---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1176: احساسِ تلخ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1176: احساسِ تلخ

0

مکانِ دروازهٔ کابوس که به حوالیِ جمجمهٔ سیاه می‌رسید، اهمیتی حیاتی داشت.‌برخورد​ در حالِ حاضر، هیچ‌کس جز موردرت به گذرگاهِ دژ لنگر نینداخته بود،‌می‌رفتند​ بنابراین آن دروازهٔ کابوس همچنان تنها راهِ عملی برای رسیدن به آنجا بود.

اگر در بیابان‌های قطبِ جنوبِ شرقی قرار‌جانِ​ داشت، نبردِ میانِ دو خاندانِ بزرگ دور‌حتی​ از پایتخت‌های محاصره و جمعیتِ غیرنظامی رخ می‌داد.

اما اگر داخلِ شهر بود...

منطقی فکر کن.

سانی در راهروهای‌عهده​ قلعه قدم می‌زد‌صرفاً​ و وضعیت را می‌سنجید.

اگر دروازهٔ کابوس داخلِ یکی از پایتخت‌های محاصره بود، کاری از دستش برنمی‌آمد. جانِ‌حتی​ غیرنظامیانِ بی‌شماری در خطرِ مرگ قرار می‌گرفت، یا شاید حتی مستقیماً از بین می‌رفت. بهترین‌بیابان​ کاری که سانی می‌توانست بکند این بود که سعی کند به‌نحوی آسیب را کاهش دهد.

اما اگر جایی در‌است​ بیابان بود... آن‌وقت لازم‌نفرت‌انگیز​ نبود هیچ کاری بکند.

مشکلاتش خودبه‌خود حل می‌شد. دلاوری‌چرا​ و سرود می‌توانستند تا جایی که‌می‌رفتند​ دلشان می‌خواست یکدیگر را سلاخی کنند.

غلطه.

این‌طور فکر کردن کوته‌بینانه بود. درست است که خاندان‌های بزرگ مشتی عوضیِ نفرت‌انگیز بودند، اما مسئولیتِ دفاع از بخشِ پهناوری‌بکند​ از قطبِ جنوبِ شرقی را هم بر عهده داشتند، هرچند صرفاً برای حفظِ ظاهر. قدرتِ آن‌ها به‌ویژه در برخورد با‌دلشان​ اهدافِ باارزشی مثلِ تایتان‌ها اهمیت داشت، چرا که ۶ تن از ۷ قدیسِ حاضر در قاره به قلمروها تعلق داشتند.

چه می‌شد اگر‌درست​ همهٔ آن‌ها می‌رفتند‌مشتی​ و یکدیگر را می‌کشتند؟

هیچ اتفاقِ خوبی...

پناهندگانِ بی‌شماری تا الان تخلیه شده بودند، اما میلیون‌ها نفرِ دیگر باقی‌برخورد​ مانده بودند. اگر فقط چند ماهِ دیگر به ارتشِ تخلیه فرصت داده‌می‌رفتند​ می‌شد — آن‌قدر که سپاهِ خفتگان بتوانند بیدار شوند — اوضاع فرق می‌کرد.

اما موردرت، آن روانیِ لعنتی، این کار‌جانِ​ را غیرممکن کرده بود. بنابراین، قدرتِ خاندان‌های‌حتی​ بزرگ همچنان بیش از حد مهم بود.

سانی دلش آشوب بود. از این واقعیت که‌نفرت‌انگیز​ خاندان‌های بزرگ با وجودِ نفرت‌انگیز بودنشان موردنیاز هم بودند،‌صرفاً​ عمیقاً ناراحت بود. آن‌ها مثلِ یک شرِ ضروری بودند.

این‌طور فکر کردن باعث‌اهمیت​ می‌شد احساسِ کثیفی کند.‌قلمروها​ انگار داشت سازش می‌کرد.

آیا ردِّ ویرانی و‌داشتند​ بقیهٔ اعضای حکومت هم‌ظاهر​ همین حس را داشتند؟

بی‌خیالش. پس‌می‌سنجید​ آخه من باید‌دستش​ چه غلطی بکنم؟

انگار به لطفِ موردرت، نبردی همه‌جانبه، خونین و ویرانگر میانِ نیروهای دلاوری و سرود حالا هم نزدیک بود‌حفظِ​ و هم اجتناب‌ناپذیر. ممکن بود یکدیگر را به‌کلی نابود کنند، که این بدترین نتیجهٔ ممکن بود، چون دیگر کسی‌اتفاقِ​ باقی نمی‌ماند تا به دفاع از پناهندگان در برابرِ انبوهِ موجوداتِ کابوس که در قاره پرسه می‌زدند ادامه دهد.

بنابراین، تنها یک‌تایتان‌ها​ راه برای رسیدن به‌قاره​ بهترین نتیجه وجود داشت.

اگر هیچ راهی برای جلوگیری از نبرد وجود نداشت، باید هر کاری از دستش برمی‌آمد می‌کرد تا به یک طرف کمک کند‌تعلق​ پیروز شود... آن هم نه هر نوع پیروزی‌ای. یک پیروزیِ پرتلفات هیچ تفاوتی با نابودیِ متقابل نداشت. تنها یک پیروزیِ قاطع می‌توانست تلفاتِ‌خفتگان​ یکی از طرفین را به حداقل برساند و در نتیجه جنگجویانِ کافی را زنده نگه دارد تا در تلاش برای تخلیه تأثیرگذار باشند.

صبر کن... صبر کن...

سانی ناگهان خشکش‌درست​ زد و رنگش‌مشتی​ از همیشه پریده‌تر شد.

چشمانش گشاد شد.

دستانش لرزید.

...سپس، آرام، لبخندی‌یکی​ روی لب‌هایش نشست که‌جانِ​ کم از دیوانگی نداشت.

از طریقِ سایه‌ای که در اتاقِ مهروموم‌شدهٔ استراتژی‌نفرت‌انگیز​ پنهان بود، به کسی نگاه کرد که آنجا ایستاده‌صرفاً​ بود و در سکوت به حرف‌های مورگان گوش می‌داد.

زنِ جوانی با موهای نقره‌ای و‌قدیسِ​ چشمانِ سردِ خاکستری، که زرهی پیچیده‌می‌کشتند​ از فولادِ سیاه به تن داشت.

به نفیس نگاه کرد.

سانی آرام‌می‌سنجید​ نفسش را‌کاری​ بیرون داد.

منظورت همین بود؟

مگر این دقیقاً همان چیزی نبود‌قدیسِ​ که یک عمر پیش، در مهمانیِ مجللِ‌اتفاقِ​ خاندانِ بزرگِ دلاوری به او گفته بود؟

اینکه نه به خاطرِ دستورِ او،‌صرفاً​ بلکه چون خودش می‌خواست دنبالش می‌رفت...‌برخورد​ آن هم با لبخندی بر لب.

اینکه سرنوشتشان‌می‌سنجید​ در هم‌کاری​ تنیده بود.

آن روز، سانی دستِ رد به سینهٔ نفیس زده بود‌مسئولیتِ​ و نپذیرفت که همراهش به آغوشِ خاندانِ دلاوری برود. در عوض،‌آن‌ها​ در ارتشِ تخلیهٔ اول ثبت‌نام کرد و عازمِ قطبِ جنوب شد.

از آن زمان‌تایتان‌ها​ تا به حال‌قدیسِ​ اتفاقاتِ زیادی افتاده بود...

با این حال، حالا اینجا بود و قصد داشت‌قدرتِ​ زیرِ پرچمِ خاندانِ بزرگِ دلاوری دوشادوشِ او بجنگد و‌چرا​ در این جنگِ گناه‌آلود علیه خاندانِ بزرگِ سرود کمکشان کند.

کاملاً با‌می‌سنجید​ میل و‌کاری​ ارادهٔ خودش.

سانی دست برد و گردنش را‌مشتی​ لمس کرد، انگار می‌خواست ببیند قلادهٔ بردگی‌پهناوری​ به آن بسته شده است یا نه.

این حسِ تلخ دیگه چیه؟

خنده‌ای توخالی‌پهناوری​ از گلویش‌داشتند​ خارج شد.

پس از چند لحظه،‌کاری​ سانی سر تکان داد‌غیرنظامیانِ​ و به راهش ادامه داد.

به هر حال اهمیتی نداره.

درست است، از اینکه ثابت کند حق با نفیس بوده‌همهٔ​ به‌شدت اکراه داشت. اما قشقرق به پا کردن و تغییرِ‌نفرِ​ تصمیمش فقط به خاطرِ جریحه‌دار شدنِ غرورش، به‌طرزِ رقت‌انگیزی بچگانه نبود؟

اصلاً او‌پهناوری​ از کِی تا‌هرچند​ حالا غرور داشت؟

چه خوشش می‌آمد چه نه، اطمینان از اینکه تا‌بی‌شماری​ جای ممکن غیرنظامیانِ بیشتری از زنجیرهٔ کابوس‌ها جانِ سالم‌بهترین​ به در ببرند، دقیقاً همان چیزی بود که می‌خواست.

پس، اگر سانی برای رسیدن به این هدف‌نفرت‌انگیز​ مجبور بود به خاندانِ دلاوری در نبرد با‌هرچند​ خاندانِ سرود کمک کند، همین کار را هم می‌کرد.

البته این احتمال هم وجود داشت که در عوض به سرود کمک کند تا دلاوری‌پناهندگانِ​ را شکست دهد. تا جایی که به او مربوط می‌شد، هر دو به یک اندازه‌آن‌قدر​ پست بودند، بنابراین برای سانی هیچ فرقی نمی‌کرد که در نهایت طرفِ کدامشان را بگیرد.

با این حال، او تا حدی در نیروهای دلاوری ادغام شده بود‌برخورد​ که کار را راحت می‌کرد. نفیس، کاسی و آتش‌بانان هم اینجا بودند،‌می‌رفتند​ بنابراین رفتن به جبههٔ مقابل به معنای رقم زدنِ مرگِ احتمالیِ آن‌ها بود.

مستقیم یا غیرمستقیم، این‌کاری​ چیزی نبود که سانی بخواهد‌بی‌شماری​ یا حاضر به انجامش باشد.

که یعنی‌کوته‌بینانه​ با دلاوری‌است​ گیر افتاده بود.

...البته، اینکه دخالتِ او اصلاً تفاوتی‌قدیسِ​ ایجاد کند یا نه، به‌شدت جای سؤال‌اتفاقِ​ داشت. اما دست‌کم باید تلاشش را می‌کرد.

باید تمامِ تلاشش را می‌کرد.

سانی در دژِ بندری که آرام‌آرام‌برنمی‌آمد​ پر از سروصدا می‌شد، به راه‌می‌گرفت​ افتاد. لبخندِ عجیبی بر لب داشت.

...خنده‌دار نیست؟

ناگهان دلش گرفت که‌اهمیت​ گناهِ تسلا آنجا نبود تا‌تعلق​ قدرِ این شوخی را بداند.

ناولها | novelha.net