چپتر 1515: سایهٔ بیشکل
0در ارتفاعاتِ آسمانِ گرگومیش، سرورِ هراس داشت سانی را لتوپاره میکرد. پوستهٔ پروانهٔپرید هیولاواری که شتابزده ساخته بود، درهمکوبیده و پاره شده بود و سایهها از آنقدم در هوا میریخت. سایهها در پرتوِ زیبای سپیدهدم پخش میشدند و از بین میرفتند.
ماهها در جزیرهٔ آلتیا سر کرده بود؛ با انواعِ موجوداتِ هولناک جنگیده و به دستشان کشتهموجِ شده بود. البته در آن مدت چیزهای زیادی دربارهٔ قاتلانش یاد گرفته بود. اما درکِ پروانهٔنیشهایش تهی سختتر بود، چون روح نداشت و در نتیجه پوستهاش زمخت و ناپایدار از آب درآمده بود.
سانی اهمیتی نمیداد. تنها چیزیدیگری که برایش مهم بود، آسیبویرانگر زدن به آن اژدهای نفرتانگیز بود.
بالهایش خیلی وقت پیش شکسته بودند و ترمیم نمیشدند، پس با شش پای تیزش به بدنِ سرورِترمیم هراس چنگ انداخت. چشمانِ غولپیکرش چندوجهی بود و از هزاران چشمِ کوچکتر تشکیل میشد؛ از این رو،سطحِ تصویرِ هزاران اژدهای هولناک در سطحِ تاریکشان بازتاب مییافت و او را غرق در خشمی بیکران میکرد.
منقارِ بلندش تازه در نقطهای که چندآروارهاش پولک ترک برداشته بود، در گوشتِ سرورِهمچون هراس فرو رفته و آن را دریده بود.
«آه...»
سانی لذتی خونین حس کرد.
اژدها که از آن حملهٔ آخر زخمی شده بود و خونریزی میکرد، بالهایش را گشود. آروارهاش باز شد و غریوِتیزش آهنگینِ دیگری از آن بیرون پرید و همچون دژکوبی ویرانگر به پروانهٔ هیولاوار کوبید. سانی که از موجِ شوکِ انفجارِبیکران صوتیِ پس از آن گیج شده بود، حس کرد پوستهاش دارد از هم میپاشد؛ غرید و آن را ترمیم کرد.
اما سرورِ هراس یک قدم جلوتر بود. پیش از آنکه پروانهٔدیگری آسیبدیده دوباره به شکلی پایدار دربیاید، دو پای او را باصوتیِ نیشهایش کَند و پای دیگرش را با چنگالهای ترسناکش خرد کرد.
سانی حس کرد چنگشآروارهاش روی بدنِ آن اژدهایدیگری نفرتانگیز شل شده است.
«نه... نه!باز برگرد اینجاآهنگینِ کرمِ چندشآور!»
از درد کور شدهچیزی بود و بوی خونزدن دیوانهاش کرده بود؛ خندید.
بدنِ عظیمِ پروانهٔ تاریک موج برداشت و سپس روان شد تا تغییرِ شکل دهد. شاخکهای بلندیویرانگر از لاکش بیرون زدند، دورِ بالهای سرورِ هراس پیچیدند و آنها را به بدنش فشردند. طولیشکلی نکشید که پلیدِ هشتپامانند و چندشآوری به او چسبید و با منقاری تیز افتاد به جانِ پولکهایش.
سانی دیگر بال نداشت و اژدها هم نمیتوانست بالهایش را تکان دهد. از آسمان سقوطکوبید کردند... البته کندتر از حدِ انتظار، چرا که کای — و به تبعِ آن سرورِپایدار هراس — حتی بدون بال هم میتوانست پرواز کند. اما سقوطشان همچنان بهقدرِ کافی سریع بود.
لحظهای که آن دو به زمین برخورد کردند، دهها ساختمان خرد شد وموجِ ترکهایی روی لاکِ آن لاشهٔ غیرقابلتصوری که گرگومیش روی آن بنا شده بودشکلی دوید. همان موقع، سانی از روی بدنِ اژدهای هولناک به بیرون پرتاب شد.
غلت زد و دور شد؛ پوستهاش از همین حالا داشت تغییربالهایش میکرد. تا سرورِ هراس از جا بلند شود، پلنگِ غولپیکری ازچنگ گوشتِ پوسیده به سمتش یورش برده بود تا گلویش را بدرد.
نبردِ جنونآمیزشان ادامه یافت.
وقتی روی زمین میجنگیدند، سانی شکلِ شکارچیِ زمینی به خود میگرفت. وقتی سرورِ هراس سعی میکردموجِ به آسمان برود، شکلِ هیولایی بالدار به خود میگرفت. وقتی اژدها او را به زیرِ آبنیشهایش پرت میکرد، تبدیل به مارِ عقیقی میشد و در اعماقِ کدر، بیامان به دشمنِ منفورش حمله میبرد.
مجنون و بیامان میجنگید، اما دشمنش هم قدرتمند بود و هم شرور. سرورِ هراس حتیانفجارِ با وجودِ از دست دادنِ موذیترین سلاحش، باز هم دشمنی هولناک به شمار میرفت. بدنِ تنومند،دیگرش ذهنِ شوم و صدای نامقدسش همگی ترسناک بودند و میتوانستند ویرانیِ غیرقابلتصوری بر جهان نازل کنند.
سانی بسیار بیشتر از اژدهای نفرتانگیز زجر میکشید. با اینکه درونِ پوستهای زرهپوش پنهان بود،شکسته تجسمِ سایهاش هر لحظه آسیبِ روحیِ بیشتری میدید. اما اژدها هم درد میکشید. زخمهای رویتشکیل بدنش با اینکه عمیق نبودند، اما پرشمار بودند و خونِ نقرهای از آنها بیرون میزد.
و این...حملهٔ تمامِ چیزی بودخونریزی که سانی میخواست.
«برام خون بریز، کرم...»
مگسِ رویاعصابی سعی داشت در نبردشان دخالت کند؛ دورشان میچرخید و تیر پشتِ تیر به سمتِ سرورِ هراسدارد میفرستاد. آن مگس میخواست انتقامش را از او بدزدد، پس سانی با چنگالهایش ضربهای به او زد وروی حشرهٔ مزاحم را به پایین پرتاب کرد. اما خیلی زود برگشت و او را غرق در خشم کرد.
«فقط یکمنمیداد صبر کن... توبرایش رو هم میکشم...»
همه را...حملهٔ میخواست همهزخمی را بکشد!
اما اول نوبتِ اژدها بود.
حتی اگر سانی مجبور میشد برایبیرون کشتنِ آن کرمِ نفرتانگیز روحِ خودش راموجِ پارهپاره کند، باز هم او را میکشت.
«بمیر! بمیر! بمیر!»
حتی با ذخایرِ تقریباً بیپایانِ جوهر و خشمِ بیحدومرزِ [کینهٔ پادشاه] که به او نیرو میبخشید، سانی بهسختی میتوانست آسیبِشوکِ شدیدی به سرورِ هراس وارد کند. مبهم به یاد آورد که کسِ دیگری هم هست که باید او را بکشد...خرد معجونی پست از موجوداتی بیشمار که در بازتابها پنهان شده بود... اما حتی نمیتوانست این دیوِ بالدار را از پا درآورد!
سانیِ برآشفته از میانِ سدِ اجسادِ شناور در آب گذشت و روی یکی از لاشهها خزید. پیش از آنکهصوتیِ حتی بتواند شکلش را عوض کند، اژدهای هولناک پوستهاش را گاز گرفت، آن را درید و او را به آسمانروی کشید. چهار جفت چنگالِ وحشتناک او را دریدند، صفحاتِ عقیقیِ پوسته را خرد کردند و بدنِ مارمانندش را لتوپاره کردند.
صدایی پرکینه درغریوِ سرش غرید وبیرون او را گیج کرد:
[به سرچشمهنمیداد بازگشتی. میبینم. پسبرایش او هم بازگشته...]
سرورِ هراس با آروارهاشزخمی پوستهٔ در حالِ فروپاشیباز را درید و خندید.
به او خندید.
سانی از شدتِ خشم غرید.
[دوباره او را بکشیم؟ بله...برایش او را خواهم بلعید. درستنفرتانگیز وقتی کارم با تو تمام شود.]
نفیس. داشتحملهٔ دربارهٔ نفیسزخمی حرف میزد.
در اعماقِ آغوشِگشود در حالِ فروپاشیِ پوستهاش،آهنگینِ سانی کاملاً دیوانه شد.
همه چیز را جز خشمش از یادپرید برد، گذاشت پوستهٔ مارِ عقیقی در سیلابی ازانفجارِ سایهها حل شود و از آغوششان فرار کرد.
سانی در کالبدِ شکنندهٔ انسانیاش روی شانهٔ اژدهایزدن هولناک فرود آمد، قبضهٔ گناهِ تسلا را چسبیدبودند و آن را میانِ فلسهای نفوذناپذیر فرو کرد.
...یا دستکمحملهٔ سعی کرد اینخونریزی کار را بکند.
سرورِ هراس انگار که تیغهٔ نفرینشده را حسدیگری کرده باشد، سرانجام واکنشی نشان داد. بدنِ عظیمِ اژدهاشوکِ عقب کشید و سانی را به هوا پرتاب کرد.
با سرعتی وحشتناک در هوا سقوط کرد،پرید پایین و پایینتر رفت... هیچ سایهای نبودشوکِ که بتواند در امنیت روی آن فرود بیاید.
پیش از آنکه سانی روی سنگهای سرد متلاشی شود، کسی اوبالهایش را گرفت و سقوطش را کُند کرد. هر دو به دیواریچنگ سنگی خوردند، آن را خرد کردند و به حیاطِ پایین غلتیدند.
سانی روی چیزِآخر نرمی فرود آمدگشود و به کناری غلتید.
«آخ...»
به گناهِ تسلا تکیه داد، بلند شدپرید و با چشمانی پرخون به اطراف نگاه کرد.انفجارِ اجسادِ فرسوده... کنگرههای دیوار... این مکان را میشناخت.
به همان دژِ شناوری برگشته بودمهم که موردرت در آن به آنهاخیلی برای ورود به گرگومیش خوشامد گفته بود.
«پس... کرم از شمشیرم میترسه.»
پوزخندی کج روی لبهایش نشست و سانی سرانجام متوجهِبیرون پیکرِ دیگری شد که در نزدیکیاش تقلا میکرد ازانفجارِ روی سنگهای سرد بلند شود. همان مگسِ رویاعصاب بود...
کشتنش فقطباز کسری ازآهنگینِ ثانیه طول میکشید.
اما پیش از آنکه بتواند کاری بکند، سایهای عظیم او را پوشاند. سپس، اژدهای آسیبدیدهشکسته روی دیوارِ دژ فرود آمد و کنگرهها را با چنگالهایش خرد کرد. خونِ نقرهای ازتشکیل فلسهای نیمهشبش جاری بود. سرورِ هراس به او خیره شد؛ نورِ ستارگان در چشمانِ بدخواهش میسوخت.
نگاهش کمی چرخید وزخمی مانندِ نیرویی نامرئی رویباز مگسِ رویاعصاب آوار شد.
[تو...]