---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 479: واگذاری • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 479: واگذاری

0

از شانسِ خوبِ سانی، کارِ کای‌مقصرانه​ خیلی زود تمام شد و توانستند سینما‌لبخند​ را به مقصدِ فضایی خصوصی‌تر ترک کنند.

...وگرنه ممکن بود در افتتاحیهٔ سرودِ نورِ تاریکی تلفاتِ غیرنظامی به بار بیاید. بعد از اینکه‌بالا​ آن نویسندهٔ لعنتی هویتِ سانی را برای همهٔ افرادِ داخلِ رستوران فاش کرد، تعدادِ کسانی که‌داد​ از او می‌خواستند توی صورتشان بگوید «دیوونه شدی؟!» تقریباً او را به مرزِ جنون کشانده بود.

در هر حال، خیلی زود به خودش که آمد، دید در سالنِ استراحتِ شیکی همراهِ افی، کای و آیکو نشسته است. دخترکِ ریزنقش در‌راستش​ آن کت‌وشلوارِ شیکِ اداری بسیار جدی به نظر می‌رسید و چنان حسِ سرد و حرفه‌ای از خود ساطع می‌کرد که باعث می‌شد مردم پیش‌دزدید​ از نزدیک شدن به کایِ بی‌خیال و صمیمی، کمی دست‌ودلشان بلرزد... چیزی که سانی حدس می‌زد بخشِ بزرگی از وظیفهٔ مدیرِ برنامه‌های یک ستاره باشد.

وقتی نشستند، ستارهٔ‌زنده‌ای​ موردِ بحث نگاهی‌کردنِ​ مقصرانه به آن‌ها انداخت.

«خب... اِم...‌ستارهٔ​ اون‌قدرها هم بد‌نگاهی​ نبود، مگه نه؟»

افی به او‌دلیلی​ لبخند زد و‌اینه​ با لحنی شیرین گفت:

«آره، آره! ولی تنها دلیلی‌آره​ که هنوز زنده‌ای اینه که پاک‌اینه​ کردنِ خون از روی ویلچرم مکافاته.»

کای با اضطراب‌زنده‌ای​ خندید و نگاهی‌کردنِ​ به سانی انداخت:

«تو چی؟»

سانی شانه بالا انداخت.

«من مشکلی ندارم. راستش‌گفت​ خوشحالم که مثلِ یه‌دلیلی​ احمقِ دست‌پاچه نشونم دادن.»

کمان‌دارِ جذاب پلک زد.

«واقعاً؟»

سانی با‌تنها​ جدیت سر‌هنوز​ تکان داد.

«معلومه! گول زدنِ آدمایی که‌آره​ فکر می‌کنن تو احمقی خیلی‌زنده‌ای​ راحت‌تره. پس... من مشکلی ندارم.»

کای از‌هنوز​ روی خجالت‌اینه​ نگاهش را دزدید.

«به هر حال... واقعاً لازم نیست زیاد نگران باشی. این‌جور فیلما معمولاً برای بالا‌لحنی​ بردنِ روحیهٔ مردم ساخته می‌شن. هیچ‌کس واقعاً اونا رو جدی نمی‌گیره. حتی آدمای عادی‌ویلچرم​ هم وقتی پای بیدارشدگان در میون باشه، فرقِ بینِ واقعیت و خیال رو می‌فهمن.»

سانی خندید.

«آره. وقتی که خودشون بخوان.»

هر چه بود، او هم بیشترِ عمرش را یک آدمِ عادی بود. و با اینکه در حاشیه بزرگ شده بود، مثلِ همهٔ مردمِ‌دادن​ جهانِ بیداری از سرگرمی‌های ارزان استفاده می‌کرد. بله، می‌دانست چطور تبلیغاتِ دروغین را تشخیص دهد و چه چیزهایی را جدی نگیرد، اما در‌باشی​ عینِ حال، چیزهای زیادی که هیچ ربطی به حقیقت نداشتند راهشان را به ذهنش پیدا کرده و بی‌صدا تبدیل به باورهایش شده بودند.

دروغ‌های مهندسی‌شده این‌طور کار می‌کردند.

مدتی را به گپ زدن و‌اینه​ شوخی کردن دربارهٔ لحظاتِ به‌شدت مسخرهٔ فیلم‌اضطراب​ گذراندند، و در لحظهٔ مناسب، سانی گفت:

«راستی... من با کاسی حرف زدم. اونم‌تنها​ پایه‌ست. ولی باید قبل از زمستون انجامش بدیم،‌روی​ پس یک ماه هم برای آماده‌سازی کم کنین.»

افی لبخند زد.

«خبرِ خوبیه! پس منم یواش‌یواش وسایلمو جمع می‌کنم. الان جنوبِ‌اون‌قدرها​ حصارم، پس... دو سه ماهی طول می‌کشه تا برسم به‌دلیلی​ جزایرِ زنجیری؟ مگه اینکه یکیتون یه قدیسِ محلیِ آشنا بشناسه.»

سانی به قدیس‌دلیلی​ تایریس فکر کرد‌اینه​ و ساکت ماند.

نه، آن زن بیش از آن می‌ترساندش که بخواهد‌هنوز​ از او لطفی بخواهد. با خودش فکر کرد که‌اضطراب​ استاد جت اصلاً چطور توانسته بود او را متقاعد کند.

کای سر تکان داد.

«می‌تونیم توی حصار همدیگه‌بحث​ رو ببینیم و با‌انداخت​ هم بریم شمال. این‌طوری امن‌تره.»

در این میان، آیکو‌هنوز​ با حالتی گیج در چهرهٔ‌خون​ ظریفش به آن‌ها نگاه می‌کرد.

«برین شمال؟ قبل از‌گفت​ زمستون انجامش بدین؟ دارین‌دلیلی​ درمورد چی حرف می‌زنین؟»

ناگهان چهرهٔ کمان‌دارِ‌زنده‌ای​ جذاب حالتِ مقصرانه‌ای‌کردنِ​ به خود گرفت.

«راستش... اِم... قبلاً بهت نگفته بودم. ولی، در‌انداخت​ کل، قراره به سانی، افی و کاسی ملحق‌گفت​ بشم تا... تا به مصافِ کابوسِ دوم بریم.»

آیکو با‌تنها​ حالتی شوکه به‌زنده‌ای​ او خیره شد.

«نمی‌خوام حرفِ سانی‌شیرین​ رو بدزدم، ولی... دیوونه‌تنها​ شدی؟! به آژانس گفتی؟»

کای لبخندِ بی‌جانی زد.

«...نه؟ راستش امیدوار بودم تو بهشون بگی. اونا به حرفِ تو‌نبود​ گوش می‌دن! واقعاً چیزِ خوبی نیست مگه؟ برای روابطِ عمومی. تازه،‌زنده‌ای​ به‌عنوانِ یه استاد، دیگه مجبور نیستم هر روز برم عالمِ رؤیا.»

دخترکِ ریزنقش پوزخند زد.

«اگه زنده بمونی!»

سپس نگاهی به سانی‌اینه​ و افی انداخت و‌روی​ سرش را تکان داد.

«آه، کیو دارم گول می‌زنم... فکر کنم‌آن‌ها​ به‌زودی دوباره بیکار می‌شم. شماها یه کم‌لحنی​ خوش بگذرونین، من می‌رم یه نوشیدنی بگیرم.»

با این حرف،‌دلیلی​ برخاست و به‌اینه​ سمتِ بار رفت.

سانی کمی فکر‌شیرین​ کرد و بعد‌ولی​ او هم برخاست.

«می‌رم پیشش بمونم.»

کای لبخندِ‌ستارهٔ​ قدرشناسانه‌ای به‌بحث​ او زد.

«ممنونم.»

فکر کرده قراره چی‌کار کنم؟

سانی نگاهِ گیجی به‌اینه​ دوستش انداخت و بعد‌روی​ به دنبالِ آیکو رفت.

البته، این کار را از روی‌مقصرانه​ ملاحظه انجام نمی‌داد. در واقع، می‌خواست‌مگه​ دربارهٔ موضوعی خصوصی با او صحبت کند.

وقتی به بار نزدیک شد‌زنده‌ای​ و کنارِ دخترِ ریزنقش ایستاد،‌روی​ آیکو نگاهِ تندی به او انداخت.

«هر چی‌لحنی​ که هست،‌گفت​ نه. عمراً...»

سانی پلک زد.

«منظورت چیه؟»

آیکو پوزخند زد.

«من این نگاهت رو می‌شناسم. دفعهٔ قبلی که این‌طوری‌هنوز​ بهم نگاه کردی، من و استو نزدیک بود بشیم طعمهٔ‌خندید​ سرورِ خون. چیه، می‌خوای به این کارزارِ انتحاریت ملحق بشم؟»

او سر تکان داد.

«نه، نه.‌ستارهٔ​ اصلاً این‌طور نیست.‌نگاهی​ راستش، دربارهٔ شغلته...»

دخترِ ریزنقش ابرویی بالا انداخت.

«اوه؟»

سانی تأیید کرد.

«خب، از اونجایی که احتمال داره بخشی از درآمدت رو از‌نبود​ دست بدی، و کای هم بهم می‌گه که تو مدیریتِ کارها خیلی‌اینه​ خوبی... نظرت چیه تو مدیریتِ یه کسب‌وکارِ نوپا و شکوفا کمکم کنی؟»

آیکو با‌تنها​ تردید به‌هنوز​ او نگاه کرد.

«داری آژانسِ سوءقصد باز می‌کنی؟»

نزدیک بود خفه شود.

«چی؟ چی باعث شد همچین فکری بکنی؟ نه، فقط راهی پیدا‌نبود​ کردم که وسایل رو بین جهانِ واقعی و عالمِ رؤیا جابه‌جا کنم.‌اینه​ اگه می‌خوای بدونی، رؤیام اینه که صاحبِ یه فروشگاهِ خاطرهٔ درجه‌یک بشم...»

دخترِ ریزنقش با‌دلیلی​ چشمانی گشادشده به‌اینه​ او خیره ماند.

«...واقعاً؟»

سانی اخم کرد.

«آره، واقعاً! چرا، نمی‌تونم رؤیا داشته باشم؟ فقط تصور کن، با خیالِ راحت تو یه‌شیرین​ فروشگاهِ شیک و تزئین‌شده بشینم، بدونِ اینکه مجبور باشم تو عالمِ رؤیا جونم رو به خطر‌خندید​ بندازم، و یه عالمه پول راحت بیاد تو دستم. مگه رؤیاها از همین چیزا ساخته نشدن؟»

آیکو با‌تنها​ چهره‌ای بهت‌زده‌هنوز​ سر تکان داد.

«فکر کنم؟»

سانی لبخند زد.

«تو می‌فهمی! بقیه ممکنه فکر کنن احمقانه‌ست، اما می‌دونم که تو این‌طور فکر نمی‌کنی، چون خودت قبلاً صاحبِ کسب‌وکار بودی. به هر حال، تا مدتی زرادخونهٔ‌خون​ بزرگی از خاطره‌ها نخواهم داشت، اما می‌تونم از همین الان برای فروشگاه اعتبار جمع کنم. یه نامِ تجاری، یا هر چی که بهش می‌گن. برای همین‌زدنِ​ تازه چهار خردهٔ روحِ سقوط‌کرده رو تو شبکه فروختم، مالِ اهریمنی بود که کشتم... و خوردمش. اما نمی‌دونم چرا خرده‌های اون عوضی قیمتِ خیلی خوبی پیدا نکرد...»

آیکو با‌تنها​ اخم به‌هنوز​ او نگاه کرد.

«خب... برای چه دسته‌ای از مجوزِ‌ولی​ فروشندگی درخواست دادی؟ ارزیابت کیه؟ استراتژیِ ویژه‌ت‌کردنِ​ چیه؟ رویکردت برای سئو چیه؟ مجموعه‌تأییدیه‌هات کجان؟»

او کمی‌هنوز​ ساکت ماند‌اینه​ و بعد گفت:

«...ببین، کلماتِ زیادی گفتی، و‌نگاهی​ بیشترشون هم آشنا به نظر‌اون‌قدرها​ می‌رسن، اما اصلاً نمی‌فهمم منظورت چیه.»

آخه داشت از چی حرف می‌زد؟ سئو دیگه چیه؟‌خون​ مگه مجوزها با هم فرق دارن؟ صبر کن، اصلاً‌ندارم​ مگه مجوز می‌خوام؟ فقط نگو که باید مالیات هم بدم...

دخترِ ریزنقش‌لحنی​ لحظه‌ای چشمانش‌گفت​ را بست.

«هیچ‌کدوم؟ هیچ‌کدوم‌هنوز​ از این‌اینه​ کارها رو نکردی؟»

سانی سر تکان داد.

«همین که تونستی‌دلیلی​ اون خرده‌ها رو‌اینه​ بفروشی خودش یه معجزه‌ست!»

او لبخند زد.

«برای همینه که به یه آدمِ باهوش و کاربلد مثل تو نیاز دارم تا کمکم کنه! در‌راستش​ ازای دَه... پنج درصد کمیسیون از هر فروش. فقط بهش فکر کن. چندتا بیدارشده اون بیرون هستن که‌فکر​ بتونن خرده‌های روح رو بیارن به جهانِ واقعی، و ادویه‌جات ببرن تو عالمِ رؤیا؟ تو چشم‌به‌هم‌زدنی پولدار می‌شیم!»

آیکو آهی‌ستارهٔ​ کشید و‌بحث​ کمی ساکت ماند.

سپس گفت:

«این یه سرمایه‌گذاریِ تجاریِ پرریسکه که کاملاً به دو عاملِ غیرقابل‌پیش‌بینی بستگی داره — زنده موندنِ تو و شکارِ مداومِ موجوداتِ کابوس، که معمولاً‌راستش​ با هم در تضاد هستن. پس تو شرایطِ عادی، می‌گفتم نه. اما... فکر کنم چون تویی فرق می‌کنه. به‌علاوه، تو با هر سه بیدارشدهٔ نامدارِ‌لازم​ جدید رابطهٔ خوبی داری، و همچنین به‌عنوانِ یکی از اعضای دستهٔ ستارهٔ دگرگون اعتبارِ زیادی داری. و حالا حتی یه مقدار شهرت تو فرهنگِ عامه...»

آیکو شانه‌ای بالا انداخت،‌اینه​ مدتِ زیادی فکر کرد‌روی​ و بعد قاطعانه گفت:

«دَه درصد.»

سانی نیشخند زد‌دلیلی​ و دستش را‌اینه​ برای دست‌دادن جلو برد.

«عالیه! به‌لحنی​ تجارتخانهٔ درخشانِ‌گفت​ سانی خوش اومدی!»

دخترِ ریزنقش‌هنوز​ با شوک به‌پاک​ او خیره شد.

«صبر کن... واقعاً اسمِ‌بحث​ فروشگاه رو گذاشتی تجارتخانهٔ درخشان؟!‌اِم​ می‌شه اسمش رو عوض کرد؟!»

او سر تکان داد.

«نه. غیرقابل‌مذاکره‌ست. مگه این‌گفت​ اسم چشه؟ اسمِ خیلی‌دلیلی​ خوبیه! به نظرم... می‌دونی... درخشانه...»

ناولها | novelha.net