چپتر 380: بالا و پایین
0سانی مدتی بیحرکت دراز کشید،حتی سپس رونها را احضار کردبهخصوص و به عددِ وحشتناک خیره شد:
قطعههای سایه: [۱۹۷/۲۰۰۰].
آهی کشید.
کارِ کسبِ قدرت بسیار دشوارتر از چیزی که پیشبینی میکرد از آبقدیس درآمده بود، و آن هم به یک دلیلِ ساده: پس از تبدیل شدننتوانسته به یک بیدارشده، حالا از کشتنِ موجوداتِ کابوس قطعههای کمتری به دست میآورد.
اگر پیشتر با کشتنِ جانوری بیدار دو قطعه میگرفت، حالا یکی میگرفت. اگر پیشتر با کشتنِ جانوری سقوطکرده چهار قطعهبیشترِ به دست میآورد، حالا دو تا میگرفت. بدتر از آن، امیدش برای قوی شدن از طریقِ شکارِ شمارِ زیادی از موجوداتِاتلافِ خفته بیرحمانه در هم شکسته بود، چون از کشتنِ موجوداتی که از خودش ضعیفتر بودند اصلاً هیچ قطعهای به دست نمیآورد.
که واقعاً ناامیدکننده بود. چه کسی از زورگویی به ضعیفترها بدش میآمد؟ سانی بیشترِ عمرش در پایینترین سطحِفاصلهٔ ساختارِ قدرت قرار داشت، برای همین واقعاً مشتاق بود که برای تنوع هم که شده، فرصتی پیدا کندچیزِ تا به چیزی ضعیفتر از خودش زور بگوید. افسوس که معلوم شد این کار فقط اتلافِ وقت است.
البته، سانی هم بهطرزِ چشمگیری قویتر شده بود. میتوانست در مبارزه با جانورانِ سقوطکرده و حتی هیولاهاماجرا گلیمِ خودش را از آب بیرون بکشد... بهخصوص با کمکِ قدیس. این تنها دلیلی بود که ازبرایش نفیس عقب نیفتاده بود؛ کسی که هنوز جایی در عالمِ رؤیا زنده بود و هر روز قویتر میشد.
نتوانسته بود فاصلهٔ میانشان را چندانهیولاها کم کند، اما دستکم وضعیتش بدترقدیس از نقطهٔ شروعِ این ماجرا نبود.
سانی با یادآوریِ ستارهٔچون دگرگون، به دوردست خیره شد.اصلاً حالتی گرفته در چهرهاش نشست.
...به یهبهخصوص چیزِ دیگهقدیس فکر کن.
این ماجراجایی فقط یکرؤیا نقطهٔ روشن داشت.
با اینکه موجوداتِ خفته هیچ قطعهٔ سایهای برایشبیرون به همراه نداشتند، اما خاطره نصیبش میکردند. وعقب آن خاطرهها را میشد به خوردِ قدیس داد.
شمارشگرِ خودِبیرحمانه او حالاچون نشان میداد:
قطعههای سایه: [۱۵۷/۲۰۰].
بد نیست...
صدای بم و وهمانگیزِ سایشِ حلقههای آهنیِ غولپیکر به یکدیگر، افکارش رانمیآورد پاره کرد. انگار جزیرهای که سانی در حالِ حاضر رویش بود، واردِساختارِ فازِ صعود شده بود، پس وقتش در آنجا رو به اتمام بود.
سانی با آهی برخاست، تکهٔ مهتاب را احضار کردنیفتاده و به سمتِ جسدِ گرگِ هراس رفت. باید پیشفاصلهٔ از آنکه خیلی دیر شود، خردههای روح را بیرون میکشید.
جزایرِ زنجیری...جایی جزایرِ زنجیریرؤیا جای عجیبی بود.
این جزایر که در شمالیترین نقطهٔ قلمروهای تحتِ تسلطِ انسانها قرارکمکِ داشتند، با کوههای تهی هممرز بودند. این یکی از دلایلی بودزنده که سانی آن منطقه را بهعنوانِ شکارگاهِ خود انتخاب کرده بود.
اما تنها دلیلش نبود...
کلِ منطقه از جزایرِ متعددی تشکیل شده بود که بهنوعی در هوا شناور بودند و با زنجیرهای آهنینِ غولپیکریمیانشان به یکدیگر وصل میشدند. بخشِ اعظمِ آن ناشناخته بود و جمعیتِ بیدارشدگان در اینجا چندان زیاد نبود. بهطورِ مشخص، استادهاروشن و قدیسهای زیادی در اینجا حضور نداشتند، بهویژه آنهایی که وابسته به خاندانهای میراثدار بودند... چه بزرگ و چه کوچک.
در عوض، چیزی که در جزایرِ زنجیری بهوفور یافت میشد، انواع و اقسامِ موجوداتِ کابوس بود؛ از خفته گرفته تاستارهٔ بیدار، سقوطکرده و پلیدهای فاسدشدهٔ رعبآور. هر جزیره کلکسیونِ وحشتِ خاصِ خودش را داشت و سطحِ تهدید از جزیرهای به جزیرهٔخوردِ دیگر متفاوت بود. با این حال، بیشترشان کاملاً مرگبار بودند. بسیار مرگبارتر از آنکه یک بیدارشدهٔ معمولی بتواند از پسشان بربیاید.
اما سانیمیتوانست یک بیدارشدهٔجانورانِ معمولی نبود.
برای او، اینجا یک شکارگاهِ بینقص بود؛ جایی که میتوانست تیغهاش را تیز کند، بیآنکه خدمتگزارانِ فرمانروایان او رامیآمد ببینند. یا دستکم در ابتدا اینطور فکر میکرد... همین الان، داشت به این شک میافتاد که اینجا بیشتر جاییاین است که میتواند به طرزِ فجیعی در آن بمیرد، بیآنکه کسی که توانِ کمک کردن دارد او را ببیند.
درست همانطور که استادقدیس جت گفته بود، جزایرِعقب زنجیری سرزمینی جهنمی بود.
و نه فقط به خاطرِ موجوداتِروز کابوس. خودِ این مکان هم میتوانست آدمدستکم را بکشد... یا بهتر بگویم، آسمانش میتوانست.
بر فرازِ جزیرهٔ شناور، آسمانِ همیشگیهیولاها قرار داشت؛ با خورشید، ماه وقدیس ستارگانِ زیبایی که شبها پرنور میدرخشیدند.
اما در این سرزمینِ عجیب آسمانِ دیگری هم به چشم میخورد؛ آسمانی کهواقعاً زیرِ جزایر بود. همیشه تاریک بود، و نورهای اثیری که در فاصلهای غیرقابلتصورداشت در پهنهٔ بیکرانش میسوختند، فقط شبیه به ستاره بودند. هیچکس واقعاً نمیدانست چه هستند.
انسانها فقط همین را میدانستند که آسمانِ زیرین ظاهراًنیفتاده پایانی ندارد. سانی در اولین روزِ ورودش به جزایر، پرسیدهمیانشان بود که آن پایین چیست. پاسخی که گرفت ساده بود:
«هیچچیز.»
پایین رفتن به آسمانِ زیرین در همان لحظهٔ اول خطرناک نبود، اما آنجا هیچچیز پیدا نمیشد. یک بار دیوانهای کلهخراب راهش را از میانِ شکارگاهِ موجوداتِ کابوسمیانشان در زیرِ جزایر باز کرده و یک هفتهٔ تمام مستقیم به سمتِ پایین پرواز کرده بود. در نهایت مجبور شد برگردد، چون آن بیرون در تاریکیِ بیکران، نشانههاینصیبش فروپاشیِ روانی در ذهنش پدیدار شده بود. حتی پژواکِ بالداری که برای پایین رفتن به آسمانِ زیرین از آن استفاده کرده بود هم تا مرزِ جنون پیش رفت.
اما به نظر نمیرسید آسمانِموجوداتی زیرین جز خالی بودنِ مطلق،هیچ تهدیدِ دیگری به همراه داشته باشد.
...اما پرواز بر فرازِ جزایرِ زنجیری نسبتاً مرگبار بود.نیفتاده هرچه بالاتر میرفتی، وزنت خردکنندهتر میشد، تا جایی کهفاصلهٔ یا سقوط میکردی، یا بدنت از درون متلاشی میشد.
به همین دلیل، تمامِ انسانهای حاضر در جزایرِ زنجیری میدانستند که باید حواسشان به صدای جرنگجرنگِ زنجیرهاماجرا باشد. هر جزیره در این منطقه چرخههای بالا و پایین رفتن را طی میکرد، و وقتی بیشبرایش از حد بالا میرفتند، فشار روی سطحشان چنان افزایش مییافت که حرکت کردن... یا نفس کشیدن غیرممکن میشد.
در بهترین حالت، سانی باید پیشهیولاها از رخ دادنِ این اتفاق، ازقدیس جزیرهٔ در حالِ اوج گرفتن فرار میکرد.
راستش را بخواهید، اصلاً نباید برای بیرون کشیدنِبودند خردههای روح از اجسادِ گرگهای هیولایی که خودشزورگویی و قدیس کشته بودند، آنجا معطل میکرد. اما...
چشمانش از طمع برق میزد.
خردههای روح یعنی پول، و اگر یک چیزنتوانسته بود که سانی واقعاً از آن لذت میبرد،شروعِ پول درآوردن بود. هیچ رقمی برایش کافی نبود.
بیدارشدهٔ مستقلی مثلِمبارزه او خرج وهیولاها مخارجِ زیادی داشت...
«خیلی خب. مشکلی نیست.چون تو یه چشمبههمزدن ازبودند اینجا میزنم به چاک...»
بهسرعت جانورانِ مرده را تکهتکه کرد و خردههای روح را از درونِ بدنشان بیرونزنده کشید. بلورهای زیبا را در کولهاش پنهان کرد، کمی درنگ کرد، و سپس جوهرشیادآوریِ را به جریان انداخت و اولین جسد را از لبهٔ جزیره به پایین پرت کرد.
قصد داشت بهزودی به اینجازنده برگردد و رها کردنِ اینهمه گوشتچندان در آن اطراف، میتوانست دردسرساز شود.
...فقط یک لاشهٔ دیگر مانده بودهیولاها که سانی ناگهان متوجهِ سایهٔ پرسرعتیقدیس شد که از آسمان پایین میآمد.
به قدیس دستور داد در سایههاخودش پنهان شود، تکهٔ نیمهشب را احضار کردواقعاً و با تنش به بالا چشم دوخت.
«...این دیگه چه وضعشه؟»
گریفینِ باشکوهی که در هالهای از نورِ خورشید احاطه شده بود، بهسرعتاما به جزیره نزدیک میشد. سانی اول فکر کرد با یک موجودِ کابوسگرفته طرف است، اما بعد چشمش به پیکرِ انسانی روی پشتِ هیولا افتاد.
حضورِ یک سوارکارِمبارزه انسان یعنی آن گریفینِگلیمِ باشکوه یک پژواک بود.
چهرهٔ سانی در هم رفت.
در جزایرِ زنجیری افرادِ بسیار کمیدلیلی پیدا میشدند که چنین پژواکی داشتهعالمِ باشند. و در میانِ همان عدهٔ کم...
تقریباً مطمئن بودعالمِ که هویتِ اینروز مهمانِ ناخوانده را میداند.