چپتر 1666: معبدِ سرگردان
0سانی و نفیس پس از گرفتنِ تمامِ اطلاعاتی که آنواقعاً خفتهٔ وحشتزده داشت، گذاشتند استراحت کند. نفیس بیدرنگ به سمتِطلسم خروجیِ معبد رفت... اما سانی او را به اعماقِ آن برد.
طولی نکشید کهاین به پلکانی رسیدند وبعضی به زیرِ زمین رفتند.
معبدِ بینام بزرگتر از نمایِ بیرونیاش بود، چون زیرزمینی پهناورواقعاً داشت. در واقع، تقریباً نسخهٔ کپیِ بینقصی از طبقهٔ باشکوهِ بالاییکدام بود؛ با همان تالارِ بزرگ، اتاقهای فرعی و خلوتگاهِ درونیِ خودش.
البته تفاوتهایی هم به چشم میخورد. اول اینکه در معبدِ زیرزمینیطلسم هیچ محرابی نبود. راهی هم به حیاط نداشت. در عوض، دروازهٔچیزهایی بلندی پوشیده از حکاکیهای پیچیده، روی دیوارِ مرمرین تراشیده شده بود.
سانی و نفیس که به تالارِ زیرزمینی رسیدند، آنجا غرق در تاریکیِ نفوذناپذیری بود. حتی نورِمطمئن درخشانِ شعلههایی که در کفِ دستِ نفیس میسوخت هم حریفِ آن تاریکی نمیشد... سانی هنوز نمیخواستقبل کسی از چیزهای پنهانِ آنجا باخبر شود، برای همین همهچیز را در تاریکترینِ سایهها پوشانده بود.
آن هم دلیلِ موجهی داشت.
سانی پس از فتحِ معبدِ بینام فهمیده بود کهکارهای تمامِ دژها ویژگیِ خاصی دارند. برخی از این ویژگیهاسنگرهای جزئی بودند، اما بعضی دیگر کارهای واقعاً خیرهکنندهای میکردند.
سانی آنها را «اجزا» مینامید.
مطمئن نبود که این اجزا ویژگیِ ذاتیِ این سنگرهای باستانیاند، یا طلسم آنها را به هرمطمئن کدام اضافه کرده است؛ درست مثلِ گذرگاهها. شاید طلسم صرفاً بر پایهٔ چیزهایی که از قبلقبل وجود داشت عمل میکرد، ویژگیهای موجود را تقویت میکرد و دسترسیِ انسانها به آنها را آسان میساخت.
اما سانی خوب میدانست که تنها قدیسی که دژ را به روحش پیوند زده باشد،مینامید میتواند به آن فرمان دهد و از این اجزا استفاده کند. طلسم بهاحتمال زیاد اینپایهٔ فرایند را برای آنها آسانتر میکرد... اما سانی مجبور بود خودش تهوتوی همهچیز را دربیاورد.
خوشبختانه، آنقدرها هم سخت نبود.
تا جایی که او دستگیرش شده بود، معبدِ بینام دو جزء داشت که درکرده میانِ دژها هر دو نسبتاً قدرتمند به حساب میآمدند؛ البته نه در سطحِ دژهای بزرگتقویت یا برجِ عاج، اما در مقایسه با دژهای کوچکتری مثلِ پناهگاهِ نوکتیس بسیار برجستهتر بودند.
جزءِ اولِ معبدِاین بینام نسبتاً سرراستبودند بود. نگهبانِ نامرئی بود.
این موجودِ نادیدنی و غیرقابلدرک، هر کسی و هر چیزی را که میخواست واردِ معبد شودمطمئن میکشت؛ البته تا پیش از پیداشدنِ سروکلهٔ سانی که از روی استخوانهای باستانی گذشت و بهقبل آنجا رسید. سانی حدس میزد که نگهبان بهخاطرِ صفتش، یعنی [شعلهٔ ایزدی]، اجازهٔ عبور داده است.
درست همانطور که در کابوسِجزئی اولش، چون روحش حاملِ [نشانِواقعاً ایزدی] بود، توانست واردِ معبد شود.
...در واقع، دژِ او همان معبدی بود که زمانی خودش راطلسم در آن برای ایزدان قربانی کرده بود. آن زمان سانی گمانچیزهایی میکرد آنجا معبدِ ایزدِ سایه است، اما حالا نظرِ دیگری داشت.
هرچه باشد، زمانبندیِ وقایع با عقل جور درنمیآمد. زمانی که کاروانِ برده هنگامِ تلاش برای عبور از کوههاسنگرهای از بین رفت، سربازانِ امپراتوری داشتند زیارتگاهها و صومعههای ایزدِ سایه را نابود میکردند. با این حال، عمارتِویژگیهای تاریکِ این معبدِ بزرگ طوری به نظر میرسید که انگار در همان زمان هم سالهای بیشماری از ویرانیاش میگذشت.
از طرفی، کلماتی بود که طلسم هنگامِ سرفهکردن و بالاآوردنِ خون روی محرابِ سیاهاجزا به زبان آورده بود. نگفته بود که خودش را بهعنوانِ قربانی تقدیمِ ایزدِ سایهشاید کرده است... در عوض، گفته بود که خودش را به تمامِ ایزدان تقدیم کرده است.
سایه تنها کسیاین بود که بهبودند او گوش سپرده بود.
بنابراین حالا سانی گمان میکرد که معبدِ بینام از تقریباً هر چیزِ دیگری که در عالمِ رؤیا دیده بود، بسیارصرفاً باستانیتر است. اگر حق با او بود، این معبد در سپیدهدمِ زمان، در روزهای آغازینِ عصرِ ایزدان ساخته شده بودزده و هدفش پرستشِ تمامِ مجمعِ خدایان بود... از جمله ایزدِ هفتم، که هنوز از صحنهٔ هستی پاک و فراموش نشده بود.
شاید به همین دلیل بود که این معبد و تمامِ معابدِ دیگریمیکردند که برای مجمعِ هفت ایزد ساخته شده بودند، متروکه و رها شدند.است آنها فراموش شده بودند، درست همانطور که ایزدِ رؤیا فراموش شده بود.
به این ترتیب، معبدِویژگیها بینام به همان اندازهدیگر میتوانست معبدِ ایزدِ فراموششده باشد.
شاید از همان اول هم همینطور بود ودیگر به دستِ بدعتگذارانی بنا شده بود که برخلافِمطمئن خواستِ ایزدانِ باقیمانده، آن ایزدِ گمشده را میپرستیدند.
ماجرا هرچه که بود، معبدِ بینام در زمانِ کابوسِ اولِ سانی هزاران سال بودکرده که خالی افتاده بود؛ کابوسی که در آخرین روزهای عصرِ طلایی رخ داد، درست پیشتقویت از آنکه عصرِ گذرای دیمونها از راه برسد و جهان را به ورطهٔ نابودی بکشاند.
در کابوسِ اولِ او، معبد بر قلهٔ کوهی سیاه، متروک وخیرهکنندهای دورافتاده قرار داشت. تنها موجودی که پا به آنجا گذاشته بوداضافه شاهِ کوه بود، که انگار او نیز جرقهٔ ایزدی در روحش داشت.
اما حالا، معبدِ بینام هرطورجزئی که بود سر از اینجاواقعاً در گورِ خدا درآورده بود.
دلیلِ اینبرخی تناقض... دومین جزءِجزئی معبدِ بینام بود.
آن بیرون در تاریکیِ تالارِ زیرزمینی، حلقهٔ جادوییِ عظیمی روی دیوارِ روبهروی دروازهٔ بلند حک شده بود. این حلقه از رونها یا عناصرِ هیچ نوع جادوی دیگری که برای سانی آشنا باشد، تشکیلمیساخت نشده بود. تنها چیزی که به ذهنش میرسید و شبیهِ افسونِ معبدِ بینام بود، چاقوهایی بود که ایزدِ خورشید همراه با سرورانِ زنجیر خلق کرده بود... شاید این جادوی ایزدی بود که از هیچعاج قانونی پیروی نمیکرد و صرفاً به واسطهٔ وجود داشتنش، جهان را تسلیمِ ارادهٔ خود میکرد. در این صورت، مطمئن نبود که «جادو» واژهٔ درستی برای توصیفش باشد. «معجزه» خیلی بیشتر برازندهٔ چنین کاری بود.
در هر صورت، آن حلقهٔ جادویی قلبِبعضی افسونی بود که به دژِ او اجازهاجزا میداد آزادانه در میانِ عوالم پرسه بزند.
تا زمانی که اربابِ دژ معبدِ باستانی را غرقکارهای در اقیانوسی از جوهر میکرد، معبد میتوانست از یکسنگرهای مکان غیب شود و معجزهآسا جای دیگری ظاهر شود.
اینگونه بود که سانی دژِ خود را درست در قلبِ گورِ خدا قرار داده بود. گمان میکرد مدتها پیشباستانیاند از آنکه طلسمِ کابوس آن را به یک دژ تبدیل کند نیز در میانِ عوالم پرسه میزده است. معبدِتقویت سرگردان روی قلهٔ آن کوه تاریک ساخته نشده بود، بلکه یک روز همانطور ویرانه در آنجا ظاهر شده بود.
سانی هنوز نمیخواست کسی بداند که دژش میتواند سفر کند. تنها زمانی میتوانستاضافه این راز را با نفیس در میان بگذارد که نفیس آنقدر به اومیکرد اعتماد پیدا کند که این اطلاعات را از پادشاهِ شمشیرها پنهان نگه دارد.
از این رو در تاریکی قدم زدند تادیگر به دروازهٔ بزرگ رسیدند. نفیس چیزی نگفت ومطمئن اجازه داد سانی دروازهٔ سنگین را باز کند.
پشتِ آن... سطحِاین صافی از استخوانِبودند سفید قرار داشت.
در نگاهِ اول به نظر میرسید دروازه به هیچکجا جز یکخیرهکنندهای بنبست راه ندارد. اما در واقع شکافِ باریکی در استخوانِ باستانی وجودکرده داشت، درست به اندازهای که یک نفر بتواند از آن عبور کند.
شکاف به اندازهٔ داخلِ تالارِ زیرزمینی تاریکمطمئن بود و بادی که از میانش میوزید،کرده بوی شیرینِ برگهای پوسیده را با خود میآورد.
نفیس اخم کرد.
«اون شکاف...برخی یکراست میرهویژگیها به گودالها؟»
سانی سر تکان داد.
«دقیقاً.»
نفیس لحظهای مکث کرد.
«پس ازبرخی پایین بهویژگیها دژت حمله نمیشه؟»
سانی به سمتِ شکافِویژگیها تاریک رفت و کمی چرخیدکارهای تا از آن رد شود.
«نه... خودت میبینی.»
نفیس که از جوابش راضی نبودبودند اما نمیخواست بیشتر بپرسد، آهی کشید وآنها به دنبالِ او واردِ تاریکیِ نمور شد.