چپتر 1272: بهشتِ گمشده
0آن شب، جزیره بیوقفه میلرزید. سانی و نفیس در شکافشان پنهان شده بودند و جرئت نمیکردند چشم روی هم بگذارند —کَند با اینکه تودهای از سنگِ سیاه و نفوذناپذیر آنها را از گوشتِ لاکپشتِ سیاه جدا میکرد، اما دانستنِ اینکه هزاران جانورِویرانگر فاسدشده همان لحظه جایی زیرِ پایشان میخزیدند و گوشتِ هیولای اعظم را با دندانهای وحشتناک و شیشهمانندشان تکهتکه میکردند، دلهرهآور بود.
مارِ لاجوردی هم آنجا بود و متجاوزان را شکار میکرد.دیدنِ با اینکه نمیتوانستند غرشهایش را بشنوند، اما لرزشهای شدیدی کهموجودِ در سراسرِ جزیره میپیچید، به آنها میگفت که چه خبر است.
سانی نگاهش را از رونهای درخشان گرفت؛ تا حدودی جا خورده بودخورده که چقدر راحت مقدارِ زیادی قطعهٔ سایه به دست آورده است. پستکان از اینکه لرزشِ شدیدِ دیگری جزیره را تکان داد، سرانجام چشمانش را بست.
اما برای خوابیدن نبود.
در عوض، سانی سعی کرد تصور کند... سعی کرد به خودش بباوراند که مارِ لاجوردی است. داشت در تونلِ زنندهایدیوار از گوشتِ خونآلود میخزید؛ تونلی که خودش برای کشتنِ آن هیولای زرهپوشِ منفور ساخته بود تا با خشم موجوداتِ پستیغرش را که جرئت کرده بودند غنیمتش را بدزدند، شکار کند. بدنِ دراز و قدرتمندش از درد میسوخت، اما سانی اهمیتی نمیداد.
تنها چیزی کهتنها برایش اهمیت داشت کشتار،کشتار خون و انتقام بود.
با دیدنِ کرمِ کوچکی که داشت دیوارِ تونل را میجوید، غرشِحدودی وحشتناکی سر داد و به جلو جهید؛ آن موجودِ موذی را نابوددیگری کرد و با آروارههای قدرتمندش تکهٔ بزرگی از گوشتِ دیوار را کَند.
اما پشتِ آن، موجوداتِ موذیِمیپیچید بیشتری نمایان شدند که گوشتهای دزدیدهشدهدرخشان داشت در معدههای شفافشان هضم میشد.
در حالی که جنون دنیای ابری را بهتونل رنگِ سرخ درآورده بود، سانی غرش کرد ونابود با خشمی ویرانگر خود را به آنها کوبید.
این همون حسیه کهچیزی باید داشته باشم؟ دارمخون تو مسیرِ درست میرم؟
چشمانش را باز کرد وخبر با نگاهی غایب به تاریکی خیرهحدودی ماند. سپس به نفیس نگاه کرد.
مدتی بعد، سانی گفت:
«حس میکنم شانسِ اینکه زندهکرمِ از این جزیره بریم بیرونغرشِ داره کم و کمتر میشه.»
مدتی ساکت ماند.
«...خب که چی؟»
شعلههای سفیدی در چشمانشسراسرِ گرفت و آنها رااست با درخششی رنگپریده روشن کرد.
«مگه قبلاًخون غیر ازدیدنِ این بوده؟»
سانی بانمیداد شنیدنِ اینچیزی حرف خندید.
«راست میگی...سراسرِ ما هیچوقتمیگفت کارمون راحت نبوده.»
چهرهٔ او را برانداز کرد،میپیچید سپس برگشت تا به گناهِرونهای تسلا نگاه کند و آهی کشید.
«با این حال، امیدوارم این کابوس بهتر از کابوسِ دومم باشه. اوه، البتهجهید رقابتِ سختی نیست. اونجا حتماً هزار بار مُردم... با اینکه فقط تعدادِ کمی ازگوشتهای اون مرگها رو به یاد میارم، کابوسِ سوم قطعاً نمیتونه بدتر از اون بشه.»
نفیس برگشت وتنها به او نگاه کرد،کشتار سپس لبخندِ محوی زد.
«معلومه. در بدترین حالت،میگفت فقط یه بار میمیریم. ایندرخشان که چیزی نیست، مگه نه؟»
جزیرهٔ تاریک کهشدیدی دورشان میلرزید و تکانخبر میخورد، سانی نیشخندی زد.
«یه بار مردن؟ بچهبازیـه! خدایان،کرمِ هر کسی میتونه انجامش بده.غرشِ راست میگی، الکی نگران بودم.»
همانطور که آرامتنها میخندیدند، گناهِ تسلااهمیت هم لبخند زد.
لبخندش روشنسراسرِ و پر ازخبر لذتی شوم بود.
روزِ بعد از حملهٔ دستهٔ کریلها، پروانه دوبارهتونل از آسمان فرود آمد. دو روز پس از آن،آروارههای پلیدِ پرندهٔ دیگری بیصدا در تاریکیِ شب پدیدار شد.
نه سانی و نه نفیس آن را ندیدند، اما هنگامِ صبح، سطحِ جزیره غرق درمیجوید خونِ سیاه و متعفن بود. انگار این بار پروانه با این رقیبِ تازهوارد جنگیده وبیشتری پیش از آنکه فرصت کند به بقایای لاکپشتِ سیاه نزدیک شود، او را تکهتکه کرده بود.
حتماً در آن نبرد آسیب دیده بود،نگاهش چون مارِ لاجوردی برای بهبودی از زخمهای مهلکش،مقدارِ روزهای بیشتری نسبت به همیشه فرصت پیدا کرد.
سپس، با پیشرویِ بیشتر به سمتِ پاییندست، دومین دستهٔ کریلها حمله کرد؛ دستهای حتی بزرگتر از اولی. نبردزیادی میان لویاتانِ دیوانه و دستهٔ عظیمِ ملخهای رودخانه یک روزِ تمام طول کشید و نتیجهاش تقریباً همان بود:کرد هزاران پلیدِ نیمهشفاف به درونِ لاشهٔ لاکپشتِ سیاه خزیدند و مارِ آسیبدیده برای شکارشان به دنبالِ آنها رفت.
اما چیزی که آنجا انتظارش را میکشید، جانورِ اعظمِ دیگری بود؛ موجودی پست متشکل ازموذی شاخکهای بیشمار و گوشتِ رنگپریده و اسفنجی. این موجود در مدتی که مارِ رودخانه باشفافشان کریلها میجنگید، مخفیانه به درونِ لاکپشت خزیده بود تا از امعاءواحشای آن ضیافتی به پا کند.
سانی و نفیس ظاهرِ آن جانور را دیده بودند، چون مارِ لاجوردی پیش از آنکه جسد راوحشتناکی درسته ببلعد، بدنِ چندشآورش را بیرون کشید و تا ارتفاعِ زیادی از سطحِ آب بالا برد. آنجادزدیدهشده بود که فهمیدند چرا پیش از آن، زمینلرزهای شدید ناگهان دنیایشان را دچارِ لرزه و تشنج کرده بود.
...آن روز، در کمالِ وحشت، متوجهِ شکافی عمیق شدند که مانندِ ماریخورده رویِ سطحِ لاکِ لاکپشتِ سیاه امتداد یافته بود. شکافِ خیلی بزرگی نبود، اماداد اینکه لاکِ سنگیِ هیولای مرده از داخل شکسته بود، جای نگرانیِ بیحدوحصری داشت.
صبحِ روزِ بعد، نفیس بهجای تمرین با سانی کهنگاهش کارِ همیشگیشان بود، به لبهٔ جزیره رفت و ساعتها بهقطعهٔ آب خیره ماند. وقتی برگشت، خبرِ نگرانکنندهای با خود آورد.
لاشهٔ لاکپشتِ سیاه... نسبت به قبل بالاتر آمدهتونل بود. بخشهایی از آن که زیرِ آب پنهاننابود بود، حالا خشک شده و بیرون زده بود.
این یعنی مارِ لاجوردی، کریلهای غارتگر و آن دزدِ رنگپریده، تا همان لحظه حجمِ قابلتوجهیمیجوید از گوشتِ هیولای مرده را بلعیده بودند؛ در نتیجه وزنش کم و شناوریاش بیشتر شدهبیشتری بود. به همین دلیل بود که تکانها و لرزشهای جزیره اخیراً بسیار شدیدتر شده بود.
لاکِ لاکپشتِ سیاه زیرِ فشارِ نبردهای هولناکی که بیرون وگرفت درونش جریان داشت، رفتهرفته فرسوده میشد و ترک برمیداشت و همزمان،لرزشِ موجوداتِ کابوسِ رودِ بزرگ داشتند آن را از داخل تهی میکردند.
پناهگاهِ غولپیکرشان داشتشدیدی بهآرامی زیرِ پایشانمیگفت از هم میپاشید.
بدتر از همه اینکه در روزهای بعد، شمارِ پلیدهایی که برای ضیافت ازجهید جسدِ هیولای غولپیکر از راه میرسیدند، بیشتر و بیشتر شد. کریلهای بیشتر، ساکنانِشدند اعماقِ بیشتر و وحشتهای بالدارِ بیشتری با بوی خون به آنجا کشیده میشدند.
کارناوالی ازنمیداد وحشت بهچیزی پا شده بود.
مارِ لاجوردی و پروانهٔ تاریک در میانِ آنهارونهای مانندِ قهرمانانی بودند که تمامِ مهاجمان را اززیادی پای درمیآوردند و گهگاه با یکدیگر نیز درگیر میشدند.
اما اینلرزشهای کار فقط اوضاعمیپیچید را بدتر میکرد.
حالا ساکنانِ مخوفِ رودِ بزرگ نه تنها جذبِ خونِ لاکپشتِغرشِ سیاه میشدند، بلکه خونِ پلیدهای نگونبختی هم که در تلاش برایکَند خوردنِ گوشتِ لاکپشت کشته شده بودند، آنها را به آنجا میکشاند.
«این وضعنمیداد نمیتونه زیاد دوامبرایش بیاره... اصلاً نمیتونه...»
هم سانی ومیپیچید هم نفیس میدانستنداست نابودی بهسرعت نزدیک میشود.
با اینلرزشهای حال، کاریسراسرِ از دستشان برنمیآمد.
هر چقدر هم که امید داشتند ودیوارِ با دقت افق را میپاییدند، هیچ اثری ازموذی چیزی که بتواند نجاتشان دهد به چشم نمیخورد.
نه خشکی پیدا بودچیزی و نه کشتی. حتیخون تکهچوبی روی امواج شناور نبود.
تنها گسترهای وسیع، ژرف وخبر بیپایان از آب که زیرِگرفت پرتوِ رؤیاگونهٔ هفت خورشیدِ زیبا میدرخشید.