چپتر 1749: همهچیز را پشت سر بگذار
0نبرد تازه تمام شدهتنها بود و جانورِ زمستاندوری از بین رفته بود.
خلسهٔ تاریکِ کشتنِ قصابِ فالکوناینجا اسکات، قلبِ سانی را درنوردیدهمکان و همچون موجی پس نشسته بود.
و قلبش را سرد وحقیقتِ تهی به جا گذاشته بود.فقط تاریک و بهکلی عاری از نور.
دیگر هیچچیز او را به این دنیا وصل نمیکرد. از طلسمِ کابوس، از تقدیر، ومکان از خودِ هستی طرد شده بود. در تمامِ دنیا... در واقع در هر دو دنیا...کشید برای احدی مهم نبود که زنده است یا مرده. هیچکس حتی وجودش را به یاد نمیآورد.
روبهرو شدن با حقیقتِ بیرحمانهٔ این فقدانمکان بیش از حد دردناک بود، از این رو،رؤیا سانی فقط میخواست آن را پشت سر بگذارد.
...چشمانش را در تالاری آشنا باز کرد. نورِ گرمِ آفتاب از پنجرههای شیشهرنگی بهروحش داخل میتابید و دیوارهای عاجی را با رنگهایی زنده نقاشی میکرد. زنجیرهای سنگینی رویدایرهٔ زمین افتاده و دایرهای بینقص شکل داده بودند. بیرون، آسمان آبی و پهناور بود.
جزیرهٔ عاج، غرقروبهرو در سکوتی آرامشبخش، رویفقدان دریای ابرها شناور بود.
سانی دلش نمیخواست به اینجا بیاید. در واقع، تنها چیزی که میخواست این بود کهمکان به هر قیمتی از این مکان دوری کند. با این حال، روحش در همین نقطه بهدرآورد عالمِ رؤیا لنگر انداخته بود؛ پس وقتی از جهانِ بیداری دست کشید، سر از اینجا درآورد.
سانی که وسطِ دایرهٔ زنجیرهاچیزی ایستاده بود، تکانِ مختصری خوردحال و در سایهها حل شد.
برجِ عاج در آن لحظه تقریباً خالی بود؛ بیشترِ آتشبانان هنوز در اعماقِ کابوسهایشانروحش گم شده بودند و نفیس و بقیهٔ اعضایِ دسته هم آنقدر سرشان شلوغ بود کهزنجیرها نمیتوانستند زیاد به آنجا سر بزنند. با این حال... دلش نمیخواست کسی او را ببیند.
حتی اگر به آنهاشدن میگفت کیست، باز همبیش یادشان نمیآمد؛ پس فایدهای نداشت.
سانی در هیئتِ یک سایه روی زمین سُر خورد و در تاریکیِ نزدیکِچیزی دروازه پنهان شد. سپس حسِ سایهاش را به بیرون گسترش داد و خشکشوقتی زد. روی چمنهای زمردینِ بیرونِ معبدِ بزرگ، دو نفر داشتند به سمتِ دروازه میآمدند.
نورِ آفتاباینجا ناگهان درخشانترتنها به نظر رسید.
وقتی واردِ تالارِ آفتابگیر شدند، خودش را پنهان نگهقیمتی داشت. نفیس اخم کرده بود و کاسی با حالتیرؤیا عجیب و سردرگم بر چهرهٔ ظریفش، به دنبالِ او میآمد.
سانی بیحرکت ماندروبهرو و ناخواسته بهبیرحمانهٔ گفتگوی آنها گوش ایستاد.
نفیس پرسید: «...مطمئنی؟»
کاسی آرام سر تکان داد.
«آره. من... فکر کنمنمیخواست مطمئنم. آینده خیلی... گنگترچیزی از اونه که بشه خوندش.»
نفیس ایستادنمیآورد و چندشدن لحظه سکوت کرد.
«ممکنه به متعالی شدنتآرامشبخش ربط داشته باشه؟ یادلش دیدنِ اون چیز توی آستانه؟»
دخترِ نابینا مکثِ کوتاهی کرد.
«خودم هم همین فکر رو میکردم. اماتنها محرمانه با چندتا پیشگو تماس گرفتم. انگار همهشونهمین برای دیدنِ آینده مشکل دارن... توی کلِ دنیا.»
اخمِ نف غلیظتر شد.
«دلیلش چی میتونه باشه؟آرامشبخش پسلرزهٔ باز شدنِ دروازههایدلش رؤیا؟ یا خودِ زنجیرهٔ کابوسها؟»
سر تکاناینجا داد و بهچیزی راهش ادامه داد.
«باید بعداً بررسیش کنیم. الان کارای خیلی زیادی داریم... بیرون غوغاست، با این همه آدمی که یهو واردِ عالمِ رؤیاانداخته شدن. اردوگاهِ پناهندههای بیرونِ حصار کمبودِ آذوقه و نیروی انسانی داره و بیدارشدگانِ خیلی کمی هستن که در برابرِ موجوداتِ کابوسهنوز ازشون محافظت کنن. حداقل مشکلِ آب نداریم، ولی... همهچیز خیلی ناگهانی بود. اوضاع میتونه خیلی زود تبدیل به یه فاجعه بشه.»
کاسی آه کشید.
«شنیدم قراره توی ساحلِ دریاچه یه شهرشناور بسازن. و با بیدار شدنِ خفتگانِ قطبِ جنوب،مکان حالا جنگجوهای خیلی ماهرتری نسبت به قبل داریم...»
نفیس سر تکان داد.
«با اینشناور حال، میرم اونجااینجا تا کمک کنم.»
دخترِ نابینا لحظهای ساکت ماند.
«میفهمم. پس منم باهات میآم.»
سانی در سایهها پنهان شده بود و بیعلاقه بهکند اخبارِ مربوط به مصائبِ بشریت گوش میداد. این موضوعوقتی چه ربطی به او داشت؟ هیچچیز... دستکم دیگر نه.
نفیس سر تکان داد.
«یه نفر باید اینجا بمونه تا وقتی افرادمونبیش از کابوسها برگشتن، بهشون خوشامد بگه. بهعلاوه... تو یهباز کارِ مهمِ دیگه هم داری که باید انجام بدی.»
کاسی ابرویی بالا انداخت.
«تو... واقعاًاینجا میخوای اینتنها کار رو بکنی؟»
نفیس دوبارهشناور برایش سرنمیخواست تکان داد.
«وقتشه که جزایرِ زنجیری رو ترک کنیم. اینجا ازدردناک هر چیزِ مهمی خیلی دوریم. میخوام جزیرهٔ عاج روکرد به سمتِ جنوب، به طرفِ حصار به پرواز دربیاری.»
با این حرف،سکوتی برگشت و بهابرها داخلِ حلقهٔ زنجیرها رفت.
نفیس همانجا ایستاد، اخم کرد و دستشمکان را کوتاه به صورتش کشید. مدتی بیحرکتعالمِ ماند و سپس با لحنی گرفته گفت:
«...چرا حسشناور میکنم دارم چیزیاینجا رو فراموش میکنم؟»
کاسی جوابی نداد،روبهرو فقط با حالتیبیرحمانهٔ گیج همانجا ایستاد.
سرانجام، نفیسغرق چهره درآرامشبخش هم کشید.
«اون یکیاینجا مسئله... تونستیتنها چیزی پیدا کنی؟»
کاسی آرام سر تکان داد.
«نه. دوباره با افی و کای حرف زدم، با جت هم همینطور. اما سخته که اینآشنا مهی رو که روی بعضی از یادهای ما سایه انداخته کنار بزنم. فکر کنم... حتماً کارِ عذابروی بوده که بلایی سرمون آورده. اما چه بلایی؟ و چرا؟ و کِی؟ هنوز هیچ جوابی براش نیست.»
نفیس آه کشید.
«به گشتن ادامهبیاید بده. منم یهقیمتی کم تحقیق میکنم.»
طولی نکشید کهدلش رفت و بهبیاید جهانِ بیداری بازگشت.
کاسی مدتی تکانروبهرو نخورد و بابیرحمانهٔ سرِ پایینافتاده همانجا ایستاد.
سرانجام، آرام زمزمه کرد:
«چه بلایی سرم آورده؟»
با این حرف، برگشت واینجا به زیرزمینِ برجِ عاج رفت، جاییدوری که کنترلهای رونیِ جزیره قرار داشت.
سانی تنها ماند.
نفسش را آرام بیرون داد وابرها از سایهها بیرون آمد. به سمتیتنها که کاسی رفته بود نگاه کرد.
عذاب... واقعاً باور داشت که همتایِ آلودهاشمکان توانسته بود چنین کاری کند؟ خطِ زمانی بارؤیا عقل جور درنمیآمد و کاسی این را میدانست.
خب، نظریهٔ منطقی و معقولیاینجا بود. هرچه باشد، قدرتِ عذاب... قدرتِدوری کاسی... به دستکاریِ یادها ربط داشت.
برای یک لحظه، امیدی نومیدانه در دلش جرقه زد. چه میشد اگرپشت کاسی میتوانست با توانِ متعالیِ خود، یادهای مربوط به او را برگرداند؟داخل چه میشد اگر میتوانست کاری کند که او را به یاد بیاورند؟
اما نه... میدانست که غیرممکن است. اگر ممکندلش بود، تا الان این کار را کرده بوددوری و اول از همه یادهای ازدسترفتهٔ خودش را برمیگرداند.
«...حالم ازاینجا این وضعیتتنها به هم میخوره.»
دندانهایش را بهدلش هم سایید و ازتنها برجِ عاج بیرون رفت.
حالا دیگر فشارِ خردکننده برایش خطری نداشت. سانی مطمئن نبود که بتواند فشارِ وحشتناکش را تحمل کند،باز اما نیازی هم به این کار نداشت. بُردِ حسِ سایهاش آنقدر زیاد شده بود که به جزایرِزمین دوردست برسد، بنابراین میتوانست بهسادگی از میانِ سایهها گام بردارد و جزیرهٔ عاج را پشتِ سر بگذارد.
چند لحظه در فکر فرو رفتابرها و با خود سنجید که آیاتنها باید این کار را بکند یا نه.
اصلاً قرار بود چه کار کند؟ مثلِ یک تارکِدنیا در گوشهای متروکهمین از عالمِ رؤیا زندگی کند؟ برود تا در مناطقِ ناشناختهٔ این جهانِوسطِ وحشتناک سفر کند، دور از جایی که هیچ انسانی بتواند او را ببیند؟
یا از روی کنجکاوی بهاینجا درونِ آسمانِ زیرین بپرد ومکان سعی کند به تهاش برسد؟
هر کدام ازروبهرو این راهها بهبیرحمانهٔ اندازهٔ دیگری خوب بود.
خب، پریدن بهسکوتی آسمانِ زیرین احتمالاً کمیشناور بدتر از بقیه بود...
سانی مدتیاینجا بیحرکت ماندتنها و فکر کرد.
در نهایت، از گامِ سایه برایبیاید رسیدن به جزیرهٔ پرندهای که درکند دوردستِ پایین قرار داشت استفاده نکرد.
در عوض، پاگودای بزرگ را دوربیرحمانهٔ زد و به سمتِ آلاچیقِ زیبا رفت،بگذارد جایی که درگاهِ برجِ آبنوس قرار داشت.
اگر درست به یاد میآورد، درابرها برجِ سوختهٔ نِتِر اتاقی بود کهتنها دیوارهایش با رونهای بیشماری حکاکی شده بود.
سانی پیش از این نتوانسته بود آنمکان رونها را بفهمد، یا دستکم نتوانسته بود درکِرؤیا خود از کلماتِ دیمونِ باستانی را حفظ کند.
اما پسشناور از رفتنشنمیخواست به مصب...
چه کسی میدانستروبهرو که قرار استبیرحمانهٔ چه چیزهایی یاد بگیرد؟
قبلی
بعدی