چپتر 1210: سربازانِ مرده
0کابوس در میدانِ نبردی میتاخت که خادمانِ ایزدانِ مرده در آن به جانِ هم افتادهبهراحتی بودند؛ آنها حتی پس از گذشتِ هزاران سال هم نتوانسته بودند به کینهٔ باستانیشان پایانکوهمانندش دهند. دورتادورِ اسبِ تازان، غولهایی از جنسِ استخوانهای سیاه با خشمی مرگبار به یکدیگر یورش میبردند.
هر ضربهٔ تیغهای زنگزده، هر فرودِ چنگالی بیرحم و هر بههمخوردنِ آروارههایی خردکننده، امواجِ ضربهایِسایه نیرومندی به وجود میآورد که شنهای سفید را به هوا میبرد؛ انگار جهان در آستانهٔکوچکترین فروپاشی بود. جرقههای خشمگین به هوا میپرید و غریوِ گوشخراشِ برخوردها آسمانِ تاریک را پر میکرد.
جنونمحضه، جنونمحضه... این جنونمحضه!
سانی به شکلِ سایه درآمده بود و جلوترتاریک از کابوس روی شنها میلغزید. او راهنما بود وروی نریانِ سیاه با جت و سیشان به دنبالش میآمد.
ذهنِ سانی با تمامِ توان کار میکرد و کوچکترین جزئیاتِ اتفاقاتِ پیرامونشاناسکلتی را به خاطر میسپرد. باید راهی پیدا میکرد تا از اشباحِ باستانی دوریکلِ کند و بهنحوی از میانشان بگذرد، بیآنکه خشمِ ویرانگرشان او را نابود کند.
آسان نبود... نه، تقریباً غیرممکن بود.گوشخراشِ تنها شانسش این بود که مردگاناین انگار هیچ توجهی به آنها نداشتند.
با این حال، حتی پسلرزههایتقریباً حملاتِ هولناکشان کافی بود تا عروجیافتهٔتوجهی ناچیزی مثلِ سانی را پودر کند.
لعنت به همهچی!
با دورعروجیافتهٔ شدن ازمثلِ ویرانه، سانی دید...
اسکلتی سیاه که با شمشیرِ ابسیدینش بهراحتی آسمانِ شب را میشکافت. هیولای استخوانیِ کریهی که بهدرآمده شمشیرزنِ مرده حمله کرده بود، لرزید و فروریخت و کلِ بیابان را به لرزه درآورد. اسکلتِاتفاقاتِ کوهمانندش با تقریباً یک کیلومتر طول، از امتدادِ ستونِ فقرات تمیز به دو نیم شده بود.
صفی از جنگجویانِ باستانی که پیش میرفتند تا با یورشِهیچ سوارهنظامِ اسکلتیِ هیولاوار روبهرو شوند. لحظهای که دو موجِ استخوانهایمثلِ سیاه به هم برخوردند، ناگهان میلیونها ستاره در آسمان خاموش شد.
دو غول که بر فرازِ تلماسهها با هم درگیر بودند. یکی شمشیری در دست داشت وجلوتر دیگری غلوزنجیرهایی آهنین به مچِ دست و پاهایش بسته شده بود. وقتی دستِ غولپیکرِ درزنجیر بهپیرامونشان جلو پرتاب شد تا شمشیرِ عظیم را بگیرد و پرت کند، زنجیرهای سنگین به صدا درآمدند.
...درست به سمتِ سانی.
لعنت...
شمشیرِ عظیم درست چند متر جلوتر از سانی فرود آمد. با این حال به شنها برخورد نکرد —عروجیافتهٔ در عوض، سلاحِ باستانی در سایهها فرو رفت و در آغوشِ بیانتهایشان ناپدید شد. تیغهٔ فولادی همچون دیواریشمشیرزنِ از فولاد درخشید و از کنارِ کالبدِ ناملموسش گذشت و با فاصلهای مویی از خودِ سانی رد شد.
...ما زیاد اینجا زنده نمیمونیم.
هیچکس واقعاً نمیدانست بیابانِ کابوس پیشتر چه بوده، اما همه میدانستنددید که یکی از آخرین — یا دستکم یکی از شدیدترین —کرده نبردهای جنگِ میانِ دیمونها و ایزدان در اینجا رخ داده است.
شاید بیابان از همان زمان وجودگوشخراشِ داشت، یا شاید این سرزمین براین اثرِ نبرد به بیابان تبدیل شده بود.
همچنین هیچکس نمیدانست چرا سربازانِ کشتهشده هر شب از مرگ برمیخاستندتوجهی تا به درگیریِ وحشیانه ادامه دهند. چرا به جنگیدن ادامه میدادند؟ چههمهچی قدرتی در اینجا آزاد شده بود؟ طراحِ این کابوس چه کسی بود؟
سانی فقط میدانست که اینجاگوشخراشِ جای زندهها نیست. اینجا حتیجنونمحضه برای مردگان هم جای مناسبی نبود.
ضعیفترین اسکلتهای سیاه با موجوداتِ فاسدشدهٔ قدرتمند برابری میکردند. قویترینهایشان... حتیدید نمیخواست بداند. طبقِ گفتهٔ نفیس، وحشتِ واقعی در دلِ بیابان نهفتهکرده بود، جایی که قهرمانانِ دو ارتش جنگیده و کشته شده بودند.
سانی بهسختی میتوانست تصور کند چه چیزی ممکنآسمانِ است از این نبردِ فاجعهبارِ اطرافشان وحشتناکتر باشد، اماجلوتر خوب میدانست که در فضای باز زنده نخواهند ماند.
اینجا مثل مورچه بودند. هنوز کسی رویشان لگد نکرده بود، اما بانداشتند آن شدت و دهشتِ نبردِ میانِ مردگان، نابودیشان به دستِ کسی یادور چیزی تنها مسئلهٔ زمان بود؛ چند دقیقه یا شاید حتی چند ثانیه.
تنها پژواکِ ضربهایمیپرید از دور کافیبرخوردها بود تا نابودشان کند.
قصد داشت به ویرانهٔ دیگری برسند. موقعیتِ نزدیکترین سازهها در ذهنش حک شدهشمشیرِ بود، اما با ورود به میدانِ نبرد، سانی فهمید که دیگر فایدهای ندارد؛بیابان تپههای شنیِ سفید جابهجا شده بودند و هیچ نشانهای برای جهتیابی در بیابان نداشت.
از همان لحظهای کهمیپرید هر سه از ویرانهآسمانِ گریختند، بهکلی گم شده بودند.
اسکلتی با زرهِ زنگزده چکشِ جنگیاش را به سپرِ دیوی ششبازو کوبید؛ زمین لرزید و شکافت وکافی کابوس چیزی نمانده بود زمین بخورد. اسبِ سیاه نیشهایش را نشان داد، جَستی بلند زد، روی ستونِاستخوانیِ فقراتِ هیولایی تنومند فرود آمد، روی آن تاخت و سریعتر از باد آنسوی هیولا به زمین نشست.
جت و سیشانمیپرید با تمامِ وجود خودشانآسمانِ را نگه داشته بودند.
سانی از سایهها بیرون افتاد، روی شنها غلت زدشدن و بعد به کناری پرید و توانست از پای غولپیکریکریهی که مثل صخرهای سیاه از بالا فرود میآمد، جاخالی بدهد.
موجِ برخوردِ پا او راغریوِ تلوتلوخوران به عقب راند ومیکرد طعمِ خون در دهانش پیچید.
گیجومنگ، دوباره درآسان سایهها شیرجه رفت وتنها بهسوی کابوس پر کشید.
«باید قایمخشمگین بشیم... بایدغریوِ قایم بشیم...»
ناگهان درخششِعروجیافتهٔ نوری رامثلِ در دوردست دید.
در شکلِ سایه نمیتوانست رنگها راگوشخراشِ بهدرستی تشخیص دهد، اما از خلوصِاین نور فهمید که باید سفید باشد.
در فاصلهای دور، پنهان در پسِغیرممکن بیشمار اسکلتِ در حالِ نبرد، هالهاینداشتند سفید بر فرازِ بیابان قد برافراشته بود.
«همونجا.»
بیآنکه وقت را با شکوتردید تلف کند، چرخیددور و بهسمتِ نورِ دوردست پر کشید. کابوس درمیشکافت حالی که کف از دهانش میریخت، بهدنبالش رفت.
در اطرافشان، ارتشِ مردگان همچنان در حالِبرخوردها نابودیِ یکدیگر بودند و نبردشان رفتهرفته به صحنهایسایه جنونآمیز و پساآخرالزمانی از پایانِ دنیا بدل میشد.
سانی میدانست که میمیرد. اصلاً تا همین الان هم بایدهیچ مرده بود؛ قدرتِ موجوداتِ درگیر در نبرد بسیار فراتر از آنپودر بود که انسانهای فانی بتوانند از آن جان به در ببرند.
با این حال،میپرید انگار امروز شانسبرخوردها با او یار بود.
هرطور که بود،ناچیزی همچنان دودستی بهلعنت جانشان چسبیده بودند.
سرانجام بهجرقههای منبعِ نورِمیپرید سفید رسیدند.
پنهان در پسِ تپههای شنیِ سفید، سازهای سنگی از دلِ شنهاتوجهی بیرون زده بود. حلقهای از شعلههای سفید احاطهاش کرده بود و درهمهچی کمالِ تعجب، هیچکدام از اسکلتهای سیاه جرئت نداشتند از آن عبور کنند.
سانی هم خطرِ رفتن در دلِ آتش را به جان نخرید.این در عوض، در سایهها قدم گذاشت و درونِ حلقهٔ شعلهها ظاهر شد.دنبالش کابوس خیلی راحت از روی آنها پرید و همان نزدیکی فرود آمد.
ویرانه پیشِ رویشان بود؛مثلِ ظاهراً خالی. هیچ جنبندهایدور در آن به چشم نمیخورد.
سانی که حس میکرد قلبش تندتر میزند،برخوردها نگاهی به شعلههای سفید و سپس بهشکلِ سنگهای سیاه و شکستهشده انداخت. نفسش سنگین شد.
«...نف؟»