---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 189: تجارتخانهٔ درخشانِ سانی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 189: تجارتخانهٔ درخشانِ سانی

0

حالتِ چهرهٔ کاستر، افی و کای‌آیا​ دیدنی بود. سانی به‌زور جلوی خودش‌حمله​ را گرفت تا با صدای بلند نخندد.

...اما سایه‌اش نه. خوشبختانه تارهای‌مدت‌ها​ صوتی نداشت، پس فقط شکمش‌بخواهد​ را گرفت و بی‌صدا لرزید.

«هی، تو! مؤدب باش!»

در این میان، نفیس‌ساکت​ فقط نگاهش می‌کرد. گوشهٔ‌خیره​ لبش کمی بالا رفت.

کاستر سرانجام توانست جواب دهد:

«فقط یه‌برای​ اهریمنِ سقوط‌کرده؟‌راستش​ گفتی ف...»

اما ستارهٔ دگرگون میانِ حرفش‌خیره​ پرید. نگاهی به کلیسای جامع‌زود​ کرد، شانه‌ای بالا انداخت و گفت:

«قابل‌قبوله.»

همه ساکت شدند.‌مدت‌ها​ فقط با چهره‌هایی بهت‌زده‌آن‌ها​ به نف خیره ماندند.

سانی با کمی‌همین​ رضایت سر تکان‌کلنجار​ داد و گفت:

«زود قضاوت نکنین. ما که قرار نیست بی‌گدار به آب بزنیم. ماه‌ها وقت گذاشتم و اون عوضی‌ماه‌ها​ رو زیر نظر گرفتم. تک‌تکِ توانایی‌ها، ترفندها و نقطه‌ضعف‌هاش رو می‌دونم. تازه... اگه حتی نمی‌تونین از پسِ‌پسِ​ یکی مثل اون بربیاین، چطور می‌خواین به مصافِ گانلاگ برین؟ مگه کلِ این سفر برای همین نیست؟»

راستش مدت‌ها با خودش کلنجار رفته بود که آیا از آن‌ها بخواهد همین حالا به شوالیهٔ سیاه حمله‌بی‌گدار​ کنند یا بگذارند برای بعد از سفر. در نهایت به این نتیجه رسید که همهٔ آن‌ها برای روبه‌رو شدن‌پسِ​ با اهریمن بیش از حد ضعیف‌اند... دست‌کم فعلاً. اما بعد از ماه‌ها گشت‌وگذار در هزارتو، اوضاع خواهی‌نخواهی عوض می‌شد.

آن بیرون موجوداتِ کابوسِ بیشتری پرسه می‌زدند که کشتنِ بیشترشان غیرممکن نبود.‌حمله​ تا پایانِ سفر، جوهرِ روحِ درونِ هسته‌های هر یک از اعضای دسته‌ضعیف‌اند​ بسیار بیشتر از حالا می‌شد. خاطره‌های بیشتری هم در اختیارشان قرار می‌گرفت.

مهم‌تر از آن، فرصت پیدا می‌کردند تا کارِ تیمی‌شان را‌بخواهد​ صیقل بدهند و بی‌نقص کنند. اگر می‌خواستند در نبرد با‌رسید​ شوالیهٔ سیاه شانسی داشته باشند، این مهم‌ترین بخشِ ماجرا بود.

نفیس سر تکان داد.

«سانی راست می‌گه. کشتنِ یه موجودِ سقوط‌کرده غیرممکن نیست. در واقع، هم گما و هم تسای قبلاً این کار‌بزنیم​ رو کردن، خودِ گانلاگ که جای خود داره. فقط آمادگیِ زیاد و کمی شانس می‌خواد. تا آخرِ این سفر،‌یکی​ باید بتونیم به مصافِ یه اهریمن بریم و پیروز بشیم، به این شرط که از قبل رازهاش رو بدونیم.»

سانی لبخند زد.

«دقیقاً! آها،‌برای​ راستی. حرف‌راستش​ از آمادگی شد...»

در حالی که همه با گیجی نگاهش می‌کردند... خب، البته به‌جز‌قضاوت​ کاسی... کوله‌پشتی را از روی شانه‌اش برداشت و روی زمین گذاشت. بعد‌نظر​ درش را باز کرد و درخششِ ملایمِ خرده‌های روحِ پرشماری نمایان شد.

«به تجارتخانهٔ درخشانِ سانی خوش اومدین! اینجا حدود ۵۰ خردهٔ روح هست که همه‌شون از رتبهٔ بیدارشدهن.‌نیست​ از اونجا که قراره وارد هزارتو بشیم، تصمیم گرفتم بهتون فرصتی بدم تا قبل از روبه‌رو شدن‌اگه​ با خطراتِ وحشتناکِ اون جای مخوف، خودتون رو کمی قوی کنین. البته، بهتون تخفیفِ خانوادگی هم می‌دم...»

پیش از ترکِ اتاقِ مخفی، صندوقچهٔ‌آیا​ گنجش را خالی کرده بود. در حالِ‌کنند​ حاضر، تمامِ خرده‌های باقی‌مانده‌اش داخلِ کوله‌پشتی بود.

البته این کار‌همین​ را از روی‌کلنجار​ مهربانی نکرده بود.

سانی هرگز پولی در بساط نداشت و طبیعتاً چیزِ زیادی هم از مدیریتِ آن نمی‌دانست.‌بی‌گدار​ اما یک چیز را خوب می‌دانست: آدم‌های پولدار هرگز نمی‌گذارند ثروتشان راکد بماند. وقتی پول‌تازه​ به دستِ ثروتمندان می‌افتاد، حتی خودِ پول هم باید کار می‌کرد تا پولِ بیشتری بسازد.

در زبانِ آدم‌های‌همه​ پولدار، به این‌چهره‌هایی​ کار می‌گفتند سرمایه‌گذاری.

سانی با سرمایه‌گذاریِ خرده‌هایش روی دسته، شانسِ‌آن‌ها​ زنده برگشتنِ خودش را بالا می‌برد. هرچه‌بگذارند​ فکر می‌کرد، نمی‌توانست هدفِ باارزش‌تری تصور کند.

تازه، قرار هم‌همین​ نبود خرده‌ها را‌کلنجار​ همین‌طوری مجانی بدهد.

«قوانینِ تجارتخانه خیلی ساده‌ست. شما به من خاطره می‌دید، من به شما خرده. برام مهم نیست خاطره‌ها چقدر قوی یا‌اون​ مفید باشن. در واقع، هرچی بدتر، بهتر! هر خرت‌وپرتِ بی‌مصرفی که تو دریای روحتون داره خاک می‌خوره به کارم میاد.‌مصافِ​ اگه ندارید هم مشکلی نیست. می‌تونید قول بدید تو آینده، وقتی تو هزارتو خاطره‌ای گیرتون اومد، اونو به من بدید.»

به اعضای‌قابل‌قبوله​ دستهٔ نف‌ساکت​ لبخند زد.

«بد نیست،‌راستش​ نه؟ واقعاً نیازی‌رفته​ به تشکر نیست...»

کای به خرده‌ها خیره‌راستش​ ماند، سپس چشم برداشت‌آیا​ و به سانی نگاه کرد:

«سانی... رفیق... لطفاً رُک‌بهت‌زده​ بودنم رو ببخش، ولی این‌همه‌داد​ خاطره رو برای چی می‌خوای؟»

چه سؤالِ‌قابل‌قبوله​ خوبی. سانی‌ساکت​ پوزخند زد.

«اوه، ببین... چطور بگم؟ فقط اینو بگم که‌بخواهد​ یه زیبارویی رو می‌شناسم که هرچی از اینا‌نهایت​ بهش بدم سیر نمی‌شه. اگه می‌فهمی منظورم چیه...»

با گفتنِ این حرف، به کمان‌دارِ‌کلنجار​ خوش‌چهره چشمک زد. کای با حالتی عجیب‌سیاه​ رویش را برگرداند و سر تکان داد.

با این حال،‌چهره‌هایی​ بعد از این نمایش،‌رضایت​ دیگر کسی سؤالی نپرسید.

در نهایت، سانی توانست خرده‌هایش را با ۵ خاطره‌ماندند​ معاوضه کند. نفیس خرده‌ها را بین پنج عضوِ دسته‌بی‌گدار​ تقسیم کرد و به هر کدام ۱۰ خرده رسید.

این نعمتی معادلِ کشتنِ ۱۰ جانورِ بیدارشده‌آن‌ها​ بود. پس از جذبِ خرده‌ها، قدرتِ هر‌بگذارند​ پنج نفرشان قرار بود افزایشِ چشمگیری پیدا کند.

برای یک سفرِ‌همین​ اکتشافیِ مرگبار، این‌کلنجار​ بهترین شروعِ ممکن بود.

نف، کاسی، افی، کای‌بهت‌زده​ و کاستر بی‌درنگ جوهرِ‌تکان​ روحِ خرده‌ها را جذب کردند.

در حالی که آن‌ها مشغولِ این کار بودند،‌خیره​ سانی بی‌صدا به درونِ دریای روح شیرجه زد و‌نیست​ خاطره‌هایی را که گرفته بود به قدیسِ سنگی خوراند.

[...قدیسِ سنگی قوی‌تر شد.]

[...قدیسِ سنگی قوی‌تر شد.]

[...قدیسِ سنگی قوی‌تر شد.]

با رضایت، رون‌ها‌مدت‌ها​ را احضار کرد و‌آن‌ها​ نگاهی به آن‌ها انداخت.

سایه: قدیسِ سنگی.

قطعه‌های سایه: [۲۷/۲۰۰].

سپس، به‌راستش​ رون‌های خودش‌کلنجار​ نگاه کرد.

نام: سانلس.

نامِ راستین: گمشده از نور.

رتبه: رؤیابین.

هستهٔ سایه: خفته.

قطعه‌های سایه: [۳۱۸/۱۰۰۰].

...بد نبود.

نگاهی به جنوب انداخت،‌کلنجار​ لبخندی تاریک زد و‌بخواهد​ با خود فکر کرد...

تا زمانی که به شهرِ‌مدت‌ها​ تاریک برگردد، این اعداد چقدر‌بخواهد​ بالا می‌رفتند؟ حتماً خیلی زیاد.

وقتی کارِ همه با جذبِ خرده‌ها تمام‌رضایت​ شد و به تغییراتِ ناشی از ورودِ ناگهانیِ‌بی‌گدار​ جوهرِ روح عادت کردند، دسته آمادهٔ حرکت بود.

هر شش نفر به سمتِ‌شدند​ جنوب راه افتادند و با‌رضایت​ احتیاط از شهرِ نفرین‌شده گذشتند.

نفیس جلوی گروه راه می‌رفت و زرهِ صفحه‌ایِ کاملاً سیاه‌وسفیدش تضادِ شدیدی با سنگ‌های خاکستریِ ویرانه‌های باستانی داشت. یک قدم عقب‌تر‌شدن​ و در سمتِ راستش کاستر بود، با زرهِ فلسیِ صیقلی‌اش که در نورِ صبحگاهی مثلِ پوستِ اژدهایی نقره‌ای برق می‌زد. در‌نبود​ سمتِ چپش افیِ بلندقامت و قدرتمند قرار داشت که زرهِ برنزیِ باستانی پوشیده بود و زیرِ آن کیتونی سفید بر تن داشت.

چند قدم آن‌طرف‌تر، کای با زرهِ لایه‌ایِ شیکش از جنسِ چرمِ قهوه‌ایِ براق قدم برمی‌داشت. ترکشی پر‌بعد​ از تیرهای سنگین هم روی پشتش بود. کاسی کنارش راه می‌رفت و تونیکِ سبک و ردای روشنش درست‌بیرون​ مثلِ قبل بود. با این حال، حالا غلافی با یک شمشیرِ رپیرِ ظریف به کمربندش بسته شده بود.

درست در انتهای گروه، با چهره‌ای ناخشنود، مردِ جوانِ رنگ‌پریده‌ای با موهای سیاه و به‌هم‌ریخته حضور داشت‌ماه‌ها​ که زرهِ سبک و کهنه‌ای از پارچهٔ خاکستریِ تیره و چرمِ سیاه و مات پوشیده بود. او هر‌یکی​ از گاهی نگاهش را پایین می‌انداخت و چهره در هم می‌کشید، انگار به زیرِ آفتاب بودن عادت نداشت.

معلوم است که سانی بود.

سفرشان به‌راستش​ حاشیه‌های ساحلِ فراموش‌شده‌رفته​ آغاز شده بود.

ناولها | novelha.net