---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 136: بازتاب • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 136: بازتاب

0

آن‌سوی درِ محکم، اتاقِ کوچکی قرار داشت با دیوارهای سنگی و تنها یک پنجرهٔ باریک که با‌جوانی‌اش​ کرکره‌های چوبی بسته شده و پارچهٔ ضخیمی رویش کشیده بودند. هارپر به آن‌ها هشدار داده بود که شب‌ها‌نشانه‌های​ پنجره‌ها را باز نکنند، اما اینجا در برجِ غروب، به‌هرحال کسی دلش نمی‌خواست به منظرهٔ بیرون خیره شود.

خروجِ هر مقدار نور از قلعه در شب جرمِ سنگینی محسوب می‌شد، برای همین او روی این موضوع خیلی تأکید‌جوانی‌اش​ کرده بود. البته، آن مردِ جوانِ تکیده خبر نداشت که نه سانی و نه کاسی برای حرکت در تاریکی نیازی‌خستگیِ​ به نور ندارند. آن‌ها می‌توانستند پنجره‌ها را تا جایی که می‌خواهند باز کنند... نه اینکه دلیلی برای این کار داشته باشند.

داخلِ اتاق تختی با تشکِ کاهی، یک صندوقچهٔ سست‌کاسی​ و میزِ کوچکی قرار داشت. روی میز، لگنی پر از‌دلیلی​ آب، چند تکه پارچهٔ تمیز و یک چراغِ روغنی بود.

حتی یک آینهٔ گردِ‌کرده​ کوچک از جنسِ برنزِ‌تکیده​ صیقلی هم آنجا بود.

سانی نگاهش به بازتابِ‌چشمِ​ خودش افتاد و جا خورد،‌صورتش​ انگار غریبه‌ای را دیده باشد.

در این دو ماهِ گذشته، بارها‌بارها​ خودش را از چشمِ سایه دیده‌صورتش​ بود، اما این یکی فرق داشت.

خیلی تغییر کرده بود.

صورتش حالا بسیار تیزتر و زاویه‌دارتر شده بود و آخرین بقایای گردیِ جوانی‌اش در مسیرِ پرمشقتِ هزارتو از بین‌می‌خواهند​ رفته بود... هرچند سانی از همان اول هم صورتِ چندان پُری نداشت. لاغر و رنگ‌پریده بود، با حلقه‌های تیره‌تمیز​ زیرِ چشمانش و نشانه‌های دیگری از خستگیِ مفرط. موهای سیاهش بلندتر شده بود و کثیف و ژولیده روی چشمانش می‌ریخت.

اما چیزی که بیشتر از همه تغییر کرده بود،‌صورتش​ خودِ چشم‌ها بود. در اعماقِ تاریکشان، برقی از سرمای‌مسیرِ​ آرام، سنگین و دلگیری به چشم می‌خورد که پیش‌تر نبود.

سانی با درکی تکان‌دهنده فهمید که او نیز حالا نگاهِ یک‌تغییر​ مبارزِ کهنه‌کار را پیدا کرده است. آن نوع سرمای حسابگرانه‌ای که در‌هزارتو​ چشمانِ چنین مردانی پنهان می‌شد، در حاشیه به «ریاضیاتِ قتل» معروف بود.

قهرمان و نفیس هم این ویژگی‌خبر​ را داشتند. فقط در موردِ آن‌ها، باعث‌ندارند​ می‌شد شبیهِ جنگجویانِ واقعی به نظر برسند.

اما سانی...‌خیلی​ سانی چشمانِ یک‌البته​ قاتل را داشت.

و حتی عمیق‌تر از آن، که فقط‌فرق​ برای خودش قابل‌دیدن بود، رشته‌های طلاییِ میراثِ‌آخرین​ غیرانسانیِ بافنده به‌شکلی مرموز در تاریکی می‌درخشیدند.

سانی که به بازتابش خیره‌گذشته​ شده بود، پوزخندِ تلخی زد و‌تغییر​ با صدایی عجیب و گرفته گفت:

«...خوش‌تیپ شدی، سانلس.»

سانی سایه‌اش را برای نگهبانی از درِ اتاقِ‌تغییر​ کاسی جا گذاشت، روی تشکِ نرم افتاد، پتو‌گردیِ​ را دورِ خودش پیچید و سعی کرد بخوابد.

اینجا در امنیتِ قلعهٔ عظیم، در محاصرهٔ صدها نفر و درازکشیده روی یک تختِ واقعی، باورش سخت بود‌بقایای​ که همین چند روز پیش داشت با قایقی قراضه از میانِ تاریکیِ نفرین‌شدهٔ دریای مرگبار می‌گذشت، در چشم‌اندازِ‌زیرِ​ عجیب‌وغریبِ هزارتوی مرجانی با هیولاهای وحشتناک می‌جنگید و تکه‌تکه عقلش را به گرسنگیِ سیری‌ناپذیرِ یک درختِ روح‌خوارِ باستانی می‌باخت.

همه‌چیز شبیهِ خوابی تب‌آلود بود.

«این... بد نیست.»

با این‌گذشته​ فکر، به‌چشمِ​ خواب رفت.

صبح، تمیز و سرحال، در راهرو منتظرِ کاسی ماند. حتی کفنِ عروسک‌گردان‌صورتش​ هم که سرانجام فرصت یافته بود برای مدتی نسبتاً طولانی به دریای روح‌رفته​ برگردد و خودش را ترمیم کند، دوباره تمیز و مرتب به چشم می‌آمد.

آن زرهِ بیچاره آن‌قدر صدمه دیده بود که برای کشتنِ یک دوجین‌نیازی​ خفته کفایت می‌کرد، اما همچنان دوام آورده و بارها جانش را نجات داده‌تختی​ بود. سانی یادش آمد که در به دست آوردنش چقدر خوش‌شانس بوده است.

دخترِ نابینا او را زیاد منتظر نگذاشت. خیلی زود‌خبر​ از اتاقش بیرون آمد و عملاً از زیبایی و طراوت‌می‌خواهند​ می‌درخشید. انگار کاسی هم همان کارهای سانی را کرده بود.

پس از ماه‌ها خزیدن در خون‌یکی​ و خاکِ بیابان، سرانجام دوباره ظاهر‌تیزتر​ و حس‌وحالِ آدمیزاد را پیدا کرده بودند.

«صبح بخیر!»

سانی پلک زد.

تقریباً فراموش کرده بود کاسی چقدر خیره‌کننده است. با آن اجزای ظریفِ صورت، چشمانِ آبیِ روشن و‌می‌توانستند​ موهای بلوندِ کمرنگش، شبیهِ یک عروسکِ چینیِ زیبا بود. دخترِ نابینا شنلِ افسون‌شده را مرخص کرده بود‌میز​ و حالا فقط تونیکی سبک به تن و صندل‌های چرمی به پا داشت. زیبایی‌اش واقعاً نفس‌گیر بود.

چشمانش را‌گذشته​ بست و‌چشمِ​ آهی کشید.

«این... بوی دردسر می‌ده.»

«صبح بخیر، کاسی.»

کاسی سرش را به سمتِ‌البته​ او چرخاند و بینی‌اش را‌نداشت​ چین داد. سانی اخم کرد:

«ها... چیه؟»

دخترِ نابینا‌دیده​ ابرو در‌ماهِ​ هم کشید.

«نمی‌دونم. بوت فرق کرده.»

چند لحظه به‌تأکید​ او خیره ماند‌مردِ​ و بعد خندید.

«اگه این روشِ تو برای گفتنِ‌یکی​ اینه که قبلاً بوی گند می‌دادم،‌تیزتر​ پس فکر کنم باید بگم ممنون.»

کاسی با ریزخنده‌ای نزدیک‌تر‌ماهِ​ آمد و دستش را‌سایه​ روی شانهٔ او گذاشت.

«منظورم این نبود!‌مردِ​ به هر حال، بیا‌نداشت​ بریم یه چیزی بخوریم!»

هر دو‌خیلی​ به شکلِ‌کرده​ عجیبی سرحال بودند.

سانی با دنبال کردنِ مسیری که هارپر عصرِ روزِ گذشته برایشان توضیح داده بود، کاسی را‌گردیِ​ به سمتِ برجِ اصلیِ قلعه راهنمایی کرد. در راه مراقب بود تا از هر در و‌تیره​ راهرویی که با نمادِ ماری طلایی پیچیده به دورِ یک برجِ سفید مشخص شده بود، دوری کند.

سایه‌اش احتمالاً بعداً نگاهی به مناطقِ‌بارها​ ممنوعهٔ دژ می‌انداخت. اما فعلاً باید جلبِ‌حالا​ توجه نمی‌کردند و از دردسر دور می‌ماندند.

پیدا کردنِ برجِ اصلی سخت نبود، چون بسیاری از خفتگانِ دیگر هم برای خوردنِ صبحانه به آنجا می‌رفتند. در‌دلیلی​ قلعه روزی دو بار غذا سرو می‌شد، یک بار صبح و یک بار درست قبل از غروبِ آفتاب. اگر‌حتی​ یکی را از دست می‌دادی و راهِ دیگری هم برای تهیهٔ غذا نداشتی، باید بقیهٔ روز را گرسنه می‌ماندی.

سانی با کنجکاوی خفتگان را برانداز می‌کرد و گاهی با صدایی آهسته آن‌ها را برای کاسی توصیف می‌کرد. ساکنانِ‌می‌خواهند​ قلعه با زاغه‌نشین‌های درماندهٔ سکونتگاهِ بیرونی بسیار تفاوت داشتند. آن‌ها عموماً سالم یا دست‌کم سیر به نظر می‌رسیدند. تعدادِ‌تمیز​ خاطره‌های زرهی نیز در اینجا بسیار بیشتر بود، هرچند هنوز خیلی‌ها لباس‌هایی از جنسِ پارچه‌های معمولی به تن داشتند.

تقریباً همهٔ آن‌ها جوان و زیبا بودند و در میانِ کسانی که‌تیزتر​ دیده بود، تنها چند نفر به نظر می‌رسید از اوایلِ بیست‌سالگی عبور کرده‌اول​ باشند. با این حال، از نظرِ ظاهری کمتر کسی به پای کاسی می‌رسید.

سرانجام واردِ تالارِ اصلیِ برج شدند، جایی‌چشمِ​ که میزهای چوبیِ بلندی برای جا دادنِ‌بسیار​ جمعیتِ صبحگاهیِ خفتگانِ گرسنه چیده شده بود.

ناگهان صدها چشم‌مردِ​ چرخیدند و به کاسی‌نداشت​ و سانی خیره شدند.

با احساسِ لرزِ سردی‌کرده​ که در ستونِ فقراتش دوید،‌خبر​ آبِ دهانش را قورت داد.

«گندش بزنن.»

ناولها | novelha.net