---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1201: نبردِ جمجمهٔ سیاه (۱۵) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1201: نبردِ جمجمهٔ سیاه (۱۵)

0

زیرِ یورشِ بی‌امانِ باران، خون از روی زرهِ درهم‌شکستهٔ زنِ جوانِ زیبایی با‌پسِ​ موهای سیاه و چشمانِ سرخ شسته می‌شد. تلوتلو خورد و سعی کرد با شمشیرِ‌باز​ ترک‌خورده‌اش حمله ببرد، اما در گِل لیز خورد و سنگین روی یک زانو افتاد.

نفس‌هایش خس‌خس می‌کرد‌هنوز​ و لبانش با‌لبخند​ خون سرخ شده بود.

وضعِ موردرت‌شهد​ بسیار بدتر‌سردرگمی​ از خواهرش بود.

یکی از چشمانش از بین رفته و چهره‌اش را به نقابی کریه تبدیل کرده بود. یکی‌صحبتِ​ از دستانش هم قطع شده بود. زرهش در آستانهٔ فروپاشی و تبدیل شدن به گردبادی از‌بسته​ جرقه بود و زخم‌های وحشتناکی بدنش را پوشانده بود که گوشت و استخوانش را نمایان می‌کرد.

با این‌محکم​ حال، چهره‌اش‌مورگان​ آرام بود.

آه... درد داره...‌هنوز​ خیلی وقته همچین دردی‌به‌زور​ رو حس نکرده بودم...

به دلیلِ خون‌ریزی رفته‌رفته توانش را از دست می‌داد و دیدش‌چطور​ تار می‌شد. اما بسیار به هدفش نزدیک بود... پس از سال‌های‌کند​ طولانی و طاقت‌فرسا، اولین طعمِ واقعیِ انتقامش در یک‌قدمی‌اش قرار داشت.

پس موردرت قدمی‌پسِ​ به جلو برداشت‌ترس​ و بعد قدمی دیگر.

شمشیرش بالا‌محکم​ رفت. دستش محکم‌بلند​ بود و نمی‌لرزید.

مورگان سر بلند کرد و به او نگریست؛‌قصد​ نگاهِ چشمانش از شهد هم شیرین‌تر بود. سردرگمی،‌می‌دانست​ خشم... و پنهان در پسِ آن‌ها، رگه‌ای از ترس.

«چطور... چطور‌شهد​ هنوز سر‌سردرگمی​ پایی، هیولا...»

موردرت لبخند زد.

به‌زور...

قصد نداشت سرِ صحبتِ طولانی را با او باز کند — دست‌کم فعلاً نه. می‌دانست خواهرش‌می‌دانست​ فقط دارد زمان می‌خرد. با استفاده از یکی از افسون‌هایی که بدنش جذب کرده بود، سعی‌کار​ داشت خودش را درمان کند؛ زخم‌هایش داشت بسته می‌شد و خون‌ریزی‌اش بسیار کمتر از حدِ انتظار بود.

با این‌شهد​ حال، این‌سردرگمی​ کار نجاتش نمی‌داد.

مورگان شاید می‌توانست خودش را درمان کند، اما قادر نبود جوهر، تمرکز‌به‌زور​ و استقامتش را بازیابد. خسته بود و این خستگی رفته‌رفته بدتر هم می‌شد.‌می‌خرد​ در استخوان‌ها و ذهنش رخنه می‌کرد و او را به کامِ مرگ می‌کشاند.

فقط باید‌محکم​ کمی بیشتر از‌بلند​ او دوام می‌آورد.

خواهرش ته‌ماندهٔ توانش را جمع کرد و با غرشی خشمگین به جلو یورش‌کند​ برد. شمشیرش درخشید، تیز و غافلگیرکننده، و گردنِ او را هدف گرفت... موردرت‌زخم‌هایش​ می‌دانست که نمی‌تواند جلوی ضربه را بگیرد یا جاخالی بدهد، پس تلاشی هم نکرد.

در عوض، فقط کمی بالاتنه‌اش را چرخاند تا لبهٔ تیزِ‌ترس​ شمشیر به‌جای گردن، استخوانِ ترقوه‌اش را بشکافد، دردِ کورکننده را تاب‌باز​ آورد و شمشیرِ خودش را در شکافِ زرهِ مورگان فرو کرد.

مورگان نالید.

پیش از آنکه مورگان بتواند واکنشی نشان دهد،‌شهد​ بازوی قطع‌شده و خونینِ راستش را تاب داد و‌چطور​ با لبهٔ پارهٔ ساعدبندِ فولادی به شقیقهٔ او کوبید.

خواهرش گیج‌چطور​ و منگ به‌هیولا​ عقب پرتاب شد.

موردرت هم کمی سرگیجه داشت.

آهِ بلندی‌پنهان​ از میانِ‌آن‌ها​ لبانش خارج شد.

«آه...»

از میانِ پردهٔ بارانی که‌هیولا​ میدانِ نبرد را پوشانده بود،‌سرِ​ می‌توانست اتفاقاتِ اطرافشان را ببیند.

خاندانِ سرود... داشت شکست می‌خورد.

کرمِ غول‌پیکر لت‌وپاره و ناقص شده بود، اما سه بازتاب از چهار بازتابِ‌قصد​ او پیش از این نابود شده بودند. آخرین بازتاب — همانی که چهرهٔ تیغِ‌افسون‌هایی​ نجوا را به خود گرفته بود — نیز قرار نبود خیلی بیشتر دوام بیاورد.

خودِ قدیس مادوک در‌مورگان​ نبردِ هولناکش با جانورسالار‌شهد​ در آستانهٔ پیروزی بود.

ردیابِ خاموش و شوالیهٔ تابستان هنوز می‌جنگیدند و هر دو سرسختانه از پذیرشِ‌کند​ شکست سر باز می‌زدند. با این روال، هر دوی آن‌ها کشته می‌شدند و‌زخم‌هایش​ حتی اگر دخترِ کم‌حرفِ کی سونگ پیروز می‌شد، دیگر توانِ ادامهٔ نبرد را نداشت.

حتی بازتابِ جناب گیلیاد هم در برابر‌پسِ​ یکی از فرزندانِ نِتِر که سانلس به‌نوعی‌هیولا​ از آنِ خود کرده بود، داشت شکست می‌خورد.

در این‌پنهان​ میان، خودِ‌آن‌ها​ آن عوضی...

موردرت دلش می‌خواست ابرویی بالا‌بلند​ بیندازد، اما برای این کار بیش‌خشم​ از حد ضعیف و خسته بود.

«...نیشِ مهیب مرده؟‌هنوز​ سانلس و اون رؤیازاد‌به‌زور​ یه قدیس رو کشتن؟»

خبرِ وحشتناک و‌شیرین‌تر​ فاجعه‌باری بود، اما‌پنهان​ بی‌اختیار... تحت‌تأثیر قرار گرفت.

«آفرین بهشون...»

مورگان سعی کرد بلند شود،‌بلند​ اما موردرت با ضربهٔ بی‌رحمانهٔ شمشیرش‌خشم​ دوباره او را در گل‌ولای انداخت.

درد بیشتر شد‌هنوز​ و ناگهان حفظِ‌لبخند​ تعادل برایش سخت شد.

حالا دیگر درگیریِ آن‌ها هیچ‌خشم​ شباهتی به یک دوئلِ شرافتمندانه‌ترس​ میان دو نوادهٔ سلطنتی نداشت.

صرفاً نزاعی بی‌رحمانه، بی‌ظرافت و وحشیانه‌ترس​ بود... اما موردرت این‌طوری بیشتر دوست‌به‌زور​ داشت. خیلی خالصانه‌تر بود. خیلی صادقانه‌تر.

وقتی قتل این‌قدر‌نمی‌لرزید​ زشت بود، چرا باید‌نگاهِ​ زیبا به نظر می‌رسید؟

خواهرش همچنان‌چطور​ حاضر نبود‌پایی​ تسلیم شود.

چند بارِ دیگر با هم‌خشم​ درگیر شدند و هر بار، موردرت‌چطور​ در این تبادل ضربات بازنده بود.

...تا اینکه دیگر نبود.

در یک لحظه، به‌نوعی، تقریباً غیرقابل‌توضیح، ابتکارِ عمل را‌شیرین‌تر​ در این رقصِ نفرت‌انگیزشان به دست گرفت. و وقتی‌هنوز​ این کار را کرد، برتری‌اش مثلِ بهمن بزرگ شد.

مهم نبود چقدر زخم برداشته، مهم نبود مورگان چقدر وحشتناک‌سرِ​ به او آسیب می‌زند، موردرت تزلزل‌ناپذیر بود. تنها چشمِ باقی‌مانده‌اش‌می‌خرد​ سوسو می‌زد و اعتمادبه‌نفسِ رو به زوالِ مورگان را بازتاب می‌داد.

و بعد، پس از‌سردرگمی​ مدتی، مورگان به زمین افتاد‌رگه‌ای​ و دیگر نتوانست بلند شود.

غرید و‌پنهان​ مشتش را‌آن‌ها​ به زمین کوبید.

«من... من...‌محکم​ نمی‌فهمم. چطور...‌مورگان​ تو... چه حقه‌ای...»

موردرت لبخند زد‌هنوز​ و بدنِ دردمندش را‌به‌زور​ به سمتِ او کشید.

حالا وقتِ حرف زدن بود — نه فقط به این دلیل که مورگان بالاخره‌هیولا​ تمامِ ذخایرِ هیولاوارِ خود را تمام کرده بود، بلکه چون خودش هم خسته بود. به‌می‌خرد​ چند لحظه زمان نیاز داشت تا نفس تازه کند و برای ضربهٔ نهایی آماده شود.

«نمی‌فهمی؟ اوه، ولی خیلی ساده‌ست. هیچ حقه‌ای در کار نیست. آره، تو از‌قصد​ من قوی‌تری، از من سریع‌تری... شاید حتی مهارتت هم از من بیشتر باشه. با‌افسون‌هایی​ این حال، خواهرِ عزیزم، من توی یه زمینه بی‌نهایت از تو برترم. مهم‌ترین زمینه.»

با وزنِ شمشیرش که ناگهان‌بلند​ غیرقابل‌تحمل شده بود دست‌وپنجه نرم کرد‌خشم​ و دندان‌هایش را به هم سایید.

«...خواسته‌ست. نمی‌دونی که همه‌چیز ریشه‌ش توی خواسته‌ست؟ و خواستهٔ من،‌سرِ​ بی‌نهایت از مالِ تو قوی‌تره. برای همینه که از تو قوی‌ترم...‌استفاده​ قضیه فقط همینه، خواهر. اوه، تازه خواستهٔ من خیلی هم خالص‌تره.»

«متوجه نمی‌شه؟‌شهد​ خب... هر چی‌خشم​ باشه هنوز جوونه...»

موردرت به جایی رسید که مورگان داشت سعی می‌کرد از‌هیولا​ گل‌ولای بلند شود و با چکمهٔ زره‌پوشِ خود بی‌رحمانه لگدی‌فعلاً​ به پهلویش زد. مورگان ناله‌ای کرد و دوباره به زمین افتاد.

سرد به او نگاه کرد.

«ببین... تنها خواستهٔ من کشتنِ توئه. اما تو، تو خیلی چیزا می‌خوای. می‌خوای منو بکشی و زندانی کنی، ولی در عین حال می‌خوای از این کشتن و زندانی کردنِ من جونِ سالم به‌نجاتش​ در ببری. می‌خوای نذاری گردنت بریده بشه، قلبت سوراخ بشه، جمجمه‌ت خرد بشه و چشمات از حدقه دربیاد. تمامِ این خواسته‌های بی‌شمار روی دوشت سنگینی می‌کنن. اونا باری هستن که قدرتت رو کم‌هدف​ می‌کنن، مهارتت رو کند می‌کنن و سرعتت رو پایین میارن. اما من؟ من همچین باری ندارم. فقط به یه چیز اهمیت می‌دم. فقط می‌خوام بکشمت. برای همینه که تو ضعیفی و من قوی‌ام.»

موردرت با تنها چشمِ باقی‌مانده‌اش به‌پنهان​ ته‌ماندهٔ خونینِ دستِ راستش، به زرهِ‌هنوز​ شکسته‌اش و به بدنِ لت‌وپاره‌اش نگاهی انداخت.

نگاهش بی‌تفاوت بود.

«...و برای همینه که‌مورگان​ آرزوی من برآورده می‌شه،‌شهد​ اما مالِ تو نه.»

بی‌آنکه وقتِ بیشتری تلف‌پایی​ کند، تلخ لبخند زد‌قصد​ و شمشیرش را بالا برد.

هدفش خیلی نزدیک‌شیرین‌تر​ بود... فقط باید‌پنهان​ شمشیر را فرود می‌آورد.

با این‌پنهان​ حال، هرگز این‌رگه‌ای​ کار را نکرد.

ناولها | novelha.net