چپتر 437: هیچچیز، هیچچیز، هیچچیز
0سانی چند لحظهانداخت در سکوت نشستجزایرِ و فکر کرد.
ایزدِ خورشید...
پس فرمانروای این سرزمین خشمِ ایزدان را برانگیخته بود و یکی از آنها پادشاهیشان را در هم کوبیده بود.کردی راحت میتوانست تصورش کند — ستونِ عظیمی از شعلههای سفید و گدازان که از آسمان فرود میآید، زمین را میشکافدواقع و باعث میشود تمامِ منطقه تکهتکه شود و قطعاتش یکی پس از دیگری در دوزخِ سوزانِ شعلهٔ ایزدی سقوط کنند.
خب... همهشان سقوط نکرده بودند.
نگاهی به بالا انداخت و با خود فکر کرد آیا جزایرِ زنجیرینابودشده برای نجاتِ شهروندانِ پادشاهیِ نابودشده از خطرِ نیستی به وجود آمدهاند. اگربوده اینطور بود... خودِ آن فرمانروای مغرور هم نباید چندان ساده بوده باشد.
چه کسی آنقدر قدرتاحتیاط داشت که جرئت کنداون در برابرِ خشمِ ایزدان بایستد؟
و آن موجود چهمنفجر کرده بود که اینعالی خشم را برانگیخته بود؟
اما مهمتر از همه...
آخه صدایبالا خلأ چطورخود اینقدر دربارهاش میدانست؟
حالتی ازمکثی شکِ پنهان درافزود چهرهاش نمایان شد.
«...واقعاً؟ خیلی جالبه.ازتهدل و شما دقیقاً ازکاش کجا اینهمه رو میدونید؟»
سانی مکثیاینهمه کرد و بعدبعد با احتیاط افزود:
«نکنه شمابالا ربطی به اونآیا فرمانروای مغرور دارید؟»
صدا لحظهای ساکت مانداحتیاط و بعد ناگهان بااون خندهای ازتهدل منفجر شد.
«وای خدای من! کاش اینطور بود! عالی نمیشد؟... اما نه، من فقط بیدارشدهای هستم که جزایرِ زنجیریسفرهات رو مطالعه کرده، احتمالاً همونطور که تو توی سفرهات مطالعشون کردی. ویرانههای اینجا زیرِ چرخهٔ بیپایانِ خردایشپیدا تقریباً از بین رفتن، اما اگه کسی بدونه کجا رو بگرده، هنوز جوابهایی برای پیدا کردن هست.»
سانی لبخند زد.
«درسته. اما من در واقع دستیارِ پژوهشیِ دانشکدهٔ بقا در طبیعتِ آکادمی هستم،خطرِ با این حال هرگز هیچکدوم از اطلاعاتی رو که شما دارید توی پایگاهِکسی داده ندیدم. با سطحِ دسترسیای که من دارم، این خیلی عجیبه، مگه نه؟»
صدا خندید.
«من چطور باید یافتههام رووای به آکادمی گزارش بدم؟ من حتیبیدارشدهای نمیتونم از عالمِ رؤیا خارج بشم.»
سانی پلک زد.
این... در واقع خیلی منطقی بود. تا حدودی. گمشده یا نه، یک بیدارشده باز هم باید یکجوری دراینطور عالمِ رؤیا زنده میماند، پس ناچار بود در یکی از دژها زندگی کند. احتمالاً. بنابراین اینطور نبود کهاما هیچ تماسی با جهانِ واقعی نداشته باشند، حتی اگر این ارتباط فقط از طریقِ دیگر ساکنانِ دژشان بود.
مگر اینکه صاحبِ صدااحتیاط یک گمشدهٔ معمولی نبود. یادارید داشت به سانی دروغ میگفت...
یا فقط زاییدهٔ تخیلش بود.
اخم کرد.
«...راستی، شما دقیقاً کجایید؟ من صدایی شبیهِزنجیری صدای شما رو هیچجای پناهگاه نشنیدهم. و باوجود بیشترِ بیدارشدگانِ اونجا دستکم یک بار حرف زدهم.»
صدا مدتیمکثی درنگ کرد وافزود بعد جواب داد:
«من توی پناهگاه نیستم.»
این دیگه یعنی چی؟ دژِ دیگری هم در جزایرِ زنجیریاون وجود داشت: معبدِ شب. اما فقط کسانی که به دلاوری خدمتخدای میکردند اجازه داشتند آنجا لنگر بیندازند. خب... بهجز کاسی و دستهاش.
یعنی صاحبِ صدا ربطیخود به خاندانِ بزرگِ دلاوریبرای داشت؟ سانی ابرویی بالا انداخت.
«پس از معبدِ شب هستید؟»
...اما جوابی نیامد.
به نظر میرسید مردِ جوانِ مرموزی که سانی با او صحبتدارید میکرد — اگر اصلاً واقعی بود — یک بارِ دیگر بهکاش حدِ توانش رسیده و به این ترتیب گفتگوی آنها پایان یافته است.
سانی آهی کشید.
«به ایزدان قسم، این حتی ازنکنه وقتایی که افی پیامام رو میخونهساکت و جواب نمیده هم رو اعصابتره!»
چه کسی میدانست صدای خلأ میتواندخدای از کسی که تقریباً بهمعنای واقعیِ کلمهمطالعه پروردهٔ گرگهای وحشی بود هم آزاردهندهتر باشد؟
«نه ادبی! نه نزاکتی...»
دیری نگذشت که سانی پشیمان شد چرا سؤالاتِاون لازم را از صدا نپرسیده است. از اینازتهدل به بعد باید در انتخابِ کلماتش حسابشدهتر عمل میکرد...
«جان به در بردنمنفجر از آتشِ آسمانی... جان بهنمیشد در بردن از آتشِ آسمانی...»
سانی نگاهی به ستارههامکثی انداخت و حس کردنکنه باز هم نزدیکتر شدهاند.
چطور قرار بودانداخت در برابرِ حرارتِ سوزانِزنجیری شعلهٔ ایزدی تاب بیاورد؟
آن شعلهمکثی میتوانست سایههااحتیاط را بسوزاند؟
جوابِ روشنی نداشت، اما حسوای میکرد دستکم برایش آسیبزا خواهدفقط بود، حتی در کالبدِ سایهاش.
مشکلِ فوریتری هم در کار بود. صدا گفته بود چند هفتهدارید طول میکشد تا سانی به لایهٔ ستارههای دروغینِ مغاک برسد، وکاش این یعنی تا آن موقع قرار بود... خیلی خیلی گرسنه شود.
انسانها میتوانستند مدتِ شگفتآوری را بدونِ غذا زنده بمانند، اما این کار فشارِخطرِ سنگینی به بدنش میآورد. سانی هیچ نمیدانست در آن سرِ ریسمانِ طلاییِ تقدیرکسی چه چیزی در انتظارش است، اما بعید میدانست استقبالِ گرمی از او بشود.
باید برای رویارویی با خطرافزود آماده میبود و گرسنگی وصدا ضعف اصلاً به صلاحش نبود.
سانی کمی درنگ کرد،منفجر بعد به پایین خیرهعالی شد؛ به درِ صندوقِ گنج.
واقعاً مجبوراینهمه بود... آنمکثی را بخورد؟
حتی سایههایشبالا هم از اینآیا فکر منزجر بودند.
اما خب... غذا غذاست.
مگه نه؟
سانی آهی کشید و صندوقِ حریص راافزود احضار کرد. آخرین وعدهٔ غذاییاش را بیرونساکت آورد و با حسرت به آن نگاه کرد.
«امشب... دلی از عزا درمیاریم!»
...فردا عزامکثی میگیریم. واحتیاط بالا میاریم. احتمالاً.
چند روز بعد، ستارهها بهوضوح روشنتر از قبل شده بودند.اون منظرهٔ خلأِ سیاهِ پوشیده از نورهای لرزان زیبا میبود، البتهوای اگر آن خطرِ وحشتناک را در خود پنهان نکرده بودند.
سانی با چهرهای بینهایت تیرهوبخت وسطِ صندوقِ گنج کهنجاتِ در حالِ سقوط بود، نشسته بود. صورتش رنگپریده و بیجانخودِ بود و چانهاش از خونِ سیاهِ دَلَمهبسته پوشیده شده بود.
تکهای از گوشتِ خامِ اهریمن را بهربطی دهانش برد، با دندانهایش قسمتی از آنناگهان را کَند و بهزور مشغولِ جویدن شد.
چندشآوره... خیلی چندشآوره... کی فکرشو میکرد یهکاش روز دلم برای طعمِ خمیرِ مصنوعی تنگاحتمالاً بشه؟ شاید اصلاً بهتره از گرسنگی بمیرم!
تا این فکر ازمکثی سرش گذشت، خلأ ناگهاننکنه دوباره به حرف آمد:
«وای خدایان!بالا واقعاً داریخود اونو میخوری!»
سانی با نفرت به تاریکیافزود خیره شد، تکهگوشتِ مقلّد راصدا قورت داد و با خونسردی گفت:
«آره. یه لقمه میخوای؟»
صدا چنداینهمه ثانیه مکث کردبعد و بعد پرسید:
«داری خامخام میخوریش؟»
سانی دندانغروچه کرد.
«معلومه که خام میخورمشمنفجر احمق! چطورِ دیگه بایدعالی بخورمش؟ اینجا که آشپزخونه ندارم!»
بعد با عزمی خشمگین تکهگوشتِ دیگری کَند و جوید. کاشف بهدارید عمل آمد که صورتش پیش از این به اوجِ رنگپریدگی نرسیدهکاش بوده است. حالا نهتنها سفید، بلکه کمی هم سبز شده بود.
خلأ آهیبالا کشید. بعدخود با کنجکاوی پرسید:
«نمیترسی مسموم بشی؟»
سانی غرید:
«...معدهم قویه.»
در واقع احتمالِ مسمومیتِ غذاییِ شدید بر اثرِ خوردنِ گوشتِ فاسدشدهٔ آن اهریمنِ پست را در نظر گرفتهاینطور بود. با این حال، بهعنوانِ یک بیدارشده، دستگاهِ گوارشش بسیار قویتر از انسانهای عادی بود. گذشته از آن، بافتِمهمتر خون را هم داشت. بنابراین به این نتیجه رسید که احتمالِ مرگش بر اثرِ خوردنِ مقلّد نسبتاً پایین است.
...هرچند چنین مرگی بسیار شاعرانه میبود.نکنه خفهشدن بر اثرِ خوردنِ گوشتِ اهریمنیساکت که خودت کشتهای هم برای خودش...
چقدر خندهداره.
سانی گوشتِ چندشآور رامکثی قورت داد و جرعهاینکنه از چشمهٔ بیپایان نوشید.
چند لحظه بعد، صدا پرسید:
«راهی برای جانبعد به در بردن ازربطی شعلههای ایزدی پیدا کردی؟»
به بازوی شکستهاشازتهدل خیره شد وخدای شانه بالا انداخت.
«چندتا راه به ذهنم رسیده.»
صدا از شنیدنِانداخت این حرف راضیجزایرِ به نظر میرسید.
«خوبه. منم بهش فکر کردهم...»