چپتر 479: واگذاری
0از شانسِ خوبِ سانی، کارِ کایولی خیلی زود تمام شد و توانستند سینماکردنِ را به مقصدِ فضایی خصوصیتر ترک کنند.
...وگرنه ممکن بود در افتتاحیهٔ سرودِ نورِ تاریکی تلفاتِ غیرنظامی به بار بیاید. بعد از اینکهدلیلی آن نویسندهٔ لعنتی هویتِ سانی را برای همهٔ افرادِ داخلِ رستوران فاش کرد، تعدادِ کسانی کهراستش از او میخواستند توی صورتشان بگوید «دیوونه شدی؟!» تقریباً او را به مرزِ جنون کشانده بود.
در هر حال، خیلی زود به خودش که آمد، دید در سالنِ استراحتِ شیکی همراهِ افی، کای و آیکو نشسته است. دخترکِ ریزنقش دراحمقِ آن کتوشلوارِ شیکِ اداری بسیار جدی به نظر میرسید و چنان حسِ سرد و حرفهای از خود ساطع میکرد که باعث میشد مردم پیشزیاد از نزدیک شدن به کایِ بیخیال و صمیمی، کمی دستودلشان بلرزد... چیزی که سانی حدس میزد بخشِ بزرگی از وظیفهٔ مدیرِ برنامههای یک ستاره باشد.
وقتی نشستند، ستارهٔدید موردِ بحث نگاهیشیکی مقصرانه به آنها انداخت.
«خب... اِم...لحنی اونقدرها هم بدآره نبود، مگه نه؟»
افی به اوآنها لبخند زد واونقدرها با لحنی شیرین گفت:
«آره، آره! ولی تنها دلیلیدلیلی که هنوز زندهای اینه که پاکخون کردنِ خون از روی ویلچرم مکافاته.»
کای با اضطرابدید خندید و نگاهیشیکی به سانی انداخت:
«تو چی؟»
سانی شانه بالا انداخت.
«من مشکلی ندارم. راستشتنها خوشحالم که مثلِ یهاینه احمقِ دستپاچه نشونم دادن.»
کماندارِ جذاب پلک زد.
«واقعاً؟»
سانی بامقصرانه جدیت سرانداخت تکان داد.
«معلومه! گول زدنِ آدمایی کهدلیلی فکر میکنن تو احمقی خیلیکردنِ راحتتره. پس... من مشکلی ندارم.»
کای ازآمد روی خجالتسالنِ نگاهش را دزدید.
«به هر حال... واقعاً لازم نیست زیاد نگران باشی. اینجور فیلما معمولاً برای بالاخون بردنِ روحیهٔ مردم ساخته میشن. هیچکس واقعاً اونا رو جدی نمیگیره. حتی آدمای عادیدستپاچه هم وقتی پای بیدارشدگان در میون باشه، فرقِ بینِ واقعیت و خیال رو میفهمن.»
سانی خندید.
«آره. وقتی که خودشون بخوان.»
هر چه بود، او هم بیشترِ عمرش را یک آدمِ عادی بود. و با اینکه در حاشیه بزرگ شده بود، مثلِ همهٔ مردمِسرد جهانِ بیداری از سرگرمیهای ارزان استفاده میکرد. بله، میدانست چطور تبلیغاتِ دروغین را تشخیص دهد و چه چیزهایی را جدی نگیرد، اما درمدیرِ عینِ حال، چیزهای زیادی که هیچ ربطی به حقیقت نداشتند راهشان را به ذهنش پیدا کرده و بیصدا تبدیل به باورهایش شده بودند.
دروغهای مهندسیشده اینطور کار میکردند.
مدتی را به گپ زدن واونقدرها شوخی کردن دربارهٔ لحظاتِ بهشدت مسخرهٔ فیلمآره گذراندند، و در لحظهٔ مناسب، سانی گفت:
«راستی... من با کاسی حرف زدم. اونمزندهای پایهست. ولی باید قبل از زمستون انجامش بدیم،اضطراب پس یک ماه هم برای آمادهسازی کم کنین.»
افی لبخند زد.
«خبرِ خوبیه! پس منم یواشیواش وسایلمو جمع میکنم. الان جنوبِزندهای حصارم، پس... دو سه ماهی طول میکشه تا برسم بهشانه جزایرِ زنجیری؟ مگه اینکه یکیتون یه قدیسِ محلیِ آشنا بشناسه.»
سانی به قدیسآنها تایریس فکر کرداونقدرها و ساکت ماند.
نه، آن زن بیش از آن میترساندش که بخواهدپاک از او لطفی بخواهد. با خودش فکر کرد کهبالا استاد جت اصلاً چطور توانسته بود او را متقاعد کند.
کای سر تکان داد.
«میتونیم توی حصار همدیگهگفت رو ببینیم و بادلیلی هم بریم شمال. اینطوری امنتره.»
در این میان، آیکوانداخت با حالتی گیج در چهرهٔلبخند ظریفش به آنها نگاه میکرد.
«برین شمال؟ قبل ازتنها زمستون انجامش بدین؟ داریناینه درمورد چی حرف میزنین؟»
ناگهان چهرهٔ کماندارِدید جذاب حالتِ مقصرانهایشیکی به خود گرفت.
«راستش... اِم... قبلاً بهت نگفته بودم. ولی، دردلیلی کل، قراره به سانی، افی و کاسی ملحقویلچرم بشم تا... تا به مصافِ کابوسِ دوم بریم.»
آیکو بامقصرانه حالتی شوکه بهاِم او خیره شد.
«نمیخوام حرفِ سانیولی رو بدزدم، ولی... دیوونهزندهای شدی؟! به آژانس گفتی؟»
کای لبخندِ بیجانی زد.
«...نه؟ راستش امیدوار بودم تو بهشون بگی. اونا به حرفِ تواینه گوش میدن! واقعاً چیزِ خوبی نیست مگه؟ برای روابطِ عمومی. تازه،مشکلی بهعنوانِ یه استاد، دیگه مجبور نیستم هر روز برم عالمِ رؤیا.»
دخترکِ ریزنقش پوزخند زد.
«اگه زنده بمونی!»
سپس نگاهی به سانیسالنِ و افی انداخت وافی سرش را تکان داد.
«آه، کیو دارم گول میزنم... فکر کنمتنها بهزودی دوباره بیکار میشم. شماها یه کمخون خوش بگذرونین، من میرم یه نوشیدنی بگیرم.»
با این حرف،آنها برخاست و بهاونقدرها سمتِ بار رفت.
سانی کمی فکرولی کرد و بعدهنوز او هم برخاست.
«میرم پیشش بمونم.»
کای لبخندِلحنی قدرشناسانهای بهگفت او زد.
«ممنونم.»
فکر کرده قراره چیکار کنم؟
سانی نگاهِ گیجی بهسالنِ دوستش انداخت و بعدافی به دنبالِ آیکو رفت.
البته، این کار را از رویولی ملاحظه انجام نمیداد. در واقع، میخواستپاک دربارهٔ موضوعی خصوصی با او صحبت کند.
وقتی به بار نزدیک شداِم و کنارِ دخترِ ریزنقش ایستاد،لحنی آیکو نگاهِ تندی به او انداخت.
«هر چیآره که هست،تنها نه. عمراً...»
سانی پلک زد.
«منظورت چیه؟»
آیکو پوزخند زد.
«من این نگاهت رو میشناسم. دفعهٔ قبلی که اینطوریپاک بهم نگاه کردی، من و استو نزدیک بود بشیم طعمهٔمشکلی سرورِ خون. چیه، میخوای به این کارزارِ انتحاریت ملحق بشم؟»
او سر تکان داد.
«نه، نه.لحنی اصلاً اینطور نیست.آره راستش، دربارهٔ شغلته...»
دخترِ ریزنقش ابرویی بالا انداخت.
«اوه؟»
سانی تأیید کرد.
«خب، از اونجایی که احتمال داره بخشی از درآمدت رو ازاینه دست بدی، و کای هم بهم میگه که تو مدیریتِ کارها خیلیندارم خوبی... نظرت چیه تو مدیریتِ یه کسبوکارِ نوپا و شکوفا کمکم کنی؟»
آیکو بامقصرانه تردید بهانداخت او نگاه کرد.
«داری آژانسِ سوءقصد باز میکنی؟»
نزدیک بود خفه شود.
«چی؟ چی باعث شد همچین فکری بکنی؟ نه، فقط راهی پیدااینه کردم که وسایل رو بین جهانِ واقعی و عالمِ رؤیا جابهجا کنم.ندارم اگه میخوای بدونی، رؤیام اینه که صاحبِ یه فروشگاهِ خاطرهٔ درجهیک بشم...»
دخترِ ریزنقش باآنها چشمانی گشادشده بهاونقدرها او خیره ماند.
«...واقعاً؟»
سانی اخم کرد.
«آره، واقعاً! چرا، نمیتونم رؤیا داشته باشم؟ فقط تصور کن، با خیالِ راحت تو یهروی فروشگاهِ شیک و تزئینشده بشینم، بدونِ اینکه مجبور باشم تو عالمِ رؤیا جونم رو به خطرکماندارِ بندازم، و یه عالمه پول راحت بیاد تو دستم. مگه رؤیاها از همین چیزا ساخته نشدن؟»
آیکو بامقصرانه چهرهای بهتزدهانداخت سر تکان داد.
«فکر کنم؟»
سانی لبخند زد.
«تو میفهمی! بقیه ممکنه فکر کنن احمقانهست، اما میدونم که تو اینطور فکر نمیکنی، چون خودت قبلاً صاحبِ کسبوکار بودی. به هر حال، تا مدتی زرادخونهٔمثلِ بزرگی از خاطرهها نخواهم داشت، اما میتونم از همین الان برای فروشگاه اعتبار جمع کنم. یه نامِ تجاری، یا هر چی که بهش میگن. برای همیننگران تازه چهار خردهٔ روحِ سقوطکرده رو تو شبکه فروختم، مالِ اهریمنی بود که کشتم... و خوردمش. اما نمیدونم چرا خردههای اون عوضی قیمتِ خیلی خوبی پیدا نکرد...»
آیکو بامقصرانه اخم بهانداخت او نگاه کرد.
«خب... برای چه دستهای از مجوزِهنوز فروشندگی درخواست دادی؟ ارزیابت کیه؟ استراتژیِ ویژهتویلچرم چیه؟ رویکردت برای سئو چیه؟ مجموعهتأییدیههات کجان؟»
او کمیآمد ساکت ماندسالنِ و بعد گفت:
«...ببین، کلماتِ زیادی گفتی، وآره بیشترشون هم آشنا به نظرزندهای میرسن، اما اصلاً نمیفهمم منظورت چیه.»
آخه داشت از چی حرف میزد؟ سئو دیگه چیه؟لبخند مگه مجوزها با هم فرق دارن؟ صبر کن، اصلاًزندهای مگه مجوز میخوام؟ فقط نگو که باید مالیات هم بدم...
دخترِ ریزنقشآره لحظهای چشمانشتنها را بست.
«هیچکدوم؟ هیچکدومآمد از اینسالنِ کارها رو نکردی؟»
سانی سر تکان داد.
«همین که تونستیآنها اون خردهها رواونقدرها بفروشی خودش یه معجزهست!»
او لبخند زد.
«برای همینه که به یه آدمِ باهوش و کاربلد مثل تو نیاز دارم تا کمکم کنه! دربسیار ازای دَه... پنج درصد کمیسیون از هر فروش. فقط بهش فکر کن. چندتا بیدارشده اون بیرون هستن کهبیخیال بتونن خردههای روح رو بیارن به جهانِ واقعی، و ادویهجات ببرن تو عالمِ رؤیا؟ تو چشمبههمزدنی پولدار میشیم!»
آیکو آهیلحنی کشید وگفت کمی ساکت ماند.
سپس گفت:
«این یه سرمایهگذاریِ تجاریِ پرریسکه که کاملاً به دو عاملِ غیرقابلپیشبینی بستگی داره — زنده موندنِ تو و شکارِ مداومِ موجوداتِ کابوس، که معمولاًاحمقِ با هم در تضاد هستن. پس تو شرایطِ عادی، میگفتم نه. اما... فکر کنم چون تویی فرق میکنه. بهعلاوه، تو با هر سه بیدارشدهٔ نامدارِنگران جدید رابطهٔ خوبی داری، و همچنین بهعنوانِ یکی از اعضای دستهٔ ستارهٔ دگرگون اعتبارِ زیادی داری. و حالا حتی یه مقدار شهرت تو فرهنگِ عامه...»
آیکو شانهای بالا انداخت،سالنِ مدتِ زیادی فکر کردافی و بعد قاطعانه گفت:
«دَه درصد.»
سانی نیشخند زدآنها و دستش رااونقدرها برای دستدادن جلو برد.
«عالیه! بهآره تجارتخانهٔ درخشانِتنها سانی خوش اومدی!»
دخترِ ریزنقشآمد با شوک بهاستراحتِ او خیره شد.
«صبر کن... واقعاً اسمِگفت فروشگاه رو گذاشتی تجارتخانهٔ درخشان؟!هنوز میشه اسمش رو عوض کرد؟!»
او سر تکان داد.
«نه. غیرقابلمذاکرهست. مگه اینتنها اسم چشه؟ اسمِ خیلیاینه خوبیه! به نظرم... میدونی... درخشانه...»