چپتر 1810: هدیهٔ زیبا
0سانی چند لحظه درنگ کرد،جویِ بعد نگاهش را پایین انداختتکان و روی چیدنِ میز متمرکز شد.
با این حال، بیاختیار نگاهش به نفیس میافتاد که در آب سرگرمِ آبتنی بود.برمیآید نگاهش کمی داغ بود، اما تا جایی که میتوانست سعی کرد احساساتش را مهارخراب کند، چون میدانست نفیس ممکن است ماهیت و شدتِ میلِ او را حس کند.
مطمئن بود کهآسمان تا همین الانهیچچیز هم حس کرده بود.
البته شاید نفیس اهمیتی نمیداد.
سانی آهِ آرامی کشید.
حسِ سایهاش گسترش یافته بود تا منطقهٔ وسیعی را در بر بگیرد و به همهجا سرک بکشد. از آسمان تا کفِ رودخانه،اتفاقی هیچچیز از دیدش پنهان نمیماند. میدانست نف از پسِ هر خطری که زیرِ آب پنهان شده برمیآید، اما همچنان دلش میخواست ازسایهها او محافظت کند. امروز روزِ تعطیلش بود و این اتفاقی بسیار نادر به شمار میرفت. پس هیچچیز نباید آن را خراب میکرد.
کیلومترها دورتر، هیولایی کریه مخفیانه در جنگل حرکت میکرد. اما پیش از آنکه بتواند قدمِ دیگری بردارد،میخواست ناگهان سایهها در اطرافش جان گرفتند. جانور هیچ فرصتی برای واکنش یا غرش پیدا نکرد؛ بهسرعت بهمخفیانه درونِ تاریکی کشیده شد و ناپدید شد. چند لحظه بعد، جویِ خونی از میانِ سایهها جاری شد.
سانی با سرزنش سر تکان داد و به بیرون آوردنِ خوراکیها از سبدِ پیکنیک ادامهتجارتخانهٔ داد. انواع و اقسامِ غذاها برای انتخابِ نفیس مهیا بود؛ همانهایی که در تجارتخانهٔ درخشان بیشتربهاندازهٔ از همه دوست داشت. یک منقلِ کوچک و کتری هم برای دم کردنِ چای آنجا بود.
حسابی تدارک دیده بود.
سرانجام، نفیس بهاندازهٔ کافی تفریح کرد و به سمتِ ساحل برگشت. سانی باشده آرامش آنجا ایستاده بود و از نسیم لذت میبرد. نفیس با بیرون آمدن ازنباید آب، موهایش را به عقب راند و با لبخندی راحت به او نگاه کرد.
«گرمت نیست،بکشد استاد سانلس؟ اونجارودخانه روی ساحل تکوتنها.»
سانی لحظهای درنگ کرد.
«نه خیلی.تاریکی غذا روناپدید آماده کردم. میخوای...»
به جای جواب دادن، لحظهایرودخانه به او نگاه کرد، سپسپسِ دستش را بدونِ عجله تکان داد.
در لحظهٔبکشد بعد، آبکفِ روی سانی پاشید.
خشکش زد.
آخه... الان چی شد؟
مغزش ازبکشد پردازشِ اطلاعاتکفِ خودداری میکرد.
نفیس با دیدنِ چهرهٔ جاخوردهاش، بیاختیار زیرِ خنده زد. خندهٔپسِ آهنگینش که بسیار نادر و زیبا بود در باد پیچیدروزِ و بعد با تهمایهای از لبخندی شیطنتآمیز به او نگاه کرد.
لحنش آمیختهداد به شیطنتیآوردنِ ظریف بود.
«...حس میکنمتاریکی یکم سرمناپدید کلاه رفته.»
سانی چند لحظه در سکوت بههیچچیز او خیره ماند، بعد آهی عمیقزیرِ کشید و سرش را پایین انداخت.
سپس، ردایِبکشد مهآلود درکفِ سایهها حل شد.
بیدرنگ، روزِ تابستانی کمی سردتر به نظر رسید. سایههایانواع پنهان در زیرِ درختان عمیقتر و تاریکتر شده بودند. تاریکیِدوست آنها نیز بهنوبهٔ خود، نورِ خورشید را تندتر جلوه میداد.
سانی بیآنکه وقت تلف کند، لباسهایش را درآورد. زیرِ شلوارشتکان مایویِ شنایِ ساده و مشکیرنگی پوشیده بود... راستش پیدا کردنِ آنانتخابِ موقعِ آماده شدن برای این قرار، حسابی به دردسرش انداخته بود.
بقیهٔ چیزها مشکلی نداشت، اما چنین چیزی معمولاً از جهانِپسِ بیداری وارد میشد. مشخصاً، سانی مجبور شده بود برای تهیهٔروزِ یک مایویِ مناسب کمی در شهر اینطرف و آنطرف بدود.
نسیم پوستِ برهنهاش را نوازش میکرد ودیدش همزمان، نفیس با حرارتی عجیب در چشمانِبرمیآید خاکستری و آرامش به او نگاه میکرد.
بدنِ سانی اصلاً شبیه چیزی نبود که از یک افسونگرِ شجاع و اهلمطالعه انتظارهمانهایی میرفت. بدنش نرم و منعطف بود و حتی یک گرم چربی هم روی عضلاتِتدارک تراشیدهاش را نپوشانده بود. اندامش شبیه چیزی بود که مجسمهسازی شیفته از مرمر تراشیده باشد.
پوستِ بینقص و چینیمانندش باعثجویِ میشد موهای کلاغی و چشمانِتکان تاریکش حتی تیرهتر به نظر برسند.
اما چشمگیرتر از همه... خالکوبیِ پیچیدهٔ مارِ عظیمی بودنمیماند که دورِ بازوها و بالاتنهاش پیچیده بود. در تضادمحافظت با پوستِ روشنش، جوهرِ سیاه شبیه تاریکیِ مطلق بود.
هر فلسِ عقیقیِ مارِ پیچخوردهرودخانه چنان واضح خالکوبی شده بودپسِ که تقریباً زنده به نظر میرسید.
سانی مار را برای هدفِ خاصیسبدِ از گورِ خدا احضار کرده بود. هرچندمهیا قصد نداشت آن را اینطور نشان دهد...
خب، از همانکشیده صبح تمامِ برنامههایش نقشمیانِ بر آب شده بود.
نفیس از دیدنِآسمان این صحنه کمیهیچچیز جا خورده بود.
«تو... تو خالکوبی داری.»
سانی به بازوهایشبیرون نگاه کرد وسبدِ بعد لبخندِ دلنشینی زد.
«آره، دارم.»
در حالی که نفیس عمیقاً به او خیره شده بود، سانی کمی جوهرشده به عضلاتش فرستاد و بلند به هوا پرید... بعد مثلِ گلولهٔ توپ تویمیرفت آب سقوط کرد و مطمئن شد که نفیس در مسیرِ پاشیدنِ آب باشد.
«تو...»
لحظهای بعد، ازبیرون سر تا پاسبدِ خیسِ آب شد.
چشمانِ نفیس کمی گشاد شد.
سانی خندهکنان رویآسمان آب آمد و بعددیدش از ساحل دور شد.
«هی، برگرد اینجا!»
آب خنک و زلالآوردنِ بود و گرمای تابستانادامه را از تنش میشست.
آمدن بهتاریکی ساحل... واقعاًناپدید ایدهٔ محشری بود...
آن دو مدتی در آب بازی کردند. نفیس با پابندهای نقرهایاش شبیه پریدریایی شده بود...همچنان سانی بیشترِ وقتش را صرفِ لذت بردن از تماشای حرکاتِ ظریفِ او زیرِ آب کرد، تادورتر جایی که کمکم نگران شد نکند بیش از حد حواسش پرت شود و تصادفاً غرق شود.
آب بهشکلِ دلپذیری خنک و بینهایت زلالپیکنیک بود. خورشید که در راهِ ساحل بالای سرشانتجارتخانهٔ بود، داشت آرامآرام به سمتِ افق پایین میرفت.
در مقطعی، سانی نفیس را تنها گذاشتمیانِ و تا فاصلهای دور از ساحل شنا کرد،سبدِ بعد نفسش را حبس کرد و پایین رفت.
با رسیدن به اعماقِ رودخانه، چیزی را که دنبالش بود دید: موجودِ کابوسِ پنهانکاری که شبیه تختهسنگیمیخواست عظیم بود. اما وقتی به آن نزدیک شد، تختهسنگ از هم شکافت و خطی دندانهدار را نمایان کرد.جنگل آن پلید شبیه صدفِ آبالونِ هیولاواری بود و چیزی که سنگ به نظر میرسید، در واقع صدفش بود.
پیش از آنکه موجود بتواند او را ببلعد، سانی صدفِ نفوذناپذیر را با مشتبرمیآید خرد کرد و بعد مدتی را صرفِ تکهتکه کردنِ جانورِ رودخانه کرد. در نهایت،خراب خردهٔ روح را از میانِ بقایایش بیرون کشید و خودش را به سطحِ آب رساند.
کمی بعد، سانی وآوردنِ نفیس که حسابی گرسنهادامه شده بودند، به ساحل برگشتند.
با خستگیِ دلپذیری به سمتِ زیراندازِخونی پیکنیک رفتند و نشستند. نفیس بابیرون چشمانی براق به غذا نگاه کرد.
اما پیش از آنکه نفیس بتواندهیچچیز چیزی بخورد، سانی دستش را دراززیرِ کرد و کفِ دستش را باز کرد.
خردهٔ روح کفِ دستش بود. کمی با بلورهایپنهان زبرِ معمولی فرق داشت؛ این یکی کاملاً گرددلش و صیقلی بود و با رنگِ صدفیِ زیبایی میدرخشید.
نفیس باداد کنجکاوی بهآوردنِ آن نگاه کرد.
«این چیه؟»
سانی لبخند زد.
«فقط... یهبکشد چیزِ قشنگ.کفِ برای تو.»
نفیس لحظهای تردید کرد، بعدخوراکیها آن را گرفت و چنداقسامِ لحظه مرواریدِ درخشان را بررسی کرد.
سپس، لبخندِتاریکی روشنی رویناپدید صورتش شکفت.
نفیس مروارید را بهکفِ صورتش نزدیکتر کرد و بانمیماند قدردانی به سانی نگاه کرد.
بعد آهی کشید.
«ولی منداد هیچ هدیهایآوردنِ برای تو ندارم.»
سانی بشقابِ ساندویچهاکشیده را به اوخونی نزدیکتر کرد و خندید.
«تو اینجایی.بکشد این خودشکفِ بهترین هدیهست.»