چپتر 189: تجارتخانهٔ درخشانِ سانی
0حالتِ چهرهٔ کاستر، افی و کایهمین دیدنی بود. سانی بهزور جلوی خودشآنها را گرفت تا با صدای بلند نخندد.
...اما سایهاش نه. خوشبختانه تارهایحمله صوتی نداشت، پس فقط شکمشنتیجه را گرفت و بیصدا لرزید.
«هی، تو! مؤدب باش!»
در این میان، نفیسحمله فقط نگاهش میکرد. گوشهٔنهایت لبش کمی بالا رفت.
کاستر سرانجام توانست جواب دهد:
«فقط یهحالا اهریمنِ سقوطکرده؟سیاه گفتی ف...»
اما ستارهٔ دگرگون میانِ حرفشرفته پرید. نگاهی به کلیسای جامعشوالیهٔ کرد، شانهای بالا انداخت و گفت:
«قابلقبوله.»
همه ساکت شدند.کلِ فقط با چهرههایی بهتزدهراستش به نف خیره ماندند.
سانی با کمیشوالیهٔ رضایت سر تکانکنند داد و گفت:
«زود قضاوت نکنین. ما که قرار نیست بیگدار به آب بزنیم. ماهها وقت گذاشتم و اون عوضینتیجه رو زیر نظر گرفتم. تکتکِ تواناییها، ترفندها و نقطهضعفهاش رو میدونم. تازه... اگه حتی نمیتونین از پسِموجوداتِ یکی مثل اون بربیاین، چطور میخواین به مصافِ گانلاگ برین؟ مگه کلِ این سفر برای همین نیست؟»
راستش مدتها با خودش کلنجار رفته بود که آیا از آنها بخواهد همین حالا به شوالیهٔ سیاه حملهفعلاً کنند یا بگذارند برای بعد از سفر. در نهایت به این نتیجه رسید که همهٔ آنها برای روبهرو شدنروحِ با اهریمن بیش از حد ضعیفاند... دستکم فعلاً. اما بعد از ماهها گشتوگذار در هزارتو، اوضاع خواهینخواهی عوض میشد.
آن بیرون موجوداتِ کابوسِ بیشتری پرسه میزدند که کشتنِ بیشترشان غیرممکن نبود.آنها تا پایانِ سفر، جوهرِ روحِ درونِ هستههای هر یک از اعضای دستههمهٔ بسیار بیشتر از حالا میشد. خاطرههای بیشتری هم در اختیارشان قرار میگرفت.
مهمتر از آن، فرصت پیدا میکردند تا کارِ تیمیشان رانتیجه صیقل بدهند و بینقص کنند. اگر میخواستند در نبرد باگشتوگذار شوالیهٔ سیاه شانسی داشته باشند، این مهمترین بخشِ ماجرا بود.
نفیس سر تکان داد.
«سانی راست میگه. کشتنِ یه موجودِ سقوطکرده غیرممکن نیست. در واقع، هم گما و هم تسای قبلاً این کارگشتوگذار رو کردن، خودِ گانلاگ که جای خود داره. فقط آمادگیِ زیاد و کمی شانس میخواد. تا آخرِ این سفر،درونِ باید بتونیم به مصافِ یه اهریمن بریم و پیروز بشیم، به این شرط که از قبل رازهاش رو بدونیم.»
سانی لبخند زد.
«دقیقاً! آها،حالا راستی. حرفسیاه از آمادگی شد...»
در حالی که همه با گیجی نگاهش میکردند... خب، البته بهجزسیاه کاسی... کولهپشتی را از روی شانهاش برداشت و روی زمین گذاشت. بعدبیش درش را باز کرد و درخششِ ملایمِ خردههای روحِ پرشماری نمایان شد.
«به تجارتخانهٔ درخشانِ سانی خوش اومدین! اینجا حدود ۵۰ خردهٔ روح هست که همهشون از رتبهٔ بیدارشدهن.دستکم از اونجا که قراره وارد هزارتو بشیم، تصمیم گرفتم بهتون فرصتی بدم تا قبل از روبهرو شدننبود با خطراتِ وحشتناکِ اون جای مخوف، خودتون رو کمی قوی کنین. البته، بهتون تخفیفِ خانوادگی هم میدم...»
پیش از ترکِ اتاقِ مخفی، صندوقچهٔهمین گنجش را خالی کرده بود. در حالِبخواهد حاضر، تمامِ خردههای باقیماندهاش داخلِ کولهپشتی بود.
البته این کارشوالیهٔ را از رویکنند مهربانی نکرده بود.
سانی هرگز پولی در بساط نداشت و طبیعتاً چیزِ زیادی هم از مدیریتِ آن نمیدانست.بعد اما یک چیز را خوب میدانست: آدمهای پولدار هرگز نمیگذارند ثروتشان راکد بماند. وقتی پولخواهینخواهی به دستِ ثروتمندان میافتاد، حتی خودِ پول هم باید کار میکرد تا پولِ بیشتری بسازد.
در زبانِ آدمهایسیاه پولدار، به اینبگذارند کار میگفتند سرمایهگذاری.
سانی با سرمایهگذاریِ خردههایش روی دسته، شانسِراستش زنده برگشتنِ خودش را بالا میبرد. هرچهحالا فکر میکرد، نمیتوانست هدفِ باارزشتری تصور کند.
تازه، قرار همشوالیهٔ نبود خردهها راکنند همینطوری مجانی بدهد.
«قوانینِ تجارتخانه خیلی سادهست. شما به من خاطره میدید، من به شما خرده. برام مهم نیست خاطرهها چقدر قوی یاروبهرو مفید باشن. در واقع، هرچی بدتر، بهتر! هر خرتوپرتِ بیمصرفی که تو دریای روحتون داره خاک میخوره به کارم میاد.بیشترشان اگه ندارید هم مشکلی نیست. میتونید قول بدید تو آینده، وقتی تو هزارتو خاطرهای گیرتون اومد، اونو به من بدید.»
به اعضایشوالیهٔ دستهٔ نفحمله لبخند زد.
«بد نیست،مگه نه؟ واقعاً نیازیبرای به تشکر نیست...»
کای به خردهها خیرهسیاه ماند، سپس چشم برداشتبعد و به سانی نگاه کرد:
«سانی... رفیق... لطفاً رُککلنجار بودنم رو ببخش، ولی اینهمهحالا خاطره رو برای چی میخوای؟»
چه سؤالِشوالیهٔ خوبی. سانیحمله پوزخند زد.
«اوه، ببین... چطور بگم؟ فقط اینو بگم کهمدتها یه زیبارویی رو میشناسم که هرچی از ایناسیاه بهش بدم سیر نمیشه. اگه میفهمی منظورم چیه...»
با گفتنِ این حرف، به کماندارِکنند خوشچهره چشمک زد. کای با حالتی عجیبروبهرو رویش را برگرداند و سر تکان داد.
با این حال،مدتها بعد از این نمایش،آنها دیگر کسی سؤالی نپرسید.
در نهایت، سانی توانست خردههایش را با ۵ خاطرهنتیجه معاوضه کند. نفیس خردهها را بین پنج عضوِ دستهفعلاً تقسیم کرد و به هر کدام ۱۰ خرده رسید.
این نعمتی معادلِ کشتنِ ۱۰ جانورِ بیدارشدهراستش بود. پس از جذبِ خردهها، قدرتِ هرحالا پنج نفرشان قرار بود افزایشِ چشمگیری پیدا کند.
برای یک سفرِشوالیهٔ اکتشافیِ مرگبار، اینکنند بهترین شروعِ ممکن بود.
نف، کاسی، افی، کایکلنجار و کاستر بیدرنگ جوهرِبخواهد روحِ خردهها را جذب کردند.
در حالی که آنها مشغولِ این کار بودند،نهایت سانی بیصدا به درونِ دریای روح شیرجه زد ودستکم خاطرههایی را که گرفته بود به قدیسِ سنگی خوراند.
[...قدیسِ سنگی قویتر شد.]
[...قدیسِ سنگی قویتر شد.]
[...قدیسِ سنگی قویتر شد.]
با رضایت، رونهاکلِ را احضار کرد وراستش نگاهی به آنها انداخت.
سایه: قدیسِ سنگی.
قطعههای سایه: [۲۷/۲۰۰].
سپس، بهمگه رونهای خودشسفر نگاه کرد.
نام: سانلس.
نامِ راستین: گمشده از نور.
رتبه: رؤیابین.
هستهٔ سایه: خفته.
قطعههای سایه: [۳۱۸/۱۰۰۰].
...بد نبود.
نگاهی به جنوب انداخت،سفر لبخندی تاریک زد ومدتها با خود فکر کرد...
تا زمانی که به شهرِحمله تاریک برگردد، این اعداد چقدرنتیجه بالا میرفتند؟ حتماً خیلی زیاد.
وقتی کارِ همه با جذبِ خردهها تمامآنها شد و به تغییراتِ ناشی از ورودِ ناگهانیِبعد جوهرِ روح عادت کردند، دسته آمادهٔ حرکت بود.
هر شش نفر به سمتِکنند جنوب راه افتادند و بارسید احتیاط از شهرِ نفرینشده گذشتند.
نفیس جلوی گروه راه میرفت و زرهِ صفحهایِ کاملاً سیاهوسفیدش تضادِ شدیدی با سنگهای خاکستریِ ویرانههای باستانی داشت. یک قدم عقبترنهایت و در سمتِ راستش کاستر بود، با زرهِ فلسیِ صیقلیاش که در نورِ صبحگاهی مثلِ پوستِ اژدهایی نقرهای برق میزد. درپرسه سمتِ چپش افیِ بلندقامت و قدرتمند قرار داشت که زرهِ برنزیِ باستانی پوشیده بود و زیرِ آن کیتونی سفید بر تن داشت.
چند قدم آنطرفتر، کای با زرهِ لایهایِ شیکش از جنسِ چرمِ قهوهایِ براق قدم برمیداشت. ترکشی پرضعیفاند از تیرهای سنگین هم روی پشتش بود. کاسی کنارش راه میرفت و تونیکِ سبک و ردای روشنش درستنبود مثلِ قبل بود. با این حال، حالا غلافی با یک شمشیرِ رپیرِ ظریف به کمربندش بسته شده بود.
درست در انتهای گروه، با چهرهای ناخشنود، مردِ جوانِ رنگپریدهای با موهای سیاه و بههمریخته حضور داشتنتیجه که زرهِ سبک و کهنهای از پارچهٔ خاکستریِ تیره و چرمِ سیاه و مات پوشیده بود. او هرکابوسِ از گاهی نگاهش را پایین میانداخت و چهره در هم میکشید، انگار به زیرِ آفتاب بودن عادت نداشت.
معلوم است که سانی بود.
سفرشان بهمگه حاشیههای ساحلِ فراموششدهبرای آغاز شده بود.