---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1851: با خودم حرف می‌زنم • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1851: با خودم حرف می‌زنم

0

وقتی سانی از پشتِ‌ایشون​ نقاب به خودش خیره‌وضعیت​ شد، مکثی وهم‌آور حاکم شد.

سرورِ سایه‌ها خیره ماند. استاد سانلس‌غیرمنتظره​ — یا بهتر است بگوییم، جنابِ‌سردش​ سانلس — زیرِ نگاهِ تهدیدآمیزش رنگش پرید.

...نفیس با حالتی‌کمکِ​ عجیب به آن‌اخیر​ دو نگاه می‌کرد.

سرانجام، کاسی‌هرچند​ بود که‌ولی​ سکوت را شکست.

«سلام، سرورِ سایه. فکر نمی‌کنم تو این چند روز فرصتی برای دیدار پیدا‌تجسم​ کرده باشیم... لطفاً اجازه بدید از طرفِ بانو نفیس و آتش‌بانان تشکر کنم.‌دوستانه​ کمکِ شما تو نبردِ اخیر، هرچند غیرمنتظره بود، ولی خیلی جای قدردانی داشت.»

سانی نگاهِ‌شما​ سردش را‌اخیر​ به او دوخت.

چند لحظه ساکت‌کمکِ​ ماند، بعد با‌اخیر​ لحنی یکنواخت گفت:

«دلیلی برای تشکر نیست... فقط بوی‌جای​ کشتار منو به اینجا کشوند. کی می‌تونه‌بعد​ در برابرِ عطرِ زیبای خونریزی مقاومت کنه؟»

به نظر می‌رسید آتش‌بانان از حرف‌های عجیبِ‌پلک​ او حسابی معذب شده‌اند. سانی نگاهی به آن‌ها‌حتی​ انداخت و سپس سرش را کمی پایین آورد.

«سلام بر‌شما​ شما نیز، بانو‌هرچند​ نفیس، بانو کاسیا.»

سپس، با‌کنم​ سردی به‌شما​ خودش نگاه کرد.

الان وقتِ خوبی بود‌ولی​ تا بینِ سرورِ سایه‌ها و‌سردش​ استاد سانلس تمایز ایجاد کنه؟

ضرر نداشت...

با لحنی یکنواخت پرسید:

«و ایشون کی باشن؟»

نفیس چند بار پلک زد.

به نظر می‌رسید از این وضعیت کمی گیج شده است. نه‌تنها خواستگارش چند‌تجسم​ تجسم داشت، بلکه دو تا از آن‌ها حتی داشتند درست جلوی رویش با‌دوستانه​ هم حرف می‌زدند. مهم‌تر از آن... به نظر نمی‌رسید این گفتگو چندان دوستانه باشد!

خودِ سانی هم از ماهیتِ‌هرچند​ وجودِ عجیبش کمی سردرگم بود، پس‌داشت​ نفیس حتماً حسابی گیج شده بود.

تلاش‌هایش برای پنهان کردنِ‌شما​ سردرگمی‌اش پشتِ آن چهرهٔ‌غیرمنتظره​ بی‌تفاوتِ همیشگی... کاملاً بامزه بود.

پشتِ نقاب لبخند زد.

«آه... این استاد سانلسه، افسونگری در استخدامِ‌پلک​ آتش‌بانان. جنابِ سانلس، این قدیس سایه‌ست. جنگجوی‌بلکه​ متعالیِ نامدار، یکی از قهرمانانِ ارتشِ شمشیر.»

سانی کمی بیشتر به‌اخیر​ خودش خیره شد، بعد‌خیلی​ با بی‌اعتنایی شانه‌ای بالا انداخت.

«یه افسونگر؟ تا‌کمکِ​ حالا اسمشو نشنیده‌م. نباید‌هرچند​ خیلی کارش خوب باشه.»

با شنیدنِ این‌غیرمنتظره​ حرف از سرورِ سایه،‌قدردانی​ استاد سانلس لبخند زد.

هرچند لبخندش کمی زورکی بود...

مؤدبانه گفت:

«واقعاً؟ آه،‌کنم​ ولی من اسمِ‌نبردِ​ شما رو شنیده‌م.»

نفیس با رگه‌ای از‌ولی​ گیجی در چشمانش، نگاهش را‌سردش​ بینِ آن دو ردوبدل می‌کرد.

سرورِ سایه‌نداشت​ در سکوت‌ایشون​ چشم‌غره رفت.

«چی شنیدی، و از کی؟»

لبخندِ سانی کمی پهن‌تر شد.

«فکر کنم از قدیس آتنا‌خیلی​ شنیدم؟ اشاره کرد که حتماً پشتِ‌لحظه​ اون نقاب به‌طرزِ وحشتناکی زشت هستید.»

آتش‌بانان نفس‌هایشان را در سینه حبس کردند. به‌وضعیت​ نظر می‌رسید نفیس ناگهان آن مکالمه را به‌داشتند​ یاد آورده و با چهره‌ای درهم‌رفته چشمانش را بست.

کاسی واکنشی نشان نداد، اما‌هرچند​ به نظر می‌رسید دارد سعی‌قدردانی​ می‌کند جلوی خنده‌اش را بگیرد.

سرورِ سایه‌ها لحظه‌ای‌کمکِ​ درنگ کرد و‌اخیر​ بعد پوزخند زد.

«معلومه که اون زن اصلاً مایهٔ‌جای​ دردسر نیست. تاحالا چهره‌ام رو ندیده،‌ساکت​ ولی بازم داره ازم تعریف می‌کنه.»

با این حرف، رو برگرداند‌باشن​ و بی‌آنکه به پشتِ سر‌شده​ نگاه کند، واردِ دروازه‌های دژ شد.

سانی، نفیس، کاسی و آتش‌بانان در سکوتی‌ولی​ پرالتهاب جا ماندند. سرمایی که از سرورِ‌لحظه​ سایه‌ها به جا مانده بود، به‌کندی محو می‌شد.

پس از چند لحظه، یکی‌نبردِ​ از آتش‌بانان زد روی شانهٔ‌خیلی​ سانی و شستش را بالا برد.

«تحسینتون می‌کنم، جناب سانلس. واقعاً‌خیلی​ مردِ شجاعی هستین! من عمراً جرئت‌لحظه​ می‌کردم جوابِ اون اهریمن رو بدم.»

دیگری سر تکان داد.

«درسته. اون یارو بدجوری مورمورکننده‌ست. و هر‌ولی​ بار که بانوی ما رو می‌بینه، مثل گرگ‌ساکت​ بهش خیره می‌شه... کارتون عالی بود، جناب سانلس!»

سومی آهی کشید.

«با این حال، سعی کنین باهاش درنیفتین.‌قدردانی​ اون فوق‌العاده قدرتمنده، حتی در بینِ قدیس‌ها.‌لحنی​ بهتره آدم با یکی مثل اون دشمن نشه...»

سانی سرفه کرد.

چطور ممکنه از‌نبردِ​ چرت‌وپرت‌هاشون هم خوشم بیاد‌ولی​ و هم بهم بربخوره؟

«آه، بله... سعی‌کمکِ​ می‌کنم دفعهٔ بعد‌اخیر​ این کار رو نکنم...»

در همین حال،‌غیرمنتظره​ نفیس با گیجی‌جای​ به آن‌ها نگاه می‌کرد.

«...ها؟ منظورتون‌نداشت​ چیه که مثل‌باشن​ گرگ خیره می‌شه؟»

آتش‌بانان نگاهی به هم انداختند.

«ببخشید که این رو می‌گم بانوی من، ولی فکر کنم‌خیلی​ شما تنها کسی هستین که متوجه نشده. جوری که به‌یکنواخت​ شما نگاه می‌کنه، انگار... می‌دونین، انگار می‌خواد درسته قورتتون بده...»

چند لحظه تردید کرد،‌ولی​ انگار مطمئن نبود چه‌داشت​ جوابی بدهد. سرانجام پرسید:

«فکر می‌کنین آدم‌خواره؟»

سانی بینِ میل به اینکه صورتش را با دست بپوشاند و میل به بغل کردنِ‌ساکت​ او گیر کرده بود. خودش کسی نبود که در این زمینه بخواهد به کسی خرده‌عطرِ​ بگیرد، اما واقعاً... چطور می‌توانست تا این حد به طرزِ بانمکی بی‌خبر از همه‌جا باشد؟

آخه اون قشنگ‌کمکِ​ می‌تونه میل و خواستهٔ‌هرچند​ آدم‌ها رو حس کنه!

یکی از آتش‌بانان سرفه کرد.

«نه، این‌طور نیست... اصلاً چرا داریم دربارهٔ سرورِ سایه‌ها غیبت می‌کنیم؟‌نه‌تنها​ استاد سانلس همین جاست. برخلافِ بعضی‌ها، ایشون یه جنتلمنِ واقعیه و همیشه‌نمی‌رسید​ وقتی به بانوی ما نگاه می‌کنه، ادب و متانت رو رعایت می‌کنه.»

دیگری سر تکان داد.

«آره! تازه اگه چیزی هم‌نبردِ​ باشه، این بانوی ماست که‌خیلی​ مثل گرگ به ایشون خیره می‌شه...»

آتش‌بان با درکِ اینکه‌ولی​ حرفِ اشتباهی زده، ساکت شد‌سردش​ و گلویش را صاف کرد.

«خب... مگه قرار نیست‌ایشون​ برای شورای جنگ دیرمون بشه؟‌گیج​ بـ... بهتره هرچه زودتر بریم...»

نفیس نگاهِ کنجکاوانه‌ای به‌اخیر​ سانی انداخت و بعد‌خیلی​ با گوشهٔ لبش لبخند زد.

«باشه. بریم.»

وقتی آتش‌بانان به سمتِ ورودی رفتند، او عقب‌داشت​ ماند، صبر کرد تا هر دویشان چند قدم‌گفت​ از بقیه عقب بیفتند و در گوشش زمزمه کرد:

«پس... می‌خوای‌نداشت​ من رو درسته‌باشن​ قورت بدی، ها...»

سانی تمامِ‌شما​ تلاشش را کرد‌هرچند​ تا سکندری نخورد.

پس از چند لحظه‌شما​ سکوت و بازیابیِ خونسردی‌اش،‌غیرمنتظره​ لبخندِ دلنشینی زد و پرسید:

«...چرا؟ مگه توی منو هستی؟»

نفیس در سکوت وراندازش کرد،‌باشن​ بعد خندید و قدم‌هایش را تندتر‌نه‌تنها​ کرد و او را بی‌جواب گذاشت.

حالتِ چهره‌اش‌شما​ کمی در‌اخیر​ هم رفت.

نه، ولی واقعاً می‌خوام بدونم...

سانی حینِ ورود به‌ولی​ دژ، گوشش را لمس‌داشت​ کرد و آهِ سنگینی کشید.

گاهی اوقات، واقعاً آرزو‌ایشون​ می‌کرد همه به همان نقصی‌گیج​ دچار بودند که خودش بود.

ناولها | novelha.net