چپتر 1218: شکارشده
0سیزده انسان با استیصالسانی در تلاش بودند ازمانده تعقیبِ پلیدِ اعظم فرار کنند.
یا بهترمانده بگوییم، سیزدهداد نفر بودند.
بیآنکه کسی دلیلش را بفهمد، یکی از استادها تلوتلو خوردداد و افتاد. کسی به او حمله نکرده بود و جسدهای تعقیبکنندهاحمقها هنوز در دیدرس نبودند. زن گردنش را گرفت و جیغ کشید.
لحظهای بعد،انسانی با لبخندی عجیببازماندگان بر لب برخاست.
جایی که پیشتر هستهٔ روحیتنها درخشان قرار داشت، حالا چیزیداد جز تاریکیِ در حالِ گسترش نبود.
لعنت به همهچیز...
سانی به تنها سایهای کهتنها برایش مانده بود فرمان دادداد تا دورِ بدنش بپیچد و دوید.
فریادِ خشدارِانسانی کسی بهوجود گوشش رسید:
«جـ... جدا بشین!»
نه! احمقها...
منطقِ آن فریادِ مستأصل ساده بود و بیدلیل هم نبود. نگهبانِ دروازه هفتبپیچد ظرف داشت — که حالا شده بود هشت تا — و دوازده انسانِنگهبانِ زنده مانده بودند. اگر در جهتهای مختلف فرار میکردند، چند نفرشان شانسِ زندهماندن داشتند.
اما منطق آوردن برای پلیدهای اعظم بیفایده بود. این موجودات خارجاندک از هرگونه منطقِ انسانی، خارج از عقل وجود داشتند. بازماندگان تنها باسیشان کنارِ هم ماندن و کمک به یکدیگر شانسِ زندهماندن داشتند، هرچند اندک.
با این حال، برای توضیحتنها دادنِ این موضوع به استادهایداد وحشتزده دیگر خیلی دیر شده بود.
در حالی که مورگان، سیشان و اعضای دستهٔ نفیسفریادِ تصمیم گرفتند نزدیک به هم بمانند، پنج عروجیافتهٔ دیگرساده چرخیدند و در جهتهای مختلف پا به فرار گذاشتند.
یک ثانیه هم نگذشته بود که شبحیبرایش تاریک راهِ یکی از آنها را بستدوید و فوارهای از خون به هوا پاشید.
آن جلو، مورگان از روی زینِ مرکبِ فولادیاش به عقب نگاه کرد وتوضیح ناسزا گفت. سپس لحظهای درنگ کرد و از پشتِ بلندِ آن پایین پرید. سپستصمیم پژواک سرِ شاخدارش را پایین انداخت و به سمتِ جسدهای در حالِ نزدیکشدن تاخت.
با بلند شدنِ گردبادی از جرقههایسایهای سرخ در اطرافش، سیشان ایستاد و برگشت.بپیچد چهرهٔ بینهایت زیبایش سرد و گرفته بود.
آن دو به یکدیگرداد نگاه کردند و سپس، سیشانفریادِ بهآرامی دستانش را بالا برد.
دارن چیکار میکنن؟
جت سوار بر کابوس بود، برای همین خیلی جلوتریکدیگر از بقیه قرار داشت. افی شاید سریعترین دونده در میانِخیلی گروهِ بازماندگان بود، پس او هم از تعقیبکنندگان جلوتر بود.
تنها سانیلعنت و نفیسسانی داشتند عقب میافتادند.
همانطور که میدویدند، چشمانِ نفیس با درخششی سفید روشن شد. او کوتاهرسید شانهٔ سانی را لمس کرد و سانی گرمای جانبخشِ شعلههایش را حسشده کرد که به درونِ روح و بدنش میریخت. در دم، سرعتشان بیشتر شد.
اما باز هم کافی نبود.
سانی از طریقِ سایهها حس کرد چیزِ سریعی از پشت به سمتش پرواز میکند. سایههاییموضوع که برای گشتزنی فرستاده بود هنوز چند لحظه با رسیدن به او فاصله داشتند... میدانستبمانند که باید مقداری از جوهرِ باقیماندهاش را مصرف کند و با گامِ سایه جاخالی بدهد.
اما پیش از آنکه بتواند کاری کند، سیشان دستانش را دراز کرد وبپیچد انگشتانِ شست و اشارهاش را به شکلِ یک مثلثِ بینقص به هم چسباند.نگهبانِ سپس، ناگهان قطرهای از مایعِ سرخِ تیره در هوای درونِ مثلث ظاهر شد.
با دیدنِ آن، سانی ناگهاندورِ حس کرد رگهای از هیبتیخشدارِ ناشناخته قلبش را لمس کرد.
قطرهٔ خون چرخید وسانی بعد، تمامِ دنیا ناگهانمانده غرق در رنگِ سرخ شد.
«این... این دیگه چیه؟»
سانی نمیدانست دخترِ ملکهٔ کرمها دارد چه کار میکند، اماداد حس کرد انگار چیزی عظیم و هولناک بیصدا از کنارشبشین گذشت و سپس شنهای سفیدِ بیابان را در بر گرفت.
صدای جیغ بلند شد.
جانوری که به سمتش یورشتنها میبرد، ناگهان سرعتش کم شد، تغییرِدورِ مسیر داد و بعد بیحرکت ماند.
جرئت نکرد برگردد.
وقتی سانی و نفیس به سیشان رسیدند، توفانِ جرقههای سرخ که دورِ مورگانبپیچد زبانه میکشید، به شکلِ دهها شمشیرِ زیبا و خوشساخت درآمد. شمشیرها کمی لرزیدند، دردروازه هوا شناور ماندند و سپس ناگهان مانندِ بهمنی از فولاد به جلو پرتاب شدند.
سایهها از راهفرمان رسیدند و دورِبدنش سانی و نفیس پیچیدند.
قدیس هم آنجا بود؛ رویتنها تپهٔ شنیِ سفیدی ایستاده بودداد و داشت کمانش را میکشید.
پشتِ سرشان غوغایی از صداها منفجر شدماندن و شنها جابهجا شدند. چند تپهٔ شنیدادنِ فروریخت و ابری سفید به هوا برخاست.
دویدند.
«عجله کنین!»
«لعنت بهانسانی همهچی... اون لعنتیبازماندگان هنوز پشتِ سرمونه...»
«وایسین! اونجا رو ببینین...»
سانی ناسزایی گفت و خودش رابدنش روی زمین انداخت و به شنهارسید کوبید تا سرعتش را کم کند.
خورشید داشت غروب میکرد و آنها هنوز با تمامِ توان میدویدند. خستگیاش مدتهابپیچد بود که به چیزی بسیار وخیمتر و غریزیتر تبدیل شده بود. سانی حتینگهبانِ نمیدانست که یک کالبدِ عروجیافته میتواند تا این حد از... همهچیز خالی شود.
دیگر نه تقویتِ سایههای سوزان وکنارِ نه ذاتِ سرسختِ بافتِ خون برایحال غلبه بر آن خستگیِ وحشتناک کافی نبود.
با اینکه به دلیلی هولناک مجبور بهبرایش توقف شده بود، اما باز هم ازدوید آن لحظهٔ کوتاهِ افتادن روی شنها استقبال کرد.
اما کسری از ثانیه بعد، سانیبدنش مجبور شد بدنِ کوفتهاش را وادار بهجدا غلتزدن کند و دوباره روی پاهایش بایستد.
«لعنت...»
بهشکلی معجزهآسا، توانسته بودند از دستِ همهٔ جسدهای تسخیرشده جز یکی فرار کنند. آخریندادنِ جسد همچنان در تعقیبشان بود و هرگز به گروه — که حالا تنها بهگرفتند هفت نفر کاهش یافته بود — اجازه نمیداد حتی یک دقیقه بایستند و استراحت کنند.
در مقطعی، گرما وسانی شنهای سوزان خود بهمانده تهدیدی مرگبار تبدیل شده بودند.
با اینمانده حال، مقاومت کردهدورِ بودند... تا الان.
دلیلش این بود که جسدِتنها دوم ناگهان از غیب ظاهرداد شد و راهشان را بست.
اما پیکری که روبهروی آنها ایستادهکنارِ بود، یکی از آن هفت پلیدِحال اصلی نبود... در عوض، چهرهای آشنا بود.
سانی آهی خسته کشید.
«پس اونم اینجاست...»
استاد شو باهمهچیز لبخندی مورمورکننده بهسایهای آنها خیره شده بود.
نفیس، افی، جت، مورگان، سیشان، کای و سانی...کمک هر هفت نفرشان دیگر جایی برای فرار نداشتند. یکوحشتزده ظرفِ نگهبانِ دروازه پشتِ سرشان بود و دیگری روبهرویشان.
شب داشت نزدیک میشد.
«چیکار کنیم؟»
صدای کای مضطرب و خسته بود. البته او هنوز همداد میتوانست فرار کند... شاید. موجودِ اعظمی که به آنها نزدیکبشین میشد حتماً راههایی برای مقابله با شکارهای در حالِ پرواز داشت.
سانی لحظهای چشمانش را بست،بازماندگان بعد دست دراز کرد وهرچند گناهِ تسلا را احضار کرد.
دیگر چهلعنت کاری ازسانی دستشان برمیآمد؟
او به همهٔ سایههایش جز یکی فرمانبپیچد داد تا خود را دورِ یشمِ سفیدِ تیغهٔاحمقها نفرینشده بپیچند و آن را کاملاً سیاه کنند.
«...این حرومزادهها رو میکشیم.»
باید آنها را میکشتند یابازماندگان میمردند... اگر لازم بود میکشتند واندک میمردند. هر دو راه جواب میداد.
بههرحال از اینکه خودشانسانی تبدیل به لباسهای پوستیِمانده نگهبانِ دروازه شوند، بهتر بود.
اما سانی...مانده سانی میخواستداد زنده بماند.