---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1943: ملکهٔ زاغ • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1943: ملکهٔ زاغ

0

کاسی به دگرگونی‌اش پایان‌بمیرد​ داد و سانی سرانجام از‌سنگیِ​ سیلابِ یادهای بیگانه رها شد.

نفسش را آهسته بیرون داد،‌حقیرانه​ نگاهش را گرفت و با‌سلولِ​ چهره‌ای بی‌حالت به دوردست خیره ماند.

مرورِ یادهای انسانی اصلاً شبیه خواندنِ کتاب یا تماشای فیلم نبود؛ این یادها‌اول​ اغلب مبهم و گسسته بودند، گاهی رنگ‌باخته و سطحی، و گاهی تازه و‌سرسختانه​ به‌شدت زنده. سر درآوردن از آن‌ها دشوار بود و درکِ تمامِ ظرافت‌هایشان دشوارتر.

سانی از دریافتِ این حجمِ‌طولانی​ عظیم از اطلاعات در چنین زمانِ‌اعضای​ کوتاهی، هنوز گیج و منگ بود.

مهم‌تر از آن... از‌بمیرد​ مرورِ زندگیِ استاد اوروم‌سلولِ​ هنوز در شوک بود.

حسِ بسیار عجیبی بود. پیرمرد برایش کاملاً غریبه بود، اما با‌سنگیِ​ این حال، سانی احساسِ نزدیکیِ زیادی به او می‌کرد. پس از تجربهٔ‌تاریک‌ترین​ چیزهایی که کاسی بیرون کشیده بود، چطور می‌توانست چنین حسی نداشته باشد؟

به خاطرِ همین صمیمیتِ بی‌مقدمه بود‌تلخِ​ که سانی از مرگِ اوروم به‌نسلِ​ دستِ پادشاهِ شمشیرها به هم ریخته بود.

انگار دوستی‌کشید​ قدیمی را از‌طولانی​ دست داده باشد.

آهی کشید، نگاهش را به زمین‌چشمِ​ دوخت و به زندگیِ طولانی و‌چیزهای​ مرگِ تلخِ استاد اوروم فکر کرد.

بی‌انصافی بود که یکی از اعضای نسلِ اول این‌چنین حقیرانه بمیرد؛ دور از چشمِ همه در سلولِ سنگیِ کوچکی... آن هم‌جان​ به دستِ انسانی دیگر. پیرمرد چیزهای زیادی دیده بود، سرسختانه جنگیده بود و از مصیبت‌های هولناکِ بی‌شماری جان به در برده‌آرامش​ بود. تاریک‌ترین روزهای بشریت را پشت سر گذاشته و دیده بود که چطور دنیای تازه‌ای روی ویرانه‌های دنیای قدیم ساخته می‌شود.

با این حال،‌زمین​ زندگیِ پرماجرایش به چنین‌فکر​ پایانِ تلخی رسیده بود.

آه...

دست‌کم در آن لحظاتِ آخر آرامش داشت. وفادار‌سلولِ​ به اصولش جان داده بود و سرانجام از اینکه‌هولناکِ​ دِینش را به دوستِ دیرینه‌اش ادا کرده، آسوده‌خاطر بود.

این موضوع چندان از تلخیِ‌حقیرانه​ احساسِ سانی کم نمی‌کرد... اما‌سلولِ​ دست‌کم همین هم غنیمت بود.

هرچه بود، اوروم‌زمین​ علاقهٔ عمیقی به قلبِ‌فکر​ زاغ و دخترش داشت.

کی سونگ.

سانی با خود فکر کرد که آیا ملکهٔ کرم‌ها هم متقابلاً به پیرمرد اهمیتی‌سرسختانه​ می‌داد یا نه. آیا مرگِ پیرمرد، ملکه را هم مثلِ سانی غمگین می‌کرد؟ یا‌روی​ آن دخترکِ خجالتی که اوروم مدت‌ها پیش دیده بود، به‌کلی از بین رفته بود؟

و جایش را به موجودی مطلق داده بود‌چشمِ​ که قلب و ذهنش بیشتر به ایزدان شبیه بود‌جنگیده​ تا انسان‌ها، و در نتیجه عاری از انسانیت بود...

سانی نمی‌دانست.

افکارش به‌کشید​ سمتِ خودِ کی‌طولانی​ سونگ کشیده شد.

کاسی اشتباه نمی‌کرد؛ آن‌ها از یادهای‌چشمِ​ استاد اوروم چیزهای زیادی دربارهٔ فرمانروایان،‌چیزهای​ و به‌ویژه کی سونگ، فهمیده بودند.

ریشه‌هایش، زخم‌هایش... جزئیاتِ سرشتش، و تجربیاتِ سازنده‌ای که او را به آدمِ امروزی تبدیل کرده بود.‌سرسختانه​ البته هنوز چیزهای زیادی بود که سانی دربارهٔ ملکهٔ سرود نمی‌دانست، چرا که اوروم از بخش‌های‌قدیم​ وسیعی از زندگیِ او خبر نداشت. اما آن‌قدر می‌دانست که بتواند خیلی چیزها را حدس بزند.

در واقع، چیزهای‌زمین​ بسیار زیادی برای‌تلخِ​ فکر کردن وجود داشت.

حتی نمی‌دانست‌کشید​ از کجا‌دوخت​ شروع کند.

اول... شخصیتش.

ملکه سرود بدون شک موجودی کاملاً متفاوت از کیِ کوچک بود. زمان آدم‌ها‌دیگر​ را عوض می‌کرد و اتفاقاتِ مهم نیز همین‌طور... و او از این اتفاقات‌پشت​ کم ندیده بود. بیشتر از چیزی که بیشترِ آدم‌ها در تمامِ عمرشان تجربه می‌کردند.

وقتی حتی خودِ جهان هم با چیزهایی که کی سونگ از سر گذرانده و رقم زده‌بمیرد​ بود، از اساس تغییر کرده بود، چطور خودش می‌توانست همان آدمِ سابق بماند؟ و تازه این‌برده​ بدونِ در نظر گرفتنِ تغییراتِ گریزناپذیری بود که قدم گذاشتن در راهِ عروج به همراه داشت.

سانی و کاسی هر دو نمونه‌هایی از این بودند که آدم‌ها با رسیدن به رتبه‌های بالاتر چقدر عمیق دگرگون می‌شدند.‌سلولِ​ شیوهٔ زندگی، تفکر و درکشان از جهان با انسان‌های عادی کاملاً فرق داشت. در این میان، کی سونگ در راهِ‌روی​ عروج بسیار جلوتر از آن‌ها پیش رفته بود... جلوتر از هر انسانِ دیگری در جهانِ بیداری، به‌جز آن دو فرمانروای دیگر.

...با این حال،‌حقیرانه​ بعضی چیزها در یک‌همه​ آدم هرگز تغییر نمی‌کرد.

«اگر دشمن را بشناسی و‌حقیرانه​ خود را نیز بشناسی، از نتیجهٔ‌سنگیِ​ صد نبرد هم باکی نخواهی داشت.»

مگر این همان چیزی نبود‌طولانی​ که نفیس یک بار در اعماقِ‌اعضای​ کابوسِ سوم به او گفته بود؟

سانی تا آنجا پیش نمی‌رفت که‌تلخِ​ بگوید حالا کی سونگ را می‌شناسد، اما‌اول​ تا حدِ خوبی او را شناخته بود.

او در سالِ نزولِ طلسمِ کابوس به دنیا آمده بود. مادرش جنگجوی بیدارشده‌ای مهربان، اما‌جنگیده​ منزوی بود. قلبِ زاغ بیشترِ وقت خود را در عالمِ رؤیا می‌گذراند، پس کی سونگ‌قدیم​ که کنارِ کپسولِ خوابِ او با آن زمزمهٔ آرامش بزرگ می‌شد، حتماً احساسِ تنهایی می‌کرد.

با این حال، مادرش را دیوانه‌وار دوست داشت.‌چشمِ​ به او افتخار هم می‌کرد، چون مادرش یکی‌سرسختانه​ از قدرتمندترین بیدارشدگانِ جهان بود... اما نه قدرتمندترینِ آن‌ها.

از چشمِ سانی پنهان نماند که کی سونگِ جوان در حضورِ اشراف‌زادگانِ واقعی مانند آنویل و لبخندِ آسمان چقدر‌همه​ احساسِ نادیده‌گرفته‌شدن می‌کرد. حتماً موقعیتِ ناخوشایندی برای یک کودک بود — اینکه از خانواده‌ای بیاید که آن‌قدر برجسته باشد که‌تازه‌ای​ در دورهمی‌های خاندان‌های میراث‌دارِ نوپا راهش بدهند، اما نه آن‌قدر برجسته که احترام یا توجهِ چندانی از آن‌ها جلب کند.

به‌ویژه با در نظر گرفتنِ استعدادش‌تلخِ​ که به‌هیچ‌وجه از کسانی که برتر‌نسلِ​ از او دیده می‌شدند، کمتر نبود.

و بعد، مرگِ غم‌انگیزِ قلبِ زاغ پیش آمد و انتقامِ‌کوچکی​ بی‌رحمانه‌ای که کی سونگِ جوان از کسانی گرفت که هنگامِ‌برده​ جان دادنِ مادرش فقط تماشا کرده و هیچ کاری نکرده بودند.

خنده‌دار بود... اوروم از بی‌اعتناییِ سنگدلانهٔ او به حرمتِ جانِ انسان‌ها و بی‌رحمیِ ظالمانه‌اش به وحشت افتاده بود،‌مصیبت‌های​ اما سانی هیچ ایرادی در آن نمی‌دید. درست است، کی سونگ نه‌تنها کسانی را که مستقیماً مسئولِ دزدیدنِ‌پایانِ​ میراثش بودند کشت، بلکه هر تماشاچی‌ای را هم که به قلبِ زاغ کمک نکرده بود از پای درآورد...

با این حال، سانی اصلاً مطمئن نبود که اگر‌بی‌انصافی​ بزدلیِ کسی در مرگِ رین نقش داشت، خودش رحمِ‌چشمِ​ بیشتری نشان می‌داد. در واقع، احتمالاً خیلی بی‌رحم‌تر هم می‌شد.

این فقط نشان می‌داد که نسل‌های جدید واقعاً‌کرد​ با کسانی که پیش از طلسمِ کابوس به دنیا‌دور​ آمده بودند فرق داشتند... چه خوب و چه بد.

در هر صورت، هرچند آنچه در یادِ اوروم بود نشان نمی‌داد‌دیگر​ که بعد از قتل‌عام در کاخِ یشم چه اتفاقی افتاده است، سانی‌بشریت​ از قبل چیزهای زیادی می‌دانست و می‌توانست بقیه را هم حدس بزند.

در عرضِ چند سال، کی سونگ جایگاهِ دژِ خود را بالا برد و آن را به یکی از پرجمعیت‌ترین پایگاه‌های انسانی‌جان​ در غرب تبدیل کرد. او رفته‌رفته دامنهٔ نفوذش را گسترش داد، مسیرهایی را در عالمِ رؤیا پاکسازی کرد تا دژهای مختلف‌آرامش​ را به هم متصل کند، و درست مانند سرنگهبانِ دلاوری و حصار در شرق، به سنگ‌بنای نیروهای انسانی در آنجا تبدیل شد.

در مقطعی، به دستهٔ شمشیرِ شکسته پیوست و به مصافِ کابوسِ دوم رفت، به یک استاد تبدیل شد‌چشمِ​ و شهرتِ گسترده‌ای به دست آورد. پس از آن، کی سونگ ترورِ فاسد‌شده‌ای را که بر مصبِ رودِ اشک‌گذاشته​ حکومت می‌کرد شکست داد، مسیرِ دریای توفان را باز کرد و پیوندهای میانِ غرب و شرق را محکم‌تر ساخت.

و به این ترتیب به همهٔ‌تلخِ​ بیدارشدگان کمک کرد تا ریشه‌های خود را‌اول​ در خاکِ نامهمان‌نوازِ عالمِ رؤیا عمیق‌تر کنند.

در حالی که آنویل علیه جنگلِ تاریک می‌جنگید و رهبریِ فتحِ قلمروهای جدید در شمال را‌مصیبت‌های​ برای انسان‌ها بر عهده داشت، او مشغولِ توسعهٔ حوضهٔ رودِ اشک و تقویتِ جایگاهِ انسان‌ها در‌می‌شود​ آنجا بود. این کار به خاندانِ سرود کمک کرد تا به اوجِ قدرت و شهرت برسد.

...و در مقطعی در طولِ آن سال‌ها،‌دور​ تبارِ ایزدیِ ایزدبانوی جانوران را نیز پیدا‌چیزهای​ کرده و از آنِ خود کرده بود.

ناولها | novelha.net