---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 437: هیچ‌چیز، هیچ‌چیز، هیچ‌چیز • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 437: هیچ‌چیز، هیچ‌چیز، هیچ‌چیز

0

سانی چند لحظه‌برای​ در سکوت نشست‌پادشاهیِ​ و فکر کرد.

ایزدِ خورشید...

پس فرمانروای این سرزمین خشمِ ایزدان را برانگیخته بود و یکی از آن‌ها پادشاهی‌شان را در هم کوبیده بود.‌ناگهان​ راحت می‌توانست تصورش کند — ستونِ عظیمی از شعله‌های سفید و گدازان که از آسمان فرود می‌آید، زمین را می‌شکافد‌اینجا​ و باعث می‌شود تمامِ منطقه تکه‌تکه شود و قطعاتش یکی پس از دیگری در دوزخِ سوزانِ شعلهٔ ایزدی سقوط کنند.

خب... همه‌شان سقوط نکرده بودند.

نگاهی به بالا انداخت و با خود فکر کرد آیا جزایرِ زنجیری‌اگر​ برای نجاتِ شهروندانِ پادشاهیِ نابودشده از خطرِ نیستی به وجود آمده‌اند. اگر‌داشت​ این‌طور بود... خودِ آن فرمانروای مغرور هم نباید چندان ساده بوده باشد.

چه کسی آن‌قدر قدرت‌واقعاً​ داشت که جرئت کند‌دقیقاً​ در برابرِ خشمِ ایزدان بایستد؟

و آن موجود چه‌کجا​ کرده بود که این‌بعد​ خشم را برانگیخته بود؟

اما مهم‌تر از همه...

آخه صدای‌زنجیری​ خلأ چطور‌نجاتِ​ این‌قدر درباره‌اش می‌دانست؟

حالتی از‌چهره‌اش​ شکِ پنهان در‌خیلی​ چهره‌اش نمایان شد.

«...واقعاً؟ خیلی جالبه.‌دقیقاً​ و شما دقیقاً از‌مکثی​ کجا این‌همه رو می‌دونید؟»

سانی مکثی‌جزایرِ​ کرد و بعد‌نجاتِ​ با احتیاط افزود:

«نکنه شما‌زنجیری​ ربطی به اون‌شهروندانِ​ فرمانروای مغرور دارید؟»

صدا لحظه‌ای ساکت ماند‌واقعاً​ و بعد ناگهان با‌دقیقاً​ خنده‌ای ازته‌دل منفجر شد.

«وای خدای من! کاش این‌طور بود! عالی نمی‌شد؟... اما نه، من فقط بیدارشده‌ای هستم که جزایرِ زنجیری‌ساکت​ رو مطالعه کرده، احتمالاً همون‌طور که تو توی سفرهات مطالعشون کردی. ویرانه‌های اینجا زیرِ چرخهٔ بی‌پایانِ خردایش‌توی​ تقریباً از بین رفتن، اما اگه کسی بدونه کجا رو بگرده، هنوز جواب‌هایی برای پیدا کردن هست.»

سانی لبخند زد.

«درسته. اما من در واقع دستیارِ پژوهشیِ دانشکدهٔ بقا در طبیعتِ آکادمی هستم،‌این‌طور​ با این حال هرگز هیچ‌کدوم از اطلاعاتی رو که شما دارید توی پایگاهِ‌برابرِ​ داده ندیدم. با سطحِ دسترسی‌ای که من دارم، این خیلی عجیبه، مگه نه؟»

صدا خندید.

«من چطور باید یافته‌هام رو‌این‌همه​ به آکادمی گزارش بدم؟ من حتی‌نکنه​ نمی‌تونم از عالمِ رؤیا خارج بشم.»

سانی پلک زد.

این... در واقع خیلی منطقی بود. تا حدودی. گمشده یا نه، یک بیدارشده باز هم باید یک‌جوری در‌ساده​ عالمِ رؤیا زنده می‌ماند، پس ناچار بود در یکی از دژها زندگی کند. احتمالاً. بنابراین این‌طور نبود که‌خلأ​ هیچ تماسی با جهانِ واقعی نداشته باشند، حتی اگر این ارتباط فقط از طریقِ دیگر ساکنانِ دژشان بود.

مگر اینکه صاحبِ صدا‌واقعاً​ یک گمشدهٔ معمولی نبود. یا‌کجا​ داشت به سانی دروغ می‌گفت...

یا فقط زاییدهٔ تخیلش بود.

اخم کرد.

«...راستی، شما دقیقاً کجایید؟ من صدایی شبیهِ‌نابودشده​ صدای شما رو هیچ‌جای پناهگاه نشنیده‌م. و با‌مغرور​ بیشترِ بیدارشدگانِ اونجا دست‌کم یک بار حرف زده‌م.»

صدا مدتی‌چهره‌اش​ درنگ کرد و‌خیلی​ بعد جواب داد:

«من توی پناهگاه نیستم.»

این دیگه یعنی چی؟ دژِ دیگری هم در جزایرِ زنجیری‌نیستی​ وجود داشت: معبدِ شب. اما فقط کسانی که به دلاوری خدمت‌باشد​ می‌کردند اجازه داشتند آنجا لنگر بیندازند. خب... به‌جز کاسی و دسته‌اش.

یعنی صاحبِ صدا ربطی‌نجاتِ​ به خاندانِ بزرگِ دلاوری‌خطرِ​ داشت؟ سانی ابرویی بالا انداخت.

«پس از معبدِ شب هستید؟»

...اما جوابی نیامد.

به نظر می‌رسید مردِ جوانِ مرموزی که سانی با او صحبت‌وجود​ می‌کرد — اگر اصلاً واقعی بود — یک بارِ دیگر به‌کسی​ حدِ توانش رسیده و به این ترتیب گفتگوی آن‌ها پایان یافته است.

سانی آهی کشید.

«به ایزدان قسم، این حتی از‌جالبه​ وقتایی که افی پیامام رو می‌خونه‌مکثی​ و جواب نمیده هم رو اعصاب‌تره!»

چه کسی می‌دانست صدای خلأ می‌تواند‌می‌دونید​ از کسی که تقریباً به‌معنای واقعیِ کلمه‌اون​ پروردهٔ گرگ‌های وحشی بود هم آزاردهنده‌تر باشد؟

«نه ادبی! نه نزاکتی...»

دیری نگذشت که سانی پشیمان شد چرا سؤالاتِ‌دقیقاً​ لازم را از صدا نپرسیده است. از این‌نکنه​ به بعد باید در انتخابِ کلماتش حساب‌شده‌تر عمل می‌کرد...

«جان به در بردن‌کجا​ از آتشِ آسمانی... جان به‌احتیاط​ در بردن از آتشِ آسمانی...»

سانی نگاهی به ستاره‌ها‌برای​ انداخت و حس کرد‌نابودشده​ باز هم نزدیک‌تر شده‌اند.

چطور قرار بود‌برای​ در برابرِ حرارتِ سوزانِ‌نابودشده​ شعلهٔ ایزدی تاب بیاورد؟

آن شعله‌چهره‌اش​ می‌توانست سایه‌ها‌واقعاً​ را بسوزاند؟

جوابِ روشنی نداشت، اما حس‌این‌همه​ می‌کرد دست‌کم برایش آسیب‌زا خواهد‌افزود​ بود، حتی در کالبدِ سایه‌اش.

مشکلِ فوری‌تری هم در کار بود. صدا گفته بود چند هفته‌وجود​ طول می‌کشد تا سانی به لایهٔ ستاره‌های دروغینِ مغاک برسد، و‌کسی​ این یعنی تا آن موقع قرار بود... خیلی خیلی گرسنه شود.

انسان‌ها می‌توانستند مدتِ شگفت‌آوری را بدونِ غذا زنده بمانند، اما این کار فشارِ‌این‌طور​ سنگینی به بدنش می‌آورد. سانی هیچ نمی‌دانست در آن سرِ ریسمانِ طلاییِ تقدیر‌برابرِ​ چه چیزی در انتظارش است، اما بعید می‌دانست استقبالِ گرمی از او بشود.

باید برای رویارویی با خطر‌خیلی​ آماده می‌بود و گرسنگی و‌این‌همه​ ضعف اصلاً به صلاحش نبود.

سانی کمی درنگ کرد،‌کجا​ بعد به پایین خیره‌بعد​ شد؛ به درِ صندوقِ گنج.

واقعاً مجبور‌جزایرِ​ بود... آن‌برای​ را بخورد؟

حتی سایه‌هایش‌زنجیری​ هم از این‌شهروندانِ​ فکر منزجر بودند.

اما خب... غذا غذاست.

مگه نه؟

سانی آهی کشید و صندوقِ حریص را‌پادشاهیِ​ احضار کرد. آخرین وعدهٔ غذایی‌اش را بیرون‌این‌طور​ آورد و با حسرت به آن نگاه کرد.

«امشب... دلی از عزا درمیاریم!»

...فردا عزا‌چهره‌اش​ می‌گیریم. و‌واقعاً​ بالا میاریم. احتمالاً.

چند روز بعد، ستاره‌ها به‌وضوح روشن‌تر از قبل شده بودند.‌نیستی​ منظرهٔ خلأِ سیاهِ پوشیده از نورهای لرزان زیبا می‌بود، البته‌بوده​ اگر آن خطرِ وحشتناک را در خود پنهان نکرده بودند.

سانی با چهره‌ای بی‌نهایت تیره‌وبخت وسطِ صندوقِ گنج که‌نیستی​ در حالِ سقوط بود، نشسته بود. صورتش رنگ‌پریده و بی‌جان‌بوده​ بود و چانه‌اش از خونِ سیاهِ دَلَمه‌بسته پوشیده شده بود.

تکه‌ای از گوشتِ خامِ اهریمن را به‌شما​ دهانش برد، با دندان‌هایش قسمتی از آن‌احتیاط​ را کَند و به‌زور مشغولِ جویدن شد.

چندش‌آوره... خیلی چندش‌آوره... کی فکرشو می‌کرد یه‌مکثی​ روز دلم برای طعمِ خمیرِ مصنوعی تنگ‌دارید​ بشه؟ شاید اصلاً بهتره از گرسنگی بمیرم!

تا این فکر از‌برای​ سرش گذشت، خلأ ناگهان‌نابودشده​ دوباره به حرف آمد:

«وای خدایان!‌زنجیری​ واقعاً داری‌نجاتِ​ اونو می‌خوری!»

سانی با نفرت به تاریکی‌خیلی​ خیره شد، تکه‌گوشتِ مقلّد را‌این‌همه​ قورت داد و با خونسردی گفت:

«آره. یه لقمه می‌خوای؟»

صدا چند‌جزایرِ​ ثانیه مکث کرد‌نجاتِ​ و بعد پرسید:

«داری خام‌خام می‌خوریش؟»

سانی دندان‌غروچه کرد.

«معلومه که خام می‌خورمش‌کجا​ احمق! چطورِ دیگه باید‌بعد​ بخورمش؟ اینجا که آشپزخونه ندارم!»

بعد با عزمی خشمگین تکه‌گوشتِ دیگری کَند و جوید. کاشف به‌وجود​ عمل آمد که صورتش پیش از این به اوجِ رنگ‌پریدگی نرسیده‌کسی​ بوده است. حالا نه‌تنها سفید، بلکه کمی هم سبز شده بود.

خلأ آهی‌زنجیری​ کشید. بعد‌نجاتِ​ با کنجکاوی پرسید:

«نمی‌ترسی مسموم بشی؟»

سانی غرید:

«...معده‌م قویه.»

در واقع احتمالِ مسمومیتِ غذاییِ شدید بر اثرِ خوردنِ گوشتِ فاسد‌شدهٔ آن اهریمنِ پست را در نظر گرفته‌ساده​ بود. با این حال، به‌عنوانِ یک بیدارشده، دستگاهِ گوارشش بسیار قوی‌تر از انسان‌های عادی بود. گذشته از آن، بافتِ‌چطور​ خون را هم داشت. بنابراین به این نتیجه رسید که احتمالِ مرگش بر اثرِ خوردنِ مقلّد نسبتاً پایین است.

...هرچند چنین مرگی بسیار شاعرانه می‌بود.‌جالبه​ خفه‌شدن بر اثرِ خوردنِ گوشتِ اهریمنی‌مکثی​ که خودت کشته‌ای هم برای خودش...

چقدر خنده‌داره.

سانی گوشتِ چندش‌آور را‌برای​ قورت داد و جرعه‌ای‌نابودشده​ از چشمهٔ بی‌پایان نوشید.

چند لحظه بعد، صدا پرسید:

«راهی برای جان‌نمایان​ به در بردن از‌شما​ شعله‌های ایزدی پیدا کردی؟»

به بازوی شکسته‌اش‌دقیقاً​ خیره شد و‌می‌دونید​ شانه بالا انداخت.

«چندتا راه به ذهنم رسیده.»

صدا از شنیدنِ‌برای​ این حرف راضی‌پادشاهیِ​ به نظر می‌رسید.

«خوبه. منم بهش فکر کرده‌م...»

ناولها | novelha.net