چپتر 963: انبارِ تدارکات
0سانی مدتی بیحرکت ماند، تا اینکه سرانجامانسانها صدای قدمهایی به او نزدیک شد. برگشت وحرف با چهرهای بیحالت به گروهبان گِر نگاه کرد.
سرباز خودش را جمعلبخندِ کرد؛ از روی عادتکارت انتظارِ خبرهای بدی را داشت.
«...چیه؟ اون تو چیه؟»
سانی کمی مکثکمرنگی کرد و بعدکارت فقط سر تکان داد.
«بگو کاروانمعمولی بره داخل.کلماتِ خودت زود میفهمی.»
کمی بعد، ستونِ خودروهای دربوداغان از کنارش گذشت و در تاریکیِ تونل ناپدید شد. وقتی همه رفتند داخل، سانیمحوطهٔ برای آخرین بار نگاهی به خاکسترهای در حالِ بارش انداخت و بعد خودش هم به دلِ تاریکی رفت. درهایباز ضدّانفجار با صدای هومی طنینانداز پشتِ سرش بسته شدند و راهِ سرمای استخوانسوز و بادِ یخبندانِ شبِ قطبی را بستند.
درست پیش از آنکه دو صفحهٔ آلیاژِ زرهی به هم برسند، کلاغِ استاد جت از میانشان پریدگوشهٔ و روی شانهٔ سانی نشست. پرنده با کنجکاوی نگاهی به داخلِ تونل انداخت، بعد به او خیره شدکسِ و دو سه بار غارغار کرد. این بار محضِ تنوع، غارغارهایی معمولی بودند، نه کلماتِ لهولوردهٔ زبانِ انسانها.
لبخندِ کمرنگیلبخندِ روی لبِلبِ سانی نشست.
«...آره. کارت خوب بود.»
با این حرف، در تونلکمرنگی به راه افتاد و کمیبود بعد به گاراژِ زیرزمینی رسید.
کاروان در گوشهٔ خالیِ محوطهٔ وسیع پارک کرده بود. سربازهای هیجانزده از همین حالا داشتند دورِرسید خودروهای نظامیِ دستنخورده میچرخیدند و وضعیتشان را بررسی میکردند. کسِ دیگری هم مشغولِ باز کردنِ جعبههایوضعیتشان آلیاژی بود که کنارِ یکی از دیوارها روی هم چیده شده و پر از انواعواقسامِ تدارکات بودند.
نورافکنهای قدرتمند، انبار را غرق در نور کرده بودند؛ چراغهایی که بهمحضِ باز شدنِرسید دروازه با دسترسیِ فرماندهیِ سانی، روشن شده بودند. سیستمهای تهویه هم به کار افتادهدستنخورده بودند و فضای زیرزمینی را از بوی آشنا و آرامشبخشِ هوای تصفیهشدهٔ مصنوعی پر میکردند.
سانی نفسِ عمیقی کشیدکلماتِ و منتظر ماند تالبخندِ گروهبان گِر به او برسد.
«خب؟ چطوره؟»
سرباز لبخند زد؛ همانجا بود کهلبِ سانی فهمید تا به حال لبخندراه زدنِ این گروهبانِ قابلاعتماد را ندیده است.
«...معرکهست قربان. تا جایی که من میفهمم، اینجا یه ایستگاهِ تدارکاتِ میدانیِ لشکره. کاربردش اینه که اگه فرصتِوسیع مناسبی برای رسیدن به یه دژِ مستحکم نبود یا خطوطِ تدارکاتی قطع شد، منابعِ مصرفشدهٔ یه لشکرِ کاملباز رو بینِ نبردها تأمین کنه. اینجا اونقدر چیزمیز هست که بشه استقرارِ هزاران سرباز رو باهاش پشتیبانی کرد.»
لحظهای مکث کردبودند و بعد بهزبانِ ردیفِ خودروها اشاره کرد.
«هنوز کلِ موجودی رو بررسی نکردیم، ولی از همین الان هم معلومه که خیلی بیشتر ازرسید نیازمونه. انواعِ مختلفی از ماشینها هم هستن؛ از نفربرهای زرهی گرفته تا خودروهای تهاجمی و شناساییِوضعیتشان سبک. تازه، یه دوجین سکوی جنگیِ سیار هم اینجاست، با مهماتِ کافی برای پر کردنِ تمامِ سلاحهاشون.»
سانی نگاهی به هیکلهای بلندقامتِ سکوهای جنگیِ سیار انداخت که کنارِ دیوارِ پشتی ایستاده بودند. این رباتهای انساننمای غولپیکر حدودِ ۶ متر قد داشتند؛هیجانزده هرچند در مقایسه با همخانوادههای بزرگترشان کمی کوچک به نظر میرسیدند، اما باز هم قدرتِ تخریبِ بالایی داشتند. تفنگِ قدرتمندِ سامارا در اصل ساخته شدهنورافکنهای بود تا سلاحِ سبکِ یکی از همین ماشینهای مهیب باشد، اما بعداً تغییر کاربری داده بود تا این تیراندازِ بیدارشده بتواند از آن استفاده کند.
وجودِ امدبلیوپیها غافلگیریِ خوشایندی بود. سربازانِ عادی تا حدی از پسِ رویارویی با موجوداتِ کابوسِ خفته برمیآمدند، اماوسیع در مقابله با موجوداتِ رتبهٔ بیدارشده مشکل داشتند، حتی با کمکِ زرههای اسکلتِ بیرونی. با این حال، زرادخانهٔباز مخوفِ تفنگها و پرتابگرهای نصبشده روی پلتفرمهای جنگی آنها را آنقدر مخرب میکرد که از پسِ این کار برآیند.
تنها یکمعمولی مشکل درکلماتِ میان بود...
سانی نگاهِزبانِ تردیدآمیزی بهلبخندِ گروهبان گیر انداخت.
«اصلاً کسی روانسانها داریم که بتونهلبِ اینا رو هدایت کنه؟»
سرباز سرفهای کردکمرنگی و با دستپاچگیکارت پشتِ سرش را خاراند.
«اوه... نه، راستش نه.»
چند لحظه ساکتانسانها ماند و بعدلبِ دوباره لبخند زد.
«با این حال. برای برجکهامون هم مهمات هست، همینطور غذا، دارو، پیلهای سوختیِ یدکی، مایحتاج... در کل، هر چیزی که پناهندهها لازم دارن. حتی اگه بخواید، میتونیم همهشون رو مسلح کنیم.میچرخیدند اون وسایلِ نقلیهای که میتونیم برونیم هم خیلی سریعتر از ماشینهای غیرنظامیان، زرهِ بهتری دارن و میتونن از مسیرهای سختتر هم عبور کنن. بماند که تعدادشون خیلی بیشتر از چیزیه که بتونیمکار استفاده کنیم، در واقع از هر چیزی بیش از نیازمون هست. زیرساختهای بینِ اینجا و فالکون اسکات هم خیلی توسعهیافتهتره، پس... فکر کنم هم سرعتمون و هم توانِ دفاعیمون بهشدت بالا میره.»
سانی سر تکان داد، سپس نگاهِ کوتاهی به کلاغ انداخت. پرنده شانهاش را ترکرسید کرده بود و حالا روی یکی از تیرآهنهای چارچوبِ پشتیبان نزدیکِ سقفِ انبار نشستهدستنخورده بود و با حالتی کنجکاو به انسانهای در حالِ تکاپو پایینِ پایش نگاه میکرد.
«...خوبه. چند روزی اینجا میمونیم تا مردم استراحت کنن و وقتآره داشته باشیم با این اسباببازیهای براقِ جدید آشنا بشیم. حواست باشهخالیِ همه یه وعده غذای گرم بخورن و جای خوابِ راحتی داشته باشن.»
با این حرف، گیر را به حالِ خود رها کرد تا فکری بهافتاد حالِ تدارکاتِ اسکانِ صدها پناهنده در پناهگاهِ ذخیرهسازیِ زیرزمینی بکند که در اصل برایداشتند چنین هدفی ساخته نشده بود، و با خستگی به سمتِ کرگدن به راه افتاد.
وسایلِ نقلیهٔ زمخت و محکمِ زیادی در انبارِ تدارکاتخوب بود، اما چیزی نمیدید که با سواریِ شخصیاش قابلقیاسخالیِ باشد. آن نفربرِ زرهیِ مخوف هنوز هم بهترینِ موجود بود.
...خودم هملبخندِ به یه کمآره استراحت نیاز دارم.
سوارِ کرگدن شد، چند کلمهای با پروفسور اوبل حرف زد و بعدکارت به لاستر گفت برنامهٔ خوابِ نامنظمها را تنظیم کند و تا صبحوسیع برایش از عالمِ رؤیا خبر بیاورد... یا هر زمانی که بیدار میشد.
سپس سانی پالتوی نظامیاش را درآوردلبِ و ردایِ جهانِ زیرین را کهراه زیرش پنهان شده بود، مرخص کرد.
در همان لحظه، بث داشت به او نزدیک میشد تا چیزی بگوید، اما باگاراژِ دیدنِ خونِ خشکشده و وصلههای پانسمان روی پوستش مکث کرد. کمی رنگش پرید، چنددورِ لحظه ساکت ماند و بعد با لحنِ طعنهآمیزی که اصلاً متقاعدکننده نبود، بهزور گفت:
«پس... بالاخرهلبخندِ تو هملبِ خونریزی میکنی.»
سانی نگاهی بهبودند بدنِ لتوپارهاش انداختزبانِ و لبخند زد.
«فقط تو مناسبتهای خاص.»
با این حرف رو برگرداند، بهلبِ داخلِ یک محفظهٔ خواب خزید وراه چشمانش را در کمالِ خستگی بست.
چه روزِ...لبخندِ طولانی، مخوف وآره بهشدت افتضاحی بود...
هرچند پایانش مثبتبودند بود. دستکم همینزبانِ هم جای شکر داشت.