش را کمی پایین آورد.
«سلام برشما شما نیز، بانوهرچند نفیس، بانو کاسیا.»
سپس، باکنم سردی بهشما خودش نگاه کرد.
الان وقتِ خوبی بودولی تا بینِ سرورِ سایهها وسردش استاد سانلس تمایز ایجاد کنه؟
ضرر نداشت...
با لحنی یکنواخت پرسید:
«و ایشون کی باشن؟»
نفیس چند بار پلک زد.
به نظر میرسید از این وضعیت کمی گیج شده است. نهتنها خواستگارش چندتجسم تجسم داشت، بلکه دو تا از آنها حتی داشتند درست جلوی رویش بادوستانه هم حرف میزدند. مهمتر از آن... به نظر نمیرسید این گفتگو چندان دوستانه باشد!
خودِ سانی هم از ماهیتِهرچند وجودِ عجیبش کمی سردرگم بود، پسداشت نفیس حتماً حسابی گیج شده بود.
تلاشهایش برای پنهان کردنِشما سردرگمیاش پشتِ آن چهرهٔغیرمنتظره بیتفاوتِ همیشگی... کاملاً بامزه بود.
پشتِ نقاب لبخند زد.
«آه... این استاد سانلسه، افسونگری در استخدامِپلک آتشبانان. جنابِ سانلس، این قدیس سایهست. جنگجویبلکه متعالیِ نامدار، یکی از قهرمانانِ ارتشِ شمشیر.»
سانی کمی بیشتر بهاخیر خودش خیره شد، بعدخیلی با بیاعتنایی شانهای بالا انداخت.
«یه افسونگر؟ تاکمکِ حالا اسمشو نشنیدهم. نبایدهرچند خیلی کارش خوب باشه.»
با شنیدنِ اینغیرمنتظره حرف از سرورِ سایه،قدردانی استاد سانلس لبخند زد.
هرچند لبخندش کمی زورکی بود...
مؤدبانه گفت:
«واقعاً؟ آه،کنم ولی من اسمِنبردِ شما رو شنیدهم.»
نفیس با رگهای ازولی گیجی در چشمانش، نگاهش راسردش بینِ آن دو ردوبدل میکرد.
سرورِ سایهنداشت در سکوتایشون چشمغره رفت.
«چی شنیدی، و از کی؟»
لبخندِ سانی کمی پهنتر شد.
«فکر کنم از قدیس آتناخیلی شنیدم؟ اشاره کرد که حتماً پشتِلحظه اون نقاب بهطرزِ وحشتناکی زشت هستید.»
آتشبانان نفسهایشان را در سینه حبس کردند. بهوضعیت نظر میرسید نفیس ناگهان آن مکالمه را بهداشتند یاد آورده و با چهرهای درهمرفته چشمانش را بست.
کاسی واکنشی نشان نداد، اماهرچند به نظر میرسید دارد سعیقدردانی میکند جلوی خندهاش را بگیرد.
سرورِ سایهها لحظهایکمکِ درنگ کرد واخیر بعد پوزخند زد.
«معلومه که اون زن اصلاً مایهٔجای دردسر نیست. تاحالا چهرهام رو ندیده،ساکت ولی بازم داره ازم تعریف میکنه.»
با این حرف، رو برگرداندباشن و بیآنکه به پشتِ سرشده نگاه کند، واردِ دروازههای دژ شد.
سانی، نفیس، کاسی و آتشبانان در سکوتیولی پرالتهاب جا ماندند. سرمایی که از سرورِلحظه سایهها به جا مانده بود، بهکندی محو میشد.
پس از چند لحظه، یکینبردِ از آتشبانان زد روی شانهٔخیلی سانی و شستش را بالا برد.
«تحسینتون میکنم، جناب سانلس. واقعاًخیلی مردِ شجاعی هستین! من عمراً جرئتلحظه میکردم جوابِ اون اهریمن رو بدم.»
دیگری سر تکان داد.
«درسته. اون یارو بدجوری مورمورکنندهست. و هرولی بار که بانوی ما رو میبینه، مثل گرگساکت بهش خیره میشه... کارتون عالی بود، جناب سانلس!»
سومی آهی کشید.
«با این حال، سعی کنین باهاش درنیفتین.قدردانی اون فوقالعاده قدرتمنده، حتی در بینِ قدیسها.لحنی بهتره آدم با یکی مثل اون دشمن نشه...»
سانی سرفه کرد.
چطور ممکنه ازنبردِ چرتوپرتهاشون هم خوشم بیادولی و هم بهم بربخوره؟
«آه، بله... سعیکمکِ میکنم دفعهٔ بعداخیر این کار رو نکنم...»
در همین حال،غیرمنتظره نفیس با گیجیجای به آنها نگاه میکرد.
«...ها؟ منظورتوننداشت چیه که مثلباشن گرگ خیره میشه؟»
آتشبانان نگاهی به هم انداختند.
«ببخشید که این رو میگم بانوی من، ولی فکر کنمخیلی شما تنها کسی هستین که متوجه نشده. جوری که بهیکنواخت شما نگاه میکنه، انگار... میدونین، انگار میخواد درسته قورتتون بده...»
چند لحظه تردید کرد،ولی انگار مطمئن نبود چهداشت جوابی بدهد. سرانجام پرسید:
«فکر میکنین آدمخواره؟»
سانی بینِ میل به اینکه صورتش را با دست بپوشاند و میل به بغل کردنِساکت او گیر کرده بود. خودش کسی نبود که در این زمینه بخواهد به کسی خردهعطرِ بگیرد، اما واقعاً... چطور میتوانست تا این حد به طرزِ بانمکی بیخبر از همهجا باشد؟
آخه اون قشنگکمکِ میتونه میل و خواستهٔهرچند آدمها رو حس کنه!
یکی از آتشبانان سرفه کرد.
«نه، اینطور نیست... اصلاً چرا داریم دربارهٔ سرورِ سایهها غیبت میکنیم؟نهتنها استاد سانلس همین جاست. برخلافِ بعضیها، ایشون یه جنتلمنِ واقعیه و همیشهنمیرسید وقتی به بانوی ما نگاه میکنه، ادب و متانت رو رعایت میکنه.»
دیگری سر تکان داد.
«آره! تازه اگه چیزی همنبردِ باشه، این بانوی ماست کهخیلی مثل گرگ به ایشون خیره میشه...»
آتشبان با درکِ اینکهولی حرفِ اشتباهی زده، ساکت شدسردش و گلویش را صاف کرد.
«خب... مگه قرار نیستایشون برای شورای جنگ دیرمون بشه؟گیج بـ... بهتره هرچه زودتر بریم...»
نفیس نگاهِ کنجکاوانهای بهاخیر سانی انداخت و بعدخیلی با گوشهٔ لبش لبخند زد.
«باشه. بریم.»
وقتی آتشبانان به سمتِ ورودی رفتند، او عقبداشت ماند، صبر کرد تا هر دویشان چند قدمگفت از بقیه عقب بیفتند و در گوشش زمزمه کرد:
«پس... میخواینداشت من رو درستهباشن قورت بدی، ها...»
سانی تمامِشما تلاشش را کردهرچند تا سکندری نخورد.
پس از چند لحظهشما سکوت و بازیابیِ خونسردیاش،غیرمنتظره لبخندِ دلنشینی زد و پرسید:
«...چرا؟ مگه توی منو هستی؟»
نفیس در سکوت وراندازش کرد،باشن بعد خندید و قدمهایش را تندترنهتنها کرد و او را بیجواب گذاشت.
حالتِ چهرهاششما کمی دراخیر هم رفت.
نه، ولی واقعاً میخوام بدونم...
سانی حینِ ورود بهولی دژ، گوشش را لمسداشت کرد و آهِ سنگینی کشید.
گاهی اوقات، واقعاً آرزوایشون میکرد همه به همان نقصیگیج دچار بودند که خودش بود.