چپتر 508: نبردِ سایهها
0کورت با سرعتی وحشتناک حرکت کرد و فاصلهٔ بین مرکزِآنجا میدانِ نبرد و ردیفِ اولِ صندلیها را، جایی که سانیدیر و استاد جت بودند، در کسری از ثانیه طی کرد.
فقط از طرزِ حرکتش میشد راحت فهمیدمیشدند که هستهٔ روحش خیلی وقت پیش کاملاًپرتاب اشباع شده است. او واقعاً بیدارشدهٔ قدرتمندی بود.
...با این حال،خشکش این زمان برایبدنش احضارِ خاطره کافی نبود.
جرقههای سفیدی که قرار بود تیغهای دستهبلند را شکل دهند، تازه داشتند دورِ دستِ جت پدیداراحضار میشدند، اما کورت دیگر به او رسیده بود. یکی از دستانِ کورت به جلو پرتاب شدسایهاش و چاقویی ساختهشده از آلیاژی عجیب و مات، انگار که از غیب، در آن ظاهر شد.
البته هیچ جادویی در ظهورِ ناگهانیِهدف آن در کار نبود. چاقو صرفاً درسرِ غلافی مخفی روی ساعدش پنهان شده بود.
البته استاد جت بسیار سریعتر بود. پیش از آنکه ضربه به تنش برسد،جلو آن را دفع کرد... اما در آخرین لحظه، کورت مچش را چرخاند و دستهناگهانیِ را رها کرد تا چاقو از کنارِ جت رد شود و به پرواز درآید.
...مستقیم به سمتِ سانی.
سانی تقریباًکنارِ هیچ وقتیپرواز برای واکنش نداشت.
نگاهِ بیرحم هنوز در حالِ احضار شدن بود، پسسایهاش سانی از دستِ دیگرش استفاده کرد تا چاقو راهدر پس بزند. دستش بالا پرید، اما بعد خشکش زد.
«نه، اشتباهه!»
سانی با کسری ازاشتباهه ثانیه تأخیر فهمید که چاقوهدفِ بدنش را هدف نگرفته است.
هدفِ چاقو سایهاش بود.
و از آنجا که زمانِ گرانبهایی را بر سرِ تشخیصِآنجا اشتباهِ نیتِ قاتل هدر داده بود، دیگر دیر شده بود کهکنار بدنش را کنار بکشد تا سایه از مسیرِ خطر دور شود.
خوشبختانه، سایهٔتازه سانی میتوانستدورِ خودش حرکت کند.
ناگهان هماهنگیاش را با حرکاتِ او به هم زد وسایهاش به کناری پرید، و گذاشت چاقو در کفِ زمین فروداده برود و شبکهای از ترکها روی تختههای محکمِ چوبِ مصنوعی بیندازد.
سانی که جاشود خورده بود، بامستقیم تأخیر به عقب پرید.
«این دیگه چیه...»
احتمالاً هر بیدارشدهٔ دیگری با آن حملهٔ مکارانه کشته میشد.رسیده اما از بختِ بدِ کورت، او با مبارزی روبهرو شدهانگار بود که در تمامِ امورِ مربوط به سایه تبحر داشت.
چند قدم آنطرفتر، استاد جت داشت دفاعش را به حمله تبدیلآنجا میکرد. مشتش انگار به جلو تلپورت شد و هوا را چنان سریعبکشد شکافت که موجِ ضربهٔ کوچکی در میدانِ نبردِ زیرزمینی به جریان انداخت.
اما کورت خیلی وقت بود که عقب کشیده بود. بهمحضِ اینکه چاقو را پرتاب کرد، بدنش راشدن از جوهر اشباع کرد و به عقب جهید، صندلیهای مخملی را در هم شکست و لحظهای بعد درگرانبهایی دوازده متریِ آنها ظاهر شد. پاهایش که به زمین رسید، دوباره در حرکت بود و به پهلو میدوید.
همزمان، سه چاقوی دیگر با سرعتی وحشتناک به سمتِسایهاش استاد جت و سانی پرواز کردند. هدفشان کشتن یا زخمیداده کردنِ آنها نبود، بلکه فقط میخواستند سرعتشان را کم کنند.
یکی برای آن عروجیافتهدورِ بود، یکی برای سانی،اما و آخری برای سایهاش.
سانی چاقو را جاخالی داد و سایه را احضار کرد تا دورِ بدنش بپیچد، وتشخیصِ حس کرد قدرت و سرعتش از قبل هم بیشتر شده است. به جلو شتافت ومیتوانست سرانجام سطحِ چوبی و خنکِ دستهٔ نگاهِ بیرحم را حس کرد که در دستش ظاهر شد.
«بد... بدک نیست...»
صدای جتخشکش این فکرتأخیر را پارهپاره کرد:
«مراقب باش!تازه داره یهدورِ نقشهای میک...»
پیش از آنکه بتوانداشتباهه حرفش را تمام کند، لبخندیهدفِ تاریک روی صورتِ کورت نشست.
لحظهای بعد، چیزِ عظیمی تختههای کف راسمتِ در هم شکست و به او ضربههنوز زد... یا دستکم سعی کرد ضربه بزند.
دروگرِ روح بهراحتی از مسیرِ حمله کنار رفت و به عقب پرید، سپس ناگهانتشخیصِ چرخید و باعث شد سایهاش کوچکتر شود. چاقوی چهارمی از غیب ظاهر شد وسایهٔ دقیقاً همانجایی از کفِ زمین را سوراخ کرد که سایه لحظهای پیش آنجا بود.
کورت نوچ کرد.
«...خیلی رو اعصابه.»
در این میان، سانی بهدرآید چیزی خیره شده بود که ازنداشت زیرِ کفِ زمین بیرون خزیده بود.
شبیهِ تپهای از کهنهپارهها بود، با دو بازوی بلند که مفصلهای اضافی داشتند و از آن بیرونقاتل زده بودند و هر کدام به سه چنگالِ خمیده و وحشتناک ختم میشدند. آن موجودِ بلندقامت تاحرکاتِ حدودی شبیهِ انسان بود، با شانههایی پهن و سری کوچک که با کلاهِ ژندهای پوشانده شده بود.
از حماقتِ خودش خشمگین شد.
«یه پژواک...بعد لعنت، معلومه کهتأخیر یه پژواک داره!»
وگرنه چرا اون حرامزادهپرواز باید اینقدر به کشتارگاه ووقتی میدانِ نبردِ زیرزمینیاش سر میزد؟
اما یک جای کار میلنگید... آن چیز هر چه که بود، شبیه هیچکدام از جانورانِ خفتهای نبود کههدر سانی تا به حال دیده بود. اگر میخواست حدس بزند، حاضر بود شرط ببندد که آن موجود دستکمگذاشت از رتبهٔ سقوطکرده است و حداقل ۳ هستهٔ روح در لاشهٔ ژندهاش پنهان کرده است. شاید هم بیشتر...
مگر میدانِتازه نبرد مخصوصِدورِ پژواکهای خفته نبود؟
با ظاهر شدنِ شمشیرِاشتباهه خمیده و شرورانهای در دستانِهدفِ کورت، سانی جوابش را گرفت.
سه موجودِ کابوسِ دیگر ناگهان از دلِ سایهها بیرون آمدند. دستکم اینها دیگر سقوطکرده به نظر نمیرسیدند. البته مطمئن نبود جانورند یا هیولا... فقط میدانست ظاهرِ کاملاً تهدیدآمیزی دارند.هدف یکی پوشیده از کیتینِ سیاه بود و دمِ بلندی داشت که به تیغهای دندانهدار ختم میشد؛ قطراتِ سم از آن میچکید و سوراخهایی دودزا روی زمین به جا میگذاشت.کناری دیگری ترکیبِ چندشآوری از انسان و هزارپایی رنگپریده بود، با دستوپاهایی پرشمار و نازک مثلِ سوزنِ استخوانی. آخری شبیه به عروسکِ خیمهشببازی بود که چاقوهایی تیز به مچهایش دوخته بودند.
هر چهار پژواک استاد جت را محاصره کردند. اگر پای هر کسِ دیگری درتشخیصِ میان بود، سانی احتمالاً نگران میشد... اما دروگرِ روح ککش هم نگزید. فقط گلیوشسایهٔ را بالا برد و لبخندِ شومی زد. هوای میدانِ نبردِ زیرزمینی ناگهان بهشدت سرد شد.
احتمالاً میتوانست بدون دردسرِ چندانی از پسِمیشدند پژواکها بربیاید، حتی اگر یکی از آنهاپرتاب دیوی سقوطکرده یا چیزی بدتر از آن بود.
اما آیا میتوانست همزمان حواسش بهبدنش سایهاش هم باشد؟ این چیزی نبودزمانِ که آدمها بهطور غریزی بلد باشند...
با حملهٔ موجوداتِ کابوس، کورت خودش را با سایههای رقصانواکنش احاطه کرد و به جلو یورش برد... اما سانی فقطبزند یک قدم عقب رفت و ناگهان سرِ راهش سبز شد.
هر چه آن حرامزاده بیشتربدنش از سایهها استفاده میکرد، دسترسیِآنجا سانی به او آسانتر میشد.
رگهای از غافلگیری دردورِ چشمانِ قاتل دید واما نگاهِ بیرحم را فرود آورد.
این خاطرهٔ دلگیر در آن لحظهبدنش به شکلِ شمشیرِ کوتاهی بود، پسزمانِ فاصلهٔ تقریباً صفرِ بینشان مشکلی ایجاد نمیکرد.
کورت هر طور که بود از تیغهٔ نقرهای جاخالی داد و با شمشیرِ خمیدهاشهنوز ضربهای به سانی زد. با اینکه سرعتِ فوقالعادهای داشت، سانی خیلی خیلی سریعتر بود.بدنش نگاهِ بیرحم را حرکت داد و بیآنکه زحمتِ چندانی بکشد جلوی ضربه را سد کرد.
«راحت بود...»
همزمان، حرفِتازه استاد جتدورِ در ذهنش پیچید...
فقط یه اشتباه کافیه.
آره... سانی این را خیلی خوب میدانست. معمولاًتقریباً خودش از این حقیقتِ مرگبار سود میبرد واحضار از اشتباهاتِ دشمنانش برای از پای درآوردنشان بهره میگرفت.
اما اینخشکش بار، ورقتأخیر برگشته بود.
با صدای کرکنندهٔ خردشدنِ چیزی و پیچیدنِ غرشِ پردردی پشتِ سرشان، برقی از پیروزی درچاقویی چشمانِ کورت درخشید. در همان لحظه، سایهاش ناگهان تکان خورد. با اینکه جلوی شمشیرِ خمیدهصرفاً سد شده بود، بازتابِ سیاهِ آن در دستِ سایه همچنان بهسرعت به سمتِ بدنِ سانی میآمد.
اما پیش از آنکه بتواند او را از پاهدفِ درآورد، تیغهٔ نگاهِ بیرحم ناگهان با درخششی کورکننده شعلهور شدهدر و نورِ خالصِ خورشید را به میدانِ نبردِ زیرزمینی کشاند.
سانی افسونِ [بلعندهٔ نور] رادرآید فعال کرده بود که میتوانستواکنش نور را جذب و دفع کند.
چون بسیار درخشانتر از لامپهای سالنِ تئاترنگرفته میتابید، سایهٔ کورت ناگهان به عقب پرتاب شداشتباهِ و پشتِ سرش، دور از سانی، پدیدار گشت.
حیرت چهرهٔ استخوانیِ قاتل را در هم کشید. بهسرعتدیگر عقب جهید تا بینِ خود و شمشیرِ کوتاه وعجیب درخشان که داشت به سمتِ قلبش میرفت، فاصله بیندازد.
اما قبضهٔ نگاهِ بیرحماشتباهه ناگهان دراز و تبدیلنگرفته به میلهٔ نیزه شد.
پیش از آنکه کورت بتواند کاریمستقیم کند، تیغهٔ نقرهای زرهش را شکافتنگاهِ و تا عمقِ سینهاش فرو رفت.
با چشمانی پر از ناباوری دهان باز کرد. اما پیش اززمانِ آنکه کلمهای از لبانش خارج شود، سرنیزه با شدتی دیوانهوار گداختهبکشد شد و ناگهان، شعلههایی سفید بدنِ قاتل را در بر گرفت.
در عرضِتازه چند ثانیه، بهدستِ خاکستر تبدیل شد.
سانی آه کشید.
[انسانی بیدارشده کشته شد: کورت.]
[سایهات قویتر میشود.]
«چه حیف... امیدوار بودم از کسیمستقیم که مثل خودم از سایهها استفادهنگاهِ میکنه، بیشتر از یه قطعه گیرم بیاد.»
اما حرفِخشکش طلسم هنوزتأخیر تمام نشده بود.
[پژواکی به دست آمد.]