---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1164: روزِ خوبِ تابستانی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1164: روزِ خوبِ تابستانی

0

...روزِ گرم و کشدارِ تابستانی بود. خورشید پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی را در گرما و نور غرق کرده بود و مردم حسرتِ‌سبزِ​ سایهٔ خنکِ ساختمان‌های دارای تهویه را می‌خوردند. آسمان صاف و پهناور بود و حتی یک لکه ابر هم در آن به چشم‌بی‌حواس​ نمی‌خورد. با نگاه به این پهنهٔ آبی، باورش سخت بود که جایی دوردست، مردم در تاریکی رنج می‌کشند و اسیرِ سرما و وحشت‌اند.

زنجیرهٔ کابوس‌ها که در‌بی‌اختیار​ ربعِ جنوبی بیداد می‌کرد، اینجا‌رنگ​ بسیار دور به نظر می‌رسید.

در آن روزِ آرام، مردِ جوانی با لباس‌های گران‌قیمت روی نیمکتی در پارکی زیبا نشسته بود.‌خطور​ پارک که در یکی از محله‌های مرفه‌ترِ شهر قرار داشت، پر از فضای سبزِ پرطراوت و سایه‌های‌ترسویی​ دلپذیر بود. هوای تصفیه‌شده، تازه و پاک بود. همه‌چیز در آنجا بی‌نقص و نو به نظر می‌رسید.

مردِ جوان قهوه‌اش را می‌نوشید و بازیِ بچه‌ها‌اما​ را در زمین‌بازیِ همان نزدیکی تماشا می‌کرد. لبخندی‌زمین‌بازی​ محو و بی‌حواس روی چهرهٔ جذابش نشسته بود.

انگار سرِ حال بود.

«چقدر جالب...»

مردِ جوان بچه‌ها‌لذت‌بخش​ را برانداز کرد. خیلی‌اگر​ عجیب بودند، خیلی معصوم.

شکننده.

شکستنشان هیچ زحمتی نداشت.

...اما چرا‌تماشای​ باید این‌بی‌اختیار​ کار را می‌کرد؟

تماشای بازیِ‌تماشای​ بچه‌ها جالب‌بی‌اختیار​ و لذت‌بخش بود.

با این حال، بی‌اختیار تصور می‌کرد که‌نداشت​ زمین‌بازی اگر با خونشان رنگ می‌گرفت چه شکلی‌تصور​ می‌شد. این تصاویر خودبه‌خود به ذهنش خطور می‌کردند.

این تصاویر‌نظر​ هم جالب‌آرام​ و لذت‌بخش بودند.

«همهٔ بچه‌های انسان این‌جوری‌ان؟»

مردِ جوان خودش هم زمانی بچه بود، اما واقعاً چیزِ زیادی از آن دوران به یاد نمی‌آورد.‌می‌کردند​ می‌دانست بچهٔ ترسویی بوده که تا چهارسالگی لب به سخن باز نکرده است — دیگران کاری کرده‌بوده​ بودند که این را خوب بداند. تا اینکه یک روز، پیرمرد آمد تا او را با خود ببرد.

بقیهٔ کودکی‌اش در عالمِ رؤیا سپری شده‌نداشت​ بود. خیلی بعدتر، پس از آنکه پیرمرد‌بی‌اختیار​ طردش کرد، تازه به جهانِ بیداری برگشت.

جهانِ بیداری آن زمان برایش‌مردِ​ غریب بود، و هنوز هم‌نیمکتی​ کمی غریب به نظر می‌رسید.

اما در حقیقت،‌لذت‌بخش​ خودِ مردِ جوان‌زمین‌بازی​ بود که غریبه بود.

«یعنی من عجیبم؟ هه.»

شاید رسیدن به این نتیجه ساده بود، اما برای مردِ‌باید​ جوان به این سادگی‌ها نبود. برایش سخت بود تصور کند که‌شکلی​ دیگران با او فرق دارند. یادآوریِ این موضوع تلاشی آگاهانه می‌طلبید.

لحظه‌ای بعد، آرامشِ محیط کمی به هم خورد. یکی‌روی​ از بچه‌ها خیلی محکم زیرِ توپ زد و توپ به‌قرار​ سمتِ مردِ جوان پرواز کرد؛ چیزی نمانده بود قهوه‌اش بریزد.

مردِ جوان‌تماشای​ با نارضایتی به‌تصور​ توپ نگاه کرد.

مقصرِ این نارضایتی دوان‌دوان آمد و‌زمین‌بازی​ چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاد و با‌می‌شد​ چشمانی درشت به او خیره شد.

«اوه! بـ... ببخشید آقا...»

بچه کوچک و بامزه بود. شاید پنج سال داشت،‌روی​ با موهای بور، پوستی لطیف و چشمانی آبی. پاهای‌شهر​ کوتاهی هم داشت که دویدنش را کمی خنده‌دار می‌کرد.

گردنش بسیار‌تماشای​ باریک و نرم‌تصور​ به نظر می‌رسید.

مردِ جوان لبخند زد.

«عیبی نداره. آه، چقدر خوب حرف‌زحمتی​ می‌زنی. من هم‌سنِ تو که بودم‌تماشای​ نمی‌تونستم به این خوبی حرف بزنم.»

بچه لبخندِ روشنی زد.

«من کلاس می‌رم!‌لذت‌بخش​ مامانم منو می‌بره.‌زمین‌بازی​ الفبا رو هم بلدم!»

مردِ جوان سر کج کرد.

«اوه؟ مامانت اینجاست؟»

بچه با‌نظر​ ذوق سر‌آرام​ تکان داد.

«اونجاست!»

بعد، حالتِ‌تماشای​ پیچیده‌ای روی‌بی‌اختیار​ صورتِ کوچکش نشست.

«...مامانِ شما هم اینجاست، آقا؟»

مردِ جوان‌نظر​ در سکوت به‌مردِ​ بچه خیره ماند.

«نه. من اینجا کاملاً تنهام.»

کودک با دلسوزی نگاهش کرد.

«اوه. ببخشید. ناراحت نباش...»

لبخندِ مردِ جوان پررنگ‌تر شد.

«من هیچ‌وقت‌تماشای​ ناراحت نمی‌شم. اصلاً‌تصور​ نمی‌تونم ناراحت بشم.»

بچه که از فهمیدنِ‌بی‌اختیار​ این حرف‌های عجیب عاجز‌خونشان​ مانده بود، معذب نگاهش کرد.

«اوه... می‌شه‌معصوم​ توپمو پس‌شکستنشان​ بدین، آقا؟»

مردِ جوان‌نظر​ به جلو خم‌مردِ​ شد و گفت:

«البته. ولی اول جوابِ یه‌تصور​ سؤالمو بده. اون بازی که‌می‌گرفت​ تو و دوستات می‌کنین... اسمش چیه؟»

کودک جا خورد.

«اوه، آقا... اون‌شکننده​ فوتباله. شما تا‌زحمتی​ حالا فوتبال بازی نکردین؟»

مردِ جوان‌نظر​ چند لحظه‌آرام​ درنگ کرد.

«نه. اونجایی که من بزرگ شدم هیچ بچهٔ دیگه‌ای نبود.‌می‌گرفت​ ولی فکر کنم تو فوتبال عالی می‌شدم. آه... شاید باید‌انسان​ یه بچه بشم و یکم فوتبال بازی کنم، نظرت چیه؟»

لحنِ صدایش طوری بود‌بی‌اختیار​ که انگار واقعاً داشت به‌رنگ​ انجامِ این کار فکر می‌کرد.

بچه به خیالِ اینکه شوخی می‌کند، خندید. مردِ جوان هم‌باید​ لبخند زد، توپ را به سمتِ کودک هل داد، نگاهِ‌می‌گرفت​ گذرای دیگری به او انداخت و به عقب تکیه داد.

بچه توپ‌نظر​ را برداشت‌آرام​ و داد زد:

«ممنون، آقا!»

با این حرف،‌لذت‌بخش​ برگشت و به‌زمین‌بازی​ سمتِ دوستانش دوید.

مردِ جوان جوابی نداد.

در واقع، اصلاً تکان نخورد.

چشمانش بسته بود؛‌لذت‌بخش​ انگار داشت از چرتی‌اگر​ زیرِ آفتاب لذت می‌برد.

...چند ساعت بعد، مدت‌ها پس از‌زمین‌بازی​ رفتنِ بچه‌ها و مادرانشان، زنی که در‌تصاویر​ پارک قدم می‌زد از کنارِ نیمکت گذشت.

ناگهان جیغی وحشت‌زده‌شکننده​ آرامشِ روز را‌زحمتی​ بر هم زد.

«خدایان! یکی‌نظر​ کمک کنه!‌آرام​ م—مرده، اون مرده!»

در واقع، مردِ‌لذت‌بخش​ جوان مثلِ جسد‌زمین‌بازی​ سرد شده بود.

او مرده بود،‌لذت‌بخش​ و از مدت‌ها‌زمین‌بازی​ پیش هم مرده بود.

البته موردرت مدت‌ها پیش از‌مردِ​ آنجا رفته و در چشمانِ‌نیمکتی​ بچهٔ پرحرف پنهان شده بود.

خاموش کردنِ روحِ یک انسانِ عادی راحت‌تر‌اگر​ از... خب، گرفتنِ آب‌نبات از دستِ بچه بود...‌ذهنش​ اما او بدنِ این کودک را نگرفته بود.

او فقط داشت سواری‌بی‌اختیار​ می‌گرفت و دنیا را از‌رنگ​ دریچهٔ چشمانِ بچه تماشا می‌کرد.

حالا دست در‌شکننده​ دستِ مادرِ بچه،‌زحمتی​ داشتند به خانه برمی‌گشتند.

زن در‌نظر​ اوایلِ سی‌سالگی و‌مردِ​ بسیار جذاب بود.

لباس‌هایی گران‌قیمت اما ساده به تن داشت — البته هر کسی که‌می‌شد​ در این محلهٔ مرفه زندگی می‌کرد توانِ خریدِ بهترین لباس‌ها را داشت،‌بچه​ اما کمتر کسی آن‌قدر باوقار بود که ثروتش را به رخ نکشد.

زن هر بار که به پسرش‌زمین‌بازی​ نگاه می‌کرد لبخندِ گرمی می‌زد و‌می‌شد​ این کار مایهٔ تفریحِ خفیفِ موردرت می‌شد.

هیچ یادی از مادرِ خودش نداشت که در‌اما​ کودکیِ او سرِ زایمان از دنیا رفته بود،‌زمین‌بازی​ برای همین این تجربه نسبتاً برایش تازگی داشت.

اینکه کسی دوستت‌می‌رسید​ داشته باشد هم‌جوانی​ جالب و دلپذیر بود.

آن‌قدر که دلش‌لذت‌بخش​ می‌خواست کودک را بکشد‌اگر​ و جایش را بگیرد.

اما موردرت‌تماشای​ این کار‌بی‌اختیار​ را نکرد.

هرچه باشد، حتی‌شکننده​ موجودی مثلِ او‌زحمتی​ هم اصولی داشت.

خب... نه‌نظر​ اصول. شاید‌آرام​ بشود گفت تمایلات.

حتی اگر دلش هم‌بی‌اختیار​ می‌خواست، تمایلی نداشت کسی‌خونشان​ را بی‌دلیلِ موجه بکشد.

البته تعریفش از‌لذت‌بخش​ دلیلِ موجه با‌زمین‌بازی​ بقیه فرق داشت.

...موردرت که در چشمانِ‌شکستنشان​ بچه پنهان شده بود،‌اما​ ناخوانده واردِ خانه‌اش شد.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net