چپتر 1012: سقوطِ فالکون اسکات (۳۰)
0در آنسوی شهر در جنوب، بخشِ عمدهٔ نیروهای ارتشِ اول با ابرِ بلعنده میجنگیدند. آن دستهٔ حریص، حتیبردگان بیآنکه هدفی مشخص داشته باشد، همچنان تهدیدی برای بقای فالکون اسکات به شمار میرفت؛ آتش و انفجار آسمانبیندازد را میشکافت و جانورانِ بیشماری که خود را به موانعِ دفاعیِ پایتختِ محاصرهشده میکوبیدند، در آن جهنم ذوب میشدند.
جایی دورتر در جنوب، مدِ آسمانتازهای بارِ دیگر در نبردی هولناک باهمه تایتانِ فاسدشده، جانورِ زمستان، درگیر بود.
با این حال، اینجا در ساحلِبود اقیانوسِ تاریک، تهدیدِ تازهای پدیدار شد... تهدیدیتهدیدِ که شاید دستکمی از ابرِ بلعنده نداشت.
بدتر از همه، انگار هیچکستاریک جز دو استاد و شماری ازنداشت سربازانِ پراکنده از آن خبر نداشت.
...یا دستکمتابیدند سانی اینطورتوپِ فکر میکرد.
به محضِ اینکه آن لشکرِ توخالی به جلو هجوم آورد، قلعهٔ بندر سرانجام جان گرفت. برجکهای متعددی لولههایشان راخبر چرخاندند و رگباری از گلوله را بر سرِ بردگانِ ترورِ اعماق فروریختند. پرتوهای درخشانِ نور بارِ دیگر بر ساحل تابیدندلولههایشان و چند توپِ ریلی غریدند و شکافهایی در دلِ آن لشکر باز کردند. تیرها و پرتابههای جادویی مثلِ باران باریدند.
بردگان بسیار قویتر از آن بودندبود که با این حملهٔ ناگهانی از بینتهدیدِ بروند، اما برای لحظهای سرعتشان کم شد.
«بالاخره یه کم شانس آوردیم...»
سانی آماده شد تا خود راغریدند به میانِ انبوهِ دشمنان بیندازد، اماتیرها دیل ناگهان او را به عقب کشید.
سانی پرسید:ساحلِ «داری... چه...تاریک غلطی میکنی؟»
استادِ استوار باجانورِ آرامش نگاهش کرد واین بعد سر تکان داد.
«وقتِ این کارا نیست. دشمنِ اصلی تروره، نه عروسکهاش. تو باید بری... موجِهمه خون یا حداقل یکی از اعضای خاندانِ شب رو پیدا کنی. اونا باید قبلاینکه از اینکه خیلی دیر بشه، این موجود رو پیدا کنن و از بین ببرنش.»
سانی پلک زد.
«تو چی؟»
دیل به سمتِ لشکرِ دردرگیر حالِ پیشروی چرخید، لحظهای مکثساحلِ کرد و شانه بالا انداخت.
«من میمونم وساحلِ حواسم هست که ازتازهای دیوارِ بندر رد نشن.»
حرفهای ناگفتهٔ زیادی ماند، اما هر دو منظور را فهمیدند. دیل در دفاعِپرتابههای ثابت مهارتِ بیشتری داشت، در حالی که سانی سریع و گریزپا بود. همیناما واقعیتِ ساده نقشِ هرکدام را تعیین میکرد و دیگر حرفی برای گفتن نمانده بود.
استادِ زرهپوش یک قدمتاریک جلو رفت و سپرشاید و گرزش را بالا آورد.
«برو، سانلس. معطل نکن.»
سانی دهان باز کرد، اما بیآنکه چیزی بگوید دوباره آن را بست. نگاهِهمه آخرش را به قامتِ ورن انداخت که بیتوجه به رگبارِ جهنمیِ گلولهها، استوارمحضِ به راهش ادامه میداد؛ دندان به هم سایید و در سایهها شیرجه رفت.
پشتِ سرش، اولین برده بهریلی سمتِ دیل یورش برد؛ چشمانِباز توخالیاش زیرِ بازتابِ نورِ ماه میدرخشید.
«لعنتی، لعنتی، لعنتی...»
بهسرعت در تاریکی سُر خورد و خیلی زود به دیوارِ قلعهٔ بندر رسید. از آن بالاشاید رفت و از میانِ سایههای روی کنگرههای دیوار بیرون آمد. آنجا غوغایی بر پا بود؛ سربازانمیکرد و بیدارشدگان با تبوتاب، سیلی از گلوله، تیر و جادو را به سمتِ لشکرِ بردگان روانه میکردند.
در سوی دیگرِ دیوار، سانی جمعیتِ عظیمی از پناهندگانِ وحشتزده را دید که حیاطِ بزرگیهیچکس را در پایین پر کرده بودند. به آنجا آمده بودند تا سوارِ یکی از کشتیهاجلو شوند و از این محاصرهٔ شوم بگریزند، اما در عوض وسطِ نبرد گیر افتاده بودند.
بیتوجه به این منظرهٔ تلخ، در امتدادِ دیوار به سمتِ دژِ قلعه دوید. اگر چیزی را که میخواست آنجابسیار پیدا نمیکرد، از دژ میگذشت و به سمتِ اسکله میرفت، و در صورتِ نیاز از آنجا راهیِ کشتیهای جنگی میشد.عقب سانی در حالِ دویدن به اطراف نگاه میکرد، به این امید که کسی از خاندانِ شب را میانِ مدافعان ببیند.
زودتر از انتظارش شانس آورد.
دیوارِ قلعهٔ بندر برجهایی داشت که در فواصلِ معین بالا رفته بودند و هر کدام نقشِ سنگر را داشتند.بدتر هنگامِ عبور از یکی از این سنگرها، در حالی که ماشینآلاتِ پیچیدهٔ توپِ ریلیِ داخلش را برانداز میکرد، متوجهِهجوم قامتِ آشنایی شد که نزدیکِ رابطِ هدفگیری ایستاده بود. بلندقد، خوشچهره، با موهای سیاهی که گاهی به آبیِ جوهری میزد...
«نیو!»
سانی به سمتِ شبگردتوپِ دوید. شبگرد با چهرهای غافلگیرلشکر از پایانه سر بلند کرد:
«سانلس؟ تو...»
سانی دستفاسدشده تکان داد ودرگیر حرفش را برید:
«قصهش درازه. ازساحلِ اون نفرین آزادی؟تهدیدِ میتونی هیولاها رو ببینی؟»
چیزی فهمید وچند با کمی گیجیغریدند به اطراف نگاه کرد.
«راستش، بیخیال.ساحلِ همهتون چطور میتونینتهدیدِ اونا رو ببینین؟»
نیو لحظهای مکث کرد.
«شبگردهایی مثل من پیوندِ بالایی با راهنمایی و الهامات دارن. همینطور با اقیانوس و اعماقش. برای همین، خیلیسربازانِ از ما تونستیم اون... نفرین رو پس بزنیم؟ بقیهٔ نیروهای پادگان چیزی نمیبینن. اما تا وقتی یکی دادههای هدفگیریگرفت رو بهشون بده، نیازی هم ندارن ببینن. در اصل، دارن کورکورانه به سمتی که ما نشون میدیم شلیک میکنن.»
سانی لحظهای خشکش زد و سادگیِغریدند خشن و مؤثرِ آن راهحل راتیرها تحسین کرد. سپس چهرهاش در هم رفت.
روی دیوارِ بیرونِ سنگر، یکی از سربازها ناگهان تفنگش را پایین آورد، لحظهایانگار بیحرکت ماند، سپس یک قدم به جلو برداشت و از لبهٔ دیوار پریداینکه و بیصدا در آبِ سردِ پایین ناپدید شد. انگار هیچکس متوجهِ غیبتش نشد.
«موجِ خون کجاست؟»
نیو بهاینجا شمال اشارهاقیانوسِ کرد، سمتِ اسکله.
«داره ازتابیدند کشتیها محافظتتوپِ میکنه. چطور؟»
سانی با شتابیاقیانوسِ که در صدایشتازهای مشهود بود جواب داد:
«این نبرد پیروز نمیشه مگه اینکه منبعِ این نفرین نابود بشه. ترورِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹... باید پیداش کنیمنداشت و بکشیمش. تو حالتِ دفاعی موندن فقط به اون موجود اجازه میده نفوذش رو تو کلِ شهر گسترشتوخالی بده، آدمهای بیشماری رو بکشه و ارتشش رو بزرگتر کنه. خاندانِ شب و قدیسِ شما بهترین شانسمون هستن.»
شبگرد چند لحظه بهاقیانوسِ او خیره ماند. رنگپدیدار از چهرهٔ خستهاش پرید.
«میخوای کشتیها رو ول کنیم،ریلی شیرجه بزنیم تو اقیانوس وباز تو قلمروِ خودش با ترور بجنگیم؟»
سانی فقط سر تکان داد.
«دقیقاً! منم باهاتون شیرجه میزنم.»
نیو کمیاینجا تردید کرد،اقیانوسِ سپس آهی کشید.
«خب، باشه.تابیدند پس دنبالم بیا.ریلی میبرمت پیشِ عموم.»
سانی چند بار پلک زد.
«صبر کن، همین؟جانورِ من... ام... فکربود کردم باید قانعت کنم.»
شبگرد نگاهِاینجا عجیبی بهاقیانوسِ او انداخت.
«همون لحظهای که گفتی "این نبرد پیروز نمیشه مگهلشکر اینکه"، قانع شدم. بههرحال اون ترور یکی از اهدافِبردگان اصلیه. پس... بیا. بریم اون حرومزاده رو شکار کنیم...»