چپتر 1776: مردگانِ کارگر
0خیلی خستهم...
رین روی کیسهخوابِ نخنمایش ولو شده بود و به سقفِ شیبدارِجوهرش چادرِ محقرش خیره مانده بود. بیرون، سروصدای اردوگاهِ ساختوساز مثل دریابیداری میخروشید و با وجودِ دیروقت بودن، درست به بلندیِ طولِ روز بود.
اینجا باسرعتی فرارسیدنِ تاریکیپیش کار متوقف نمیشد.
به یک دلیلِ کاملاً خاص.
رین شیفتِ طولانیاش را بهعنوان کارگر تمام کرده بود و عضلاتش درد میکرد. بعدتر خزیده بود داخلِ چادرش و آماده بود تا از خستگیداشتند از حال برود، اما بهجای استراحت چند ساعت را با مشقت صرفِ به گردش درآوردنِ جوهرش کرده بود تا بلکه هستهٔ روح بسازد. این کاریزودتر بود که هر شب میکرد و با اینکه هنوز هیچ نشانهای از بیداری به چشم نمیخورد، تعدادِ دانههای ریزی که ساخته بود پیوسته بیشتر میشد.
رین تنها وقتی دستاستراحت کشیده بود که کاملاًصرفِ از پا درآمده بود.
حالا همسرعتی بهخاطرِ سروصدایپیش بیرون خوابش نمیبرد.
اه، لعنت...ساختوسازِ واقعاً باید ازسرعتی این خرابشده برم...
ساختوسازِ جادهٔ شرقی با سرعتی غافلگیرکننده پیش میرفت. باید مدتی میانِ کارگرانِ جاده مخفی میماند، امابماند به این معنا نبود که باید در اردوگاهِ اصلی بماند. مأموریتهای دیگری هم در دسترس بودغیره برای کسانی که جرئتِ پذیرفتنشان را داشتند؛ گروههای پیشاهنگ، اردوگاههای خطِ مقدم، نیروهای سرکوب و غیره.
فقط ظرفیتِ این کارها محدود بودساعت و دخترانِ جوانِ عادی دقیقاً دربلکه صدرِ فهرستِ کارهای سخت قرار نداشتند.
با این حال میخواستپیش هرچه زودتر اردوگاهِ اصلیِکارگرانِ ساختوساز را ترک کند.
نهتنها تنگ وجادهٔ پرسروصدا بود، بلکهغافلگیرکننده کمی هم ترسناک بود.
دلیلش این بود که کارگرانِ عادیمیرفت تنها کسانی نبودند که جاده را میساختند.معنا در واقع، بیشترِ کارها داشت انجام میشد...
به دستِ مردگان.
رین نشنیده بود چنین اتفاقی در دیگر گروههای ساختوساز بیفتد، اما جادهٔمعنا شرقی خاص بود. خاندانِ سرود به دلیلی میخواست خیلی سریع ساخته شود وپیشاهنگ برای همین، ملکه خدمتکارانِ شخصیاش را فرستاده بود تا به سازندگان کمک کنند.
مردگان کارگرانی وظیفهشناس بودند. هرگز شکایت نمیکردند، هرگز خسته نمیشدند. به آب و غذا نیازی نداشتند. فقط دربماند سکوت، بدونِ خواب یا استراحت به ساختنِ جاده ادامه میدادند. چهرههای یخزدهشان آرام و خالی بود... زن وظرفیتِ مرد، پیر و جوان. موجوداتِ کابوسِ فراوانی هم میانشان بودند و چشمانِ هیولاوارشان از جنونِ همیشگی تهی بود.
هر بار که رین صبحِ زود از چادرش بیرون میآمد ومخفی اجسادِ خاموش را میدید که در نورِ کمجانِ سپیدهدم با پشتکار کارپذیرفتنشان میکردند، بیاختیار حس میکرد در جهنمی عجیب و سرد گرفتار شده است.
واقعاً ترسناک بود... اما آدمها موجوداتی بسیارمشقت سازگار بودند. او میدید که دیگر کارگران بابسازد چه سرعتِ بالایی به حضورِ مردگان عادت میکردند.
میتوانست آنها را بهخوبی درک کند. هرچه باشد، خدمتکارانِ ملکه کارهای سختی را انجاماصلی میدادند که در غیر این صورت کارگران باید خودشان انجام میدادند. مردگان همچنین ساکت ونیروهای جدی بودند و هرگز به کسی آسیب نمیرساندند. در مجموع، بهعنوانِ همکار اصلاً بد نبودند.
فرهنگِ منحصربهفردِ قلمروِ سرود نیز در سرعتی که کارگران با حضورِ آنها سازگار شده بودندمعنا نقش داشت. کار کردن دوشادوشِ مردگان میتوانست وحشتناک باشد، اگر منشأ آنها مرموز و شومخطِ میبود. اما آنها را ملکه فرستاده بود و ملکه نزدِ شهروندانِ پادشاهیاش محترم و محبوب بود.
بنابراین، به هر چیزیغافلگیرکننده که از جانبِ ملکه میآمدکارگرانِ با دیدِ مثبت نگاه میکردند.
بگذریم...
«داری چهسرعتی غلطی میکنی؟پیش ساکت شو!»
رین که دیگر از خوابیدنسرعتی ناامید شده بود، سرش رامیانِ چرخاند و رو به تاریکی غرید.
تاریکی که داشتسرعتی آهنگی شاد رامیرفت زمزمه میکرد، ساکت شد.
معلمش این روزها حالوهوای عجیبی داشت.ساعت حتی با معیارهای خودش هم بیشبلکه از حد بیخیال و شاد بود.
این دیوِ باستانی حتماً در جمعِ جسدهایمیانِ مورمورکننده احساسِ راحتی میکرد. رین جورِ دیگریاصلی نمیتوانست این تغییرِ ناگهانیِ رفتارش را توجیه کند.
تاریکی مدتی ساکتجادهٔ ماند و بعدغافلگیرکننده با سرزنش آه کشید.
«خیلی ضدحالی.»
رین بااما حرص به سمتِچند صدا خیره شد.
«معلم... شاگردِ بیچارهت داره اینجا سعی میکنه بخوابه. اونم بعدِ یه شیفتِمعنا کاریِ طولانی و طاقتفرسا توی سرما. و خوردنِ اون آشغالِ بیمزهای کهگروههای سرنگهبانهای اردوگاه به خوردمون دادن. نمیشه بری یه جای دیگه زمزمه کنی؟»
خندید.
«میتونم. ولی دلمسرعتی نمیخواد... اون زنهمیرفت اونجاست، ممکنه منو ببینه.»
رین اخم کرد.
اون زنه؟
منظورش قدیس سیشان بود،شرقی ناظرِ اردوگاه؟ انگار معلممیرفت از دخترِ ملکه حساب میبرد...
یه کم عجیب بود. کی سونگ بچهٔ تنی نداشت، ولی دخترهای یتیمِ زیادی رو بزرگاصلی کرده بود. بینشون، هفت نفر الان قدیس بودن که هر کدوم زیباییِ مسحورکننده و قدرتهای خیرهکنندهایسرکوب داشتن. مردمِ قلمروِ سرود دخترهای ملکه رو تقریباً به اندازهٔ خودِ مادرشون دوست داشتن و میپرستیدن.
معلمِ رین با شنیدنِ اسمِ معروفترهاشون، مثل جانورسالار یا ردیابِ خاموش، هیچ واکنشی نشونروح نمیداد و حتی شوخی میکرد که روابطِ مشکوکی باهاشون داشته... ولی اون یکی دخترِساخته ملکه که کمتر شناختهشده بود، یعنی سونگ سیشان، باعث میشد رفتارِ عجیبی پیدا کنه.
رین آه کشید.
«چرا؟ چیکار کردی... نه، بذار حدسغافلگیرکننده بزنم. پای محراب ولش کردی؟ یهجاده چیزی تو همین مایهها بود، مگه نه؟»
معلمش آرام خندید.
«چی؟ نه بابا، از این خبرا نیست... فقط قضیه اینه که وقتیبلکه من یه سایهٔ جوون بودم و اون داشت میگشت و جوونهای شیطوننمیخورد رو میخورد، چند باری مسیرمون به هم خورد و انگار میتونست منو ببینه.»
رین نمیدانست چه بگوید.
نمیتونه حداقل تو دروغگفتن یه کم ثبات داشته باشه؟ چند بار تا حالا گفته هزاران سالشه...نبود پس چطور وقتی این عوضی جوون بوده، قدیس سیشان هم اونجا حضور داشته؟ اون قضیهٔ خوردنِ جوونهاسرکوب دیگه چیه؟ این که خودش یه عالمه بچه رو خورده باشه برام قابلباوره، ولی بانو سیشان؟ مسخرهست!
آه کشید.
«به هر حال. دیگه زمزمه نکن و بذار بخوابم. اگهدرآوردنِ میخوام تو یکی از اردوگاههای پیشرفته کار بگیرم، باید صبحِ زودنشانهای بیدار شم... شنیدم این هفته قراره یه اردوگاهِ جدید راه بندازن.»
معلمش پوزخند زد.
«باشه، باشه. پس بگیر بخواب. آها، راستی... نگران نباش.مدتی تونستم یه پیام به خانوادهت تو قلبِ زاغ برسونم.بماند میدونن که جات امنه. خب... حداقل میدونن که زندهای.»
چشمانِ رینشرقی در تاریکیغافلگیرکننده گرد شد.
«واقعاً؟»
آه کشید.
«واقعاً.»
لبخندی روی لبهایش نشست و حسِ ملموسیمدتی از آسودگی در سینهاش دوید. بارِ سنگینینبود که به دوش میکشید، ناگهان برداشته شد.
پدر و مادرِبهجای بیچارهاش حتماً خیلیساعت نگران شده بودند!
«واقعاًِ واقعاً؟»
معلمش آرام ناسزا گفت.
«آره! ببین... من آدمِ خیلیپیش صادقیام. اصلاً صادقترین آدمِ دو عالمم!مخفی تا حالا کِی بهت دروغ گفتم؟»
آرام خندید، بهبهجای پهلو چرخید وساعت بالاخره چشمانش را بست.
آره، جونِ خودت... این حرفت پر ازمیانِ سوراخه. نهتنها وقیحترین دروغگویی هستی که تااصلی حالا دیدم، بلکه اصلاً معلوم نیست آدم باشی.
رین آرام گرفت و حسسرعتی کرد خواب بالاخره دارد ذهنشمیانِ را در آغوشی نرم فرومیبرد.
ولی اشکالیشرقی نداره... امشبغافلگیرکننده میبخشمت... ممنون، معلم!
با خبری که به او دادهساعت بود، دلش گرم و آسوده شدبلکه و در آرامش به خواب رفت.
فردا میخواست راهیغافلگیرکننده پیدا کند تامدتی از اردوگاهِ اصلی برود.