---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1210: سربازانِ مرده • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1210: سربازانِ مرده

0

کابوس در میدانِ نبردی می‌تاخت که خادمانِ ایزدانِ مرده در آن به جانِ هم افتاده‌به‌راحتی​ بودند؛ آن‌ها حتی پس از گذشتِ هزاران سال هم نتوانسته بودند به کینهٔ باستانی‌شان پایان‌کوه‌مانندش​ دهند. دورتادورِ اسبِ تازان، غول‌هایی از جنسِ استخوان‌های سیاه با خشمی مرگبار به یکدیگر یورش می‌بردند.

هر ضربهٔ تیغه‌ای زنگ‌زده، هر فرودِ چنگالی بی‌رحم و هر به‌هم‌خوردنِ آرواره‌هایی خردکننده، امواجِ ضربه‌ایِ‌سایه​ نیرومندی به وجود می‌آورد که شن‌های سفید را به هوا می‌برد؛ انگار جهان در آستانهٔ‌کوچک‌ترین​ فروپاشی بود. جرقه‌های خشمگین به هوا می‌پرید و غریوِ گوش‌خراشِ برخوردها آسمانِ تاریک را پر می‌کرد.

جنون‌محضه، جنون‌محضه... این جنون‌محضه!

سانی به شکلِ سایه درآمده بود و جلوتر‌تاریک​ از کابوس روی شن‌ها می‌لغزید. او راهنما بود و‌روی​ نریانِ سیاه با جت و سیشان به دنبالش می‌آمد.

ذهنِ سانی با تمامِ توان کار می‌کرد و کوچک‌ترین جزئیاتِ اتفاقاتِ پیرامونشان‌اسکلتی​ را به خاطر می‌سپرد. باید راهی پیدا می‌کرد تا از اشباحِ باستانی دوری‌کلِ​ کند و به‌نحوی از میانشان بگذرد، بی‌آنکه خشمِ ویرانگرشان او را نابود کند.

آسان نبود... نه، تقریباً غیرممکن بود.‌گوش‌خراشِ​ تنها شانسش این بود که مردگان‌این​ انگار هیچ توجهی به آن‌ها نداشتند.

با این حال، حتی پس‌لرزه‌های‌تقریباً​ حملاتِ هولناکشان کافی بود تا عروج‌یافتهٔ‌توجهی​ ناچیزی مثلِ سانی را پودر کند.

لعنت به همه‌چی!

با دور‌عروج‌یافتهٔ​ شدن از‌مثلِ​ ویرانه، سانی دید...

اسکلتی سیاه که با شمشیرِ ابسیدینش به‌راحتی آسمانِ شب را می‌شکافت. هیولای استخوانیِ کریهی که به‌درآمده​ شمشیرزنِ مرده حمله کرده بود، لرزید و فروریخت و کلِ بیابان را به لرزه درآورد. اسکلتِ‌اتفاقاتِ​ کوه‌مانندش با تقریباً یک کیلومتر طول، از امتدادِ ستونِ فقرات تمیز به دو نیم شده بود.

صفی از جنگجویانِ باستانی که پیش می‌رفتند تا با یورشِ‌هیچ​ سواره‌نظامِ اسکلتیِ هیولاوار روبه‌رو شوند. لحظه‌ای که دو موجِ استخوان‌های‌مثلِ​ سیاه به هم برخوردند، ناگهان میلیون‌ها ستاره در آسمان خاموش شد.

دو غول که بر فرازِ تلماسه‌ها با هم درگیر بودند. یکی شمشیری در دست داشت و‌جلوتر​ دیگری غل‌وزنجیرهایی آهنین به مچِ دست و پاهایش بسته شده بود. وقتی دستِ غول‌پیکرِ درزنجیر به‌پیرامونشان​ جلو پرتاب شد تا شمشیرِ عظیم را بگیرد و پرت کند، زنجیرهای سنگین به صدا درآمدند.

...درست به سمتِ سانی.

لعنت...

شمشیرِ عظیم درست چند متر جلوتر از سانی فرود آمد. با این حال به شن‌ها برخورد نکرد —‌عروج‌یافتهٔ​ در عوض، سلاحِ باستانی در سایه‌ها فرو رفت و در آغوشِ بی‌انتهایشان ناپدید شد. تیغهٔ فولادی همچون دیواری‌شمشیرزنِ​ از فولاد درخشید و از کنارِ کالبدِ ناملموسش گذشت و با فاصله‌ای مویی از خودِ سانی رد شد.

...ما زیاد اینجا زنده نمی‌مونیم.

هیچ‌کس واقعاً نمی‌دانست بیابانِ کابوس پیش‌تر چه بوده، اما همه می‌دانستند‌دید​ که یکی از آخرین — یا دست‌کم یکی از شدیدترین —‌کرده​ نبردهای جنگِ میانِ دیمون‌ها و ایزدان در اینجا رخ داده است.

شاید بیابان از همان زمان وجود‌گوش‌خراشِ​ داشت، یا شاید این سرزمین بر‌این​ اثرِ نبرد به بیابان تبدیل شده بود.

همچنین هیچ‌کس نمی‌دانست چرا سربازانِ کشته‌شده هر شب از مرگ برمی‌خاستند‌توجهی​ تا به درگیریِ وحشیانه ادامه دهند. چرا به جنگیدن ادامه می‌دادند؟ چه‌همه‌چی​ قدرتی در اینجا آزاد شده بود؟ طراحِ این کابوس چه کسی بود؟

سانی فقط می‌دانست که اینجا‌گوش‌خراشِ​ جای زنده‌ها نیست. اینجا حتی‌جنون‌محضه​ برای مردگان هم جای مناسبی نبود.

ضعیف‌ترین اسکلت‌های سیاه با موجوداتِ فاسد‌شدهٔ قدرتمند برابری می‌کردند. قوی‌ترین‌هایشان... حتی‌دید​ نمی‌خواست بداند. طبقِ گفتهٔ نفیس، وحشتِ واقعی در دلِ بیابان نهفته‌کرده​ بود، جایی که قهرمانانِ دو ارتش جنگیده و کشته شده بودند.

سانی به‌سختی می‌توانست تصور کند چه چیزی ممکن‌آسمانِ​ است از این نبردِ فاجعه‌بارِ اطرافشان وحشتناک‌تر باشد، اما‌جلوتر​ خوب می‌دانست که در فضای باز زنده نخواهند ماند.

اینجا مثل مورچه بودند. هنوز کسی رویشان لگد نکرده بود، اما با‌نداشتند​ آن شدت و دهشتِ نبردِ میانِ مردگان، نابودی‌شان به دستِ کسی یا‌دور​ چیزی تنها مسئلهٔ زمان بود؛ چند دقیقه یا شاید حتی چند ثانیه.

تنها پژواکِ ضربه‌ای‌می‌پرید​ از دور کافی‌برخوردها​ بود تا نابودشان کند.

قصد داشت به ویرانهٔ دیگری برسند. موقعیتِ نزدیک‌ترین سازه‌ها در ذهنش حک شده‌شمشیرِ​ بود، اما با ورود به میدانِ نبرد، سانی فهمید که دیگر فایده‌ای ندارد؛‌بیابان​ تپه‌های شنیِ سفید جابه‌جا شده بودند و هیچ نشانه‌ای برای جهت‌یابی در بیابان نداشت.

از همان لحظه‌ای که‌می‌پرید​ هر سه از ویرانه‌آسمانِ​ گریختند، به‌کلی گم شده بودند.

اسکلتی با زرهِ زنگ‌زده چکشِ جنگی‌اش را به سپرِ دیوی شش‌بازو کوبید؛ زمین لرزید و شکافت و‌کافی​ کابوس چیزی نمانده بود زمین بخورد. اسبِ سیاه نیش‌هایش را نشان داد، جَستی بلند زد، روی ستونِ‌استخوانیِ​ فقراتِ هیولایی تنومند فرود آمد، روی آن تاخت و سریع‌تر از باد آن‌سوی هیولا به زمین نشست.

جت و سیشان‌می‌پرید​ با تمامِ وجود خودشان‌آسمانِ​ را نگه داشته بودند.

سانی از سایه‌ها بیرون افتاد، روی شن‌ها غلت زد‌شدن​ و بعد به کناری پرید و توانست از پای غول‌پیکری‌کریهی​ که مثل صخره‌ای سیاه از بالا فرود می‌آمد، جاخالی بدهد.

موجِ برخوردِ پا او را‌غریوِ​ تلوتلوخوران به عقب راند و‌می‌کرد​ طعمِ خون در دهانش پیچید.

گیج‌ومنگ، دوباره در‌آسان​ سایه‌ها شیرجه رفت و‌تنها​ به‌سوی کابوس پر کشید.

«باید قایم‌خشمگین​ بشیم... باید‌غریوِ​ قایم بشیم...»

ناگهان درخششِ‌عروج‌یافتهٔ​ نوری را‌مثلِ​ در دوردست دید.

در شکلِ سایه نمی‌توانست رنگ‌ها را‌گوش‌خراشِ​ به‌درستی تشخیص دهد، اما از خلوصِ‌این​ نور فهمید که باید سفید باشد.

در فاصله‌ای دور، پنهان در پسِ‌غیرممکن​ بی‌شمار اسکلتِ در حالِ نبرد، هاله‌ای‌نداشتند​ سفید بر فرازِ بیابان قد برافراشته بود.

«همون‌جا.»

بی‌آنکه وقت را با شک‌وتردید تلف کند، چرخید‌دور​ و به‌سمتِ نورِ دوردست پر کشید. کابوس در‌می‌شکافت​ حالی که کف از دهانش می‌ریخت، به‌دنبالش رفت.

در اطرافشان، ارتشِ مردگان همچنان در حالِ‌برخوردها​ نابودیِ یکدیگر بودند و نبردشان رفته‌رفته به صحنه‌ای‌سایه​ جنون‌آمیز و پساآخرالزمانی از پایانِ دنیا بدل می‌شد.

سانی می‌دانست که می‌میرد. اصلاً تا همین الان هم باید‌هیچ​ مرده بود؛ قدرتِ موجوداتِ درگیر در نبرد بسیار فراتر از آن‌پودر​ بود که انسان‌های فانی بتوانند از آن جان به در ببرند.

با این حال،‌می‌پرید​ انگار امروز شانس‌برخوردها​ با او یار بود.

هرطور که بود،‌ناچیزی​ همچنان دودستی به‌لعنت​ جانشان چسبیده بودند.

سرانجام به‌جرقه‌های​ منبعِ نورِ‌می‌پرید​ سفید رسیدند.

پنهان در پسِ تپه‌های شنیِ سفید، سازه‌ای سنگی از دلِ شن‌ها‌توجهی​ بیرون زده بود. حلقه‌ای از شعله‌های سفید احاطه‌اش کرده بود و در‌همه‌چی​ کمالِ تعجب، هیچ‌کدام از اسکلت‌های سیاه جرئت نداشتند از آن عبور کنند.

سانی هم خطرِ رفتن در دلِ آتش را به جان نخرید.‌این​ در عوض، در سایه‌ها قدم گذاشت و درونِ حلقهٔ شعله‌ها ظاهر شد.‌دنبالش​ کابوس خیلی راحت از روی آن‌ها پرید و همان نزدیکی فرود آمد.

ویرانه پیشِ رویشان بود؛‌مثلِ​ ظاهراً خالی. هیچ جنبنده‌ای‌دور​ در آن به چشم نمی‌خورد.

سانی که حس می‌کرد قلبش تندتر می‌زند،‌برخوردها​ نگاهی به شعله‌های سفید و سپس به‌شکلِ​ سنگ‌های سیاه و شکسته‌شده انداخت. نفسش سنگین شد.

«...نف؟»

ناولها | novelha.net