---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 138: تجدیدِ دیدارِ غیرمنتظره • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 138: تجدیدِ دیدارِ غیرمنتظره

0

بی‌شک کاستر بود — تنها کسی که سانی تا‌اثری​ به حال دیده بود نفیس را در مبارزه شکست‌کرد​ دهد، حتی اگر فقط در یک تمرین بوده باشد.

در آکادمی، کاستر ستارهٔ گروهِ خفتگانِ آن‌ها بود. خوش‌قیافه و صمیمی بود و نه‌تنها‌می‌شد​ محبوبیت داشت، بلکه همه به او احترام می‌گذاشتند. و با اینکه اعتراف به آن‌این​ برای سانی دردناک بود، اما دلیلش فقط جایگاهِ والای او به‌عنوانِ یک میراث‌دار نبود.

حتی دیگر میراث‌داران هم به او احترام می‌گذاشتند. بسیاری حتی‌کرد​ او را پادشاهِ واقعیِ رده‌بندی‌ها می‌دانستند و گمان می‌کردند که‌دردسرسازی​ ستارهٔ دگرگون جایگاهِ اولش را اشتباهی به دست آورده است.

کاستر قدرتمند، ماهر و جذاب بود. همچنین فروتن بود‌خاموش​ و شخصیتِ دلنشینی داشت که باعث می‌شد کسی نتواند از‌گانلاگ​ او بدش بیاید. پیشینه‌اش بی‌نقص بود و آینده‌اش بی‌چون‌وچرا روشن.

در اصل،‌نزدیک​ او نقطهٔ‌بودند​ مقابلِ سانی بود.

لعنتی! می‌دونستم این صدا آشناست!

سانی سرش را چرخاند‌اوه​ و با بهت‌وحیرت به‌خاموش​ مردِ جوانِ خوش‌قیافه خیره ماند.

اون یارو اینجا چی‌کار می‌کرد؟

آن دو خفته که حتی نمی‌دانستند چقدر به چشیدنِ‌اثری​ لبهٔ تیزِ تکهٔ نیمه‌شب نزدیک شده بودند نیز داشتند همین‌هیچ​ کار را می‌کردند. دیگر اثری از هیجان در چهره‌شان نبود.

«اوه. تویی.»

این حرفِ من بود!

کاستر با لبخندی خاموش به آن‌ها نگاه کرد. هیچ خصومتِ آشکاری در چشمانش‌خصومتِ​ دیده نمی‌شد، اما انگار افرادِ گانلاگ میلشان را برای دردسرسازی از دست داده‌لحنی​ بودند. یکی از آن‌ها پس از نگاهی به دیگری، با لحنی مردد گفت:

«این یارو رو می‌شناسی، کاستر؟»

او سر تکان داد.

«آره. توی آکادمی با هم بودیم. بچه‌ها، به‌خاموش​ رفتارِ بی‌ادبانه‌ش توجه نکنین — مدلش همینه. ظاهرش‌انگار​ یکم خشنه، ولی اگه خوب بشناسینش آدمِ واقعاً خوبیه.»

ما از‌اثری​ کِی تا حالا‌اوه​ همدیگه رو می‌شناسیم؟

سانی از این حرف به‌طرزِ غیرمنطقی‌ای خشمگین شد، اما خودش‌هیجان​ را مجبور کرد دهانش را ببندد. می‌فهمید که کاستر فقط سعی‌آشکاری​ دارد اوضاع را آرام کند. در واقع، ورودش خیلی به‌موقع بود.

سانی از توانایی‌اش برای ازپادرآوردنِ چند اوباش مطمئن‌جذاب​ بود... اما بعدش چه می‌شد؟ شک داشت که‌بدش​ دیگر اعضای لشکرِ گانلاگ فقط بنشینند و تماشا کنند.

درافتادن با اربابانِ قلعه‌اوه​ در اولین روزِ حضورش‌خاموش​ در اینجا، اصلاً باب‌میلش نبود.

در این میان، آن اوباش بی‌خیال شده بودند.‌لبخندی​ سعی کردند ظاهرِ مسلطِ خود را حفظ کنند؛‌نمی‌شد​ پس نگاهِ تیره‌ای به کاستر انداختند و عقب کشیدند.

«کمی ادب به دوستت‌بودند​ یاد بده، کاستر. دفعهٔ‌کار​ بعد این‌قدر آسون نمی‌گیریم.»

با این حرف، چرخیدند و به صندلی‌هایشان برگشتند و به هر‌شخصیتِ​ کسی که جرئت می‌کرد به آن‌ها خیره شود، نگاه‌های تهدیدآمیزی انداختند.‌روشن​ طولی نکشید که تالارِ بزرگ بارِ دیگر از همهمهٔ صداها پر شد.

کاستر با چشمانش آن‌ها را‌تویی​ دنبال کرد و سپس رو به‌هیچ​ سانی چرخید؛ لبخندش کمی گرفته شد.

«این کار...‌اثری​ خیلی هوشمندانه‌چهره‌شان​ نبود، دوستِ من.»

سانی پوزخند زد.

«آره، خب...‌اشتباهی​ کی گفته‌آورده​ من باهوشم؟»

وایستا، نه، این درست درنیومد!

مردِ جوانِ قدبلند چند‌چهره‌شان​ ثانیه به او خیره‌لبخندی​ ماند و بعد آه کشید.

«به هر حال،‌شده​ از دیدنتون خیلی‌داشتند​ خوشحالم. هر دوتاتون.»

با این حرف‌دست​ نشست، انگار کسی‌قدرتمند​ دعوتش کرده باشد.

خب... باید اعتراف می‌کرد که آشناییِ مختصری با‌خاموش​ هم داشتند. اینکه آدم بخواهد با کسانی که در‌افرادِ​ آکادمی هم‌دوره‌اش بوده‌اند حرف بزند، تا حدودی قابل‌درک بود.

با این‌اثری​ حال، سانی‌چهره‌شان​ اصلاً خوشش نیامد.

نگاهِ گذرایی به‌شده​ کاسی انداخت، لبخندِ‌داشتند​ سردی زد و گفت:

«چیه؟ خیلی جا‌دست​ خوردی که ما‌قدرتمند​ رو زنده می‌بینی؟»

کاستر مکث کرد.

«خوبه که‌اثری​ تونستین جونِ سالم‌اوه​ به در ببرین.»

انگار این روشِ او بود‌نیز​ برای اعتراف به اینکه بله، غافلگیر‌چهره‌شان​ شده، اما غافلگیریِ خوشایندی بوده است.

بر کسی پوشیده نبود که بقیهٔ خفته‌های آکادمی، سانی و کاسی را به چشمِ دو مردهٔ‌بدش​ متحرک می‌دیدند. همان‌طور که نفیس و کاستر دو جایگاهِ اولِ رده‌بندی را در اختیار داشتند، این‌چرخاند​ دو نفر کاملاً قعرنشین بودند. به همین خاطر، هر دوی آن‌ها طرد و منزوی شده بودند.

البته در موردِ سانی، او نه‌تنها‌حرفِ​ از رفتارِ سردِ هم‌دوره‌ای‌هایش استقبال می‌کرد،‌خصومتِ​ بلکه خودش بانیِ این انزوا بود.

در هر صورت، هیچ‌کس نمی‌خواست دوروبرشان بپلکد؛ انگار می‌ترسیدند به هالهٔ نامرئیِ‌هیچ​ مرگی آلوده شوند که همه‌جا سایه‌به‌سایه دنبالشان می‌کرد. خودِ سانی هم در گذشته‌دیگری​ از این قاعده مستثنا نبود و تا جای ممکن از کاسی دوری می‌کرد.

دیدنِ آن دو نفر، صحیح و‌داشتند​ سالم، پس از ماه‌ها زندگی در میانِ‌تویی​ وحشت‌های ساحلِ فراموش‌شده حتماً خیلی عجیب بود.

کاسی لبخند زد.

«ممنونم.»

کاستر پاسخِ لبخندش را‌چهره‌شان​ داد و با لحنی که‌خاموش​ به‌طرز عجیبی گرم بود پرسید:

«تو کاسیا‌نزدیک​ هستی، درسته؟ و‌نیز​ تو... اِم... سانلسی؟»

سانی با‌اشتباهی​ خشکی سر‌آورده​ تکان داد.

«درسته. هرچند عجیبه که اسممون‌تویی​ یادت مونده. فکر نکن فراموش‌کرد​ کردیم شماها چطور باهامون رفتار می‌کردین.»

کاسی دستش را‌هیجان​ فشرد و با‌تویی​ لحنی سرزنش‌آمیز گفت:

«سانی!»

کاستر تک‌خنده‌ای کرد.

«نه، نه. حق با اونه. ما مثل‌لبخندی​ یه مشت عوضی رفتار کردیم. الان که فکر‌نمی‌شد​ می‌کنم... خیلی کارای اشتباهی کردیم. کاش بیشتر می‌فهمیدیم...»

صدایش برید و پس از‌اوه​ مدتی سکوت، مردِ جوان و‌نگاه​ خوش‌قیافه ناگهان با حسرت لبخند زد.

«اما باز هم، اون روزای آکادمی اون‌قدرها هم بد نبود، مگه نه؟ هه،‌تویی​ هنوز اولین باری که دیدمت یادمه، سانلس. حسابی خودی نشون دادی! اون همه‌گانلاگ​ خالی‌بندی: تف کردن تو صورتِ تایرنت‌های بیدارشده، کشتنِ قدیس‌های شمشیر با یه اشارهٔ انگشت...»

با یادآوریِ‌اشتباهی​ آن روزهای خوبِ‌است​ گذشته، دوباره خندید.

سانی نیشخند زد.

هوسِ کمی شیطنت کرده بود.

«چی، اون کارای پیش‌پاافتاده؟ ها! بچه‌بازی‌داشتند​ بود. باید می‌دیدی تو هزارتو چه‌کار‌اوه​ کردم. اون واقعاً پز دادن داره.»

کاستر در حالی که‌آورده​ برقی از شوخ‌طبعی در چشمانش‌همچنین​ می‌رقصید، به او نگاه کرد.

«اوه؟ خب...‌هیجان​ تعریف کن.‌اوه​ دیگه چه‌کار کردی؟»

سانی با‌اثری​ بی‌تفاوتیِ تمام‌چهره‌شان​ شانه بالا انداخت.

«از این کارا. بذار ببینم...»

چند لحظه وانمود کرد‌آورده​ دارد فکر می‌کند و‌جذاب​ بعد با لحنی بی‌حوصله گفت:

«فکر کنم خارق‌العاده‌ترین کاری که کردم این بود که یه اهریمنِ اعظم رو فقط با یه ضربهٔ‌افرادِ​ شمشیرم کشتم. درجا کلکش رو کندم، بدون هیچ دردسری. تازه یه خاطره هم از کشتنش گیرم اومد.‌بچه‌ها​ اِم، ولی قبل از اینکه بپرسی — نه، نمی‌تونم نشونت بدم. چون، اِم... آخ... آها، درسته. خوردمش...»

ناولها | novelha.net