---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 219: یادگارهای گذشته • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 219: یادگارهای گذشته

0

درست در همان پهنهٔ سوسوزنِ رون‌های‌چیزی​ آشنا، در خوشه‌ای که سرشتش را‌کند​ توصیف می‌کرد، رشتهٔ تازه‌ای پدیدار شد.

سرشت: [بردهٔ سایه].

رتبهٔ سرشت: ایزدی.

توان‌های سرشت: [مهارِ سایه].

میراثِ سرشت: [رقصِ سایه].

به محض اینکه سانی‌دوم​ روی میراثِ سرشت تمرکز کرد،‌رون​ رون‌های تازه‌ای برای توصیفش درخشیدند.

توصیفِ رقصِ سایه: [زمانی رقصی برازنده بود و اکنون هنرِ نبردی مرگبار است. این سبکِ مرموز را گمشده از نورِ خیانتکار پس از دیدنِ رقصِ برده‌ای ظریف با سایه‌هایش ابداع کرد. چه کسی جز او می‌توانست چیزی به این زیبایی را بگیرد و به چیزی چنین پست بدل کند؟]

سانی سرفه‌ای کرد و سخت کوشید‌رسیدن​ زیاد به لحنی که طلسم او‌میراث​ را توصیف کرده بود فکر نکند.

«بازم از این حرفای خیانتکارانه... من که اون‌قدرها هم خیانتکار نیستم،‌کدام​ باشه؟ حالا چه عیبی داره اگه همش دروغ می‌گم، بقیه رو‌یادگار​ بازی می‌دم و از پشت خنجر می‌زنم. این فقط نشونهٔ هوشمه...»

با این حال، آنچه توجهش را‌چیزی​ جلب کرد خودِ توصیف نبود، بلکه‌کند​ چیزی بود که زیرِ آن سوسو می‌زد.

سطحِ تسلط بر رقصِ سایه: [۰/۷].

یادگارِ اول: به دست نیامده.

یادگارِ دوم: به دست نیامده.

یادگارِ سوم...

در مجموع هفت سطر رون آنجا بود؛ هر کدام وعده می‌داد‌میراث‌دارِ​ که پس از رسیدن به سطحِ تسلطِ مربوطه در سبکِ نبردی‌خانواده‌ای​ که تازه در ذهن پرورانده بود، یک یادگارِ میراث به دست می‌آورد.

هفت یادگار!

نه یکی، نه‌ابداع​ حتی دو یا سه‌زیبایی​ یادگار. بلکه هفت عدد.

خاندان‌های میراث‌دارِ کاملی تنها حولِ یک یادگارِ‌سرفه‌ای​ میراث شکل می‌گرفتند. سانی حتی نمی‌توانست تصور کند‌نکند​ با هفت یادگار چه کارهایی از دستش برمی‌آید.

خانواده‌ای تشکیل دهد و آن را به قدرتمندترین خاندانِ‌عدد​ دنیا تبدیل کند؟ نه، این یعنی همهٔ تخم‌مرغ‌هایش را‌تصور​ در یک سبد بگذارد. بهتر است چند خاندان بسازد!

درست است! وقتی‌پرورانده​ می‌شود هفت خانواده تشکیل‌یکی​ داد، چرا فقط یکی؟

صبر کن، نه...‌ابداع​ این حرف درست‌چیزی​ به نظر نمی‌رسید...

می‌رسید؟

سانی غرق در طمع، با پوزخندی‌یادگار​ هیجان‌زده به خورشیدِ در حالِ طلوع‌کاملی​ نگاه کرد. عالی بود! باورنکردنی بود!

اما هیجانش دوامی نداشت.

«آره، حتماً. اول باید‌کسی​ برگردم به دنیای واقعی. که‌چنین​ اونم قرار نیست اتفاق بیفته...»

سرش را کمی چرخاند، به‌بدل​ شبحِ دوردستِ منارهٔ سرخ خیره‌زیاد​ ماند و غرق در فکر شد.

مدتی بعد، صدای‌پرورانده​ افی او را‌یادگار​ به خود آورد.

«هی، خنگول! صبحونه حاضره.‌میراث​ چرا ماتت برده و‌حتی​ مثل احمقا لبخند می‌زنی؟»

سانی بی‌فکر جواب داد:

«داشتم به تشکیلِ یه خاندانِ میراث‌دار‌کند​ فکر می‌کردم. تا حالا به ساختنِ‌طلسم​ یه خاندان فکر کردی، ها، افی؟»

شکارچیِ تنومند چند ثانیه با‌می‌آورد​ حالتی عجیب به او خیره‌خاندان‌های​ ماند و بعد پوزخند زد:

«...این الان دعوته؟»

سانی که هنوز غرق در‌می‌توانست​ فکر بود، سرش را کج‌پست​ کرد و موشکافانه نگاهش کرد.

«ها... بد نیست، بد نیست. موقعِ تشکیلِ یه خاندانِ میراث‌دار، انتخابِ شریک باید تو اولویت باشه. مثلاً‌حرفای​ همین افی. یه بیدارشدهٔ خیلی ترسناکه. سرشتش فراتر از باور قدرتمند و بی‌نظیره. به‌علاوه، اندامش دست‌کمی از ایزدان‌فقط​ نداره. هر وارثی که به دنیا بیاره قطعاً هم قوی می‌شه هم زیبا... فکر کنم گزینهٔ خیلی مناسبیه...»

«...ها، چی؟ نه،‌پرورانده​ دعوت نبود. فقط داشتم‌یکی​ گزینه‌های مختلف رو می‌سنجیدم.»

در آن لحظه، سانی ناگهان فهمید که بیشتر‌حتی​ از نیم دقیقه است دارد بی‌پروا سرتاپای افی را‌نمی‌توانست​ برانداز می‌کند، و پوزخندِ او مدتی است خطرناک شده.

شکارچی گردنش را‌ابداع​ کش‌وقوس داد و‌چیزی​ با بی‌حالی گفت:

«که این‌طور.‌بگیرد​ پس مرگ‌پست​ رو انتخاب کردی...»

پلک زد.

«نه! وایسا! منظورم‌پرورانده​ اون‌طوری نبود! فقط‌یادگار​ داشتم، می‌دونی، نظریه‌پردازی می‌کردم!»

شکارچیِ سرکش قولنجِ‌ابداع​ انگشتانش را شکست‌چیزی​ و لبخندِ تهدیدآمیزی زد.

«اوه، پس داشتی دربارهٔ‌پست​ من "نظریه‌پردازی" می‌کردی، ها؟‌سخت​ بگو بینم، بگو بینم...»

«نه، نه!‌ذهن​ وایسا! بس‌میراث​ کن! بس...»

در کمالِ تعجب،‌ابداع​ سانی جانِ سالم‌چیزی​ به در برد.

...البته به‌سختی.

کمی بعد، طاقِ مرمرینِ باشکوه‌می‌آورد​ را پشت‌سر گذاشتند و به‌خاندان‌های​ سفرشان در اعماقِ هزارتو ادامه دادند.

پیش از شروعِ سفر، نفیس به او گفته بود که راهی سریع و نسبتاً‌حولِ​ امن برای رسیدن به حاشیه‌های جنوبیِ ساحلِ فراموش‌شده دارند — البته تا جایی که چیزی‌یعنی​ در این مکانِ نفرین‌شده می‌توانست امن باشد. بدونِ آن، رسیدن به مقصد ماه‌ها زمان می‌برد.

حالا که شهرِ تاریک را ترک کرده بودند، سانی بالاخره تصمیم گرفت کنجکاوی‌اش را برطرف‌کوشید​ کند و پرسید آن روشِ مرموز برای سفر با سرعتی باورنکردنی چیست. با شنیدنِ جواب، فقط‌اگه​ چند دقیقه مات‌ومبهوت به ستارهٔ دگرگون خیره ماند و سعی کرد بفهمد شوخی می‌کند یا نه.

شوخی نمی‌کرد.

در نهایت، حتی سؤالی هم‌می‌آورد​ نپرسید و فقط با درماندگی‌خاندان‌های​ دستش را تکان داد. فایده‌ای نداشت.

اگر نفیس از طریقِ پیش‌گویی‌های کاسی به این راز پی‌خاندان‌های​ برده و باور داشت که عملی است، پس جای نگرانی‌دستش​ نبود. حداقل نه خیلی زیاد. به‌هرحال دیگر راهِ برگشتی هم نداشت.

به‌علاوه، این سفر تا به اینجا برایش بسیار پرسود تمام شده بود. تنها چند روز پس‌زیاد​ از شروعِ آن، قطعه‌های سایهٔ فراوان و یک خاطرهٔ عروج‌یافته به دست آورده بود؛ پیشرفتِ چشمگیر‌همش​ در کشفِ سبک‌های نبرد و کسبِ یک میراثِ سرشت در ازای تلاشش که دیگر جای خود داشت.

درهرصورت، باید حدود یک هفته به سمتِ جنوب می‌رفتند تا به آن روشِ سریعِ‌فکر​ سفر دسترسی پیدا کنند. بلندی‌هایی که قرار بود در طولِ مسیر به‌عنوانِ پناهگاهِ شبانه استفاده‌بقیه​ کنند، از پیش با کمکِ نقشهٔ ساحلِ فراموش‌شده که نفیس کشیده بود، تعیین شده بودند.

برای اطمینان از اینکه پناهگاه‌ها واقعاً همان‌جایی هستند که نقشه نشان می‌داد و برای از بین بردنِ هرگونه احتمالِ گیر افتادن‌برمی‌آید​ در وسطِ هزارتو بدونِ راهِ فرار از دریای تاریک، او در طولِ آن یک هفته‌ای که سانی با افی گذرانده بود،‌چرا​ حتی از کای هم کار کشیده بود. کماندارِ جذاب مسیرِ پیش‌رو را شناسایی کرده و درستیِ نقشه‌اش را تأیید کرده بود.

حالا، تنها خطری که از جانبِ خودِ ساحلِ فراموش‌شده تهدیدشان می‌کرد، توفانی ناگهانی بود. با این حال، با‌تصور​ وجودِ یک پیش‌گوی واقعی در میانِ دسته، این خطر هم به‌شدت کاهش می‌یافت. حالا که کاسی بر قدرت‌هایش مسلط‌تر‌بسازد​ شده و جوهرِ روحِ زیادی جذب کرده بود، اغلب می‌توانست پیش از وقوعِ چنین اتفاقی به آن‌ها هشدار بدهد.

...البته خطراتِ همیشگیِ‌ابداع​ هزارتو هم سرِ‌چیزی​ جای خود بود.

و هرچه در این مارپیچِ‌بدل​ مرگبار پیش‌تر می‌رفتند، اوضاع رفته‌رفته‌زیاد​ از بد به بدتر تبدیل می‌شد.

ناولها | novelha.net