---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 508: نبردِ سایه‌ها • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 508: نبردِ سایه‌ها

0

کورت با سرعتی وحشتناک حرکت کرد و فاصلهٔ بین مرکزِ‌بعد​ میدانِ نبرد و ردیفِ اولِ صندلی‌ها را، جایی که سانی‌زمانِ​ و استاد جت بودند، در کسری از ثانیه طی کرد.

فقط از طرزِ حرکتش می‌شد راحت فهمید‌پدیدار​ که هستهٔ روحش خیلی وقت پیش کاملاً‌جلو​ اشباع شده است. او واقعاً بیدارشدهٔ قدرتمندی بود.

...با این حال،‌می‌شدند​ این زمان برای‌رسیده​ احضارِ خاطره کافی نبود.

جرقه‌های سفیدی که قرار بود تیغه‌ای دسته‌بلند را شکل دهند، تازه داشتند دورِ دستِ جت پدیدار‌آلیاژی​ می‌شدند، اما کورت دیگر به او رسیده بود. یکی از دستانِ کورت به جلو پرتاب شد‌روی​ و چاقویی ساخته‌شده از آلیاژی عجیب و مات، انگار که از غیب، در آن ظاهر شد.

البته هیچ جادویی در ظهورِ ناگهانیِ‌بزند​ آن در کار نبود. چاقو صرفاً در‌تأخیر​ غلافی مخفی روی ساعدش پنهان شده بود.

البته استاد جت بسیار سریع‌تر بود. پیش از آنکه ضربه به تنش برسد،‌دستانِ​ آن را دفع کرد... اما در آخرین لحظه، کورت مچش را چرخاند و دسته‌ظهورِ​ را رها کرد تا چاقو از کنارِ جت رد شود و به پرواز درآید.

...مستقیم به سمتِ سانی.

سانی تقریباً‌داشتند​ هیچ وقتی‌دستِ​ برای واکنش نداشت.

نگاهِ بی‌رحم هنوز در حالِ احضار شدن بود، پس‌پرید​ سانی از دستِ دیگرش استفاده کرد تا چاقو را‌سایه‌اش​ پس بزند. دستش بالا پرید، اما بعد خشکش زد.

«نه، اشتباهه!»

سانی با کسری از‌اما​ ثانیه تأخیر فهمید که چاقو‌جلو​ بدنش را هدف نگرفته است.

هدفِ چاقو سایه‌اش بود.

و از آنجا که زمانِ گران‌بهایی را بر سرِ تشخیصِ‌بعد​ اشتباهِ نیتِ قاتل هدر داده بود، دیگر دیر شده بود که‌گران‌بهایی​ بدنش را کنار بکشد تا سایه از مسیرِ خطر دور شود.

خوشبختانه، سایهٔ‌دهند​ سانی می‌توانست‌داشتند​ خودش حرکت کند.

ناگهان هماهنگی‌اش را با حرکاتِ او به هم زد و‌پرتاب​ به کناری پرید، و گذاشت چاقو در کفِ زمین فرو‌هیچ​ برود و شبکه‌ای از ترک‌ها روی تخته‌های محکمِ چوبِ مصنوعی بیندازد.

سانی که جا‌دورِ​ خورده بود، با‌می‌شدند​ تأخیر به عقب پرید.

«این دیگه چیه...»

احتمالاً هر بیدارشدهٔ دیگری با آن حملهٔ مکارانه کشته می‌شد.‌دیگر​ اما از بختِ بدِ کورت، او با مبارزی روبه‌رو شده‌مات​ بود که در تمامِ امورِ مربوط به سایه تبحر داشت.

چند قدم آن‌طرف‌تر، استاد جت داشت دفاعش را به حمله تبدیل‌چاقویی​ می‌کرد. مشتش انگار به جلو تلپورت شد و هوا را چنان سریع‌ناگهانیِ​ شکافت که موجِ ضربهٔ کوچکی در میدانِ نبردِ زیرزمینی به جریان انداخت.

اما کورت خیلی وقت بود که عقب کشیده بود. به‌محضِ اینکه چاقو را پرتاب کرد، بدنش را‌عجیب​ از جوهر اشباع کرد و به عقب جهید، صندلی‌های مخملی را در هم شکست و لحظه‌ای بعد در‌بسیار​ دوازده متریِ آن‌ها ظاهر شد. پاهایش که به زمین رسید، دوباره در حرکت بود و به پهلو می‌دوید.

هم‌زمان، سه چاقوی دیگر با سرعتی وحشتناک به سمتِ‌پرید​ استاد جت و سانی پرواز کردند. هدفشان کشتن یا زخمی‌آنجا​ کردنِ آن‌ها نبود، بلکه فقط می‌خواستند سرعتشان را کم کنند.

یکی برای آن عروج‌یافته‌داشتند​ بود، یکی برای سانی،‌می‌شدند​ و آخری برای سایه‌اش.

سانی چاقو را جاخالی داد و سایه را احضار کرد تا دورِ بدنش بپیچد، و‌مات​ حس کرد قدرت و سرعتش از قبل هم بیشتر شده است. به جلو شتافت و‌ساعدش​ سرانجام سطحِ چوبی و خنکِ دستهٔ نگاهِ بی‌رحم را حس کرد که در دستش ظاهر شد.

«بد... بدک نیست...»

صدای جت‌احضار​ این فکر‌دیگرش​ را پاره‌پاره کرد:

«مراقب باش!‌دهند​ داره یه‌داشتند​ نقشه‌ای می‌ک...»

پیش از آنکه بتواند‌اما​ حرفش را تمام کند، لبخندی‌جلو​ تاریک روی صورتِ کورت نشست.

لحظه‌ای بعد، چیزِ عظیمی تخته‌های کف را‌اما​ در هم شکست و به او ضربه‌چاقویی​ زد... یا دست‌کم سعی کرد ضربه بزند.

دروگرِ روح به‌راحتی از مسیرِ حمله کنار رفت و به عقب پرید، سپس ناگهان‌بدنش​ چرخید و باعث شد سایه‌اش کوچک‌تر شود. چاقوی چهارمی از غیب ظاهر شد و‌داده​ دقیقاً همان‌جایی از کفِ زمین را سوراخ کرد که سایه لحظه‌ای پیش آنجا بود.

کورت نوچ کرد.

«...خیلی رو اعصابه.»

در این میان، سانی به‌پدیدار​ چیزی خیره شده بود که از‌دستانِ​ زیرِ کفِ زمین بیرون خزیده بود.

شبیهِ تپه‌ای از کهنه‌پاره‌ها بود، با دو بازوی بلند که مفصل‌های اضافی داشتند و از آن بیرون‌هدفِ​ زده بودند و هر کدام به سه چنگالِ خمیده و وحشتناک ختم می‌شدند. آن موجودِ بلندقامت تا‌خطر​ حدودی شبیهِ انسان بود، با شانه‌هایی پهن و سری کوچک که با کلاهِ ژنده‌ای پوشانده شده بود.

از حماقتِ خودش خشمگین شد.

«یه پژواک...‌پدیدار​ لعنت، معلومه که‌دیگر​ یه پژواک داره!»

وگرنه چرا اون حرامزاده‌دستِ​ باید این‌قدر به کشتارگاه و‌رسیده​ میدانِ نبردِ زیرزمینی‌اش سر می‌زد؟

اما یک جای کار می‌لنگید... آن چیز هر چه که بود، شبیه هیچ‌کدام از جانورانِ خفته‌ای نبود که‌سایه‌اش​ سانی تا به حال دیده بود. اگر می‌خواست حدس بزند، حاضر بود شرط ببندد که آن موجود دست‌کم‌خوشبختانه​ از رتبهٔ سقوط‌کرده است و حداقل ۳ هستهٔ روح در لاشهٔ ژنده‌اش پنهان کرده است. شاید هم بیشتر...

مگر میدانِ‌دهند​ نبرد مخصوصِ‌داشتند​ پژواک‌های خفته نبود؟

با ظاهر شدنِ شمشیرِ‌اما​ خمیده و شرورانه‌ای در دستانِ‌جلو​ کورت، سانی جوابش را گرفت.

سه موجودِ کابوسِ دیگر ناگهان از دلِ سایه‌ها بیرون آمدند. دست‌کم این‌ها دیگر سقوط‌کرده به نظر نمی‌رسیدند. البته مطمئن نبود جانورند یا هیولا... فقط می‌دانست ظاهرِ کاملاً تهدیدآمیزی دارند.‌صرفاً​ یکی پوشیده از کیتینِ سیاه بود و دمِ بلندی داشت که به تیغه‌ای دندانه‌دار ختم می‌شد؛ قطراتِ سم از آن می‌چکید و سوراخ‌هایی دودزا روی زمین به جا می‌گذاشت.‌نگاهِ​ دیگری ترکیبِ چندش‌آوری از انسان و هزارپایی رنگ‌پریده بود، با دست‌و‌پاهایی پرشمار و نازک مثلِ سوزنِ استخوانی. آخری شبیه به عروسکِ خیمه‌شب‌بازی بود که چاقوهایی تیز به مچ‌هایش دوخته بودند.

هر چهار پژواک استاد جت را محاصره کردند. اگر پای هر کسِ دیگری در‌بدنش​ میان بود، سانی احتمالاً نگران می‌شد... اما دروگرِ روح ککش هم نگزید. فقط گلیوش‌داده​ را بالا برد و لبخندِ شومی زد. هوای میدانِ نبردِ زیرزمینی ناگهان به‌شدت سرد شد.

احتمالاً می‌توانست بدون دردسرِ چندانی از پسِ‌پدیدار​ پژواک‌ها بربیاید، حتی اگر یکی از آن‌ها‌جلو​ دیوی سقوط‌کرده یا چیزی بدتر از آن بود.

اما آیا می‌توانست هم‌زمان حواسش به‌رسیده​ سایه‌اش هم باشد؟ این چیزی نبود‌ساخته‌شده​ که آدم‌ها به‌طور غریزی بلد باشند...

با حملهٔ موجوداتِ کابوس، کورت خودش را با سایه‌های رقصان‌یکی​ احاطه کرد و به جلو یورش برد... اما سانی فقط‌غیب​ یک قدم عقب رفت و ناگهان سرِ راهش سبز شد.

هر چه آن حرامزاده بیشتر‌استفاده​ از سایه‌ها استفاده می‌کرد، دسترسیِ‌بعد​ سانی به او آسان‌تر می‌شد.

رگه‌ای از غافلگیری در‌داشتند​ چشمانِ قاتل دید و‌می‌شدند​ نگاهِ بی‌رحم را فرود آورد.

این خاطرهٔ دلگیر در آن لحظه‌رسیده​ به شکلِ شمشیرِ کوتاهی بود، پس‌ساخته‌شده​ فاصلهٔ تقریباً صفرِ بینشان مشکلی ایجاد نمی‌کرد.

کورت هر طور که بود از تیغهٔ نقره‌ای جاخالی داد و با شمشیرِ خمیده‌اش‌چاقویی​ ضربه‌ای به سانی زد. با اینکه سرعتِ فوق‌العاده‌ای داشت، سانی خیلی خیلی سریع‌تر بود.‌چاقو​ نگاهِ بی‌رحم را حرکت داد و بی‌آنکه زحمتِ چندانی بکشد جلوی ضربه را سد کرد.

«راحت بود...»

هم‌زمان، حرفِ‌دهند​ استاد جت‌داشتند​ در ذهنش پیچید...

فقط یه اشتباه کافیه.

آره... سانی این را خیلی خوب می‌دانست. معمولاً‌دیگر​ خودش از این حقیقتِ مرگبار سود می‌برد و‌آلیاژی​ از اشتباهاتِ دشمنانش برای از پای درآوردنشان بهره می‌گرفت.

اما این‌احضار​ بار، ورق‌دیگرش​ برگشته بود.

با صدای کرکنندهٔ خردشدنِ چیزی و پیچیدنِ غرشِ پردردی پشتِ سرشان، برقی از پیروزی در‌پرتاب​ چشمانِ کورت درخشید. در همان لحظه، سایه‌اش ناگهان تکان خورد. با اینکه جلوی شمشیرِ خمیده‌چاقو​ سد شده بود، بازتابِ سیاهِ آن در دستِ سایه همچنان به‌سرعت به سمتِ بدنِ سانی می‌آمد.

اما پیش از آنکه بتواند او را از پا‌جلو​ درآورد، تیغهٔ نگاهِ بی‌رحم ناگهان با درخششی کورکننده شعله‌ور شد‌البته​ و نورِ خالصِ خورشید را به میدانِ نبردِ زیرزمینی کشاند.

سانی افسونِ [بلعندهٔ نور] را‌پدیدار​ فعال کرده بود که می‌توانست‌یکی​ نور را جذب و دفع کند.

چون بسیار درخشان‌تر از لامپ‌های سالنِ تئاتر‌دستش​ می‌تابید، سایهٔ کورت ناگهان به عقب پرتاب شد‌هدف​ و پشتِ سرش، دور از سانی، پدیدار گشت.

حیرت چهرهٔ استخوانیِ قاتل را در هم کشید. به‌سرعت‌اما​ عقب جهید تا بینِ خود و شمشیرِ کوتاه و‌آلیاژی​ درخشان که داشت به سمتِ قلبش می‌رفت، فاصله بیندازد.

اما قبضهٔ نگاهِ بی‌رحم‌اما​ ناگهان دراز و تبدیل‌دستانِ​ به میلهٔ نیزه شد.

پیش از آنکه کورت بتواند کاری‌می‌شدند​ کند، تیغهٔ نقره‌ای زرهش را شکافت‌جلو​ و تا عمقِ سینه‌اش فرو رفت.

با چشمانی پر از ناباوری دهان باز کرد. اما پیش از‌خشکش​ آنکه کلمه‌ای از لبانش خارج شود، سرنیزه با شدتی دیوانه‌وار گداخته‌سرِ​ شد و ناگهان، شعله‌هایی سفید بدنِ قاتل را در بر گرفت.

در عرضِ‌دهند​ چند ثانیه، به‌دورِ​ خاکستر تبدیل شد.

سانی آه کشید.

[انسانی بیدارشده کشته شد: کورت.]

[سایه‌ات قوی‌تر می‌شود.]

«چه حیف... امیدوار بودم از کسی‌می‌شدند​ که مثل خودم از سایه‌ها استفاده‌جلو​ می‌کنه، بیشتر از یه قطعه گیرم بیاد.»

اما حرفِ‌احضار​ طلسم هنوز‌دیگرش​ تمام نشده بود.

[پژواکی به دست آمد.]

ناولها | novelha.net